50 👁 بازدید

MR.Master part 49

سلام ، پارت جدید

ممنون از همه ک منتظر موندن.

پوستر خشگل از فاطمه ی عزیز


حتی تا لحظه ی اخری که سوار هواپیما میشدم ، نگاه خیره کیونگسو رو حس میکردم . درست بود که دوستش داشتم ، عاشقش بودم ، اما اون کسی بود که عوضی بودنشو خیلی قبل تر ازین ها بهم ثابت کرده بود.

{فلش بک 5 سال پیش}

برای بار هزارم تو ایینه نگاهی به خودم انداختم ، بعد ز اون همه مدت امروز به بالاخره تصمیممو گرفته بودم ، مهم نبود که چی بشه ، من دیگه بیشتر ازین نمیتونستم تحمل کنم. موهامو دوباره درست کردم و نگاهمو از ایینه گرفتم و سمت اتاقش که معمولا با بقیه ی دوستاش دور هم جمع میشدن اونجا ، رفتم . قبل از داخل شدن ، چند ثانیه ای با استرس پشت در منتظر ایستادم ، در نیمه باز بود و صدای خنده و حرفاشون رو میشنیدم . حتی با شنیدن صدای خنده هاش هم بدنم میلرزید . لبخندی زدم و دستمو رو در گذاشتم تا هول بدم و داخل بشم ، اما با چیزی که شنیدم متوقف شدم.

_ من از لوهان هم خوشم میاد…

صدای یکی از دوستاش بود و چند ثانیه بعد شخص دیگه ای گفت : اره ، خدایی اونم خیلی کردنیه !

صدای خنده شون بلند شد ، حتی خنده ی اون ، متعجب پشت در ایستاده بودم ، صدای کیونگسو بالاخره بلند شد : منم بدجور تو کفشم… هرچند اصن پا نمیده .

و یکی بلافاصله گفت : شما عوضیا ، به پسراهم چشم دارید … و همه خندیدن و کیونگسو بین خنده ش بلند گفت : من که اونو به چشم پسر نمیبینم… .

پشت در خشکم زده بود ، دستم تو هوا برای باز کردن در مونده بود ، صدای قدم های کسی رو میشنیدم که نزدیک میشد : من برم ناهارو بگیرم… و محض باز کردن در نگاهش بهم افتاد : ..اوه..لوهـان..

کیونگسو بلافاصله از رو تختش پرید پایین و سمتم اومد ، با چهره ی متعجب نگاهم میکرد : ت..تو اینجایی؟ کی اومدی؟

دستمو که رو هوا خشک شده بود ، اروم پایین اوردم : طرز فکرت…راجع به من ، اینه؟

تا اومد دهن باز کنه و حرفی بزنه ، بدون توجه بهش ، برگشتم ، پشت سرم دوید و دستمو کشید : اشتباه فکر میکنی ، من داشتم شوخی میکردم لو … صب کن ، به خدا منظورم..

_ خفه شو . با صدای بلندم ساکت شد و بهم خیره موند و با لبخند کمرنگ و دردناکی نگاهش کردم : میدونی ..من الان بیشتر از هرکی برای خودم متاسفم ! بیا حتی دیگه باهم دوست هم نباشیم..هوم؟

کیونگسو اب دهنشو قورت داد ، چند ثانیه ای نگاهش کردم و دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و سمت اتاق خودم راه افتادم ، غافل از اشکایی که جلوی چشم همه روی صورتم میچکیدن.

{پایان فلش بک}

هندزفری تو گوشمو بلند تر کردم ، اگر به خاطر رئیس بود و این نقشه های مسخره ، هیچوقت دیگه حاظر نمیشدم باهاش چشم تو چشم بشم… بعد از سال..

با نمایش شماره ی پروازمون رو مانیتور تو فرودگاه از جام بلند شدم و چشام سیاهی رفت اما کشی بلافاصله شونه م رو گرفت و با لحجه ی غلیظی پرسید : حالت خوبه؟

متوجه شدم که چینیه و سر تکون دادم و به چینی جوابشو دادم : خوبم .. .و خم شدم و دسته ی چمدونم رو گرفتم . متعجب پرسید : چینی چه جوری بلدی؟

لبخند کوچیکی زدم و بی توجه رد شدم وسمت گِیت رفتم ، اماهنوزم صداشو میشنیدم : یاا صب کن خوب…

از کای که جدا شدم هیچ صدایی تو سالن نمیومد ، همه بهمون خیره بودن ، تنها صدای خنده ی عصبی پدرشو شنیدم . یه قدم عقب رفتم ، لب های کای هنوزم نیمه باز بود و با شک نگاهم میکرد ، لبخند کوچیکی زدم و انگشتامو تو انگشتاش قفل کردم و به سمت پدرش چرخیدم : اجازه میدید باهاش قرار بذارم؟

دهنش رو چند بار باز و بسته کرد اما هیچی نمیگفت ، پدرچانیول سرفه ای کرد و اروم رو به پدر جونگهان گفت : و منم پسرتون رو برای چانیول خاستگاری میکنم.

همهمه ی کوتاهی تو سالن پیچید ، پدر کای هنوزم بهمون خیره بود ، چانیول قدمی جلو اومد و استین پدرشو کشید : پدر..

اما پدرش بی توجه به اون به پدر جونگهان خیره بود ، فقط سر تکون داد و با لبخند کمرنگی گفت : باعث افتخاره…

کای به سرفه افتاد و سریع چرخیدم سمتش و چانیول هم جلو اومد : خوبی؟

همه متعجب نگاهمون میکردن ، چانیول تند تند پشت کای ضربه میزد و لیوان ابی سمتش گرفت : بخور اینو..

پدر کای پوزخند زد و با همون لحن عصبی گفت : نکنه.. چانیولم عاشق جونگینِ ماست؟

با چهره ای که تو تمام این مدت هیچوقت از چانیول ندیده بودم ، برگشت سمتش و تقریبا داد زد : واقعا باعث خجالته که نگرانی برای دوست صمیمیم رو پای عاشق بودنم میذارید. هرچند که هستم ، دوسش دارم ، خیلی بیشتر از شماهم دوسش دارم ، اما به عنوان برادر و دوستم ، واقعا جای تاسف داره ، برای همه تون ، که اینجوری زندگی مارو تباه میکنید.

و درحالی که دست کای رو گرفته بود از مهمونی خارج شدن . پدر کای نگای به اقای پارک کرد و اونم فقط سر تکون داد . بعد از چندثانیه سکوت ، برگشت سمتم و با لبخندی که برای کنترل اعصابش رو صورتش بود بهم خیره شد : هرچه زودتر از زنت جدا میشی ، چون من مراسم ازدواج پسرمو تا اخر این هفته میخوام.

متقابلا لبخندی تحویلش دادم : حتمن.
_ از اول کَسی که برای پسرم میخواستم تو بودی اوه سهون . فک نکنین که شما دوتا سود کردین ، برنده ی این بازیه احمقانه تون منم .

با همون لبخند سر تکون دادم : من فقط ازین خوشحالم که جونگین با کسی ازدواج میکنه که دوستش داره.

بدون حرف نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه ی دیگه ، با عصبانیت از بین جمعیت رد شد و رفت بیرون چند لحظه بعد اقای پارک هم به دنبالش خارج شد و سالن به حالت عادی برگشت. پدرم دستمو به شدت کشید به سمت خودش : تو دیوونه ای؟

تا کمر جلوش خم شدم و بعد چند ثانیه ، دوباره کمرم رو صاف کردم و گفتم : متاسفم پدر ، اما من دوستش دارم.

پدرم بدون هیچ حسی تو چهره ش نگاهم میکرد : فکر میکردی برای چی اصرار داشتم با یک دختر ازدواج کنی و هرچه زودتر نوه دار شم؟

بدون حرف خیره بهش موندم ، و ادامه داد : من ..فقط میخواستم از این ازدواج های زورکی پسرها در امان باشی اما الان خودت…اه نمیدونم چکارت کنم اوه سهون.

یه قدم به سمتش برداشتم و به چهره ش که با وجود پیری هنوزم جذاب بود خیره شدم و گفتم : فقط..موافقت کنید.

_ دیگه هیچکدوم از مخالفتام در مقابل تو بی فایده س .

لبخند کمرنگی زدم وبا تعظیم کوتاهی از مهمونی خارج شدم و بلافاصله دنبال کای و چانیول گشتم . با صدایی از انتهای راهرو نزدیک دستشویی دویدم به اون سمت . کای با رنگ پریده رو یکی از صندلی ها نشسته بود و چانیول درحالی که به دیوار تکیه داده بود سرشو گرفته بود.

با صدای قدم هام برگشتن طرفم ، سریع جلوی پاش نشستم : حالت خوبه عزیزم؟

کای بغض تو صداشو کنترل میکرد : تو.. تو چه کار کردی اوه سهون؟

سرشو تو بغلم گرفتم و بوسه ای به موهاش زدم : همه چی درست میشه عزیزم ، میبینی ، سخت ترین بخششو پشت سر گذاشتیم .

کای دستمو گرفتو با چشم های پر بهم خیره شد : فک میکنی به همین سادگیه ، پدرم به همین سادگی اجازه میده ما باهم ازدواج کنیم؟

لبخندی زدم تا ارومش کنم : چرا باید اجازه نده؟

چانیول با لحن خسته ای وسط حرفمون پرید : من میرم خونه.

کای دستمو کنار زد و از جاش بلند شد و سمت چانیول رفت و تو بغل کشیدش . متعجب نگاهشون میکردم ،و انگار همین حرکت کای کافی بود تااون رو به گریه بندازه ، سریع از بغل کای بیرون اومد و گفت : آدم متاهل رو بغل نکن..

کای با چشمای درشت نگاهش میکرد و چانیول با بغضی که داشت خندید : از بکهیون خواستگاری کردم.

چند ثانیه ای طول کشید تا کای انالیز کنه و چشماش از خوشحالی برق زد : شوخی میکنی؟؟؟ خداااای مننن…

خنده ی ارومی کردم ، سمتشون رفتم : تبریک میگم.

چانیول با لبخند کمرنگی نگاهم کرد : منم تبریک میگم.

کای با اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد : لعنتی ، یه چیزی این وسط میلنگه…

دست انداختم دور کمرش : همه چی خوبه عزیزم …

چانیول با همون لبخند سر تکون داد : فردا میبینمتون . و سریع سمت در خروجی رفت .

کای بلافاصله چرخید طرفم : توو…

اب دهنم رو قورت دادم : چ…چی؟

هولم داد به سمت دیوار پشت سرمو محکم خودشو بهم چسبوند و لب هام رو بوسید و بین بوسه ش با عصبانیت گفت : خیلی…خجالت کشیدم…اونجا…بوسیدیم…

با خنده متقابلا بوسیدمش و کمی از خودم جداش کردم : خجالت نداره ، وقتی همه میدونن مال منی .

صورتش رنگ عوض کرد و با لبخند نگاهم کرد : دوست دارم…

_ منم .

برای بار صدم حرفایی که میخواستم به رئییس کیم بگم رو تمرین کردم ، باید ازش یه مرخصی یک هفته ای میگرفتم و هرجور شده میرفتم و لوهان رو برمیگردوندم . با باز شدن در دفترش از جام پریدم و سمتش رفتم ، کلافه به سمت صندلیش رفت و خودشو پرت کرد روش ، یه لیوان اب جلوش گذاشتم و اروم گفتم : رئییس ، یه خواسته ای دار..

با داد پرید وسط حرفم : تمام هفته حواست به جونگین و اون اوه سهون باشه ، فهمیدی کیونگسو؟

_ اما من…

دوباره داد زد : فعلن وقت برای خواسته هات نیست ، بعدا رسیدگی میکنم ، فهمیدی که چی گفتم؟

“بله”ی ارومی گفتم و از اتاق خارج شدم.

“هیچ موقع وقت برای خواسته های من نیست… کم اهمیت ترین چیز تو دنیا ، خواسته های منه”.. لبخند دردناکی به خودم زدم و سمت خونه راه افتادم.

شب که رسیدم بکهیون خوابش برده بود ، شامی که خریده بودم رو تو یخچال گذاشتم و اجازه دادم بخوابه ، فردا صبح زودتر ازون بیدار شدم ، رو صورتش خم شدم و بوسه ی ارومی رو گونه ش زدم و به سمت اشچزخونه رفتم تا میز کوچیکی بچینم ، چند دیقه بعد صدای غرغراشو میشنیدم ، با خنده سمت اتاق رفتم : بیدار شدی؟

بکهیون با لباسی که تو تنش چرخیده بود و موهای بهم ریخته و صورت پف کرده با اخم نگاهم میکرد : کی اومدی دیشب؟ و به خاطر گرفتگی صداش چندباری سرفه کرد.

رفتم سمتش و دستشو کشیدم و از رو تخت بلندش کردم : تا خوابت برد اومدم…

_ نباید بیدارم میکردی؟

همچنان با بدخلقی حرف میزد ، خندیدم و سمت دستشویی هولش دادم : زود خودتو مرتب کن ، که مهمون داریم.
بکهیون سریع ایستاد و قبل اینکه بره داخل برگشت سمتم : کی؟؟؟

_ یه کسی هست دیگه ، برو تووو… . و به زور هولش دادم داخل و درو بستم.

کلافه موهامو بهم ریختم ، تلفن پدرم سر صبح حسابی عصبیم کرده بود . برگشتم تو اشپزخونه و دوتا لیوان قهوه ریختم و روی میز گذاشتم ، بکهیون با صورت خیس از دستشویی بیرون اومد ، سریع دستمالی برداشتم و صورتشو خشک کردم : بکهیونم ، تو دستشویی حوله بود…

درحالی که صورتشو خشک میکردم ، سعی داشت حرف بزنه : دلم خواست..خشک…نکن..نم..

خندیدم و دستمالو انداختم دور و قهوه رو به سمتش هول دادم . بکهیون قهوه شو مزه کرد و چند قاشق شکر داخلش ریخت : خب نگفتی؟

سرمو اوردم بالا : چیو؟

چشماشو ریز کرد و با اخم گفت : مهمون ، کیه؟

_آها… . پوفی کردم و کمی دیگه از قهوه م خوردم : بکهیون؟

_ بله؟

نفسمو دادم بیرون تا راحت تر حرف بزنم : میدونی که نمیتونم با پدرم مخالفت کنم ، دلیلشم خودم میدونم.

سرشو تکون داد و ادامه دادم : برای اینکه باهم باشیم..من مجبور شدم در عوض کاری برای پدرم بکنم…

چند ثانیه ای نگاهم کرد و با لبخند مصنوعی نگاهشو گرفت : فک کنم فهمیم چی مخیوای بگی.

سریع از جام بلند شدم و سمتش رفتم و صورتشو سمت خودم چرخوندم : به من نگاه کن .

بدون اینکه نگاهم کنه خیره به زمین مونده بود : من مشکلی ندارم…

صورتشو به زور به سمت خودم چرخوندم : نگاهم کن ، میدونم که امکان نداره مشکلی نداشته باشی میدونی که دیووونه وار عاشقتم پس نیازی نیست نگران باشی.

_ از من بهتره؟

کلافه رو صورتم دست کشیدم : چرا اینقد مقابل فهمیدن مقاومت میکنی عزیزم؟ دارم میگم تنها کسی تو ذهنمه ، تو قلبمه ، تنها کسی که به چشمام خوشتیپ و جذاب میاد تویی ، پس این نگرانیت برای چیه؟

_ شبا هم باید پیشش بخوابی؟

محکم تو بغلم کشیدمش : حتی فکرشم نکن …

_ من میکشمش اگه انگشتش بهت بخوره…

از خودم جداش کردم و به صورتش خیره شد : بکهیوون ، این شکا برای چیه؟ مگه دختری آخه ؟ ای بابا… به خدا پدرم گفت فقط 2-3 ماه ، به خدا بعد از اون دیگه حتی نمیبینیمش !

نفس عمیقی کشید تا بغضشو قورت بده و سرشو تکون داد و صورتشو پاک کردم : پاشو بخور زود ، که باید بریم خرید.

بینی شو با پشت دست پاک کرد : خرید؟

با خنده موهاشو بهم ریختم : خرید ازدواج !

چشماش از خوشحالی برقی زد و دستاشو محکم دور گردنم قفل کرد : دلم میخواد بخورمت چانیول…

با وحشت ازش جداشدم : چی میگی؟

باقیه اشکاشو با استینش پاک کرد و خندید : هیچی.. و بدو بدو سمت اتاق دوید.

با خنده نشستم سرجام ، امیدوار بودم که فقط 2-3ماه طول بکشه…

بعد از رسوندن کای به خونه ش ، سریع سمت بیمارستان حرکت کردم و بلافاصله سمت اتاق دکترش رفتم و پیداش کردم و بعد از وارد شدن ، نشستم و دکترش با مکث کوتاهی شروع کرد : میدونید که همسرتون بیماری مننژیت دارن؟
سر تکون دادم و دکترش ادامه داد : هرچند که بلافاصله بعد از فهمیدن بیماری ، ما ایشون رو تحت درمان قرار دادیم ، ولی خب ، عوارض بیماری تا اخر عمر باقی میمونه …

بازهم سر تکون دادم و دکتر ادامه داد : هرچند باعث خوشحالیه که بدنشون به داروها واکنش مثبت نشون داده و اینکه زودهم تحت درمان قرار گرفتن موثر بوده ، بنابراین بیماریشون پیشرفت زیادی نکرده یا اصن پیشرفتی نداشته.

با خوشحالی سرمو بلند کردم وبا دیدن لبخند دکترش دلم اروم گرفت : الان منظورتون..

_ منظورم اینه که بیماریشون تحت کنترله ، باید داروهاشونو به طور منظم استفاده کنند ، تنها مشکل عوارضش هست ، که کم شنوایی و تشنج هست ، پس باید مراقبشون باشید.

سری تکون دادم : پس اونروز به خاطر تشنج انتقالش دادی بیمارستان؟

_ بله ، اما طبق معاینات ، بیشتر به خاطر فشار عصبی بوده اون تشنج تا بیماریشون ، بهتره بیشتر مراقبشون باشید ، هرچند بیماری خفیفه !

با لبخندی از جام بلند شدم : ازتون ممنونم.

دکتر سری تکون داد و سریع از اتاقش اومدم بیرون و سمت اتاق آران رفتم . رو تخت نیم خیز بود و پرستاری داشت کمکش میکرد لباساشو عوض کنه ، با ورود من پرستار از اتاق خارج شد واران رو تخت نشست.

جلوش ایستادم و سرشو تو بغلم گرفتم : دکتر گفت که حالت خیلی خوب شده عزیزم.

دستشو رو بازوم گذاشت و هولم داد عقب : سهون؟

بهش خیره شدم : چیزی شده؟

_ بیا جدا شیم.

متعجب نگاهش کردم : چی؟

_ نمیخوام بیشتر ازین به خاطر من اذیت بشی ، همین که قبول کردی با این بیماری باهام ازدواج کنی ، کمکم کنی زندگی کنم ، طعم مادر بودن رو بچشم ، زندگی خوب داشتن رو تجربه کنم ، ازت ممنونم.حالا نمیخوام یه اویزوونِ به درد نخور باشم ،

صورتشو با دوتا دستام گرفتم و مجبورش کردم نگاهم کنه : هیییس ، دیگه هیچوقت این حرف رو ازت نشنوم ، تو تا اخر عمر زن من و مادر بچه م میمونی و من همیشه کنارت هستم.
قطره اشکی که گوشه ی چشمش بود رو پاک کردم و ادامه دادم : شاید حسی که بهت دارم عشق نباشه ، چون قلبم مال یکی دیگه ست ؛ اما ته ته قلبم شاید برادرانه حمایت گرانه دوستت داشته باشم.

_امیدوارم این حس ناشی از ترحم نباشه…

بوسه ی کوچیکی به پیشونیش زدم : نه نیست.

دستشو گرفتم و کمکش کردم ز تخت بیاد پایین ، خم شدم پایین پاش و کفشاشو جلوش گذاشتم و اروم پاش کردشون.

_ سهون…

+بله؟

_من نمیخوام بین تو دوست پسرت باشم ، میشه … حداقل یک جای دیگه زندگی کنم؟

حسشو میفهمیدم ، دست بردم زیر پاهاش بغلش کردم و سمت خروجی اتاق رفتم : فردا برات یک خونه میگیرم ،نمیخوام به زور مجبورت کنم که با من زندگی کنی ، هروقت هم بخوای از هم جدا میشیم تا با هرکس که دوست داری ازدواج کنی ، اما یادت نره که شوهر اصلیت منم.

خندید و سرشو تو گردنم فرو برد : واقعا به کای حسودیم میشه.

سمت ماشین رفتم و درشو باز کردم و گذاشتمش رو صندلی عقب : میرم تسویه حساب کنم.

_ سهون..

+بله؟

_ ممنونم…

با لبخندی رو گونه ش دست کشیدم و سمت بیمارستان برگشتم تا تسویه حساب کنم.

بکهیون با اخم به حلقه ی جفت تو دستم نگاه میکرد : چیه؟

درحالی که لباش اویزوون بود نگاهم کرد : زشتن ، همه شون زشتن چان…

با خنده دست انداختم دور کمرش : خوب من نمیدونم چه جور مدلی میخوای به خدا .

_ مدل دستمال کاغذی ای .

+یااا..

خندید و دوباره به صدها طرح حلقه ی روبه ش خیره شد و چند لحظه بعد با دست جفت حلقه ای رو نشون داد : این ایننن..

فروشنده حلقه هارو بیرون اورد و با خنده گفت : اما این یکیش برای دخترهاست.

بکهیون با اخم به فروشنده نگاه کرد و دستاشو اورد بالا : یه نگاه به انگشتای من بکن ، انگشتای من لاغر و ظریف و کشیده ن ، کدوم دختری همچین انگشتایی داره؟ این حلقه رو انگشت من بهتر از انگشت دخترا خودنمایی میکنه . و سریع چرخید سمت من و با لحن لوسی لباشو داد جلو و گفت : مگه نه چانی؟

_ اره عزیزم. و سریع به فروشنده نگاه کردم و با حرکت لب ازش عذر خواهی کردم و فقط خندید و حلقه رو به دست بکهیون داد . بکهیون حلقه رو به زور داخل انگشتش کرد و از زاویه های مختلف بهش خیره شدو هر 2 دفعه که حلقه رو تحسین میکرد 15 دفعه انگشتای خودشو تحسین میکرد !

بالاخره رضایت داد و دست برد سمت حلقه تا از انگشتش خارجش کنه . مشغول صحبت با فروشنده بودم که صدای بکهیون رو شنیدم : چاااان…

با وحشت چرخیدم سمتش : جانم؟

_ در نمیاااادددد..

نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ، انگشتشو گرفتم و سعی کردم حلقه رو دربیارم اما حتی یه ذره هم تکون نمیخورد ، بکهیون که نزدیک بود گریه ش بگیره داد زد : درررش بیارییین ترخدااا…

فروشنده ی بیچاره سریع از پشت پیشخون اینور اومدو دستشو نگاهی کردو چندباری حلقه رو تکون داد اما خارج نشد و روبه من گفت : باید با انبر در بیاریمش.

سرتکون دادم و گفتم : مشکلی نیست ، خسارتشو میدم ، فقط انگشتش اسیب نبینه .

بکهیون خودشو پرت کرد بغلم : چانیوووول … من چندبار گفتم همون دستمال کاغذی خوبه؟؟؟ و زد زیر گریه…

سرشو تو بغلم گرفتم وفروشنده با انبر توی دستش اومد و دست بکهیون رو گرفتم سمتش و سرشو تو بغلم فشار میداد ، با هر حرکت انبر زیر انگشتش ، جیغ میزد و بیشتر به خودم فشاری میدادم و بالاخره حلقه با صدای تق ارومی شکست و از انگشتش درومد .

بکهیون با گریه انگشتشو تو بغل گرفت ، چندباری به انگشتش بوسه زدم : درد میکنه؟

سرشو تکون داد : خیلی..

فروشنده که خنده ش گرفته بود نگاهمون میکرد ، سریع گفتم : بکهیونم ، همینو دوست داری؟

سرشو تکون داد : اره ، ولی شکست که…

_ عیب نداره عزیزم . و روبه فروشنده گفتم : ممنون میشم همین رو یکم با سایز بزرگتر درست کنید .

با خنده سر تکون داد ، یکی دیگه درست میکنیم .

_ خسارت این یکی روهم میدم.

فروشنده فقط سر تکون داد : 2 روز دیگه اماده س .

بکهیون غر زد : دیرررره چانی…

خندیدم و گفتم : امکانش هست زودتر؟

فروشنده ی بیچاره سر تکون داد : فردا نهایتا…

بکهیون “ممنون “بلندی گفت و از مغازه خارج شد. تشکر کردم و بعد از فاکتور گرفتن خارج شدم : بکهیون؟

خودشو تو بغلم انداخت : انگشتممم…

میدونستم چرا داره خودشو لوس میکنه ، از خودم جداش کردم : عزیزم ، اگر خودتو هم لوس نکنی ، مرکز توجه من تویی . تو عشق منی ، چرا اینقدر نگرانی؟

بکهیون بدون حرف سمت ماشین رفت و درو محکم بست. با خنده سوار شدم و سریع گفتم : بقیه ی خریدامون باشه فردا ، جونگهان الان میرسه.

بکهیون با اخم روشو برگردوند و زیرلبی گفت : چه زودم اسمشو یاد گرفتی.

_ بکهیووووننن…

نمیدونستم که امکانش هست این 2-3 ماه به خوبی و خوشی تموم بشه یا نه ؟!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





88
نظر بگذارید

avatar
84 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
83 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalSorourSara2Joongin❤️ نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای خدااا…بکی حسوووووووود…. :zardak (61): :jhsdhufF:

nahal
مهمان
nahal

وای الاهی بکی چقد لوسه 😥

Sorour
مهمان
Sorour

عرررر من كيونگهان ميخواااااااام :jhsdhugF:

Sara2
مهمان
Sara2

وای پس بگو محل به دیو نمیده واسه چیه اوه ..واقعا حق داشت

Joongin❤️
مهمان
Joongin❤️

خواننده جديدمو بايد بگم كه….اقا اين داستان عاااااااااللللليه واقعا خوبه من نشستم توي يه روز ٤٩تا پارتو همرو خوندم….عخي خيلي خوب بود مخصوصا سكاياش…من عاشق سكاي ام
خسته نباشي بي نظير بود دمت گرم