49 👁 بازدید

MR.Master part 48

سلام

ایشالله امتحانا به خوبی و خوشی تموم شده؟

خب اینم از این پارت طولانی بعد از امتحانا ، امیدوارم خستگیتون در بره . برا کنکور با قدرت و انرژی بیشتری بخونید .

و ازین به بعد اپ ها منظم و زیاد میشه تا به زودی تموم بشه.

پوستر خشگل از “ملیکا”ی عزیز.

بدن خشکم رو تکونی دادم ، به خاطر مدتی که نشسته بودم پایین پنجره ای که باد ازش میومد ، کاملا خشک شده بود . از زمین کمک گرفتم و خودمو بلند کردم . از پنجره به بیرون نگاه کردم .. جایی که بکهیون ایستاده بود .. چند دقیقه یا چند ساعت قبل … بدون اینکه لحظه ای فکر کنم ، سمت در خروجی دویدم و فقط سوییچ ماشین وموبایلم رو برداشتم و دویدمو سمت ماشین. با سرعت رانندگی میکردم و دلم نمیخواست فکر کنم تا پشیمون بشم … فقط میخواستم به اون مقصدی که مد نظرم بود برسم و هیچ جمله ای رو برای گفتن بهش با خودم تمرین نمیکردم … فقط یک سوال .. فقط یک سوال ازش داشتم .. فقط همون سوالو میپرسیدم و شده تا اخر عمر منتظر جوابش میموندم …

پامو بیشتر روی گاز فشار دادم و با سرعت بیشتری سمت مقصدم حرکت کردم . محض رسیدن جلوی اون خونه ی ویلایی و بزرگ .نگهبان با دیدن ماشینم در رو باز کرد و با سرعت داخل شدم و بدون اینکه ماشین رو کامل پارک کنم ،ازش پیاده شدم و بدو بدو سمت در دویدم و محض اینکه خدمتکار درو باز کرد خودمو داخل انداختم ، با شنیدن صدای اشنایی که با قدم های اروم نزدیکم میشد چرخیدم ، با نگرانی بهم خیره بود : چا..چانیول ؟ چانیولم .. چه اتفاقی افتاده عزیزم؟

با صدایی که از شدت عصبانیت کلفت تر شده بود تقریبا داد زدم : کجاست؟.. آقای پارک.. همسر عزیزت کجاست؟

مادرم سمتم اومد و با دستای ظریفش بازومو چنگ زد : چیشده عزیزم؟ اروم باش .. پدرت تو اتاقشه…

بلافاصله بازومو از دستش کشیدم و سمت اتاق پدرم به انتهای خونه دویدم ، مادرم با قدم های کوتاه وسریع دنبالم میومد و تندتند صحبت میکرد ، دستمو رو دستگیره ی در گذاشتم و پدرم زودتر از من درو باز کرد و تو چارچوب در ایستاد : چه خبرته پارک چانیول؟

درحالی که نفس نفس میزدم نگاهش کردم و با صدای بلندی که خودمم از شنیدنش شکه شدم داد زدم : چرااا ؟؟ چراااا دست از سر من و زندگیم برنمیداریییی؟؟؟

پدرم برای لحظه ای چهره ش از دادی که زده بودم متعجب شد ، اما همچنان بدون هیچ خجالت وشرمی بهش خیره بودم ، با همون چهره ی جدی ، لب هاش ازم باز شد ، مادرم بازومو محکم گرفته بود و تند تند چیزایی میگفت که متوجه نمیشدم ، پدرم با لحن خشکی جوابم رو داد : تمام این داد و بیداد ها واسه اون پسره س؟

از بین دندونام با حرص گفتم : پسره.. اسم داره ، اسمشم بکهیونه و اینو شما باید بهتر از من بدونید که این همه سال بزرگش کردید .

پدرم پوزخند خشکی تحویلم داد : به نظرم بکهیون در رابطه ش باهات زیاده روی کرده !

نمیدونستم چه کار کنم ، تا اومد داد بزنم ، مادرم بازومو محکم فشار داد : آروم باش عزیزم…

بازومو از دستش کشیدم بیرون و به پدرم خیره شدم : میدونید چیه ؟ اون موقعی که تصمیم گرفتم ازتون جدا زندگی کنم و درسمو تو یه دانشگاه عادی بخونم و یادم میاد بهم گفتین که دیگه هیچ کاری با خودم و زندگیم ندارید…

_ و من یا دم نمیاد گفته باشم که تا اخر همین وضع باقی میمونه .

کلافه خنده ی عصبی ای کردم : نمیفهمم .. نمیفهمم منظورتونو ..

پدرم چند ثانیه نگاهی به صورت و لباسام انداخت و قدمی جلو اومد و دستشو بلند کرد ، ناخوداگاه چشمامو بستم ، هر لحظه منتظر بودم تا سوزش سیلی ای رو روی صورتم حس کنم.. اما …تنها چیزی که حس کردم ..لمس سر انگشتای ضخمت پدرم پایین چشمام بود … !

نفسمو حبص کرده بودم ، چشمامو حرکتی دادم و اروم باز کردم ، با لحنی که تو تمام 23 سال زندگیم ازش نشنیده بودم به ارومی اما محکم گفت : گریه کردی؟

چشمامو باز تر کردم و دوباره گفت : به خاطر بکهیون ؟

تا اومدم چیزی بگم دوباره گفت : چون بهش گفتم ترکت کنه؟

لبامو از هم فاصله دادم تا چیزی بگم … اما قدرت حرف زدن نداشتم ، مادرم به پیراهن پدرم چنگی زد و پدرم دستشو از رو صورتم برداشت : برو.. برو دنبالش ، پروازش هنوز نرفته .

مادرم ناله کرد : آقا… اما پدرم وسط حرفش پرید و همجنان با لحن اروم حرف میزد : راضیم.. راضیم که باهاش باشی..پس برو..اما بعد از دو ساعت به مهمونی ای که میرم میای ..حالا هم برو … قبل ازینکه بکشمت پارک چانیول .. برو …

از شدت شک نمیتونستم از جام تکون بخورم ، بخورم با چهره ای که هر لحظه بیشتر سرخ میشد نگاهم میکرد و مادرم التماس وارانه داد زد : برووو چان… برووو…

به زور چند قدم عقب عقب رفتم و با تمام سرعت سمت ماشینم دویدم و سوار شدم و با نهایت سرعت سمت فرودگاه دویدم.


مادرم کتم رو مرتب کرد و کرواتم رو محکم کرد و دستشو رو سینه هام کشید : پسر من ، چه مردی شده…

با نهایت تلاشی که کردم ، اما بازم وقتی دستای لرزونشو گرفتم ، بغض کردم : ازش ..بدم میاد..

مادرم انگشتاشو رو لبم گذاشتم : هییشش… راجع به پدرت اینجوری نگو…

تا خواستم جوابی بدم ، با صدای زنگ در خونه مادرم پرید وسط حرفم : اومدن عزیزم… سعی کن مثل آقاها رفتار کنی ، هوم؟ همونجوری که همیشه بهت گفتم باید رفتار کنی …

نگاهمو از چشمای خیسش گرفتم و سمت در رفتم ، حتی راه رفتن تو اون لباساهم برام عذاب اور بود ..با قدم های سنگین سمت در رفتم و بازش کردم ؛ راننده با احترام جلوی در ایستاده بود و شخص دیگه ای در ماشین رو باز نگه داشته بود تا سوار شم . پوزخندی زدم و بدون نگاه به پشت سرم سوار ماشین شدم و راننده در رو بست و جفتشون سوار شدن و ماشین راه افتاد.

بغض سختی که تو گلوم بود رو هیچ جوره نمیتونستم قورت بدم…سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و از شیشه به خیابون هایی که نگاه کردم که خیلی کم مسیرم بهشون خورده بود و حالا جوری به نظر میرسید که انگار باید تا اخر عمرم ، ازین خیابون ها رفت و امد کنم.

نفس عمیقی کشیدم و تنها چیزی که به ذهنم اومد رو عملی کردم ، گوشیمو دراوردم وبلافاصله اولین شماره رو گرفتم . بعد از چند بوق طولانی سهون جواب داد و با صدای خسته ای گفت : جانم؟

ناخوداگاه نگرانی و لذت باهم بهم منتقل شد ، سریع لبخندمو جمع کردم و گفتم : سلام عزیزم.

سهون با همون صدای خسته جوابمو داد : سلام عزیزدلم…

دلم ازین همه احساسات خوبی که یکدفعه ای بهم منتقل شده بود ، بهم پیچید ، سریع گفتم : کجایی؟ چرا خسته ای ؟ چیزی شده ؟

سهون نفس عمیقی کشید و با مکث کوتاهی گفت : بیمارستانم عزیزم.

ناخوداگاه رو صندلی نیم خیز شدم و : کجا؟؟ کجااا؟؟ بیمارستان چراا؟ چیزیت شده ؟چه اتفاقی افتاده ؟

سهون اروم خندید : اروم باش ، من خوبم ، آران.. یکم حالش بد شده .

نفس راحتی کشیدم ، اما هنوزم حس بدی داشتم ، هرچند خیلی از اون دختره خوشم نمیومد ، اما تاحالا بد رفتاری ای ازش ندیده بودم .. پس اروم پرسیدم : حالش ..بهتره؟

سهون “اوهوم” ارومی گفت و بلافاصله گفت : تو کجایی..

تا اومدم جوابی بدم خودش سریع گفت : دارن میبرنت مهمونی؟

متعجب گفتم : ا..اره ، از کج..آههـ ..توهم میای؟

نگاه مشکوک راننده رو از ایینه ی جلو دیدم و سعی کردم ارومتر حرف بزنم ، اب دهنم رو قورت دادم و منتظر شدم ، سهون کلافه اه کشید : مجبورم.. مجبورم که بیام…

ذوق زدگیه تو صدام رو پنهان کردمو با اروم ترین لحنی که میتونستم گفتم : نمیتونم صبر کنم که ببینمت…

سهون اروم خندید و متوجه شدم بینش خمیازه ای کشید و منم خنده م گرفت : قطع میکنم…

_ باشه عزیزم..

لبمو اروم گاز گرفتم و گوشی رو محکم تو دستم فشار دادمو با دست دیگه م دهنیش رو گرفتم : سهونی…

_ هوم؟

+دوست دارم..

سهون خنده ی بلندی کرد : میدونی چه قدر شارژ شدم ؟ حالا میتونم تا اون مهمونی لعنتی بدوام …

با خجالت خندیدم : خدافظ …

_ کیم جونگین ؟

ناخوداگاه گفتم : بله استاد؟

سهون با همون لحن جدی گفت : منم دوست دارم ، دانشجوی تنبل .

خنده مو نتونستم کنترل کنم و گوشی رو قطع کردم و سعی داشتم بلند نخندم اما موفق نبودم و مسلما اگر بلند میخندیدم ، اون دونفری که جلو بودن به عقلم شک میکردن ، صورتمو تو دستام پنهان کردم چون نمیتونستم لبخنم رو کنترل کنم وبا ذوق به عقب تکیه دادم و حدود نیم ساعت بعد ماشین بعد از یک مسیر خسته کننده جلوی در هتل بزرگی نگه داشت .

دونفر جلویی زودتر از من پیاده شدن و راننده در رو برام باز کرد ، سعی کردم با ابهت تمام از ماشین پیاده شم ،اما همون لحظه اروم تلو تلو خوردم و راننده از بازوم گرفت : حالتون خوبه اقا؟

سریع خودمو ازش جدا کردم : ولم کن.

راننده به ارومی دستاشو جدا کرد و نفر دیگه ای که همراهمون بود ، با لحن مودبی گفت : ازین طرف …

نگاهی به ساختمون هتل کردم و چشمامو چرخوندم ، واقعا همچین جاهایی تو کره وجود داره؟ نفسمو دادم بیرون و دنبالش راه افتادم تا به سالن مهمونی برسم. نمیتونستم برای دیدن سهون صبر کنم ، هرچند معلوم بود دیرتر ازین حرفا میرسه…

و با راهنمایی چند نفر دیگه که همه با لبخند های مصنوعی هدایتم میکردن ، به در بزرگی رسیدم و در رو برام باز کردن .با دیدن سالن مهمونی که شاید ده برابر مهمونی های قبلی بزرگی داشت ، چند ثانیه ای جلوی در ایستادم اما سریع به خودم اومدم و چهره ی جدی ای که تمرین کرده بودم رو به خودم گرفتم و قدمی به داخل گذاشتم . مهمونی بر خلاف مهمونی های دیگه پر از دخترایی با دامن های کوتاه و بلند بود و حتی چندتا خانوم مسن هم به چشمم خورد که سریع نگاهمو گرفتم .

با دستی که دور کمرم حلقه شد برگشتم و اون پسر مو بلنده با لبخند کیوتی نگاهم میکرد و دستاشو دورم محکم تر کرد : اومدی؟ منتظرت بودم؟

لبمو گاز گرفتم و ته دلم بهم خورد از لحن حال بهم زن و لوسش ! سرمو تکون دادم و بدون حرف به دنبالش به جایی که هدایتم کرد رفتم و بلافاصله چهره ی اشنایی رو تشخیص دادم که چندان از دیدنش خوشحال نشدم. سمتم اومد و با یه لبخند نگاهم میکرد اما لحن خشکی داشت و گفت : اومدی پسرم؟ منتظرت بودیم.

سرمو به نشونه ی احترام کمی خم کردم ، میدونستم ادمایی که اونجان موقعیت همه شون از پدرم پایین تره ، پس نیاز به تعظیم بلند بالایی ندارن . پدرم لبخند ناشی از رضایت رو لبش بود . سمتش رفتم که استینم توسط کسی محکم کشیده شد و همون پسر مو بلنده بهم چسبید و با همون لبخند جذابش نگام کرد ، نمیدونم چرا یه چیزی تو چهره ش فرق کرده بود که جذاب ترش میکرد ، زبونمو گاز گرفتم و سعی کردم سهون رو تصور کنم . بقیه به صحبت برگشته بودن ، با صدای نازکی از پشت سرم حواسم جمع شد ، دختری خودشو جلو انداخت که چهره ی خشک و در عین حال زیبایی داشت ، دستشو سمتم دراز کرد : جونگ سویون هستم.

با حالت خشکی دستمو دراز کردم و باهاش دست دادم : کیم..جونگین…

لبخند سردی زد : اسمت مثل شاهزاده ها میمونه آقای کیم … مثل چهره ت…

از تعریفش ، واقعا ذوق زده شدم ، اما چیزی بروز ندادم و با لحن رسمی ای گفتم : متشکرم … شماهم زیبایید..

خنده ی ارومی کرد : اگر گی نبودی ، حتمن مختو میزدم.

از لحن دوستانه ای که یکدفعه ای استفاده کرد شکه شدم و شکه تر وقتی گه کلمه ی “گی” رو به کار برد و اروم گفت : بـ..بله؟

اروم چشماشو باز و بسته کرد و گفت : راستش منم تو امریکا بزرگ شدم ، اونجا “جسیکا” صدام میکردن ، شماهم حتمن یه اسم دیگه داری ، برای دوستای امریکاییت؟ درست نمیگم؟

نمیدونم چه ربطی به بحث داشت ، اما ترجیح دادم مودبانه جوابشو بدم : بله .. کای .. کای صدام میکردن . و در عین حال به خاطر دروغ مضخرفی که گفتم خودم رو سرزنش میکردم.

جسیکا سری تکون داد و از سینی ای که جلوش گرفتن نوشیدنی ای برداشت و به طبیعت از اون منم نوشیدنی ای برداشتم واون پسر مو بلنده خیلی وقت بود دستم رو ول کرده بود.

کمی از نوشیدنیشو مزه مزه کرد و گفت : برای این گفتم که بدونی قضیه ی “گی” بودن اینجاهم کم کم داره جا میوفته مثل امریکا ، هرچند هنوز ازاد نیست اما خب.. دیگه تو این سالها تنها چیزی که برای روابط بین ادمها اهمیت نداره ، جنسیت و صداقت و عشقه …

از لحن حرف زدنش میشد حس کرد.. که چیزایی که میگه رو … حس کرده وتجربه کرده… سرمو تکون دادم و اروم گفتم : درسته…

جسیکاهم لبخندی تحویلم داد : از اشناییت خوشبخت شدم…

تعظیم کوتاهی کردم و گفتم : منم همینتور خانم جونگ…

خنده ی بلندی کرد و دستشو رو شونه م گذاشت : جنتلمن…

حس میکردم سرخ شدم اما هیچ واکنشی نشون ندادم و جسیکا از کنارم رد شد و نفسمو دادم بیرون و سمت بقیه برگشتم و فقط به حرفاشون گوش میدادم و هرازگاهیی تایید میکردم یا لبخندی میزدم.

چند دقیقه بعد با باز شدن در نگاهمو از جمع گرفتم و به در باز خیره شدم ، نمیدونم که واکنشم چه قدر تابلو بود ، اما دستیو حس کرد که به بازوم ضربه میزد : ازش خوشت میاد؟ صدای جسیکا بود…

به زور نگاهمو از سهون که تازه وارد مهمونی شده بود گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم ، جسیکا دم گوشم زمزمه کرد : راستش اوه سهون خیلی محبوب و جذابه ، اما نمیدونم چرا اینقدر زود ازدواج کرد ، هرچند که مشخصه که اونم “گیه” !

با چشمای درشت شده سمتش برگشتم :چ..چی؟

جسیکا اروم خندید : اره.. امیدوار باش بهش.. و چشمکی تحویلم داد : فقط نمیدونم زنشو چرا هیچوقت ندیدم.

زمزمه کردم : همچین دیدنی هم نیس !

جسیکا سریع گفت : چیزی گفتی؟

سرمو تکون دادم و جسیکا با لبخند اشاره ای به پشت سرم کرد : خیلی از دخترا میخواستن باهات حرف بزنن ، اما هیچکدوم روشو نداشتن . “خندید و دوباره گفت”: فک کنم ابهتت یکم زیاده .. کمش کن بابا..

ناخوداگاه لبخندی زدم و سر تکون دادم ، دل تو دلم نبود تا پیش سهون برم ، جسیکا دوباره از کنارم رد شد و چیزی زمزمه کرد که نشنیدم . سریع به جمع کنارم برگشتم که اوه سهون هم اونجا بود و با دیدنش لبخندی که سعی داشتم کنترل کنم زدم اما فقط اخمی تحویلم داد ، متعجب نگاهش کردم . جمع بعد از احوال پرسی با سهون و پدرش کم کم پراکنده شد اما هنوزم پدرم با پدر سهون و چند نفر دیگه صحبت میکرد. سهون با لبخند مصنوعی ای گفت : ببخشید چند لحظه. و ازمون جدا شد و همینتور که از کنارم رد میشد تنه ی ارومی بهم زد و رفت. متعجب به رفتنش نگاه کردم و دو دقیقه ی بعد گوشیم زنگ خورد و عذرخواهی ای کردم و سریع جواب دادم : بله؟

_ تا 3 ثانیه ی دیگه تو دسشویی نباشی ، جلوی همه ترتیبتو میدم کیم جونگین!
چشمام ناخوداگاه درشت شد و با سرعتی که نمیدونم از کجا اوردم : سمت دسشوویی دویدم.

واقعا نمیخواستم جلوی این همه ادم لخت بشم 😐


چشمای خیسم رو با پشت دست پاک کردم ، قلبم به شدت سنگینی میکرد ، پاهام نمیکشید که حتی به سمت گِیت برم ، ازجام به سختی بلند شدم و چمدونم رو هم حتی تحویل نداده بودم ، سمت محل تحویل چمدون رفتم و چمدون رو پرت کردم رو ترازوش و پاسپورت و بلیطم رو گذاشتم جلوی مسئولش گذاشتم و کلافه به سکوی جلوش تکیه دادم .

چمدونم رو وزن کرد و کارت تاییدشو بهمش چسبوند و بلیط وشماره ی صندلیم رو بهم داد و هنوز چمدونم روی ترازوش بود که با صدای غرغر وداد و بیدادی پشت سرم بیحال چشمامو چرخوندم ، واقعا حوصله ی هیچیو نداشتم ، اروم برگشتم و چیزیو که میدیدم رو باور نمیکردم . چانیول مسافرای تو صف رو هول میداد و راهشو از بینشون باز میکرد و خودشو بهم رسوند و محکم بازوهامو گرفت و چند ثانیه بهم خیره شد و با تمام قدرت تو بغلش کشید .

همچنان شکه با چشمای درشت شده به روبه روم نگاه میکردم ، چشمای همه تقریبا روی ما بود ، چانیول زده بود زیر گریه و من متعجب بدون اینکه بتونم چیزیو انالیز کنم ، پلک میزدم.

چانیول ازم جدا شد اما هنوزم محکم بازومو گرفته بود و انگشتاشو تو بازوم فشار میداد و با چشمای درشتی که خیس از اشک بود ، بهم خیره شد : بریم خونه.

حتی یادم رفته بود نفس بکشم ، چند ثانیه ای بهش خیره شدم : چ..چی میگی؟

چانیول با بغض نگاهم میکرد : بریم خونه… دارم میگم بریم خونه مون… میشنوی؟

_ خودمو از بین دستاش کشیدم بیرون : دیوونه شدی؟ پدرت تبعیدم میکنه اگر نرم…

چانیول بی توجه به همه ی چشمایی که رومون زوم بود داد زد : همه چی تموم شد.. همه چی تموم شد ، دیگه مال منی .. میفهمی بکهیون؟ مال منی .. بدون هیچ مانعی مال منی …

نمیدونستم اون بغض از کجا اومده بود ، اما باعث شد اشکام رو گونه م سرازیر بشه ، هولش دادم عقب : دیوونه شدی .. دیرم شد … ولم کن… نذاری برم ، دیگه هیچ وقت مال تو نمیشم…

چانیول بی توجه به همه صورتمو محکم نگه داشت و لباشو بهم چسبوند و جلوی چشم ده ها نفر شروع به بوسیدنم کرد…

دستام عرق کرده بود ، در عین حال که پاهام یخ زده بود و بی حس شده بود . نمیدونستم چکار کنم ، لب های چانیول جلوی چشم اون ادم ها رو لب هام بود و اشکایی که رو میچکید رو صورتش وارد دهنم میشد و اشک های خودم رو صورتم خشک شده بود .

چانیول رضایت داد و بعد از بوسه ی چند ثانیه ای جلوی چشم های متعجب مردم ازم جدا شد : وقتی میگم همه چی تموم شد ینی تموم شد و دنبالم بیا !

حتی نمیتونستم یک کلمه حرف بزنم ، چانیول دست کرد توی جیبش و یک دستمال کاغذی دراورد و سریع لوله ش کرد و دوطرفش رو بهم گره داد و خم شد جلوی پام . با چشمای خیس از اشک هایی که نریخته بود نگاهش میکردم ، چانیول کامل زانو زد و دستمال کاغذیه حلقه شده رو به سمتم گرفت و با صدایی که به خاطر گریه گرفته بود و چشمایی که از خوشحالی و اشک برق میزد بهم خیره شد : باهام ازدواج میکنی؟

حس میکردم نمیتونم روی پاهام وایستم ، چند نفری موبایل هاشونو دراورده بودن و فیلم میگرفتن و تعداد مردمی که دورمون حلقه زده بودن بیشتر و بیشتر میشد ، جرات نداشتم به جمعیت نگاه بندازم ، قدرت حرف زدن نداشتم و تنها کاری که تونستم بکنم ، لبامو از هم باز کردم اما هیچ صدایی از بینشون خارج نشد ، اب دهنم رو ثورت دادم و تند تند سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و اشک چانیول درحالی که میخندید روی گونه ش چکید و بلند شد ایستاد و دستمال کاغذیه ی حلقه شده رو دور انگشتم محکم کرد و خم شد بوسه ی دیگه ای به لبم زد .

صدای سوت و دست جمعیت دورمون رو میشنیدمو هرلحظه بیشتر از خجالت و هیجان و خوشحالی سرخ میشدم.

لبام بین لبای چانیول میلرزید ، چانیول خودشو جدا کرد واشکمو که روی گونه م چکیده بود رو پاک کرد : دوست دارم…

پلکی زدم و اشک دیگه ای از چشمم پاین چکید : مـ..من..منم دوست..دارم..

_ هیچ وقت ترکم نکن..

سرمو تکون دادم و خودمو تو بغلش انداختم و دوباره صدای جمعیت بلند شد و درحالی که سوت و دست میزدن ، کم کم پراکنده شدن ، چانیول با لبخند از خودش جدام کرد : میریم خونه..مون!

سرمو تکون دادم و چانیول چمدونم رو از مسئول باجه که متعجب بود گرفت و دستمو کشید و دنبال خودش از فرودگاه خارج کرد. و سوار ماشین شدم وچانیول بعد از گذاشتم چمدونم تو صندوق نشست کنارم .

همچنان تو شک بودم ، اما فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده . چان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ؛ سرمو خم کردم و با لبخندی که نمیتونستم کنترل کنم به دستامل کاغذی دور انگشتم خیره شدم و اروم روش دست کشیدم .چانیول سریع گفت : فردا میریم واقعیشو میخریم. چون برنامه ریزی … نشده بود ، ..میدونی ..خب … همین به فکرم رسید که..خب اومم…

_ قشنگ ترین انگشترِ دنیاست…

چانیول لبشو گاز گرفت و سریع چرخیدم سمتش و لباشو بوسیدم : خیی قشنگه…

چانیول فرمون رو محکم چسبید : بشین سرجااات ، کمربند…

خندیدم و سریع نشستم سرجام و کمربندم رو بستم. چانیول زیرلبی گفت : کاش دستمال طرحدار بود…

خندیدم و دوباره به انشگتم خیره شدم.

چانیول جلوی در خونه نگه داشت و سریع پیاده شد و چمدونم رو دراورد و داخل خونه شدیم و چانیول چمدون رو کنار در گذاشت و سریع دستمو کشید و تو بغلش افتادم و دستامو رو سینه هاش گذاشتم : چیش..ـشده؟

_ حتی خدا هم نمیدونه که چه قد تو این چند ساعت دلتنگت شدم..

اروم خندیدم و خودمو تو بغلش مچاله کردم : من…من اصن…

_ هییش… و دوباره لب هاشو بهم رسوند و بوسه ی ارومی زد : دلم میخواد تا صبح و فردا شب و فردا صبحش و روز بعد و بعد و بعدش و تا اخر عمر ، لبات رو حس کنم.. نمیتونم تصور کنم لحظه ای رو که نباشی کنارم.. نمیدونم این کلمه های مضخرف از کجام میاد…اما هیچ کنترلی رو گفتنشون ندارم… لعنتی .. خیلی دوست دارم…خیلییی…خیلییی …

نمیتونستم خنده م رو کنترل کنم : دیوونه…دیوونه ی منی تو…

بوسه ی ارومی رو موهام زد و زمزمه کردم : هنوز جلوی دریم ها…

_ میدونم عزیزم ..باید برم..

سریع ازش جداشدم : کجا؟؟؟

چانیول بوسه ی طولانی تری روی لب های نیمه بازم زد : ازین به بعد شروع شد ، پدرم به یه شرط موافقت کرد ، ازین به بعد تمام کار هاش با منه ، تو همه ی مهمونی ها و مراسم ها جلسه هاش باید شرکت کنم…

سعی کردم حس بدش نسبت به این موضوع رو عوض کنم : زندگی مجردیت دیگه تموم شد مستر پارک…

چانیول لبخند زد و گفتم : ازین به بعد هر روز صبح بلند میشی میری شرکت سر کار و تا پایان وقت اداری کار میکنی و وقتی موقع ناهار بشه ، من یه ناهار خشمزه برات میارم تو دفترت و باهم میخوریم و بعدش یکم میبوسمت و بعد میام خونه و تو باز کار میکنی تا ساعت اداری تموم بشه و سوار ماشین میشی و با احتیاط رانندگی میکنی تا سالم برسی خونه ، چون یکی بی صبرانه تو این خونه منتظرته و بعد ازینکه رسیدی ، یه ابمیوه میدم بهت و بعدشم برام مهم نیس که خسته ای یا نه ، منو میبری بیرون ترجیحا پارک که تاب و سرسره بازی کنیم ، بعدش برمیگردیم و شامی که برات درست کردمو میخوریم ، بعدش دوش میگیری ، بعدش من ماساژت میدم و حالا شاید گاهی وقتا بعد از ماساژ اتفاقای دیگه هم افتاد… اومم اون خب بستگی به تو داره که چه قد پسر خوبی باشی.. و اومم…

چانیول با خنده چشت سرمو گرفت و به پیشونی هامونو بهم چسبوند : عاشقتم.. عاشق این زندگیم… عاشق همه چی راجع به تو ام…

هولش دادم عقب : بسه دیگه ، دیرت میشه… برو حاظر شو.. زود..

چانیول لباشو اویزون کرد : من بهت ابراز علاقه کردم . سریع لبشو بوسیدم : زود دیگه..

پشت چشمی نازک کرد و سمت اتاق خوابش دوید و ده دقیقه ی بعد اومد بیرون و همینجور که تو یخچال رو نگاه میکردم داد زد : شام میخرم …

متقابلا داد زدم : صب کن…ببینمت…

سریع خودمو رسوندم بهش جلوی در : این چه.. اوووفف… . کراوتشو مرتب کردم و چندبار تو موهاش دست کشیدم . زیپ شلوارشو چک کردم که بسته باشه و خودمو به لباش رسوندم و مک محکمی زدم و وقتی مطمئن شدم قرمز شده ، ولشون کردم . چانیول متعجب نگام کرد و گفتم : الان ورم میکنه ، میفهمن صاحب داری …

چان خندید : استراحت کن تا بیام.

چشمامو ریز کردم : برووو

_ رفتممم..

و ب زور سمت در هولش دادم و داد زدم : مراقب خودت باش..

صداشو میشنیدم که از توی اسانسور داد میزد : توهم همینتور…

_ دیوونه من تو خونه مراقب چی باشم؟ و با خنده از جلوی در کنار رفتم و سمت اتاق خواب رفتم و خودمو رو تخت انداختم و نفس عمیقی کشیدم.لبخندم لحظه ای هم از رو صورتم محو نمیشد ، چرخیدم و خودمو به بالشتش رسوندم و تو بغلم گرفتم و عمیق بوش کردم : دلم تنگ شد برات دراز.. . و چشامو بستم تا یکم استراحت کنم..


با اخم به دیوار دستشویی تکیه دادم و محض باز شدن در پریدم جلو ، کای با رنگ پریده بهم خیره شد : چ..چیه؟

با حرص گفتم : اون دختره..همون دراز خانومه ..با اون لباس سکسی کوتاهش ..همون که هی خودشو بهت میمالوند دم گوشت نجوای عاشقانه میکرد ..همون که باهم نوشیدنی تو دستتون بود ، همون که هی بهت لبخند میزد… همون ..

کای بلند گفت : خــــــب؟

داد زدم : کی بود اون ژنده خانوم؟

کای چند ثانیه ای نگاهم کرد و زد زیر خنده : حس..حسودی کرد..ی ؟ از شدت خنده نمیتونست جمله شو درست بگه ..همچنان با اخم بهش خیره بودم : جواب منو بده… باهاش چیکار میکردی؟

کای اشک گوشه ی چشمشو پاک کرد : نذاشتی کاری کنم که ، مثل اجل معلق پیدات شد .. همه جا هستی …

داد زدم : یااا کیم جونگین ، اصن حوصله ی این حرفارو ندارمااا …

کای همچنان میخندید ، لحنمو مظلوم کردم با صدای ارومی گفتم : ازش… خوشت اومد؟

کای با شنیدن صدای ارومم خنده شو خورد و اومد نزدیکم و سرمو گرفت و کشید تو بغلش : من فقط مال توام..توام فقط مال منی ، و ممنون میشم اینو فراموش نکنی که هردفعه به یادت بندازمش …

دستامو دورش حلقه کردم و تو بغلم کشیدمش : تو نمیدونی که چه حس بدی بود.. تا اومدم تو.. دیدم اون دختره کنارت داره میخنده… نزدیک بود بیام داد بزنم بگم با عشق من فاصله تو رعایت کنه و وقتی گفت “جنابعالی؟” با ابهت داد بزنم ” استاد دانشگاششششم” ..

کای خندید و از بغلم درومد : حال…زنت خ..خوبه؟

سرمو تکون دادم : چند نفرو گذاشتم مراقبش باشن تا برگردم .

کای لباشو جمع کرد ، صورتشو گرفتم و با خنده گفتم : چیه؟

سعی کرد ادای خودمو دراره و با لحن خودم گفت : تو نمیدونی چه حس بدیه وقتی به اون میگم “زنت” و خودمون اینجوری مخفیانه باهمیم …

خندیدم و اروم پیشونیشو بوسیدم : یکم..یکم صبر کن ، همه چی درست میشه عزیزم… همه چی !

کای با غرغر خودشو کشید عقب : بیا برگردیم…

سرمو تکون دادم و سریع با اخم گفتم : نزدیک اون دختره نمیشی هاااا

_ باشههه اقای اوه !

سرموبه نشونه ی رضایت تکون دادم و گفتم : تو اول برو …

کای سریع از در رفت بیرون و دوباره برگشت ، متعجب نگاهش کردم : چیشد؟

_ دوست دارم بداخلاقه حسود..

تا اومدم چیزی بگم بلافاصله درو بست و رفت بیرون ، با خنده دستامو الکی شستم وچند دقیقه بعد از دستشویی رفتم بیرون و محض وارد شدنم به سالن استینم کشیده شد ، با اخم برگشتم سمتش و با دیدن چهره ش متعجب شدم اما سعی کردم نشون ندم . پوزخندی زد : سلام عزیزم.

دستمو به شدت کشیدم ازش : چه غلطی میکنی اینجا؟

صورتشو جمع کرد با اخم گفت : از وقتی با اون پسره میچرخی اینقد بداخلاق شدیا ، عصبیت میکنه عزیزم؟ و دوباره به دستم چسبید.

از خودم جداش کردم از بین دندونام باحرص گفتم : ولم کن جین هوان ، تو اینجا چه غلطی میکنی گفتم؟

خندید و به کای اشاره کرد که مشغول حرف زدن با چندتا از مرد ها بود و گفت : اومدم ازدواج کنم برم .

خنده ی عصبی کردم : خفه شو ، تو دیوونه ای . از بس زیر این و اون بودی ، به مخت فشار اومده دیوونه شدی .

جین هوان شونه هاشو بالا انداخت : هرچی ..

با قدم های بلند و عصبانی ازش دور شدم و سمت پدر خودم و پدر کای و چند نفر دیگه رفتم و با لبخند کوچیکی کنارشون ایستادم. چند دقیقه ی بعد پدر کای صداش زد و کای از اون چند مردی که باهاشون حرف میزد جدا شد وسمتمون اومد و نگاهش اول به من افتاد و تو موقعیتی که کسی ندید چشمکی تحویلش دادم . پدرش سمت مردی که میدونستم پدر اون جین هوان دیوونه ست رفت و چیزی زمزمه کرد و چند لحظه بعد جین هوانم به سمتمون اومد و تعظیم بلند بالایی کرد ، عصبی پوزخندی زدم و کمی از نوشیدنی ای که جلوم بود برداشتم ، پدر کای به حرف اومد و گفت : راستش خیلی میخواستم پسرامون بیشتر باهم اشنا بشن . و کای رو سمت جینهوان هول داد و کای متعجب به جونگهان که سمت دیگه ش بود نگاه کرد و کنار جین هوان ایستاد و جین هوان نیشخندی تحویلم داد و با حرص جام نوشیندنی رو توی دستم فشار دادم و پدرش دوباره گفت : و واقعا عجیب بهم میان…

کای همچنان متعجب بود .و پدر کای دوباره گفت : ازونجایی که جونگین هیچ دوست پسری نداره و همینتور جین هوان هم تنهاس ، تصمیم گرفتیم که ازین به بعد باهم زندگی کنید تا زمان ازدواجتون برسه!

تحمل وضعیت برام سخت شده بود و با حرفی که میدونستم صد در صد از زدنش پشیمون میشم پریدم وسط و بدون فکر قبلی گفتم : و اگر جونگین دوست پسر داشته باشه؟

همه به سمتم برگشتن و پدرم متعجب تر از بقیه با لبخند مصنوعی گفت : چ..چی میگی اوه سهون؟

کای که دهنش از تعجب باز مونده بود بهم خیره بود و تا اومدم چیزی بگم ، با صدای مردی برگشتیم : متاسفیم که دیر کردیم…

پدر کای اول از بقیه به خودش اومد و رو به آقای پارک کرد : خوش اومدید اقای پا…اوه چانیول !!

با شنیدن اسم چانیول تعداد چشم های متعجب بیشتر شد و اکثرا سمتشون برگشتن ، چانیول معذب تعظیمی کرد : سلام …

همه به تیپ چهره ش نگاه میکردن و زیر لبی تحسینش میکردن و پدر جین هوان گفت : پس اون پسر فوق العاده ای که اقای پارک نشونش نمیداد ، شما هستی؟

چانیول با همون حالت معذب لبخند کوچیکی زد . کای خیره بهش مونده بود نگاهم بین چانیول و کای میچرخید . پدر کای برگشت سمتم : خیلی دلم میخواد منظورتو متوجه بشم اوه سهون!

با لبخندی که زدم ، سعی کردم استرسم رو پنهان کنم و گفتم : گفتم اگر جونگین دوست پسر داشته باشه نمیتونین مجبورش کنید که با یکی دیگه قرار بذاره…

پدرش عصبی خندید : اما الان که میبینی .. اون هیچکی رو نداره..

با پوزخند کوچیکی زدم و با صدای بلندتری گفتم : و اگر من همین الان بهش درخواست بدم که باهام قرار بذاره …؟

صدای همهمه ای توی سالن پیچید و پدر کای همچنان عصبی نگاهم میکرد : نمیفهمم…

با خونسردی گفتم : دارم ازتون میخوام که اجازه بدید پسرتون باهام قرار بذاره !

آقای کیم چهره شو به حالت خشک و جدی برگردوند و چیزی تو دلم خالی شد : تا اونجایی که میدونم ، ازدواج کردی اوه سهون !

سالن به سکوت محض فرو رفته بود … نهایت قدرتمو جمع کردم و گفتم : ازش جدا میشم…

اقای کیم نشون نمیداد اما متعجب بود و ادامه دادم : پسرتون رو دوست دارم..

چانیول پشت سرم به سرفه افتاد و سریع جام نوشیدنی ای برداشت و سرکشید و ادامه دادم : و میخوام باهاش قرار بذارم.

آقای کیم نزدیکم شد ، پاهام به شدت میلرزید اما به روی خودم نمیاوردم ، یقه ی کتم رو گرفت … و ااروم مرتبش کرد : و این باعث خوشحالیه که پسرم با پسر اقای اوه قرار بذاره.

تا اومدم چیزی بگم گفت : اما…

نفسمو حبس کرده بودم و ادامه داد : من تا اخر این هفته مراسم ازدواج پسرمو میخوام.

_ من مشکلی ندارم!

پدرم اروم گفت : چی داری میگی اوه سهون؟

قدمی عقب رفتم از اقای کیم فاصله بگیرم و سمت کای رفتم و دستشو کشیدم و به خودم نزدیکش کردم و نگاهمو بین چشماو لباش چرخوندم و با صدای بلندی که همه بشنون گفتم : من مشکلی ندارم ، من عاشق کیم جونگین هستم…

و قبل از اعتراض بقیه ، لب هامو به لباش چسبوندم و بوسه ی ارومی زدم و ازش جدا شدم…


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





103
نظر بگذارید

avatar
99 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
93 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalSaraaileenSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

ایییوللللللل…..سهوووون دمت گرررم پسررر…الحق که طفل خودمی :zardak (61):

nahal
مهمان
nahal

اوففففففففففففف دمت گرم سهون گل کاشتی پسر

Sara
مهمان
Sara

اوووووف چ قد خففففن بود:))
مچکر

aileen
مهمان
aileen

Vaay vaaaaay vaaaaaaaaay hanozam kame vaaaaaaaaaaaaaay sekaaaaaaaaai
Mordammm dar fani ro veda goftam :tesmiley: :tesmiley:

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak (60): :6543a6e2: 😉 :tesmiley: