78 👁 بازدید

Mr.Master part 51

Mr.Master part 51

سلام ، پارت جدید .

بچه ها به کیونگهان حسابی میرسم ، هرپارت ازشون نپرسید 😭

حالا من کیونگهان بنویسم از بقیه نه ، کلی سر بقیه غر میزنین ناموسا 😂😭

پوستر خیلی عالی و خشگل از ملیکای عزیز 😍

چه خوبه TT😍

بفرمایید…

زودتر از سهون وارد خونه ش شدم و خودمو رو کاناپه پرت کردم و اه بلندی کشیدم :منفجر شدم.

سهون با خنده درو بست و پاکت چیزهایی که خریده بودیمو روی اپن گذاشت. دراز کشیدم و چشامو بستم ، با حس گرمایی رو صورتم سریع چشمامو باز کردم و صورت سهون درست جلوی صورتم بود ، اب دهنم رو قورت دادم و دستمو گذاشتم روسینه ش و کمی عقب هولش دادم :چی..ـه؟

بدون اینکه تکون بخوره گفت :هیچی ، دارم نگات میکنم.

_چشمات باز داره لیزر میشه واین اصن نشونه ی خوبی نیست. و تند تند سرمو تکون دادم.

اوه سهون دستشو گذاشت زیر کمرم و کمی بلندم کرد و پاشو گذاشت کنار پهلوم ، یکم خودمو جابه جا کردم :با من روراست باش ، اوکی؟نذار اول زندگی مشترک دروغ تو رابطه مون بیاد .. بگو چی میخوای؟

اوه سهون که خنده ش گرفته بود ، خم شد وبوسه ی کوتاهیی رو لبم زد :هیچی فقط میخوایم یکم درس بخونیم…

دست گذاشتم رو شونه ش و یکم هولش دادم عقب :نمیخوام..ازین درسا قبلا هم خوندیم ، نمیخوام ، درد داره.

سهون متعجب چندبار پلک زدن:کجای درس خوندن درد داره؟

با اخم نگاهش کردم :پس بیا جاها عوض تا بهت بگم کجاش درد داره دقیقا .

سهون خنده ش گرفت و بوسه ی دیگه ای رو گونه م زد و پاشو برداشت : بریم اتاق من درس بخونیم.

با گریه چشامو روهم فشار دادم : نمیخوام ، من میخوام بیوفتم اصن … نمیخوام.

_من نمیذارم بیوفتی این ترمو عزیزم ، نا سلامتی استادتم.

خودمو انداختم رو زمین : نه نمیخوام ، از درس تو نیوفتم از بقیه میوفتم ، من این ترم مثل ادم نیمدم دانشگاه ، مارو بیخیال شو استاد.

سرشو تکون داد :راه نداره اصن آقای کیم ، رگ درس دادنم گرفته .

اروم زمزمه کردم : اون رگ درس دادنت نیس که…

_چی؟

سریع گفتم : هیچی استاد ، هیچی ، بریم درس بخونیم ، فقط یواش…

اوه سهون خندید و در اتاقشو باز کرد و سمت میزش رفت و از کشوش یه دسته برگه کسید بیرون : اینارو بخون تا دو ساعت دیگه امتحان میگیرم ازت ازشون.

چند بار پلک زدم و بهش خیره شدم :منظ..منظورت چیه؟

اوه سهون با چهره ی جدی سمتم چرخید : منظورم اینه که بخون دوساعت دیگه امتحانه .

_شوخی میکنی؟

+نید.

_شوخی میکنید؟

+مگه من همسنتم؟ یا باتو شوخی دارم؟

سرمو تکون دادم و سهون گفت : زود شروع کن بخون.

سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق رفتم و نشستم و با بغض به کاغذا خیره شدم : شم..شما چیکار میخواید بکنید؟

سهون اهی کشید و به چندتا کاغذ عجیب و غریب خیره شد :کارای شرکت پدرمو ، یکم بخونم ببینم چی به چیه …

_آها..

+چرا؟

سرمو تکون دادم و دوباره به کاغذا خیره شدم “دیوث”

_ چیزی گفتی؟

+نه استاد.

و سهون با لبخند خیلی کمرنگی نگاهم کرد و دوباره مشغول کاغذاش شد.

کدوم دو نفری وقتی تو اتاق تنهان شیطون پیششون نی؟ این اوه سهون ایمانش خیلی قویه. و با نارحتی کاغذارو ورق زدم.


چانیول رفته بود حموم و با شنیدن صدای باز شدن دوش اب ، رفتم تو بالکن و سیگاری از پاکتش درواردم وروشن کردم وپک عمیقی بهش زدم و تو هوا فوت کردم.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود ، هم خوشحال بودم ، هم نارحت. زندگیم به کلی عوض شده بود ، همه ش هم به خاطر اشنا شدن با چانیول بود ، دوتا از صمیمی ترین دوستام رو خیلی وقت بود ندیده بودم و کلی از کارهایی که همیشه انجام میدادمو کنار گذاشته بودم ، از دوست داشتن دختر خاله م دست برداشته بودم وحالا دیگه ذره ای از مهرشم تو قلبم نبود.. اما هنوزم حس خوبی به همه چی نداشتم.

پک دیگه ای به سیگارم زدم و با صدای سرفه ی کسی بلافاصله برگشتم ، چانیول با موهایی که ازش آب میچکید با اخم غلیظی بهم خیره بود . سیگاره بین دستام ناخوداگاه افتاد زمین :چ..چی شده چان؟

و رفتم جلو تا موهای خیسشو بپوشونم ، اما هولم داد عقب و با اخم نگاهم کرد ، آب دهنمو قورت دادم و اروم زمزمه کردم :چرا اومدی بیرون؟

_منتظر بودی من برم اونجا و بیای تا…

سریع گفتم : نه نه به خدا ، فقط… فقط چان چه طور از ادمی که 4ساله تمومه تنهایی هاش با این لعنتی پر شده ، میخوای که تو دو روز کنار بذارتش؟

_چرا پس یواشکی؟

نگاهی بهش انداختم :من نمیخواستم نارحت بشی.

چانیول دستمو گرفت و به شدت سمت خودش کشید : منو ببین ، نمیدونم چرا اینقدر عوض شدی بکهیون ، اما من همون بکهیونی رو میخوام که روزای اول دیده بودم.

متعجب چند بار پلک زدم : عو..عوض؟ منظورت چیه؟

_منظورم اینه که از هر راهی داری استفاده میکنی ..آه خدایا بیخیال.. فقط به خودت اسیب نزن… خودتو اینقد برام لوس نکن عزیزم ، به خدا من دوست دارم ، همه ی توجهم تویی ، درکت میکنم ، اما تو رابطه مون زیاده روی نکن.

لبخند کمرنگی زدم تا بغضمو قورت بدم و اومدم چیزی بگم که چانیول سریع گفت : همین بغض کردنت ، شبیه دخترا میکنتت.

پوزخندی زدم و گفتم : هیچی نشده ازم خسته شدی؟

چانیول تقریبا بلند گفت : ازت خسته نشدم ! امروز خیلی خیلییی خودمو کنترل کردم بک ، نیازی نبود جلوی اون پسر اینقدر زیاده روی کنی عزیزم ، متوجه منظورم هستی؟ من بکهیون قبلی رو میخوام ، کسی که باحال بود و پسرونه رفتار میکرد ، تو منو اونجوری به خودت جذب کردی ، وقتی با اون پسره جیمی حرف میزدی ، اصن دیوونه ت شده بودم ، وقتی با کیونگسو ولوهان اونجوری باحال رفتار میکردین ، بدجور کیف میکردم…

اروم گفتم : ینی میخوای بازم بیشور و بیتربیت بشم؟ و چندبار تند تند پلک زدم.

چانیول خنده ش گرفت و گفت : مگه بیشور و بی تربیت بودی؟ منظورم اینه که بشو همون پسر قوی و باحالی که بودی ، زندگی همیشه یه جور نیست عزیزم ، شاید روزی بشه که من نتونم پیشت باشم و مجبور باشی تنهایی از پس اتفاقایی بر بیای ، نباید خودتو لوس و وابسته ی من کنی ، من به خاطر خودت میگم ، من میخوام عشقم قوی باشه ، چون آینده مون رو میدونم اینو ازت میخوام .

_ ینی میگی که ما هیچ وقت …

+ نـــــه ! من دارم یه چیز دیگه میگم.

دستمو از دستش کشیدم بیرون و یه قدم رفتم عقب : من میرم خونه ی خودم ، بعد از دوماه هم رو ببینیم بهتره ، هوم؟ تا اون موقع هم من روی رفتارام کار میکنم تا آزار دهنده و خجالت اور نباشه برات .

چانیول کلافه رو صورتش دست کشید ، بی توجه بهش سمت اتاق خواب برگشتم ، سریع شونه م رو گرفت و صورتم رو چرخوند و بوسه ی عمیقی رو لب هام زد و رو مبل کنار تخت درازم کرد و لب هاشو ازم جدا کرد : به خدا عاشقتم ، من برای خودت میگم ، توکه بهتر از من پدرمو میشناسی؟ و منم بهتر از اون ، میدونی که اول و اخر مال منی ، هوم؟

زمزمه کردم :میدونم…

_ پس سعی کن برگردی به بکهیونی که قوی بود.

انگشتامو بین موهاش فرو بردم : تو لوسم کردی…

_ به خازر اینکه عاشقتم ، نمیخوام یه لحظه ی دیگه هم سختی بکشی و نارحت باشی ؛ اما وقتی یکم فکر کردم ، دیدم بهتره قوی تر ازین چیزا بشی .

سرمو بلند کردم و لب های سرخشو بوسیدم : پس بیا این دو ماه رو بدون هم سر کنیم ، تا وقتی آب ها از اسیاب بیوفته و از اون پسره جدا بشی ، منم با خودم و زندگیم کنار بیام.

_ اونجوری از دلتنگیت میمیرم.

اروم خندیدم : هرشب و هر روز بهت زنگ میزنم. بیا تو این دو ماه برای زندگی اینده مون اماده بشیم.

چانیول سری تکون داد و از روم بلند شد : بشو همون بکهیون سابق ، حتی قویتر و باحالتر .

_ من اگه برات خودمو لوس نکنم این دخترای افاده ای این کارو میکنن ، توهم خوشت میاد…

چانیول خندید و بلندم کرد و محکم تو بغلش کشید : د اخه تو کیوته منی ، تا وقتی دارمت هیچکدوم اون دخترا و پسرای دیگه به چشمم نمیان.

_ فردا برای پلینگ صورت میرم.

چانیول بلند زد زیر خنده : آدم نمیشی.عاشقتم.

ابرومو دادم بالا و بهش خیره شدم : یه جوری میگی انگار فقط خودت هستی.

_چی؟؟

+ عاشق .

خندید و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و محکم بوسیدتم : من بر میگردم تو حموم.

_ چرا اومدی بیرون؟

+ده بار صدات کردم جوابمو ندادی .

با تعجب نگاهش کردم : چی میخواستی؟

_ صابون .

چشمام درشت تر شد و با حرص گفتم : بفرما ، هوز نرفته دست به دامن صابون شدی؟

چانیول بلند خندید و گفتم : برو تو ، خودم میارم الان و میام حموم.

_تو چرا؟

+مطمعن بشم با صابون کاری نمیکنی.

_شاید با خودت…

داد زدم : بروو…

چانیول سریع دستاشو اورد بالا : رفتم ، منتظرماا.. بک؟

_هوم؟

چانیول سریع چهره ی جدی گرفت وبهم خیره شد : دیگه هم اونو نکش.

اروم پلک زدم و لبخندی تحویلش دادم : سعی میکنم…

_ طعم لباتو تلخ میکنه.

+بازم به فکر خودتی.

نیشخندی زد و سریع رفت تو حموم.

برگشتم تو بالکن و سیگارو با دیوار خاموش کردم و انداختم تو گلدون و برگشتم سمت کمد تا صابون بردارم.


همونطور که سرم روی برگه ها بود ، گاهی زیر چشمی کای رو میپاییدم که با کلافگی به برگه ها نگاه میکنه ، خنده م میگرفت اما سریع رومو میگرفتم وبا جدیت به کاغذا خیره میشدم.

حدودا 20 دقیقه گذشته بود ، متوجه شدم کای از جاش بلند شد و داره سمتم میاد ، با جدیت بیشتر به کاغذها خیره شدم ، کای مودب جلوی میز ایستاد : استاد اوه؟

سرمو بلند کردم و عینکمو رو بینی م صاف کردم و دستامو تو هم قفل کردم : مشکلی پیش اومده آقای کیم؟

کای چندبار پلک زد و گفت : حالتون خوبه؟

_ من خوبم ، کاری داشتین؟

کای اروم زمزمه کرد : مرتیکه رو ببینا…

_چیزی گفتید؟

کای سرشو تکون داد و پاشو داد بالا و نشست رو میز و چندبار پلک زد و با لحن خاصی گفت : تحریک نشدین؟

درحالی که به شدت خنده م گرفته بود اما خودمو کنترل کردم : این حرکات ناشایست اصلن در شان شما نیست.

کای بیشتر خودشوتکون داد و زبونشو رو لب هاش کشید و سمتم خم شد و یقه م رو گرفت ، اب دهنمو قورت دادم و لباشو رو لبام چسبوند و بوسید ؛ بدون اینکه ذره ای همراهیش کنم ، هیجانمو کنترل کردم و با چهره ی پوکر بهش خیره شدم ، کای جدا شد و چندبار پلک زد .

چند ثانیه ای بهم خیره بودیم ، با لحن خشکی گفتم : نمیتونی نمره رو بخری آقای کیم.

کای یقه مو ول کرد و باز هم پلک زد : میدونید چیه استاد؟

_ چیه؟

+اون موقع ها که استاد و دانشجو بودیم…

_الان مگه نیستیم؟

+ شما همه ی دانشجوهاتونو میکـ..منظورم دوست دارید؟

_ کی گفته من تورو دوست دارم؟ و با اخم بهش خیره شدم.

کای چند ثانیه ای نگاهم کرد و درحالی که لباشو میلرزوند گفت : ینی دوستم نداری؟

چیزی نگفتم و نگاهش کردم . کای ادامه داد : یه بار خواب دیدم وسط کلاس پاشدی منو بوسیدی .

_من؟

کای سر تکون داد و گفت : تازشم یه بار اون اوایل خواب دیدم که چشات لیزری شده ، بعد ازشون لیزر درومد و پایین تنه م رو با لیزرت نابود کردی.

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خنده م گرفت : خیلی احمقی . برای همین هروقت منو میدیدی پایین تنه تو میگرفتی؟

کای سرخ شد و سریع از رو میز پرید پایین : تو گفتی دوستم نداری؟

_ نوچ ، ندارم.

+حرف اول و اخرت همینه؟

از جام بلند شدم وکای یه قدم سمت تخت عقب رفت : چی..شد؟

_ من دوست ندارم …

بازم لباشو با قهر داد جلو : منم دوست ندارم اصن ، مرتیکه ی دیوث چشم لیزری .

_ من عاشقتم.

کای سرفه ی ارومی کرد و اومد حرفشو جمع کنه و گفت : منم عاشقتم مرتیکه ی دیوث چشم لیزری.

_ کلن باید اینو بگی؟

+چون هستی.

سرمو تکون دادم : اوکی … بذار ببینم با چشمای لیزریم میتونم چه بلایی سرت بیارم؟

کای اب دهنشو قورت داد و رو تخت نشست ، خم شدم روش و دست بردم سمت پایین تنه ش : بذار ببینم چی اینجا هست که من میخواستم با چشمای لیزریم دخلشو بیارم؟

_ هیچی نیست به خدا..

+من مطمئنم یه چیزی هست .

_نه به جونه چشای قشنگت ، هیچی نیـ ..آه..

اروم پایین تنه شو فشار دادم و لبامو رو گردنش گذاشتم و مک کوچیکی زدم : که خواب دیدی تو کلاس بوسیدمت…؟

و تا اومد چیزی بگه محکم تر پایین تنه ش فشار دادمو گردنشو بوسیدم و ناله ی ارومی از گلوش خارج شد و گفتم : و خواب دیدی که دارم اونجاتو نابود میکنم اره؟

کای بلند داد زد : واای ترخدا نکن…

انگشتامو اروم رو پایین تنه ش حرکت میدادم و با پوزخندی بهش خیره شدم : ایندفعه خواب میبینی که دارم یه کار دیگه میکنم…

_وای استاد ترخدا…

لبخندم بزرگتر شد ودست بردم سمت تیشرتمو و سریع از تنم درش اوردم و کای بلافاصله به عضله های شکمم خیره شد : واااه… اصن همیشه مرد رویاهای من عضله های شکمش اینجوری بوده…

خنده م گرفت و سریع بوسیدمش : دوست دارم دیوونه ، عاشقتم..

کای لبخند بزرگی زد : منم دوستون دارم استاد…

خم شدم و دوباره لب هاشو بوسیدم :استاد؟

_هوم؟

و دست بردم سمت دکمه های پیرهنش تا بازشون کنم : نمره ی این ترمو میدین؟

لبخندمو خوردم وسریع از روش پاشدم و با چهره ی جدی نگاهش کردم ، کای سریع پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و داد زد : غلط کردممم غلط کردم ، میخونم ، فقط کارتو شروع نکرده تموم نکن.

_حالا شدی پسر خوب . و دوباره دست بردم سمت پیرهنش و کای درحالی که با موهام بازی میکرد گفت : بذار از اخرین شبای مجردیمون لذت ببریم استاد.

+ما داریم باهم ازدواج میکنیم عزیزم.

کای چند بار پلک زد :اوه..راستی میگین ، وااای خداا..

و داد بلندی زد و صورتمو گرفت و محکم لبامو بوسید :من الان از خوشی میمیرم.

خندیدم و بوسه ای رو پیشونیش زدم : منم.

_وااای ..

+اینقد مثل دخترا نباش ، بهت نمیاد.

_وااای نه خوب ، خیلی خوبه ، هیچکی نمیدونه داشتن بهترین دوست پسر دنیا ینی چی.

خندیدم و گفتم :الان چانیولم فک میکنه دوست پسرش بهترینه .

_ هرکس دنیای خودشو داره، تو دنیای من تو بهترینی .

لبخندی زدم وبوسه ی ارومی رو سینه ش گذاشتم : عاشقتم.

_منم عاشقتم استاد اوه سهون چشم لیزری.


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





102
نظر بگذارید

avatar
98 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
92 نظرات نویسندگان
e)(o...Lnahalrozanafas glammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

عاااااااااالی بووووووود….. :zardak (61): :zardak (6):

nahal
مهمان
nahal

عالیییییییییی تنکس

roza
مهمان
roza

عاشقتم نویسنده منحرف چشم ایرونی :00330000:

nafas glam
مهمان
nafas glam

خعلی مچکر….. :zardak2 (11):

maryeol
مهمان
maryeol

قسمت جدیییییید پلیییییز :zardak (67): :jhsdhuhD: