29 👁 بازدید

MR.Master part 42

MR.Master part 42

سلام ، پارت 42ـوم 🙂
به خاطر اینکه به یکی قول دادم ، پارت کیونگهاشو اینجوری تغییر دادم

بابت پارت بعدی هم مطئن نیستم کِی اما در هفته ی دیگه آپ میشه ، منتظر باشید تو تله خبر میدم.

بفرمایید…

با چهره ای گه هر لحظه ممکن بود منفجر بشه نگاهم میکرد ، تمام لباساش زیر دوش آب خیس شده بود و اخم غلیظی رو چهره ش بود . لبخند کوچیکی زدم و سمتش رفتم و دستمو رو شونه ش گذاشتم : چرا اینقد مقاومت میکنی؟

لوهان با حرص دستمو پس زد و محکم به دیوار پشت سرش چسبید : ازت متنفرم … چرا راحتم نمیذاری؟

_ من دوست دارم…

داد زد : اگر دوستم داری چرا مثل ادم دوست داشتنتو نشون نمیدی؟ چرا هنوزم مثل دیوونه ها رفتار میکنی که باعث بشه به دوست داشتنت شک کنم ؟ چرا سعی نمیکنی بدون اینکه از زور استفاده کنی بهم نشون بدی که دوستم داری؟

درحالی که هر لحظه صداش بلند تر میشد ، تمام اینارو گفت و با حرص هولم داد عقب و سمت دستگیره ی در رفت و چندبار تکونش داد : بازش کن این لعنتیو…

دستمو بردم جلو زدم تو ساعدش تا دستشو کنار بکشه و اروم قفل درو با کلید تو دستم باز کردم . لوهان بلافاصله درو باز کرد و هول داد و از حموم رفت بیرون.لرزش بدنش رو به خاطر سرمای یهویی میتونستم ببینم ، چیزی نگفتم و بدون اینکه درو ببندم خودمو انداختم گوشه ی حموم و دوش اب رو بستم و به روبه روم خیره شدم… من باید چیکار میکردم؟


خودمو رو تخت تکون ارومی دادم و درحالی که چشمام بسته بود خمیازه ای کشیدم و با بستن دهنم ، چیزی رو تو دهنم حس کردم ! چشمامو با تعجب باز کردم و به قیافه ی مسخره ی چانیول نگاهی انداختم که وقتی دهنم باز بوده انگشتشو تو دهنم چپونده بود .لبامو از هم باز کردم و با حرص انگشتو گازی گرفتم و از دهنم کشیدم بیرون.

چانیول آخ بلندی گفت و لگدی تو پام زد : وحشی…

اخم کردم : چرا از سر صبح شروع میکنی مسخره بازیو؟

چانیول بدون اینکه جواب بده چند لحظه ای بهم خیره موند و با شدت سرمو سمت خودش کشید و تو بغلش محکم نگه داشت! آهی کشیدم و با لبخند کوچیکی سرمو تو بغلش جابه جا کردم تا راحت تر باشم و بعد چند دیقه صداش زدم : چانیول…

_ هوم؟؟ وچونه ش رو بیشتر رو موهام فشار داد.

+ نمیخوای به کای زنگ بزنی؟

_ نچ… .

به گردنش نگاه کردم و اروم بوسیدمش : اما چرا؟

بدون اینکه جوابمو بده ، محکم تر بغلم کرد و دوباره کفتم : دانشگاه نمیری؟

بازم جرفی نزد و دست ازادشو رد کرد و روی رون پام گذاشت و اروم حرکت داد. پامو جمع کردم و با غرغر گفتم : نکن ، قلقلکم میاد.

دستشو اروم برداشت و رو پهلوم گذاشت و بی حرکت موند. آه دیگه ای کشیدم و انگشتمو بلند کردمو رو خط فکش دست کشیدم. با صدای زنگ تلفنش سریع تکونی خورد و خودمو از بغلش بیرون کشیدم و بلند شد نشست و با اخم به شماره ی رو گوشیش خیره شد و بعد چند ثانیه با شدت از جا پرید و صاف کنار تخت ایستاد و به گوشی با وحشت خیره شد. بلند شدم و نشستم و همینتورکه گردنمو میخاروندم گفتم : کیه؟

صدای چانیول به وضوح کلفت تر شده بود و استرس رو توش میشد حس کرد : بابا..م…

متقابلا بلند شدم و رو تخت ایستادم و چانیول پایین تخت صاف ایستاده بود ، داد زدم : جواب بده ، بذ..بذار رو اسپیکر… زووود باش..

چانیول به شدت هول کرده بود ، دستشو رو دکمه ی وصل تماس حرکت داد و تماس رو وصل کرد. با پخش شدن صدای پدرش تو اتاق ، جفتمون به وضوح لرزیدیم : پارک چانیول؟

چانیول اومد جوابی بده که از شدت استرس آب دهنش تو گلوش پرید و به سرفه افتاد. سریع خودمو بهش رسوندم چند ضربه ی محکم پشتش زدم و صورتشو تو دستام گرفتم و با حرکت لب گفتم : اروم باش.

چانیول با سر تایید کرد و اروم جواب داد : صبح بخیر پدر.

پدرش کاملا بی تفاوت جواب داد : از دانشگاهت بهم زنگ زدن.

چانیول نزدیک بود با زانو رو زمین بیوفته ، سریع دویدم سمتش و نگه ش داشتم : خـ…ـب…

_ چرا دانشگاه نرفتی؟

لحنش به قدری سرد و بی تفاوت بود که یه لحظه حس کردم به احتمال 90 درصد زنش ازش خواسته که زنگ بزنه و با چانیول صحبت کنه ،چون خودش هیچ میلی به این کار نداشته!

چانیول خیلی اروم گفت : مشـ..مشکل داشتم…

_ پس یعنی الان دیگه مشکلی نداری؟ فردا میری دانشگاه و با آقای چوی ملاقات میکنی ، من باهاش صحبت میکنم و بعد اون این روزای اخر همه رو بدون غیبت تو کلاسا شرکت میکنی و بعد از تحویل پایان نامه ت ، دیگه نیازی به این دانشگاه نداری.

_ امـ…اما…

+ حرف نزن و گوشی رو بده به دست اونی که کنارت وایستاده.

چانیول چشماش تا جای ممکن باز شد ، با اینکه پسرشه ، اما هنوز به هیچ کدوم از رفتار های پدرش عادت نداره ! سریع گوشی رو از دستش گرفتم و با مودبانه ترین و جدی ترین لحن ممکن گفتم : سلام رئیس !

_ برو جایی که چانیول نباشه.

+ چشم.

و همینتور که از اتاق بیرون میرفتم ، دست چانیول رو هم کشیدم و دنبال خودم به اتاق دیگه ای بردم و گفتم : بفرمایید ، چانیول اینجا نیست. و به چانیول که هنوز شکه بود اشاره کردم صداش در نیاد و جفتمون منتظر حرفای پدرش شدیم.

_ خوشحالم که کارتو دست انجام دادی .

تعریف شنیدن از دیگران میتونه خیلی خوشایند باشه ، در صورتی که واقعا رضایت و خوشحالی رو حداقل از صدای طرف حس کنی ! نه اینقد سرد و خشک/

با همون لحن گفتم :متشکرم رئیس.

_ و حالا که کارت رو تموم کردی ، بیشتر خوشحال میشم که هرچه زودتر رابطه تون رو تموم کنی . خودت میدونی که تموم این مدت چرا اونجا بودی؟

به چانیول نگاه کردم وشمرده شمرده گفتم : برای اینکه مطمئن بشید اون با پسرا میتونه کنار بیاد یا نه !

_ درسته ! و من شنیدم که کیونگسو کارشو تموم کرده ، امیدوارم توهم هرچه زودتر رابطه تونو تموم کنی ، نمیتونم بیشتر ازین برای ازدواجش و قرار داد هام صبر کنم.

همچنان به چهره ی چانیول خیره بودم ، اشکی از گوشه ی چشماش رو گونه ش سر خورد ، دستمو دراز کردم و انگشتمو رو قطره اشک کشیدم و با لحنی که سعی میکردم نلرزه گفتم : بلـ..ـه رییس…

و پدرش بدون حرف دیگه ای قطع کرد و صفحه ی گوشی خاموش شد.

نگاه خیره م رو از رو صورت شکه ی چانیول برنداشتم ، بدون حرف به رو به رو خیره بود . درکش میکردم ، هضم این حرفا ، از زبون پدرت ، تو چند ثانیه خیلی سخت بود . نمیخواستم اینجوری حقیقت رو بفهمه ، اما از طرفی میخواستم زودتر بهش عشقمو نشون بدم و نشون بدم که دیگه نقشه ای برای بودن باهاش ندارم!

چانیول پلک ارومی زد و دو قطره اشک رو صورتش چکید . دوباره با سر انشگتام اشکاشو پاک کردم و صورتش رو تو دستام نگه داشتم . بعد چند لحظه سکوت … چانیول فقط یه جمله گفت : ترکم میکنی؟

و با گفتن کلمه ی “هرگز ” آروم لب هامو رو لب هاش گذاشتم و بوسه ی کوتاهی بهش زدم. میتونستم حس کنم قطره اشک دیگه ش رو که قاطیِ بوسه مون شد. سرمو عقب کشیدم و به چشمای درشت که حالا رگه های قرمز کمرنگی توش دیده میشد خیره شدم و کف دستامو رو گونه هاش کشیدم :من هیچ وقت ولت نمیکنم.

چانیول حرفی نزد و بهم خیره موند ، اروم گفتم : توهم قول بده … قول بده که هر چی شد ولم نکنی …

و بازهم بدون حرف ، فقط سرشو تکون داد و خودشو تو بغلم انداخت.اجازه دادم اشک های خودمم بریزه… نمیدونستم آخرش قراره چی بشه اما هرچی که بود ، به هیچ وجه این پسرو ول نمیکردم ، نه اینکه دلم نخواد … دیگه ، بدون اون نمیتونستم !


اخمی کردم و از روش بلند شدم و بوسه ای رو گردنش زدم . کای با غرغر چشماشو باز کرد : چرا کارتو نصفه میذاری؟

نیشخندی زدم و بعدش با اخم جدی بهش خیره شدم : تمرکز ندارم.

کای با تعجب نگاهم کرد : چرا؟

با حرص دستشو کشیدم و از رو تخت بلندش کردم : با یونا چه رابطه ای داشتی؟

کای از بین لب های بسته ش اروم زمزمه کرد : هرچی بوده…مال قبله…

با اخم نگاهش کردم : همین الان میگی قضیه چی بوده یا نه ؟

کای چند بار پلک زد : یا نه…

سعی کردم جدی و عصبانی به نظر بیام : کیم جونگین ، همین الان توضیح میدی ، بینتون چی بوده یا …

کای با سرعت نور گفت : اون حتی دوست دخترم هم نبود و فقط یه شب باهم بودیم اونم چون من خجالت میکشیدم باهاش بخوابم چون ازم بزرگتر بود اون فقط یه کاری کرد !

چند ثانیه ای نگاهش کردم و سعی کردم نزنم زیر خنده ، منظورشو کامل فهمیدم ، از یه طرف خوشحال بودم که حداقل باهاش نخوابیده ، اما از یه طرفم هم عصبی که نمیدونستم چرا ! با همون اخم غلیظ بهش خیره شدم : چه طوره برای جبران ، تو اون کارو برای من بکنی؟

کای چند بار با گیجی پلک زد : چـ..چکار…؟

دستمو بردم سمت شلوارم و اروم از پام کشیدم پایین و تا اومدم حرفی بزنم صدای ضربه های ارومی به در اومد : بابایی…

دست کایو گرفتم ودنبال خودم کشیدمش و پشت و در ایستادیم : جونم؟ و با چشم و ابرو به کای اشاره کردم رو زانوهاش بشینه پایین پام . اخمی کرد و خم شد تا بشینه.

_ بابایی کارت تموم نشد؟ من حوصله م سر رفت…

به کای علامت دادم و گفتم : یه چند دیقه ی دیگه تموم میشه عزیزم.

_ ولی من جیش دارم…

نفسمو با حرص دادم بیرون و کای رو زمین چارزانو نشسته بود و به مکالمه گوش میداد : عزیزم خودت برو ، برق دستشویی رو اول روشن کن ، بعد برو.

_ ولی میترسمممم…

کای همچنان با چهره ی بی گناه نگاهم میکرد ؛ دست بردم سمت شلوارم و کشیدمش بالا و داد زدم : اومدمممم… و خم شدم تو صورت کای و گفتم : کیم جونگین ، امروز سارانگ نجاتت داد…

کای شونه هاشو بالا انداخت و قبل اینکه از اتاق برم بیرون گفتم : از فردا هیچکدوم کلاسات رو نمیپیچونی …

و صدای غرغرشو تا اخرین لحظه هم میتونستم بشنوم. با لبخندی سمت سارانگ رفتم و بغلش کردم و سمت دستشویی رفتیم.


دوساعتی میشد صدای دوش آب قطع شده بود و هیچ صدایی نمیومد. هرچه قد مقاومت کردم فایده ای نداشت و بالاخره سمت اتاقش رفتم و درو باز کردم و داد زدم : چه غلطی میـ… و حرفم با دیدنش که برهنه پایین در حموم بودقطع شد. سریع دویدم سمتش و تو بغلم گرفتمش : یااا دو کیونگسووو…

بدون اینکهه چشماشو باز کنه سرش تو بغلم افتاد ، بدنش داغ شده بود ؛ چند بار به صورتش ضربه زدم و بلند اسمشو صدا کردم : یااا … احمق چه مرگت شد؟؟؟

با حرص به بدبختی بلندش کردم و رو تخت درازش کردم ، سریع سمت لباس هاش رفت مو به زور شلوار گرمکن و یه تیشرت تنش کردم و دوباره رو دوشم انداختمش و از خونه رفتم بیرون تو پارکینگ ، دره عقب ماشینو به زور باز کردم وپرتش کردم رو صندلی ها وسریع سوار شدم و سمت بیمارستان روندم.

محش رسیدن به بیمارستان ، سریع سمت نگهبانایی که اونجا بودن رفتم وصداشون کردم وبا یه برانکارد سمت ماشین اومدن و دی او رو روش خوابوندن و سمت ساختمون حرکت کردیم.

با استرس دنبال پرستارش میدویدم وارد بخش اورژانس شدیم و یکی از دکترا سریع بالای سرش اومد و معاینه ی کوتاهیی انجام داد و درحالی که داشت چشماشو به زور باز میکرد نگاهم کرد : همراهشی؟

_ نه دوستشم… همراهش تو خونه ست یادم رفت بیارم.

دکتره سر تکون داد و گفت : منظورم همینه ، نه تلفن همراهش .

لبمو گاز گرفتم وسعی کردم طبیعی باشم و سریع گفتم : چش شده؟

_ من میخواستم بپرسم.

دلم میخواست دکتره رو به باد کتک بگیرم ، با اخم گفتم : حموم رفته بود…

دکتره برگشت سمتم و با لحن کنجکاوی گفت : بهش تجاوز کردی؟

چند بار پلک زدم و با تعجب گفتم : هااا؟ تجـ…تجاور چیه بابا؟”اون منو نکنه ، تجاوزه من پیشکش” … دره حمومو باز گذاشته بود و بعد که رفتم دیدم از حال رفته…

دکتره با شَک نگاهم کرد ودوباره به کیونگسو نگاهی کرد و به پرستاری که داشت فشارشو میگرفت چیزایی گفت و رو کاغذ تو دستش چیزی یاد داشت کرد و داد بهم : یه شب اینجا بمونه ، بعد میتونید برید. باز هم با ید معاینه ش کنیم ، فعلن تبش شدیده.

سر تکون دادم و تعظیم کوتاهی کردم ، دکتره هنوزم با شَک نگاهم میکرد و بالاخره رضایت داد که بره . تخت کیونگسو رو سمت یکی از اتاق ها برد که همراه سه تا بیمار دیگه بود ، سریع تختو نگه داشتم و گفتم : اتاق خصوصی ببریدش .

پرستار اخمی کرد و گفت : مشکل جدی ای نیست ، برای یه شب اتاق خصوصی…

پریدم وسط حرفشو گفتم : ببریدش اتاق خصوصی ، هزینه ش هرچه قد بشه مهم نیست.

آهی کشید و مسیر تخت رو عوض کرد سمت اتاق دیگه ای برد و با کمک دونفر دیگه گذاشتنش رو تخت تو اتاق و سرمی به دستش وصل کرد و دمای بدنشو چک کرد و بعد اینکه پشت چشمی بهم نازک کرد زیر لب چیزی گفت و رفت.

متعجب بهشون نگاه کردم و با خروجشون از اتاق به صورت رنگ پریده ی کیونگسو خیره شدم . دوباره پرستاری وارد اتاق شد که دستش حوله و ظرف ابی بود ، ب حالت قهر گفت : برو اونور…

سریع از کنار تختش رفتم اونور و سمت دیگه ایستادم ، پرستار دست برد سمت لباسش تا از تنش درش بیاره ، سریع گفتم : بذارید من در میارم.

پرستار محکم رو دستمکوبوند و گفت : دستتو بکش ، چه طور هنوز جرات میکنی بهش دست بزنی؟ آدم آشغال …

چند لحظه ای به پرستار و بعد به کیونگسو خیره شدم ، اینا چی میگن؟

پرستار همینتور که غرغر میکرد ، زیر چشمی نگاهم میکرد و سعی داشت با اون حوله و اب یخ ، دمای بدنشو پایین بیاره . عقب عقب رفتم و رو صندلی نشستم و آهی کشیدم . متجاوز نبودیم که شدیم !


با بکهیون جلوی داشنگاه ماشین رو نگه داشتیم و پیاده شدیم ، بعد حدودا 2 ماه ، حس غریبگی داشتم. بلند زدم زیر خنده و بکهیون سرشو تکون داد و دنبال هم رفتیم تو سمت دفتر چوی شیوون.

پشت در دفترش منتظر بودیم و تا اجازه بدن بریم تو ، بکهیون سریع گفت : من میرم دسشویی الان میام.

سرمو تکون دادم و بکهیون بدو بدو دور شد ، آهی کشیدم و به ساعت نگاهی انداختم ، از جام بلند شدم و چند لحظه بعد در اتاق چوی شیوون باز شد و اومد بیرون ؛ سریع دویدم جلوش و تعظیمی کردم : روز بخیر استاد.

چوی شیوون سر تکون داد و همون لحظه بکهیون از پشت سرش رسید و ایستاد پشتش ، نگاهی بهش انداختم و چوی شیوون بی توجه کاغذی سمتم گرفت : آقای پارک…

_ بلـ..بله استاد؟

+ خوشحال میشدم که دلیل این همه غیبت رو بدونم ، اما به خاطر پدرتون ، کاری ندارم ، فقط دلم نمیخواد تا پایان این ترم ، دوباره این اتفاق بیوفته.

_ چشم.. چشم استاد..

چوی شیوون اخمی کرد و گفت : بابت پایان نامه… چیزی اماده کردی؟

تا اومدم جواب بدم ، دیدم بکهیون اون پشت بالا و پایین میپره و سرشو تکون میده به نشونه مثبت ؛ گفتم : بلـ..بله…

چوی شیوون شَکاک نگاهم کرد :چند صفحه شده؟چه مبحثی؟ موضوعش ؟

بکهیون تند تند دستاشو تکون میداد ، اول یکدونه 1 نشون داد و بعد دوتا مشتاشو گرفت بالا و مثل پرتقال باز و بسته کرد ؛ گفتم : 1…ممـ..ـه..

بکهیون کوبوند تو صورتش ؛ چوی شیوون با تعجب نگاهم کرد : چییی؟؟

بکهیون دوباره عدد 1 رو نشون داد و دستاشو مثل پرتقال گرفت و باز و بسته کرد و علامت ضربدر رو نشون داد و گفتم : 1 ممه ضربدر … چیز… نه؟ اومم… ممه نداره… اومم. 1 فقط … ممه ؟

چوی شیوون سر تکون داد و زد رو شونه م : تا اخر ترم تکمیلش کن. و دوباره وارد اتاقش شد.

بکهیون پوکر فیس خیره نگاهم میکرد . چشمامو چرخوندم و لبامو گاز گرفتم ؛ بکهیون نفس عمیقی کشید و با قدم های اروم سمتم اومد ، یه قدم رفتم عقب و اب دهنم رو قورت دادم ، بکهیون نزدیکم شد و چند ثانیه ای بهم خیره بود و با حرکت ناگهانی کوله ش رو دراورد و محکم تو سرم کوبید !

خودمو انداختم عقب اما بکهیون ول کن نبود و بی وقفه با کوله ش تو سرم میزد و داد کشید : احمق …احمق… خنگگگ… احمقه منحرررف…

_ یااا بکیهوونااا ولم کن…خو من چه میدونم… اون چیه نشون میدی؟؟؟یاااا… ایی…

بکهیون دست از زدنم برداشت و بهم خیره شد : احمقه منحرف ، اون میپرسه پاایان نامه ت چه قدره ، منم دارم میگم بگو 100 صفحه … ممه چیه دیگه اخه ، احمقه منحرف…

لبخند مسخره ای تحویلش دادم و گفتم : خب باید رو پانتومیمت بیشتر کار کنی عزیزم..

داد زد : تو خنگی به من چههه؟؟

_ باشه اروم باش گل من.

بکهیون چند لحظه ای نگاهم کرد وزد زیر خنده »: خیلی بیشوری…

دندنامو نشون دادم و گفتم : میدونم… بیا بریم…

_ احمق…

+باشه هی نگو حالا.

_ خنگه کودنه منحرف.

+باااشههه..

و تا اومد فحش دیگه ای بده جلوی دهنشو گرفتم و دنبالم خودم تو کلاس کشوندمش.




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





100
نظر بگذارید

avatar
93 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
92 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalBhr.iammaryeolSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:300:

nahal
مهمان
nahal

۱ممه خخخخخ وای خدا پاچیدم

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Kyungsooye bichare delm barash sukht luhanam ke ashe nakhordeo dahane sukhte…pantomim ejra kardane baekio mame hm ke dg tahesh bud…mc kh khub bud

maryeol
مهمان
maryeol

خخخخ 1 ممه :300: :tansmiley: :negative:

Sorour
مهمان
Sorour

كيونگى چه شد ؟؟! :128181: