62 👁 بازدید

Mr.Master part 52

Mr.Master part 52

سلام پارت جدید

شرمنده دیر شد

بفرمایید…

_دلم برات تنگ شده.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: منم همینتور … اما ببین ، چشم روهم گذاشتیم 5 روز گذشت عزیزم. فقط 55 روز مونده…
_تا اون موقع دق میکنم.
اخم کردم و گفتم: این چه حرفیه؟ نشنوما دیگه …
_چان من دارم از دوریت میمیرم ، اینقدر دلتنگتم که خودمم باورم نمیشه که اینقد تنگه…
هم خنده م گرفته بود هم بغض کردم: چی تنگه؟
بکهیون با لحن غمناکی زمزمه کرد: دلم و …
و جفتمون خندیدیم و گفتم: هر روز به حلقه هامون نگاه میکنم و روزشماری میکنم که کِی حلقه ی واقعی دستت بندارم.
_کاش قبل اینکه میرفتم بهم میدادیش ، منم مجبور نبودم صبح تا شب به یک دستمال کاغذی زل بزنم.
تا اومدم چیزی بگم پدر جونگهان و خودش و پدرم وارد اتاق شدن و سریع گفتم: بعدا بهت زنگ میزنم.
بکهیون زمزمه کرد: دوست دارم.
_منم.
+توچی؟
سریع گفتم: الان تو موقعیتی نیستم که بگم منم چی ، قطع میکنم.
بکهیون متوجه موقعیت شد و “باشه”ی آرومی گفت و قطع کرد . تلفن رو گذاشتم تو جیبم ، جونگهان کنار پدرش نشست و منم رو صندلی کنارش . پدرش لبخندی زد و گفت: خب… بهتره هرچه زودتر قرار داد هامونو درست کنیم.
پدرم سر تکون داد: موافقم ، چانیول؟ قرار داد هارو از رو میز من بیار.
سریع بلند شدم و چند بسته کاغذ رو اوردم و جلوی پدر جونگهان گذاشتم و دوباره نشستم سرجام. محض نشستنم جونگهان دستمو گرفت و با لبخند کمرنگی نگاهم کرد.
عصبی پلک زدم ، نه میتونستم دستمو بکشم ، نه حس خوبی داشتم. فقط با اخم به برگه های جلوی پدرش خیره شدم که داشت با دقت میخوندشون.
تمام یک ساعت و نیمی که توی اتاق بودیم تا قرار داد رو امضا کنیم ، جونگهان دستمو چسبیده بود .
به شدت کلافه شده بودم و عرق کرده بودم ، اما ول کنم نبود.
بالاخره امضای همه ی کاغذها تموم شد و بهونه ای پیدا کردم که از جام بلند شم و با حرص دستمو از دستش کشیدم بیرون و کاغذهای قرار دادهارو مرتب کردم.
جونگهان با لبخند بهم نگاه میکرد ، به طرز عجیبی عصبی شده بودم.
پدرش با خنده کمی از قهوه ی رو میزشو مزه مزه کرد: رابطه تون چه طور پیش میره؟
قبل ازینکه حرفی بزنم جونگهان جواب داد: عالی پدر ، حس میکنم واقعا چانیول شی رو دوست دارم.
پدرش لبخندی زد و روبه پدرم گفت: دلم میخواست مراسم بزرگتری براشون بگیریم ، امـ…
پدرم سریع پرید وسط: به نظرم همون مراسم کوچیک هم عالی بود. مهم اینه که الان هم رو دوست دارن و باهم زندگی میکنن.
نگاهی به جونگهان انداختم که با لبخند بهم خیره بود و پدرش دوباره مشغول حرف زدن از قرار داد شد.
با صدای ویبره ی گوشیم عذرخواهی کردم و از اتاق اومدم بیرون و سریع جواب دادم: بله؟
_الو؟ مرتیکه ، تا نیم ساعت دیگه اینجا نباشی ، دیگه دوست پسره لوس و ننرتو نمیبینی.
چندبار پلک زدم و به شماره خیره شدم و دوباره گفنم: الو؟کای؟
_اههـ ااییی ول کن ، اره ، زود ..اووف نکن بچه ، بیا ، تا نیم ساعت دیگه. به مراسم من دیر برسی مردی پارک چانیول.
چشمامو بستم و نفسمو دادم بیرون ، چه طور یادم نبود امروز مراسم ازدواج کای بود؟ سریع “باشه”ای گفتم و دویدم تو اتاق و بی توجه به اون دو نفر گفتم: پدر ، امروز مراسم ازدواج کیم جونگین هست ، پسر آقای کیم ، میدونید که؟ شمام ..میاید؟
پدرم سر تکون داد و گفت: اره حتمن ، اما مگه شب برگذار نمیشه؟
سریع گفتم: اره ، اما من باید زودتر برم…
پدرم متوجه شد و لبخندی تحویلم داد: باشه … چانیول؟
سریع گفتم: بله؟
_تنها میری؟
متوجه ی منظورش شدم که راجع به بکهیون صحبت میکرد ، تا اومدم چیزی بگم پدر جونگهان جواب داذ: معلومه که باهم میرن.
دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم ، اما فقط بدون حرف سر تکون دادم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ساعت 8میام دنبالت.
و بلافاصله از شرکت رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و شماره ی بکهیون رو گرفتم: الو؟
بکهیون با صدای ضعیفی جواب داد: الووو؟ چانی؟؟ اینا دارن منو میکشن…
سریع زدم رو ترمز و با وحشت گوشی رو تو دستم جابه جا کردم: کیاا؟ کیااا دارن میکشنت؟ منظورت چیه ؟کجایی بک؟الوو؟
تقریبا داد زد: کااای… . اما هنوزم صداش ضعیف بود.
تا اومدم چیزی بگم ، صدای کای تو گوشی پیچید: مشترک مورد نظرت در دسترس نیست ، بای.
_ااووو؟ الووو؟ ینی چی؟ کااای؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و سریع سمت خونه رفتم تا دوشی بگیرم و لباسمو عوض کنم. اگر اون جلسه نبود میتونستم زودتر به کارام برسم ، نیازی نبود دنبال اون پسره برم و زودتر به مراسم میرسیدم.


نگاه دیگه ای به خودم تو ایینه انداختم و سریع سمت اتاقی رفتم که کای و بکهیون توش بودن و درو باز کردم و دیدم کای به موهای بکهیون چسبیده و جفتشون دارن داد میزنن . سریع دویدم سمتشون و سعی کردم از هم جداشون کنم ، اما موضوع این نبود که دارن باهم دعوا میکنن ، موضوع این بود که برس کای به موهای تازه رنگ شده ی بکهیون گیر کرده بود و در نمیومد!!
یه قدم رفتم و عقب و منتظر شدم تا خودشون یه کاری کنن . سمت کمد رفتم و کُتم رو برداشتم و پوشیدم و یقه شو مرتب کردم و دستی تو موهای حالت داده شدم کشیدم . بالاخره صدای داد و بیدادشون قطع شد ، چرخیدم سمتشون و بکهیون رو دیدم که موهاشو با دستاش گرفته و کای دارi با دقت تار موهای چسبیده به برس رو میکنه ،گفتم: چکار میکنید؟
بکهیون دوید سمتم و خودشو انداخت تو بغلم: استاد اون به زور موهامو رنگ کرد ، از نمره ش کم کنید.
کای با حرص اومد سمتمون و گفت: یااا به دوست پسر من نچسبا ، به چانیول میگم . بعدشم شما دوتا چرا دو ماه قراره از هم دور باشین؟ که اخلاقتو درست کنی دیگه اینقد لوس وننر نباشی..
بکهیون داد زد: لوس ننر تویی ، بچه ننه.
کای دوید سمتش و بکهیون پشتم قایم شد: من بچه ننه م؟ از تو که توهم میزنی بهترم ، هنوز یادم نرفته اون روزا اول تو دانشگاه نزدیک بود به خاطر تو توهمای تو سکته کنم ، تا یه مدت فکر میکردم یکی واقعا کنارت راه میره.
بکهیون از پشتم اومد بیرون گفت: جیمی توهم نیست.
کای: بفرما. میبینیش سهون؟ این چانیولو دیوونه میکنه.
چند بار پلک زدم و بکهیون گفت: چانیول از بس اون موقع ها با تو میچرخید داشت دیوونه میشد ، از وقتی با منه عقلش اومده سرجاش ، نمیبینی چه اقا شده؟
کای زد زیر خنده: چرند نگو خواهشن ، فکر میکنی نمیـ…
بکهیون پرید وسط حرفش: تازه شم من میخوام به سهون بدم. و زبونش رو تاجای ممکن اورد بیرون و دستاشو دورم حلقه کرد.
خنده م گرفته بود که یهو کای پاهاشو با شدت کوبوند زمین و تقریبا با گریه داد زد: سهووونا ، ببینش … ببینش چی میگه…
سریع گفتم: عزیزم اروم باش ، اون بخواد بده هم که من نمیکنم…
کای با گریه خودشو انداخت بغلم و بکهیون هم از پشت بهم چسبیده بود و جفتشون داد و بیداد میکردن. تقریبا دیوونه شده بودم که در اتاق با تقه ی ارومی باز شد.
بکهیون داد زد: کیوووونگگگ… .و سریع ازم جدا شد و سمت اون پسره دوید.
هرچند ازش خوشم نمیومد ، اما الان که به دادم رسیده بود ازش ممنون بودم.
کای سریع خودشو از بغلم کشید بیرون و لباسشو مرتب کرد.
بکهیون رو بغل کرده بود و با خنده موهاشو بهم ریخت: خوشتیپ کردی بک…
و رو به ما کرد و اروم گفت: سلام.
انگشتای کای اروم بین انگشتام گره خورد و محکم گرفتمشون و با صدای ارومی جوابشو داد و منم گفتم: سلام.
بکهیون با ذوق نگاهش میکرد: دلم برات تنگ شده بود.
کیونگسو: برای همون ازم خبر گرفتی .
بکهیون لباشو با غرغر داد جلو: موقعیتش نبود ، بعدشم…
_دلیل نیار بک .. باید زود برم وقت ندارم.
بکهیون متعجب ساکت شد و کیونگسو برگشت سمتمون: من حدودا سه ساعت دیگه پرواز دارم اما قبل رفتنم خواستم بیام اینجا تا…
تو سکوت بهش نگاه میکردیم.دست برد تو جیبش و سویچی بیرون اورد و اومد سمت کای. فشار دست کای بیشتر شد و محکم تر دستمو گرفت ، استرسشو حس میکردم .
سوییچ رو گرفت جلوی کای و با لبخند کوچیکی نگاهش کرد: میخوام منو ببخشی … تو این بازی ای که پیش اومد ، اونی که بیشتر از همه ضرر کرد من بودم … تنها شدم و کسی که دوستش داشتم رو تقریبا از دست دادم …. دلم نمیخواد دوستام رو هم از دست بدم .. و دلم. نمیخواد کسی هم ازم دلخور باشه… بابت کاری کردم… میدونم هیچجوره نمیتونم جبرانش کنم… اما بدون که اون فیلم رو … من هیچ وقت تحویل پدرت ندادم…
کای اروم پرسید: ک..کدوم فیلم؟
کیونگسو سرشو انداخت پایین و گفت: چیز خاصی نبود ، اما اگر دست پدرت میوفتاد ، هیچ راه فراری نداشتی تا بتونی با آقای اوه ازدواج کنی. و لبخند کوچیکی زد و سویچو داد دست کای: اینم هدیه ی ازدواجت … امیدوارم منو ببخشی … رفیق …
کای اروم مشتشو که سوییچ توش بود رو سفت کرد و نگاهی به پسر روبه روش انداخت ، دستشو تو دستم فشار ارومی دادم و گفت: تقصیر تو هم نبود همه چیز… مقصر اصلی پدرم بود…
کیونگسو فقط سر تکون داد و با لبخند گفت: خوشبخت بشید…
و سمت در برگشت . بکهیون دوید طرفش: پرواز به کجا؟؟ کجا میخوای میری؟ پیش لوهن؟
سرشو تکون داد و گفت: نه … نه هنوز.. فعلن میرم ژاپن ، برای شعبه ی شرکت جدید آقای کیم… شاید بعدا… که امادگیشو پیدا کردم برم پیش لوهان…
بکهیون سمتش رفت و بغلش کرد: نذار دیر بشه…
_من هنوز با خودم کنار نیومدم…
بکهیون: چیزی برای کنار اومدن نداری…
کیونگسو فقط سرتکون داد و دوباره موهای بکهیون رو بهم ریخت: خداحافظ ، مراقب خودت باش.
بکهیون زمزمه کرد: توهم همینتور…
با خروج کیونگسو از اتاق ، فشار دست کای رو دستم کمتر شد و متعجب به بکهیون نگاه کرد: مگه لوهان کجاست؟
بکهیون اروم گفت: رفته ، یه چند وقت میخواست استراحت کنه …
با شَک پرسیدم: چیزی … بینشونه؟
بکهیون سر تکون داد: اوهوم… خیلی وقته ، که لوهان هیونگ از کیونگ خوشش میاد … اما سر یه اتفاق الکی ، از کیونگ سو بد برداشت کرد و بعد از اون کاملا دیدش نسبت به کیونگسو عوض شد … اما الان هنوزم دوستش داره… ینی … جفتشون همو دوست دارن ، هرچند از طرف کیونگ هنوزم مطمعن نیستم.
کای با تعجب نگاهش مبکرد ، سریع چرخیدم سمتش و صورتشو گرفت و بوسیدمش: ذهنتو مشغول نکن عزیزم.
بکهیون دهن منو کج کرد و سمت ایینه رفت و با غرغر گفت: چرا چانیول نمیاد منو از دستتون نجات بده؟
و جفتمون با خنده نگاهش کردیم و سریع گفتم: کای ، برو حاظر شو … خیلی وقت نداریم.
یه قدم نزدیکم شد و دم گوشم زمزمه کرد: خیلی خوشتیپ شدی … استاد اوه…
اب دهنم رو قورت دادم ، بار اول بود تو زندگیم از تعریف کسی اینقد هیجان زده میشدم ، حتی حس کردم سرخ شدم ؛ سریع هولش دادم عقب و گفتم: تا نیم ساعت دیگه حاظر باش…
کای خندید و رو پاشنه ی پا چرخید و سمت اتاق دیگه ای رفت تا لباساشو عوض کنه.
بکهیون تمام مدت از گوشه ی چشم نگاهمون میکرد و میخندید ، سمتش رفتم و دست کردم تو موهاش و بهمشون ریختم: خیلی شیطونی…
خندید و از ایینه ی جلوش بهم که پشت سرش ایستاده بودم خیره شد: میدونم…
لبخندی زدم و قبل اینکه برم گفت: استاد؟
_چرا سهون صدام نمیزنی؟
متعجب گفت: میشه؟
با خنده نگاهش کردم: معلومه که میشه… بله؟
بکهیون لبخند بزرگی زد و گفت: به نظرت قرار داد آقای پارک و اون یارو چه قد طول میکشه تا عملی شه؟ من..منظورم اینه که چانیول چند وقت دیگه باید با اون پسره باشه؟
دست گذاشتم رو شونه ش و فشار ارومی دادم: راستشو بخوام بگم دقیق نمیدونم ، اما کمِ کم 2-3 ماه طول میکشه …
ابروهاش بالا رفت و گوشه ی لب هاش خم شد: پس خیلی مونده…
اروم گفتم: دلت براش تنگ شده؟
سرشو تکون داد: خیلی…
لبخند کمرنگی زدم و دوباره گفتم: بالاخره تموم میشه… همیشه اینجوری نمیمونه…
_اوهوم…
با خنده گفتم: لباتو اونجوری نکن ، نباید روز ازدواج من نارحت باشیا…
خنده ی کیوتی کرد و چرخید سمتم: حال اون کای رو امشب جا بیار. و لپ هاشو باد کرد و با اخم نگاهم کرد.
خنده م گرفت و چشمکی تحویلش دادم: چشم.
سرشو چندبار تکون داد و دوباره خنده م گرفت: بکهیون؟
_هوم؟
+ خیلی منو یاد سارانگ میندازی.
متعجب گفت: سارانگ کیه؟
_دخترم.
چهره ش وا رفت: مسخره م میکنی؟
_نه.
با تعجب گفت: بچههه داری؟؟؟؟
_اره .
تقریبا جیغ کشید: دختتتررره؟
_اره.
داد بلندی زد: از فردا میاریش خونه ی من ، باااشه؟
_اما مادر دا…
بکهیون: بهههه من ربطی نداره ، یا میدی من بزرگش کنم یا دیگه نه من نه شماها…
درحالی که خنده م گرفته بود سر تکون دادم: فک کنم از پس هم بر بیاید.
دوباره جیغی کشید و تند تند موهاشو مرتب کرد و شلوارشو کشید بالا: خدایااا ، کیوته نه؟
با خنده گفتم: خیلی…
_وااای منم بچههه میخواممم…
و دوباره تند تند تو ایینه موهاشو مرتب کرد و با خنده نگاهمو ازش گرفتم کرواتی برداشتم تا ببندم ؛ نیم ساعت بعد از اتاق زدم بیرون ؛ بکهیون مشغول گرفتن شماره ی چانیول بود ، سریع سمت اتاق کای رفتم و درشو باز کردم ، با اخم به ایینه خیره شده بود ، تقه ی ارومی به در زدم و رفتم تو : همه چی مرتبه؟

سرشو به علامت منفی تکون داد . رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم و سرمو رو شونه ش گذاشتم : چرا.. هوم؟ چرا…؟

با صدای ارومی زمزمه کرد : نمیدونم… فقط حالم خوب نیست.

بوسه ی کوتاهی رو گردنش زدم :چرا؟

_نمیدونم…

سرمو از رو شونه ش برداشتم و چرخوندمش سمت خودم : منو ببین … هیچ دلیلی وجود نداره که حالت خوب نباشه.

شونه شو بالا انداخت و آهی کشید ، اروم زدم رو شونه ش : بیا بریم ، کم کم همه میرسن.

کای با وحشت استینمو کشید : تو که گفتی مهمون نمیاد!
_ نمیاد ، همون خانواده هامونو میگم.

کای دوباره آه کشید و خودشو انداخت رو صندلی : من میمیرم…

_ هی این چه حرفیه؟

لباشو با حالت کیوتی جمع کرد و بهم خیره شد : اگر همه چی بهم بریزه؟

سریع رفتم سمتش و دستشو کشیدم و بلندش کردم و دنبال خودم بردم بیرون : نشنوم ازین چرت و پرتا ، بیا بریم بکهیون رو هم برداریم وبریم هتل.

_ مگه چانیول نیمد؟

سرمو تکون دادم و سریع از اتاق رفتیم بیرون.

بکهیون با قهر روی مبل نشسته بود و پاهاشو تو خودش جمع کرده بود ، کای سریع گفت : چی شده؟

بکهیون خودشو رو مبل انداخت : چانیول نمیاد دنبالم…

بغض تو صداش کاملا مشخص بود ، کای دستشو از دستم دراورد و رفت سمتش و سریع از رو مبل بلندش کرد : عیب نداره بک ، باهم میریم ، لابد کاری داره.. هوم؟

بکهیون خودشو انداخت تو بغل کای : کار؟کارش همون پسره ی عوضیه که باید به جای من بره دنبال اون…

در کمال تعجب کای هم بغلش کرد و رو پشتش دست کشید : عیب نداره ، حالش رو جا میاریم . و بک رو از خودش دور کرد و موهاشو مرتب کرد و کرواتشو صفت تر کرد : بریم؟

بکهیون با چهره ی کیوت چند بار پلک زد وانگشتاشو بین انگشتا کای قفل کرد و رفتن بیرون.

با بهت به جای خالی شون خیره بودم ، واقعا نمیتونستم هضم کنم ، واقعا نمیتونستم…


با حرص دو بار دیگه زنگ رو زدم و بالاخره اومد بیرون و با لبخند نگاهم کرد ، سریع اخم کردم و گفتم : چرا اینقد لفتش میدی؟

جونگهان اروم لبشو گاز گرفت : یکم طول کشید تا حاظر شم.

کلافه اهی کشیدم و سوار شدم : سوار شو.

و بلافاصله که نشست تو ماشین ، راه افتادم ؛ تا هتل مراسمشون خیلی راه نبود ، اما همون هم کلافه کننده بود . محض رسیدن بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم ، با صدای آرومی صدام کرد و برگشتم سمتش : بعله؟

_میشه صب کنی باهم بریم؟

چشمامو چرخوندم و سمتش رفتم و بازوشو گرفتم و لبخند مصنوعی ای تحویلش دادم: بریم؟

_ اوهوم..

کلافه سمت ورودی هتل رفتیم و چند نفری سمت سالن مراسم راهنماییمون کردن . سعی داشتم دستمو از دور بازوی جونگهان باز کنم ، اما محکم بهم چسبیده بود ، آهی کشیدم و وارد سالن نچندان شلوغ شدیم.

با دیدن کای و سهون و بکهیون گوشه ی سالن ، با هیجان سمتشون رفتم ، اما جونگهان هم دنبالم میومد ، متوقف شدم و نگاهش کردم : نمیخوای ولم کنی؟

سرشو تکون داد : نه ، الان بقیه هم میان ، اگر ببینن باهات نیستم ، بد میشه.

آهی کشیدم و به گوشه ای که بکهیون ایستاده بود خیره شدم ، متعجب به چهره ی جدیدش نگاه میکردم ، یه چیزی توش تغییر کرده بود که نمیدونستم چیه! دوباره اه کشیدم و کنار جونگهان پشت یکی از میزها ایستادم وکای سریع سمتم اومد و اول چشم غره ای به جونگهان رفت و بعد به خودم وگفت : نمیومدی …

شونه هامو انداختم بالا : تقصیره من نبود. و با حرکات چشم و ابرو اشاره به جونگهان کردم که ینی تقصیر اونه . کای که تازه دوهزاریش افتاد دوباره چشم غره ای به جونگهان رفت و با لحن عصبی ای بهش گفت : نمیخوای چند دیقه ای دوست منو بهم بدی؟

جونگهان با تردید دستشو از دستم دراورد :کجا..میرید؟

کای درحالی که استینمو میکشید گفت : به فضولاش نیمده. و از سالن کشوندتم بیرون و هولم داد پشت دیوار و گفت : یه وقت یه مبارک باشه از دهنت در نیاد.

تا اومدم چیزی بگم برگشت تو سالن و متجب به جای خالیش نگاه کردم ؛ با کشیده شدن استینم وحشت زده چرخیدم به پشت و با دیدن بکهیون اهی کشیدم و تو نیم ثانیه خودشو انداخت تو بغلم. سریع بغلش کردم و به خودم چسبوندمش .

بکهیون محکم کتم رو تو دستش گرفته بود و خودشو بهم فشار میداد ، چندتا بوسه رو موهاش زدم و از خودم جداش کردم ، تازه متوجه شدم چی تغییر کرده : بک؟

_ هوم؟

+موهای قهوه ایت کو؟

بکهیون با ذوق تو چشام خیره شد و سریع لباش اویزوون شد : کای رنگشون کرد.

_اینقدر مشکی؟

+خوب نشده؟

اخمی کردم و بکهیون لبشو گاز گرفت : خوب؟…محشر شدههه ..محشر…

دوباره از ذوق چشاش برقی زد و کتمو مرتب کرد : خیلی خوشتیپ شدی.

سرفه ی ارومی کردم و بکهیون خندید و سریع اخم کرد : پارک چانیول؟

_بل..بله؟

+میدونی چه قد دلم میخواد اون پسره رو بکشم.؟

اروم زمزمه کردم : میدونم…

_ خوبه ، پس هرچی زودتر از جلو چشمام گمش کن ، اصن نمیخوام دیگه ببینم قیافه شو.

سریع گفتم : به خدا من نمیخواستم بیارمش عزیزم…

بکهیون چند ثانیه ای با اخم بهم خیره بود : چانیول؟

_ب..له؟

با همون لحن عصبانی گفت : این عزیزم عزیزم گفتن رو از دهنت میندازیااا ، نبینم حواست نباشه یهو به اون پسره بگی عزیزم… خب؟

_چشم عزیز… چشم بکهیون شی…

بکهیون خنده ش گرفت و محکم بغلم کرد : دلم برات تنگ شده بود.

متقابلا بغلش کردم و دوباره سرشو بوسیدم : منم …من داشتم دیوونه میشدم از دوریت…

_کِی تموم میشه چان؟.. به خدا نمیتونم…

سرشو تو بغلم گرفتم : تموم میشه عزیزم ، زود تموم میشه…

_ باز گفتی عزیزم؟

خندیدم و ازخودم جداش کردم : بیا برگردیم تو سالن ، زشته اگه نباشیم.

_اوهوم…

اروم هولش دادم سمت در ورودی : تو اول برو…

سرشو تکون داد و وارد سالن هتل شد.

نیم ساعت لعنتی دیگه رو کنار اون پسر گذروندم تا اینکه سالن کاملا ساکت شد ، پدر کای شروع به صحبت کرد تا بعدش کشیشی که به مراسم دعوت کرده بود کارشو شروع کنه.

محض تموم شدن صحبتاش ، کشیش شخصی ای که به مراسم اومده بود ، خواست تا سهون و کای جلوش بایستن.

هم خنده م گرفته بود هم عصبی بودم ، هیچ وقت همچین چیزی رو برای خودم و کای تو ذهنم تصور نکرده بودم ، 4 روز پیش که مراسم خودم بود ، این حس رو نداشتم ، اما الان به شدت عصبی بودم و خنده های عصبی رو صورتم ظاهر میشد که سعی داشتم کنترلشون کنم ، اما با دیدن چهره ی سرخ کای ، بدتر میشد.

درست بعد از آخرین جمله ی کشیش که با تعلل گفت…چون نمیدونست به جای جمله ی “زن و شوهر ” چی بگه ، کای خنده ی عصبی کرد و موجب شد همه بزنن زیر خنده. سهون خم شد سمت صورتش تا ببوستش ، ناخوداگاه جلوی دهنم رو گرفتم تا از خوشحالی داد نزنم ، از شدت هیجان نمیدونستم باید چکار کنم ، فقط میدونستم اگر صحنه ی بوسشون رو ببینم ، تا یه ربع بی وقفه داد میزنم.

ناخوداگاه دست جونگهان رو گرفتم و به شدت فشار دادم ، پسر بیچاره متعجب نگاهم کرد اما اهمیتی ندادم و نگاهم رو از صحنه ی بوس روبه روم گرفتم و تند تند تو دلم دعا خوندم. و بعد از شنیدن سر و صدا چشامو باز کردم و سریع دستشو ول کردم و دویدم سمت کای و با تمام قدرت بغلش کردم ، کنترل اشکایی که رو صورتم میچکید رو نداشتم ، حتی متوجه بودم که کای هم گریه میکنه .

چند ثانیه ای تو بغلم هم بودیم ، ازش جدا شدم و اشکای رو صورتشو پاک کردم : کای…

_ چانیول ، من..

سریع پیشونیش رو بوسیدم : رفیق خنگه خودم ، باورم نمیشه…

کای دستاشو دور کمرم حلقه کرد و دوباره خودشو تو بغلم انداخت ، سعی کردم آرومش کنم ، اما حال خودمم چندان بهتر نبود ؛ بالاخره سهون سمتمون اومد و کای رو تو بغلش کشید ، بکهیون از فاصله ی کم با چشم وابرو ازم میخواست اروم باشم ، اما هیچی جز بغل کردنش تو اون لحظه نمیتونست ارومم کنه…

جونگهان سمتم اومد و به زور بغلم کرد ، مقاومتی نکردم و خودمو تو بغلش انداختم و نگاهم به بکهیون افتاد که صورتش جمع شده بود و با چشمای پر نگاهم میکرد و لبخندی زد و با حرکات لب اروم گفت : دوست دارم…

جلوی چشمش خودم رو تو بغل این پسره انداخته بودم ، سریع از بغلش خودمو کشیدم بیرون و به بکهیون خیره شدم و که چشماشو با پشت دست پاک میکرد ، نگاهشو ازم گرفت و سمت کای رفت و بغلش کرد و چیزی بهش گفت.

چشمامو با دستمالی که از جونگهان گرفتم پاک کردم ، جمعیت کمی که تو سالن بودن کم کم متفرق میشدن .

جونگهان دستمو کشید : بریم خونه…

_ اما..

+من حالم خوب نیست.

نمیخواستم اینقدر زود از بکهیون و کای جدا بشم ، اما چاره ای جز گوش دادن به حرف اون هم نداشتم ، اگر یک درصد چیزی به پدرش میگفت … آهی کشیدم و “باشه”ی ارومی گفتم و بدون اینکه از کای و بکهیون و سهون خداحافظی کنم ، از سالن خارج شدیم.

متوجه نگاه پدرم شدم که تا اخرین لحظه بهمون خیره بود، اما چیزی نگفتم و تصمیم گرفتم بعد ازینکه رسیدم خونه بهش زنگ بزنم.


با تموم شدن مراسم و تقریبا رفتن همه ، کتم رو دراوردم و خودمو رو یکی از صندلی های سالن انداختم ، بکهیون با سر و صدا داشت اخرین قطره های نوشیدنی تو لیوانشو میخورد ، خنده م گرفت ، نگاهش کردم.

با قهر گفت : چیه؟

با همون خنده شونه بالا انداختم : هیچی… بک؟

_ هوم؟ و لیوانشو رو یکی از میزها گذاشت.

+چانیول چرا بدون حرف رفت؟

لباشو جمع کردم و شونه ای بالا انداخت : نمیدونم…

آهی کشیدم و سهون برگشت تو سالن : پاشید دیگه؟

جفتمون متعجب نگاهش کردیم : کجا؟

سهون پوکر نگاهمون کرد : خونه؟

_آها…

بکهیون از جاش بلند شد و سمتم اومد و بوسه ی محکمی رو گونه م زد ، چشام تا جایی که میشد گرد شد و گفت : مبارک باشه کایی…

هم شوکه بودم و هم خوشحال ، سریع بلند شدم و سرشو تو بغلم گرفتم : دو ماه دیگه مراسم تو و چانیول رو جشن میگیریم.

بکهیون لبخند کمرنگی زد و ازم جدا شد و سمت سهون رفت : من میرم..شب بخیر.

اما سهون زودتر بازوشو گرفت : میرسونیمت..

بکهیون سرشو تکون داد ، اما سهون منتظر حرف دیگه ای ازش نشد و بازوشو کشید و گفت : کای؟ اومدی؟

با خنده دنبالشون دویدم و سوار ماشین شدیم.

بعد از پیاده کردن بکهیون ، سهون دوباره حرکت کرد ، متعجب نگاهش کردم : کجا میری؟

_ خونه مون.

چندبار پلک زدم و به خیابون نگاه کردم : اما شبیه خیابون خونه مون نیست…

شونه ای بالا انداخت و پنج دقیقه ی بعد جلوی ساختمونی نگه داشت : پیاده شو دیگه.

چندبار پلک زدم و به دنبالش از ماشین پیاده شدم و سریع بالا رفتیم ، سهون جلوتر از من رفت تو خونه و درو بست.

با بهت به در بسته نگاه کردم و چند بار زدم رو در : یااا دیوونه ، من موندم این پشت.

صداش از داخل خونه اومد : فعلن همونجا باش…

_یااا…

صدای خنده ش میومد ، نمیدونستم داره چه کار میکنه ، کلافه با خستگی به در تکیه دادم و دست همون لحظه در با شدت باز شد و از پشت تو بغلش افتادم : یاا… دیوونه .

سهون با اخم از خودش جدام کرد : بیا تو..

پشت چشمی نازک کردم و با غرغر وارد خونه شدم و دهنم از تعجب باز موند : سه..سهون…

سریع از پشت بغلم کرد وگردنمو بوسید : دوست داری؟

_ دوست دارم؟.. خدای من…

+خونه ی خودمونه.

_پس اون قبلی…

+دیگه اینجا خونه مونه…

چرخیدم سمتش و دستامو دور کمرش حلقه کردم : دوست دارم… دوست دارم…

_میدونم ، منم دوست دارم.

+باورم نمیشه…

خندید و موهامو بهم ریخت : چیز غیرقابل باوری نیست عزیزم..

_سهون؟

+جانم؟

_هیچی.. دلم برای جانم گفتن هات تنگ شده بود.

خندید و محکم بغلم کرد و گفتم : این همه شمع رو الان روشن کردی؟

_اوهوم…

+خوبه ، تند وتیزی ، کارای خونه رو هم به همین سریعی انجام میدی دیگه؟

_یا….

خندیدم و خودمو بیشتر تو بغلش فرو کردم : دوست دارم…

_منم… منم دوست دارم…


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





100
نظر بگذارید

avatar
100 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
96 نظرات نویسندگان
sadafe)(o...LnahalArminaghazyuk نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sadaf
مهمان
sadaf

اگه ک بشه فایله کامیه pdfاین فن فیک رو هم قرار بدید ممنون میشم

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااایییی…اخ جوووووونم…..سکااای ازدواجیدن بالاخره… :zardak (6): عرررر چانبک :jhsdhugF:

nahal
مهمان
nahal

جیغغغغغغغغغغغغغغ هورااااااااااااااااا سکای بهم رسیدن یوهووووووو

Armina
مهمان
Armina

لیلیلیلی سکای رفتن خونه بخخخخخخت :309: :00330000: :00330000: :00330000:
مرررررررررررسی :zardak (35):
بیچاره کیونگ هان :tansmiley:

ghazyuk
مهمان
ghazyuk

خیلی عالی بود به جز رفتار چانی که خودشو انداخت تو بغل جونگهان