35 👁 بازدید

Mr.Master part 50

Mr.Master part 50

سلام

بچه ها اکثریا جونگهان و جینهوان رو اشتباه گرفتید.

بیاید ادامه توضیح بدم.

پوستر خشگل از ملیکای عزیز ، ممنون

خب جین هوان اونیه که دوست پسر سهون بود و میخواستن بدنش به کای اما سهون مانع شد ، اینم عکسش.

جونگهان اونیه که فک میکرد باید با کای باشه همون که کای فکر میکرد دختره ، اما پدر چانیول جونگهان رو برای چانیول گرفته ، این :

اوکی شد الان ؟ 🙂

بفرمایید داسی .


بکهیون تمام مدت روی مبل نشسته بود و با غرغر دستور میداد که کجای خونه تمیزه و کجا کثیفه . آخرین ظرفی رو که خشک کردم وسر جاش گذاشتم ، سمتش رفتم و از پشت محکم سرشو بین بازوهام گرفتم و با خنده نگهش داشتم : عشق من کیه؟

بکهیون با لحن خشکی دستمو پس زد : ولم کن.

آهی کشیدم و دستمو از دورگردنش باز کردم : چیشـ..

_حتی حرف نزن چانیول .

+چشم. و بدون حرف به چهره ی عصبیش خیره شدم ، تا اینکه بعد از پنج دقیقه به حرف اومد : بذار فقط اون پسره بیاد ..

آروم گفتم : ترخدا بیخیال شو عزیزم ، بکهیون؟

بی توجه به من از جاش بلند شد و برای بار صدم تو ایینه خودشو مرتب کرد ، تا اومدم چیزی بگم با صدای زنگ در از جام بلند شدم و دستی تو موهام کشیدم و درو باز کردم و رو به بکهیون گفتم : اومد.

فقط سر تکون داد و با اخمی اومد سمتم و کنارم ایستاد.

_بکهیون ، مودب رفتار کن عزیزم ، باشه؟

با بدخلقی گفت : خودم میدونم چه طوری رفتار کنم.

“باشه”ی ارومی گفتم و خیره به در ورودی موندیم و بعد از چند دقیقه پسری که دیشب دیده بودم از در اسانسور بیرون اومد ، با لبخند کوچیکی نگاهش کردم و بکهیون محض ورودش دستشو دور بازوم انداخت و خودشو تقریبا تو بغلم فرو کرد .

جونگهان کمی خم شد و با لبخند کمرنگی نگاهمون کرد : جونگهان هستم.

سر تکون دادم و از جلوی در رفتم کنار :بیا تو.

بکهیون بدون اینکه نگاهشو ازش برداره ، تمام مدت با اخم نگاهش میکرد و پسر بیچاره موذب وارد خونه شد و محض بستن در سعی کردم و دستمو از دست بکهیون ازاد کنم و گفتم : بکهیون ، نشونش بده کجا بشینه.

بکهیون با همون لحن بداخلاقانه بلند گفت : باشه عزیـــــــزم .

درحالی که خنده م گرفت سمت اشپزخونه رفتم وبا یه سینی آبمیوه برگشتم و کنار بکهیون نشستم و بلافاصله خودشو چسبوند بهم و دوباره دستمو گرفت و سرشو رو شونه م گذاشت و سریع گفت : چانیول؟

سرمو چرخوندم و سمتش و بلافاصله لبامو بوسید : هیچی . و لبخند کیوتی زد . آهی کشیدم و سمت جونگهان برگشتم و گفتم : خب راستـ..

پرید وسط حرفم و گفت : من خودم از همه چی خبر دارم ، راستش من فکر میکردم قراره با اقای کیم …در واقع منم ازین ازدواجا راضی نیستم و الانم که میبینم ، شما خودتون با کسی هستید و خیلی بهم حس بدی میده اینکه بین دونفر باشم ، اما خب این برای منم سخت هست . اگر برادرم بود شاید اینقدر براش مشکل نبود ، اما من ادم بیشعوری نیستم آقای پارک ، اما خب کاری هم از دستم بر نمیاد …

سر تکون : میدونم ، باید باهاش کنار بیایم ، همه ش 2-1 ماهه ، توهم احساس بدی نداشته باش ، بکهیون با این قضیه مشکل نداره ، مگه نه بکی ؟

بکهیون پشت چشمی نازک کرد و سر تکون داد و از جاش بلند شد و با لحن تهدید امیزی گفت : عزیزم یه لحظه بیا. و بدون اینکه منتظر بشه سمت اتاق خواب رفت ،اب دهنم رو قورت دادم و از جام بلند شدم : ببخشید من یه لحظه..

جونگهان لبخند کوچیکی زد : اشکالی نداره.

سریع سمت اتاق خواب رفتم و محض ورودم بکهیون دستمو کشید و درو محکم بست و با صدای بلند ناله کرد : آه چانیووو..ل..

درحالی که به در تکیه داده بودم با چشمای درشت نگاهش میکردم که با چهره ی جدی بهم خیره شده بود و آروم گفتم : چ..چیه؟

_مثلن منو محکم بوسیدی .

سر تکون داد م وآب دهنم رو قورت دادم :آ..آها…خب..

_من با این قضیه مشکلی ندارم چانیول؟

اروم لبمو گاز گرفتم : د..داری ..

_خوب… پس چرا جلوی اون پسره خودشیرینی کردی گفتی من ..

سریع قدمی سمتش برداشتم و بازوشو گرفتم : عزیز دلم ، گوش کن به من ، حداقل بیا وانمود کنیم که داریم باهاش خوب رفتار میکنیم؟هوم؟

بکهیون چشماشو بست و دستاشو رو گوشش گذاشت و تند تند سرشو تکون داد : نمیخواااااام…!

نفس عمیقی کشیدم و خم شدم بوسه ی کوتاهی رو موهاش زدم : دوست دارم ، بیا بریم بیرون ، همه چیز خوبه ، سعی کن اینقدر سخت نگیری عزیزم ، باشه؟

و دستامو از دورش باز کردم و محض چرخیدنم استینمو کشید و خودشو پرت کرد تو بغلم : تو خیلی بدجنسی چانیول .

محکم تو بغلم فشارش دادم : گریه نکن.

_گریه نمـ..ـیکنم..

+پس کیه داره هق هق میکنه.

_اون پسره س .

خندیدم دست کشیدم تو موهاش : تو به عشق من شک داری؟

_نوچ.

خندیدم و گفتم : پس پسر خوبی باش و بذار همه چیز اروم اروم درست بشه ، میدونی که کاری از دستم برنمیاد تو این مورد؟

_اوهوم.

از خودم جداش کردم و به چشماش بوسه ای زدم : پسر خوب ، هوم؟

سر تکون داد و انگشتاشو تو انشگتام قفل کرد و رفتیم بیرون و سریع گفتم : متاسفم.

جونگهان گوشیش رو خاموش کرد و نگاهی به دستای قفل شده مون کرد و بکهیون سریع گفت : من نامزدشم.

با دست دیگه م موهاموبهم ریختم ، جونگهان خندید و گفت : میدونم ، بکهیون؟

بکهیون سر تکون داد : چی؟

جونگهان از جاش بلند شد و با خنده سمتمون اومد : من همین الان یه تماس گرفتم ، قرار نیست همیشه اینجا بمونم ، پدرم یک خونه گرفته و ما اونجا میمونیم.

بکهیون با اخم دستمو محکم تر فشار داد و تا اومدم چیزی بگم جونگهان گفت : وانمود میکنیم که اونجا میمونیم .و روبه بکهیون گفت : من خودم کسی رو دارم که دوستش دارم ، پس نگران نامزدت نباش . و با لبخندی سمت در خروجی رفت :آقای پارک شماهم تا شب حداقل یه بار بیاید تو اون خونه ، ادرسشو براتون میفرستم ، هرچه قدر بیشتر وانمود کنیم راحت تر میشه کارمون و زودتر تموم میشه و بیاید تا اخر این هفته مراسم ازدواجو انجام بدیم و فدو شب بعدش طلاق .

و بدون حرف دیگه ای رفت بیرون . با بکهیون چند ثانیه ای تو شوک بودیم تا اینکه به حرف اومد و اروم گفت : چانیول؟

_جانم؟

+ الان ینی کسی قرار نیست باهامون زندگی کنه؟

“نوچ” ارومی گفتم.

بکهیون : توهم قرار نیست شبا پیش کس دیگه ای بخوابی؟

_نوچ.

بکهیون : ینی …چانیول؟

_جانم؟

بکهیون : بذار من یکم گریه کنم.

_ باشه عزیزم.

محکم زد تو بازوم و دستشو از دستم دراورد : خیلی بیشوری . و با گریه سمت اتاق رفت و جیغ زد .

درحالی که میخندیدم موهامو بهم ریختم و دویدم سمت اتاق : یاا بکهیون ، امشب چند شنبه س؟

_مرض .

و درحالی که میخندیدم ودرو قفل کردم .


گوشیو با شونه م دم گوشه م نگه داشتم و دکمه های پیرهن سارانگ رو بستم : الو ؟کای؟

_آ.هـ..؟

سریع دکمه های سارانگ رو ول کردم و گوشی رو گرفتم : یاا کیم جونگین چرا ناله میکنی؟

کای آه بلند دیگه ای کشید و با صدایی که از ته چاه در میومد نالید : آهـ.. سهونا… ترخدا… تر..خدا کمک..

وحشت زده از رو دوزانو بلند شدم و دادزدم : چی میگی؟ کااای؟ چیشده؟؟الو؟ کجاای؟؟ چه اتفاقی داره میوفته ؟کااای؟

کای داد دیگه ای کشید : آه..نمیــــره توش سهونا…

و اخرش درحالی که صداش میلرزید ناله ی ارومی کرد. آب دهنم رو قورت دادم و با وحشت تقریبا داد زدم : کای داری چه غلطی میکنی ؟؟؟ دست نگه دار ، هیچ کااری نکن ، با کی هستی؟ داری چیکار…خدایااا کاایییی کجایی؟

کای داد بلندی کشید و حدص زدم گوشی رو به دهنش نزدیک کرده چون صدای نفس نفس زدنش میومد و با بیحالی گفت : سهونا..

عصبی توموهام دست کشیدم و سارانگ درحالی که ابمیوه شو با نی میخورد خیره نگاهم میکرد : کااای چه کار داری میکنی؟کی اونجاست؟؟الوو جواب بده ترخداا ، کای؟

کای اهی کشید و گفت : هیچی بابا ، اه سهون ، این شلواره تنگه دیگه نمیره تو پام . و زد زیر گریه ی الکی !

چند ثانیه ای به ابمیوه ی دست سارانگ خیره شدم و پلک زدم ، فکرم تا کجاها رفته بود؟آهی کشیدم چند لحظه ای چشمامو بستم.

_سهون؟

+کای ، تا دودقیقه نه حرف بزن نه زنگ ، قطع میکنم.

و محض قطع کردن گوشی رو تخت سارانگ افتادم و چشامو بستم ، سارانگ ابمیوه رو از دهنش جدا کرد : بابایی؟

_هوم؟

+چیشد؟

چشامو باز کردم و با لبخند نگاهش کردم : هیچی عزیزم.

_کای اوپا داشت چیکار میکرد؟

+سارانگ چند دقیقه اسمشو نیار.

_چشم ، بابایی؟

+ چند دیقه فقط …باشه عزیزم؟

سارانگ “باشه “ی ارومی گفت و از اتاق رفت بیرون .تو همون چند ثانیه به شدت عصبی شده بودم ، پیشونیمو مالوندم و دست بردم سمت موبایلم تا دوباره بهش زنگ بزنم که آران اومد داخل : من همه ی وسایلمو برداشتـ.. چیزی شده؟

از جام بلند شدم وپیرهنم رو مرتب کردم و تای استیناشو درست کردم : نه چیزی نشده ، تو حاظری؟

آران لبخندی زد و سر تکون داد : اره ، همه چیزو جمع کردم.

_مجبور نبودی .

شونه ای بالا انداخت : اینجوری راحت ترم.

خندیدم و گفتم : بریم ، من یه تلفن بزنم قبلش .

آران سری تکون داد و درو بست : ما پایین منتظریم.

سریع شماره ی کای رو گرفتم و محض برداشتن زد زیر خنده : یاا اوه سهون تو به چی فکر میکردی؟

اخمی کردم و با لحنی که سعی داشتم جدی باشه گفتم : حواست باشه که من استادتم و ازت بزرگترم.

کای اروم گفت : ببخشید استاد ، شما خیلی منحرف هستید.

_نمیدونی که الان چه قد میخوام ..

کای خندید : میخوای چی؟؟

-هیچی ، تا 1ساعت دیگه میام جلوی خونه تون ، حاظر باش.

کای با سماجت پرسید : میخوااای چییی؟ بگوو میخوااای چی؟

با لحن جدی ای که داشتم گفتم : حواست به عواقب حرفا و کارات باشه کای .

_چشم ، خدانگهدارتون استاد . بلافاصله قطع کرد ، بچه پرو فک کرده . و با خنده سریع از خونه رفتم بیرون و اول چمدونای آران رو داخل ماشین گذاشتم و بعد سوار شدم. اران و سارانگ طبق معمول داشتن سر بستن موهای سارانگ بحث میکردن ، با خنده ماشینو روشن کردم و راه افتادم .

بعد از چندتا خیابون جلوی آپارتمان جدید آران نگه داشتم و از نگهبان ساختمون خواستم تا کمک کنه و چمدون هارو داخل اسانسور گذاشتیم. آران درحالی که سارانگ رو تو بغل گرفته بود دنبالم وارد اسانسور شد.

سارانگ نگاهی به چمدونا انداخت : داریم میریم مسافرت؟

آران خندید و مهاشو مرتب کرد : نه عزیزم.داریم میریم خونه ی خودمون زندگی کنین.

لبخند کوچیکی زدم و بهشون خیره شدم ، آدمایی که 4سال زندگیمو باهاشون به عنوان خانواده گذرونده بودم هرچند نه زن واقعیم بود و نه بچه ی خودم.

سارانگ با تعجب پلک زد : ینی چی؟پس چمدونای بابایی کو؟

آران گونه شو بوسید : بابایی بعدا میاد.

سارانگ اخمی کرد : ینی چی؟

در اسانسور باز شد و سریع رفتم بیرون و در اپارتمان رو باز کردم و آران و سارانگ رفتن تو و چمدونارو سریع از اسانسور اوردم و داخل خونه گذاشتم ، آران با ذوق به آپارتمان نگاه میکرد و پرسیدم : چه طوره؟

آران با چهره ی راضی نگاهم کرد : محشره.

لبخند کمرنگی زدم : متاسفم.

آران سارانگ رو گذاشت پایین واونم سمت مبلا دوید وخودشو روشون انداخت : نباش ، من دیگه نمیخوام تو زندگیت اضافه باشم.

_ هیچوقت اضافه نبودی.

آران سرشو تکون داد و سریع گفتم : هفته ای دوبار پرستار میفرستم خونه تا چکاپت کنه ، سارانگ رو سریع میفرستیم یه مهدکودک و بر میگردی به طراحی هایی که انجام میدادی ، خب؟

آران خندید : بهترینی اوه سهون.

چشمکی تحویلش دادم و قبل از رفتنم شونه م رو گرفت و چرخیدم سمتش : چیزی شده؟

_ بابت همه چی ممنونم.

سری تکون دادم و دستشو فشار داد م وسریع از خونه زدم بیرون و قبل رفتن گفتم : فردا بهتون سر میزنم ، تقریبا هر روز .

اران باشه ای گفت و درو بست .

سریع برگشتم پایین و سوار ماشین شدمو سمت خونه ی کای حرکت کردم ، جلوی درخونه ش ایستاده بود وسرش تو گوشی بود ، بوقی زدم و سریع سمت ماشین اومد و سوار شد و با لبخند گنده ای نگاهم کرد : روزتون بخیر استاد اوه.

اخمی کردم و ناخوداگاه نگاهی به شلوارش انداختم : این بود؟

کای اب دهنشو قورت داد : نـ..نه.

_خوبه.

چند دقیقه ای ساکت بودیم تا اینکه کای سرفه ی الکی ای کرد ، میدونستم میخواد چیزی بگه ، اما همچنان با اخم به جلو نگاه میکردم ، کای یهو با لحن لوسی داد زد : اهه سهونا ترخدا ، چرا اینقد زود نارحت میشی؟

فرمون رو چرخوندم و سریع گوشه ی خیابون نگه داشتم و برگشتم سمتش ، کای خودشو چسبوند به شیشه :چی..چی..چیه ؟

نگاه خیره م رو از روش برنداشتم : من زود عصبانی میشم؟ صب کن ، اگر زنگ بزنی به من و ببینی دارم ناله میکنم و هی حرفای عجیب غریب مثله اینکه توش نمیره و نمیدونم …هر کوفت دیگه میگم ، چه واکنشی نشون میدی؟

کای لبشو اروم گاز گرفت و گفت : واکنش…اومم..میام دنبالت و میبرمت یه رستورا ن ویه غذای خشمزه بهت میدم و شبم میبرمت پیش خودم تا صبح پلی استیشن بازی کنیم . با چشمای حلالی بهم خیره شد و لبخند دندون نمایی زد.

_نمیدونم از دستت سرمو به کجا بکوبم.

کای سریع اومد جلو :به اینجا . و سینه شو داد جلو.

درحالی که میخندیدم گفتم : دیوونه میکنی منو یه روز.

_خدا نکنه استاد.

ماشینو روشن کردم و راه افتادم و گفتم : میبرم بهت شامم میدم ، خونه هم میبرمت ، اما باید تا صبح درسای عقب مونده ت رو بخونی ، هوم؟

کای با وحشت به دستگیره ی در چنگ زد : نههه ترخداا…

با خنده شونه ای بالا انداختم وکای با التماس ازم میخواست که بیخیالش بشم.


درحالی که رو مبل اتاق رئیس نشسته بودم با گوشیم ور میرفت ، میخواستم شماره ی لوهان رو بگیرم ؛ اما هنوزم دودل بودم ، محض ورود رئیس از جام بلند شدم ، نشست سرجاش و از منشیش خواستم براش قهوه بیاره .

_چیزی شده رئیس؟

کاغذای جلوش رو کناری هول داد و نگاهی بهم انداخت : متاسفم کیونگسو ، دیروز زیاده روی کردم ، چی میخواستی بهم بگی؟

متعجب پلک زدم : برای همین خواستید بیام اینجا؟

_اوهوم.

سری تکون دادم : چیز خاصی نبود رئیس .

دستاشو توهم قلاب کرد : نیازی نیست کای و دوست پسرشو بپایی ، حواست فقط به کارای شرکت باشه این روزا ، تا اخر این هفته سعی میکنم مراسم ازدواجشون رو برگذار کنم و کارای قردادی بین شرکت آقای اوه رو هم درست کن.

سرمو تکون دادم و ادامه داد :بعد ازین یک ماه ، یه مرخصی دوهفته ای بهت میدم ، همیشه سخت کار کردی کیونگسو.

تعظیم کوتاهی کردم : متشکرم .

آقای کیم آهی کشید . دلم برای پیرمرد بیچاره میسوخت ، اما در حقیقت برای خودمم دلم میسوخت ! اون تو پیری تنها شده بود و من الان!

تعظیم دیگه ای کردم و از اتاقش اومدم بیرون و سمت خونه ی خودمون…خودم برگشتم.


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





92
نظر بگذارید

avatar
89 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
86 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalbekiaileenGhazale Exo-L نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

أخیییی….کیووونگی….دلم کبابه واسه ش… :begging:

nahal
مهمان
nahal

وای از دس کای پاچیدم خخخخخخخخخخخ

beki
مهمان
beki

چانبکککککک عالییییهههههههه 😥 😥 😥 بک :300: :300: :300: :300: مخصوصا تو اتاق :300: :300: این پسره خوبه موی دماغ نشد :zardak (60): حالا کیو دوست داره :zardak (60):
سکایییییییی :300: :300: :300: :300: :300: :300: :300: :300: سهون عششششققههههههههه :jhsdhufF: :jhsdhufF: :jhsdhufF: خوبه بابای کای بیخیال شد :wacko: مرسسسسسسسسسییییییییییی :zardak (35): :zardak (35): 😥 😥 😥 😥 😥 :zardak (61): :zardak (61): :zardak (61):

aileen
مهمان
aileen

Vvaaaay cheraaa sar man hamishe in bala miad????aliiii bpdaaaa

Ghazale Exo-L
مهمان
Ghazale Exo-L

من هی میخوام نیام اینجا ولی نمیشه :negative:
با فردا ميشه 5 روز :zardak (22):
آپ کن خواهشا :wacko:

Ghazale Exo-L
مهمان
Ghazale Exo-L

نهههههه اشتباه شد با فردا ميشه 6 روز :whistle:
پس اون خواهشا آخر جمله مو پس میگیرم :309: