14 👁 بازدید

MR.Master part 5

MR.Master part 5

سلام ، پارت پنجم داستان ^^

از این پارت به بعد داسی شروع میشه تازه :)))

بفرمایید…

تند تند تو خونه دوش پنج دیقه ای گرفتم و لباسامو عوض کردم و از خونه زدم بیرون ؛ هنوز به پارک نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد : جونم مامی؟!
_کااای ، کجا رفتی بچه؟!
+ مامی عشقم قرار دارم ، سعی میکنم زود بیام ، نگران نباش .
_ هووف از دس تو ، کدوم دختر بیچاره ای رو میخوای بدبخت کنی؟!
خنده گرفت : مامان ، دوستم ، پسره !
_ چانیول ؟!
+ نه مامی دوست جدید ، میام خونه برات میگم ازش ، فعلن دیرم شده .. کاری نداری ؟!
_ ای خدا باشه ، مراقب خودت باش ، حواست به همه چیز باشه ، مراقب خودتم باش و ابرو ریزی نکنی و مراقب خودت باش و ..
با خنده گفت : مراقب خودت باش !!! هووف مامیی هستم ب خدااا، دوست دارم ، فعلن !
+ مراقب خودت باش … ای خدااا .. زود برگرد..
_ باشه… و حتی وقتی خواستم قطع کنم بازم صداشو میشنیدم که میگفت مراقب خودت باش . پوفی کردم و سرمو تکون دادم ، کاش اینقد نگران من نبود …
از دور دویدم سمت پارک و درحالی که نفس نفس میزدم دور و برم رو نگاه کردم ؛
_ اومدی؟!
سریع برگشتم پشت سرم و با خنده نگاش کردم : دیر … کرد..م؟!
خندید و چندبار زد پشتم : نه نه منم الان اومدم .
چندتا نفس عمیق کشیدم .
_ اب میخوای؟!
سرمو تکون دادم : نهه.. خوبم!!
+ پس بریم یکم راه بریم ؟!
_ ههه اره اره بریم..
لوهان راه افتاد و منم سعی میکردم کنارش شونه به شونه راه برم .
لوهان نفسشو داد بیرون : ممنونم !
_ هااا؟!!
خندید و گفت : میگم ممنونم که دعوت کردی بیایم اینجا ، تو خونه داشتم روانی میشدم …
لبخند گنده ای زدم : خواهش میکنم ، خیلی دوست داشتم بیشتر باهم اشنا.. چیز اشنا شیم…
سرشو تکون داد : راستش من هیچ دوستی ندارم .. ینی دوست واقعی منظورمه … میدونی؟!
_ اوه.. من فک میکردم سرت خیلی شلوغه 🙂
+ هه اینجوری به نظر میاد …
چیزی نگفتم و چند دیقه ای بدون حرف راه رفتیم .
_ کای؟!
+ جا..چیز بله؟!
_ چرا خواستی بیشتر باهم آشنا شیم؟!
+ هااا؟!!!
برگشت و تو چشمام خیره شد : گفتم چرا میخواستی بیشتر باهم اشنا شیم؟! از من خوشت میاد؟!
به چشماش خیره شده بودم و با حرفی که زد بدتر حول شدم و به سرفه افتادم ! چندبار زد پشتم ، دستشو پس زدم .
_ خوبی؟!
دستمو به نشونه ی اره اوردم بالا .
_ ببخشید ..
سرمو تکون دادم : نه نه چیزی نیس …
_ کای؟!
سعی کردم تو چشماش نگاه نکنم : بـ..بله؟!
_ بیخیال من شو !
+ هااا؟0_0
_ ببین نمیدونم به چه قصدی میخوای بامن بیشتر به قول خودت اشنا شی .. قصد دوستی و یا هرچیز دیگه ای …
+ نه .. نه .. به خدا من قصد بدی ندارم .. من فقط خولستم باهم رفیق شیم ..
_ با شخص اشتباهی میخوای رفیق شی ! ببین .. پسر خوبی هستی ، دنبال رفیق هایی مثل من نباش ، همون رفیق درازت برات خوبه ، دنبال همچون ادمایی باش ، نه من!
+ ولی تو مگ چتـ..
_ من ادم .. اههه ولش کن ، دیگه ادامه نده .. نمیخوام زندگی ادمای بیشتری به خاطر من خراب شه ! و ممنون بابت امروز ؛ من میرم !
+ ولی..
_ وانمود کن هیچ وقت باهم حرف نزدیم ، خداحافظ !
+ لو…هان..!!! سریع ازم دور شد و تو کوچه ی پشتی پارک رفت .
بدون اینکه دنبالش برم ، نشستم رو نیمکت و سرمو به پشتیش تکیه دادم : هوووف خدااااا … چمه من؟!! این چش بود؟ با خودش چند چنده؟ :/ به درکککک ، بره گمشههه اهههـ .. ! و با حرص پامو کوبوندم رو زمین .
با صدای گوشیم سرمو بلند کردم و نگاه کردم ، کله پوک ! : الو؟!
_ قرارتون خوب پیش میره عاغا ؟-_-
از لحن چانی خنده م گرفت: نه ، پرید !
چانیول شروع به داد زدن کرد : خااااک توووو سرتتتت! بی عرضهههه ینی خااااک تو سرت !!!
با خنده گفتم : خفه شو حالا ، ازمایشگاه چیشد؟’
_ بدون کمک جنابعالی تمیز کردم و الان کمرم داره به دو نیم تقسیم میشه !!! TT
+ آخخخ بمیرم واست عشقم ، بوس کنم خوب شه !!!
_ گمشو کااای ، دعا کن دستم بهت نرسههه اهه !!
+ جووون عصبانی نشو جذاب تر میشی میخورمتاااا ؟!!
میتونستم قیافه ی چان رو تصور کنم ، با چند ثانیه سکوت یهو منفجر شد و دادزد : خشکککک خشکککک میکنـ\ـمتتتتتتتتت!!! و قطع کرد.
با خنده گوشی رو قطع کردم ، خوبه باز چانی هست تا حال و هوام رو عوض کنه هوووف ! و از جام بلند شدم و سمت خونه راه افتادم .


چانیول با قهر جلو جلو ازم راه میرفت ، هی با قدم های بلند خودمو بهش میرسوندم ، از حرکاتش خنده م گرفته بود : صب کن دراااز ، چرا اینقد لوسی تو اخه ؟!! گفتم که بعد دانشگاه ماساژ میدم کمرتوووو !!!
با قهر برگشت و نگام کرد و با حالت لوسی گفت : بعضی جاهارو باید بعضی ادمای خاص ماساژ بدن که خوب شه -_-
0_0 جانم؟!
خودشم خنده ش گرفت : هیچی باو زر زدم ! ولی دفعه ی اخرت باشه هاااا به خدااا …
گونه شو مااچ کردم و دستمو انداختم رو شونه ش : غلط کردم اصن … ترخدااا ، میشه دوسم داشته باااشی؟؟ چااانننننی؟!
_ مررررض ! و با خنده منو از خودش دور کرد و بعد از پشت دستاشو دورم حلقه کرد : نمیدونم چرا دلم نمیاد باهات قهر کنم …
+ چون من … جذاب و …
_ فقط خفه شو کای ، خفه شو دلیل نداره ندااره …!
با خنده ساکت شدم و وارد حیاط دانشگاه شدیم .
: سلااام داووش !
چانی وایستاد ، نگاش کردم : کی بود؟!
یهو یه پسره پرید جلو و دستاشو تکون داد : من بودم !
چان با لبخند گنده ای دستشو فشار داد : سلام بکهیون !
پسره خندید و به چان گفت : این همون اون یکیه س که پیچوندت دیروز؟!
چان سرشو تکون داد ، با تعجب نگاشون میکردم ، دستشو اورد جلوم : سلوم ، من بکهیونم …
با شَک دستشو گرفتم : منم کـ..ـایم .
_ خوشبختم ، داووش اینم جیمیه! و درحالی که به کنارش اشاره میکرد لبخند گنده ای رو لباش بود.
یه نگاه به کنارش کردم و برگشتم طرف چان که اونم با تعجب داشت پسره رو نگاه میکرد .
شروع کرد با پچ پچ کردن با شخصی که کنارش بود ولی نبود 😐 آب دهنمو قورت دادم و سمت گوش چانیول خودمو خم کردم و گفتم : من سرشو گرم میکنم .. تو اروم از همون پشت فرار کن … :/
بکهیون سرشو خم کرد و مثلن داشت به حرفای اون یارو که اصن اونجا نبود گوش میداد ، یا عمام ، این چشه ؟! خدااا 😐
بکهیون گفت : جیمی خجالتیه .
چانیول اروم گفت : اوه ، سـ..سلام جیمی !
زدم تو بازوی چان ، اما اهمیتی نداد . مجبوری منم به آقا روحه ی جیمی نام سلام داد : هی جیمی :/
بکهیون با همون لبخند گنده گفت : جوابتونو داد ، منم از امروز میخوام تو کلاسا شرکت کنم ^^ برا همین مجبورم زودتر بیام و نتونستم جیمی رو خونه تنها بذارم ، چون بدون من نمیشه تنها باشه تو خونه و ممکنه ازین ور هم دیر برم خونه و دیگه بدتر ، جیمی ممکنه شیطونی کنه ، مگه نه جیمی؟!
چانیول سرشو تکون داد و گفت : نچ نچ نچ جیمی … -_-
دستمو از چانیول جدا کردم ، یه لحظه فک کردم تو سرزمین ارواحم 😐 اروم اروم عقب رفتم و بدو بدو رفتم طرف کلاسا :/ چانیول هم از دست رفت 😐


حس بدی داشتم ازینکه بخوام بهش ضد حال بزنم ، با اینکه یه حس خود دیوونه پنداری هم نسبت بهش داشتم اما با کـ*ـ\خلیِ تمام با جیمیه حرف میزدم 😐
بکهیون همینتور که لبخند گنده ای رو چهره ی شر و شیطونش بود گفت : بیاین.
دنبال بکهیون و جیمیِ خیالیش رفتم ، جلوی نیمکتِ گوشه ی حیاط وایستاد و گفت : بشین.
تا رفتم بشینم ، جیغی زد و گفت : یااا تو نه ، جیمی .
سریع پاشدم : اوخ ، سوری ! :/
بکهیون رو به نیمکت خالی کرد و با جدیت تمام مشغول حرف زدن شد : جیمی ، بچه ی خوبی باش ، همینجا میشینی تا کلاسم تموم شه ، بعد هرکلاس میام بهت سر میزنم ، حوصله ت که سر رفت جایی نرو و ” یه کتاب از کوله پشتیش دراورد و گذاشت رو نیمکت” : اینو بخون ، بیام ببینم نیستی … ! و انگشتشو بع نشونه ی تهدید تو هوا تکون داد ، با یه چشم غره دست منو گرفت و دنبالش راه افتادم. اب دهنمو قورت دادم ، نگاهی به دستش کردم که عرق کرده بود و محکم دستمو گرفته بود ، سعی کردم انگشتامو تکون بدم ، اما محکم دستمو گرفته بود ، جلوی در ساختمون اصلی وایستاد و گفت : خیله خب دااوش کودوم کیلاسه توعه؟!
با تعجب نگاش کردم : چرا از اون موقع با لهجه حرف نمیزدی؟!
ادامسشو از دهنش دراورد و انداخت رو چمن های پشت ساختمون و گفت : خو جلو بیچه زشته ^^ !
نا خوداگاه دستمو بردم سمت پیشونیش ، و بکهیون با اون چشمای گرد شده ش نگام کرد : هووییی ..
دستمو برداشتم : تبم که نداری :/
بکهیون اخمی کرد و جلو جلو راه افتاد ؛ فک کنم نارحت شد :/ دویدم دنبالش : بکهیون .. صب کن ..
رسیدم بهش : یاا نارحت نشو شوخی کردم .. میگـ.. میگم ، این جیمی چند سالشه؟!
_ 11 سالشه
+ اووو.. تو چن سالته؟!
_ 20 مثه تو
+ عه اره !!
یکم ساکت شدیم و گفتم : کدوم کلاس میری؟! شماره چند؟!!
_ 17
+ عههه منم اهمین کلاسو دارم الان … صب کن.. پ این یه هفته کجا بودی؟!
_ دانشگاه!
ابروهامو انداختم بالا : پس چرا تو کلاسا نبودی؟!
_ حوصله نداشتم .
+ اوه .. قانع کننده س . پا..پارسال که نبودی :/ !
_ امسال اومدم این دانشگاه .
+ آآآ خوش اومدی … هم رشته ایم؟!
کجکی نگام کرد و گفت : رشته ی من ، اب یاریِ گیاهان زیردریاییه !
با تعجب نگاش کردم : عجب .. رشته ی خفنی 😐
_ آره ولی میخوام عوض کنم برم مکانیک ، پنچر گیریه تانک .
+ اههههـ نشنیدم تاحالا این رشته رو :/
پوفی کرد و با انگشت زد تو پیشونیم: تاحالا کسی بهت گفته که چه قد کـ*ـ\ـخلی؟!
_ ها؟ 😐
بکهیون سرشو تکون داد و راه افتاد سمت کلاس ؛ دنبالش راه افتادم سمت کلاس ؛ و رفت رو اخرین صندلیه کلاس نشست و تو کنج دیوار صندلی رو چرخوند و گوشیش رو دراورد مشغول شد .
نگاهمو ازش گرفتم ، کای رو یکی از صندلی های جلوی بکهیون نشسته بود و صندلی کنارش خالی بود ، رفتم نشستم کنارش .
_ جیمی روهم اوردین؟! و زد زیر خنده.
لگدی زدم تو پاش : کوفت ، مریض رو مسخره نمیکنن -_-
کای دوباره خندید . نیم نگاهیی به بکهیون انداختم که هنوزم سرش تو گوشیش بود و یه جورایی کل کلاس حتی سرشو بلند نکرد، استاد رو نگاه کنه تا اینکه بالاخره صدای استاده درومد : شمایی که اون ته نشستی .
کلاس ساکت شد و همه نگاه معلم رو گرفتن و برگشتن طرف بکهیون ، اما اون اصلن حواسش نبود ، اروم از جام بلند شدم و رفتم و چندبار تکونش دادم ، سرشو بلند کرد ، چشماش پُر بود !با تعجب نگاش کردم : بکـ.هیون… استاد ..
صفحه ی گوشی رو سریع خاموش کرد ، اما قبلش عکسی رو دیدم تو گوشیش ، دستشو اورد بالا و بدون اینکه بلند شه و به بقیه نگاه کنه گفت : بیون بکهیونم .
استاده سریع گفت : اه ، شرمنده … خوب ادامه میدیم …
اروم دستمو گذاشتم رو بازوش : بکهیون…
دستمو پس زد و بدون اینکه نگام کنه گفت : بشین سرجات .
لحنش وحشتناک با دفعه های قبل فرق داشت ، گوشیشو گذاشت تو جیبش و کتابشو باز کرد و بهش خیره شد .
بدون حرف دیگه ای رفتمو نشستم رو صندلیم ، اما کل کلاس حواسم به بک بود که خیره به کتابش بود و حتی استاد هم دیگه بهش چیزی نگفت ، انگار … آه … ولی اون عکس … ناخوداگاه فکرم رفت طرف عکسه ، با اینکه خوب ندیدمش ، اما عکس یه دختر با لباس سرمه ای بود که بک رو چهره ش زوم کرده بود! یعـ..َیعنی دوست دخترشه؟! اووفف…
کلاس تموم شد و سریع از جام بلند شدم و رفتم طرف بکهیون و دستشو کشیدم ، فک کردم الان برگرده و یکی بخوابونه تو صورتم ، چشمامو محکم روهم فشاردادم . بکهیون زد زیر خنده : بوس میخوای که چشاتو بستی؟؟!
_ ها؟!0_0 نه .. نه چیز..
+ کلاس بعدیت با کیه؟!
_ استاد لیم .
+ عهه مال منم همونه ، بیا باهم بریم .
بهش نگاه کردم : بکهیون؟!
_ بلی دااوووش؟!
+ خوبی؟!
ابروشو انداخت بالا و نگام کرد : چرا باید بد باشم؟!
_ آمم.. خب.. نمیدونم .. نمیـ..نمیخوای به جیمی سر بزنی؟!
+ نیوچ! پیسر حرف گوش کنیه ^^ ازجاش تکون نخورده .
سرمو تکون دادم : اوک.. پ بریم .
محکم زد پشتم و راه افتادیم سمت کلاس دیگه .


نگاهی به ساعتم کردم و با پرویی گفتم : استاد خسته نباااااشی!!!!
استاده لبخند ملیحی زد : سلامت باشی . و دوباره مشغول شد.
همه اروم خندیدن ، استاده کلن شوت بود .
یه دیقه دیگه دوباره گفتم : استاد خسته نباشی !!!!
استاده منگلِ پیر سرشو تکون داد : سلامت باشی پسرم … خب..
چانیول زد تو سرخودش : استااااد ، ناموسا خسته نباشی TT
همه ی کلاس زدن زیر خنده و گفتم : ده دیقه مونده :/
استاده کله شو خاروند ، انگار تازه گرفته : خیل خب … خسته نباشین .
همه سرو صداشون بلند شد و وسایلامو ریختم تو کوله م و رفتم جلوی چانیول : پاشو …
درحالی که کله ش رو میز بود گفت : نمیپاشم ..
دستشو کشیدم : میپاشونمتتتت…
_ نمیپاشممم..
+ چانیول؟!
چانیول صاف بلند شد و وایستاد ، همون پسر توهمیه :/ ، از اول تا اخر کلاسا امروز گوشه ی کلاس نشسته بود و سرش تو گوشیش بود و هر استادیم چیزی بهش میگفت ، میگفت بیون بکهیونم و استاده دیگه کاریش نداشت 😐 چه شانسی -_-
برگشتیم طرفش ، پسره گفت : شماها خونه تون کجاس؟!
سریع گفتم : دوووره 😐
چان زد پشتم : همین جاهاست …
پسره خندید : اوکی ، خواستم اگه دوره ، برسونمتون ^^ دیگه نزدیکه هی هی فیلن داووشااا..
چانیول با خنده دست تکون داد و مثل اون پسره تکرار کرد : فیلن بکهیون …
منم دستمو تکون دادم : مراقب عاغا جیمی باش ^^
چانیول دوباره محمم زد پشتم : خیلی بیشوری ، اذیتش نکن -_- مریضه 😐
سرمو تکون دادم : تو هم دیوونه شدیا چان :/
_ برو بابا …
از کلاس رفتیم بیرون ، چان هولم داد : اوووه ، اوه سهون..
سریع گفتم : کووو؟!
چان با چشم و ابرو اشاره کرد : هااا اوناهاش …
یه نیم نیگاهی بهش انداختم ، کثافط مثه همیشه خوشتیپ بود . یه نگاه به موهاش کردم و دست کشیدم تو موهام : چان؟!
_ ها؟!
+ به نظرت منم قهوه ای کنم موهامو؟!
_ نع!
+ چرا؟!
_ چون شبیه عـ\ـن خشک شده میشی -_-
محکم زدم تو بازوش ، خنده م گرفت : خیلی بیشوری چان …
_ دوست آن است که ، عیباتو بگه 😐
+ الان این چیش عیب بود ؟ :/
_ الان عیب نبود ، قهوه ای کنیدعیب میشه ! بعدشم اینکه میبینی به اون اوه سهون قهوه ای میاد و شده عینهو جیگر ، واس خاطرِ اینه که سفیییییده سفییید ! ولی تو … بیا راجع بهش حرف نزنیم :/
محکم هولش دادم طرف پنجره ؛ خندید و همینتور که بیرون رو نگاه میکرد گفت : هی ، کیم جونگین؟!
_ بنال …
+ هوی بیا اینجارو ببین …
تو لحنش دوباره یه شیطنت خاصی رو حس کردم ، با ببخند گنده ای رفتم کنار پنجره : چیه؟
به پایین اشاره کرد .
نگاه کردم ، یکی که داشت سوار ماشینش میشد : خب؟! -_-
کای محکم سرمو کوبوند به پنجره : منگل ببیننننن قشنگ !!!!
یه بار دیگه نگاه کردم : عههه اوه سهونه که این 😐
برگشتم طرف چان که لبخند موذیانه ای رو لباش بود .
خنده م گرفت با دیدن قیافه ش : منظور؟!
_ ماشینش … چند می ارزه؟!
ابروهامو انداختم بالا : چی تو سرته کثافط؟!
_ چر خای ماشینش چه باحاله ?
نگاهمو بین ماشین اوه سهون که داشت دور میشد و چانیول چرخوندم ، یهو ، فکرشو فهمیدم : یاااااا عبضیییی !!!
چانیول لبخند دندون نمایی زد ? : هههـ فردا پایه ای؟!
محکم زدم تو دستش : پااایه م کثاافط ! و جفتمون زدیم زیر خنده ؛ تو دلم عروسی بود اصن ، فردا انتقاممو ازین اوه سهون چشم لیزری میگیرم ^^ مووهاهااا??


فردا کلاس سوم هم که تموم شد ، با ذوق از جام پریدم ، چانیول کل روز رو غر زده بود که چرااون یارو توهمیه نیومده دانشگاه؟
_ :/ لابد جیمیی مریض شده ? مونده ازش نگه داری کنه ??
چانیول با حرص کوبوندتو بازوم : هزاااار بار گفتم مریض رو مسخره نکن -_-
با خنده دنبالش راه افتادم ، بیا بریم که ماشین اوه سهون منتظرمونه !!
چانیول یهو لبخند خبیثانه ای زد : یهت بریم ?
سریع از پله ها رفتیم پایین و از دانشگاه اومدیم بیرون و تو پارکینگ ماشین ها دنبال ماشین اوه سهون گشتیم .
_ ایناها …
سریع رفتم پیش چان که به ماشین سرمه ای و شیکی خیره شده بود . با حرص ندوناشو روهم کشید و گفت : کثافط BMW? سوار میشه برا من
زدم رو شونه ش : حرص نخور دادا ، لوازم رو دربیار .
چان دوباره لبخند شیطانیش برگشت و کوله شو انداخت زمین و از جیب ش یه میخ تیز و بزرگ دراورد و گفت : به این میگن میخ گاوی ??
با خنده گفتم : دوتاش یا چهارتاش ؟!
چان با حالت دلسوزا نه ای گفت : چهارتا گناه داره ، بیا دوتای عقب رو برای تلافی بلاهایی که سرمون اورده بترکونیم و دوتای جلو رو برا ی بلاهایی که سرمون خواهد اورد…!
_ ?✋دمت گرم ، برو ، دوتا من دوتا تو !!
چان با لبخند خبیثانه ای میخ رو با فشار فرو کرد تو چرخ و با صدای خالی شدن باد لاستیکا ، یه حس خفنی تو وجودم فوران شد و جفتمون از شدت ذوق مرگی و استرس ، خنده های عصبی میکردیم 😐
دوتا چرخ عقب رو که پنچر کرد ، رو دوتا زانو حرکت کردیمو رفتیم جای چرخ های جلو و تا میخ رو فرو کردم تو چرخ و صداش درومد ، یهو یکی گفت : چکار میکنین؟!
جفتمون شیش متر پریدیم هوا ، از ترس چانیول دادی زد و میخ تو دستم خشک شد و جفتمون زدیم زیر گریه ی الکی .
اومد نزدیک تر و محکم استین چان رو چسبیده بودم و اونم محکم منو بغل کرده بود .
زد رو شونه م و دادم رفت هوا : عاغاااا غلط کردیمممم ، پنیر خووردمممم ، عاغاااااا … به خدااا تقصیر مااا نبودددد ، شیطونننن گولمون زددد عاغاااا ??
چرخید و اومد جلومون زانو زد : عاغا؟ 0_0
چشمامونو باز کردیم ، با دقت نگاش کردم ، یه پسر با صورت خیلی کیوت و چشمای درشتش بهمون خیره شده بود .
نفسمون رو دادیدم بیرون و چان دستشو گذاشت رو قلبش : آه خدا جون ، پوکیدم !! بچه تو …. هیییششش واقعا که -_-
پسره همچنان نگامون میکرد : چکار میکردین که انقدر ترسیدین؟!
چانیول با اخم گفت : به فضولاش نیومده -_-
یه نگاه بهش کردم ، نمیخورد بچه ی بدی باشه و بیشتر شبیه بچه دبیرستانیا بود ، گفتم : عموجون کار بدی نمیکردیم ~^
پسر زد زیرخنده لباش به طرز قشنگی شبیه قلب درومد ??
گفت : عمو جوون؟! من ماه دیگه بیست و دو سالم تموم میشه ✌?
لبمو گاز گرفتم ، از منم بزرگتره :/ : شرمنده داداش ، اخه … بیبی فیسی، سوری ✋?
پسر با همون خنده نگام کرد : داشتین ماشین استادارو پنچر میکردین؟! چند نمره کم کردن ؟!
چانیول دوباره مشغول شد و میخ رو تو اخرین لاستیک هم فرو کرد و صورتش رو جلوی محل خروج باد لاستیک گذاشت و گفت : آهههـ انتقاااممم ^^
خنده م گرفت و به پسره نگاه کردم : این استاده حقشه ^^
خندید و از جیبش یه چاقو جیبی دراورد و گفت : منم داشتم همین کارو میکردم ، خط خطی ^~
چشمام گرد شد ، اصلن به این چهره ی مظلوم نمیومد 😐
اب دهنمو قورت دادم و گفتم : ماشین کیو خط خطی میکردی؟!
خندید : کی؟! اون مستر به ظاهر پرفکت ، چوی شیوون -_-
خنده م گرفت و گفتم : بزن قدش ، انتقام مارو هم گرفتی ازش ?✋
خندید و محکم دستشو زد به دستم .
چان میخ رو کشید بیرون و بلند شد وایستاد و کمرشو چند بار تکون داد و گفت : تموم شد ^^ حالا بره خونه و با اون بچه ی ایکبیریش بازی کنه اگه میتونه-_-
با خنده به پسر نگاه کردم ، چه قد وقتی میخندید کیوت میشد(? عرر)
بلند شدیم و از پارکینگ زدیم بیرون ، پسر با لبخندی که رو لبش بود نگامون کرد : من دیگه برم .
چان : به سلامت .
زدم تو بازوش : این معمولا اینقد بیشور نی ، اعصابش خورده الان !
پسر خندید و سرشو تکون داد .
دستمو اروم بردم طرفش و گفتم : من .. کای ام ، کیم کای !
دوباره چشمای بزرگش گرد شد و دستشو اورد جلو و دستمو گرفت : منم دو کیونگسوام ، دی او صدام میکنن 🙂
_ عه چه جالب ، دی او ، منم دی او صدات میکنم … راستی؟!
ابروهاشو انداخت بالا : چی؟!
گفتم : چرا ندیدمت تو دانشگاه تا حالا؟!
_ من از دیروز اومدم ..
+ اه جدیدی پس …
_ تقریبا !
چانیول شونه هاشو انداخت بالا و گفت : امسال چه همه جدیدن تو دانشگاه … بکهیون و اون پسره لوهان و اینم این 😐
دی او با ذوق گفت : بکهیون و لوهان رو میشناسین؟!
با چانیول سرمون رو تکون دادیم : اره اره .
دی او با لبخند گفت : دوستامن ، دوستای صمیمی ^^
جفتمون بهم نگاه کردیم و من گفتم : لوهان؟ و چانیول گفت : بکهیون؟0_0
دی او با خنده سر تکون داد : اره ، سه تامون امسال اومدیم اینجا ، پارسال باهم تو یه دانشگاه بودیم . پنج ساله دوستیم !
یهو گفتم : بکهیون از اول توهم میزد؟!
چانیول محکم زد تو سرم و گفت : لوهان از اول همینقد عوضی بوده؟!
دی او اول با تعجب نگامون کرد و بعد خندید : نههه اینجوری نیستن !
چانی پوفی کرد .
دستمو بردم جلو و با لبخند نگاش کردم : پس ازین به بعد زیاد میبینمت؟!
دی او دوباره دستمو فشار داد : اره زیاااد ^^
و با خنده از هم جدا شدیم .
با شونه م به چانی تلنگر زدم : هوووف قیافه ی اوه سهون دیدنیه وقتی ماشینِ عزیزشو اینجوری میبینه ?
چانیول قهقه ای زد : اوووف ، بیا وایستیم فیلم بگیریم ازش.
با خنده هولش دادم تو کوچه : نمیخواد ، شر میشه ! اوووف که چه حس سبکی میکنم !!! ^^
چانیول خندید و سرشو تکون داد .


چانکای



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





86
نظر بگذارید

avatar
85 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
85 نظرات نویسندگان
kim sarae)(o...Lghazalbhr_iamForough نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kim sara
مهمان
kim sara

آخ آخ پنچر کردن چه فازی میده :yes:

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای داستان شیرین میشه…. :zardak (6):

ghazal
مهمان
ghazal

وجدانن فاز لو چیه؟ :zardak (60):
اخ جیمیی عالیه ههه بچم توهم میزنه :300:
این دوتا هم که عالیه ان یعنی اصن الگو هایه ایندم شدن :300: :8a3fa35a:
ممنون اجی :zardak2 (11):

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

ey junm chesh bakhaiam umad ghesataye chankaio ke mikhunm kheili mikhandm unjyi ke fk krdn kyungi sehuneo tarsidn mahshar bud mikham bbinm sehun bad az didn kerm rizishun che axolamali neshun mide
mc awli bud

Forough
مهمان
Forough

عالی بود سپاس/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif