41 👁 بازدید

Mr.Master part 43

Mr.Master part 43

سلام

اینم پارت جدید 🙂

و به شدت توصیه میکنم با اهنگی که ادامه گذاشتم بخونینش. آهنگ OST سریال “نسل خورشید” هست ، من معتادش شدم ، وقتی با این اهنگ مینوشتم این پارتو ،اخراش گریه م گرفت!! نه به خاطر داستان که حالا احساسی و اینا باشه اونقدرام ، بیشتر به خاطر اهنگ!!

همین دیگه ، حتمن دان کنید و با اون گوش بدید . حجمشم کم کردم 🙂
(این پارتو خودم خیلی دوست دارم ، امیدوارم خوشتون بیاد ؛ )

بفرمایید…

دانلود 다시 너를

با تکون های اروم تخت سرمو بلند کردم از رو تخت و چندبار پلک زدم ، چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه ی موقعیت بشم ، اما سریع واکنش نشون دادم و سمت کیونگسو که چشم هاش باز بود ، خم شدم : هییی بیدار شدی؟
چند بار پلک زد و اخم کوچیکی رو چهره ش اومد ؛ نفسمو دادم بیرون و گفتم : تو حموم چکار میکردی؟
کیونگسو متعجب سر تکون داد و نگاهم کرد و از بین لب های نیمه باز گفت : چی؟

کلافه گفتم : اون دکترای احمق میگن من بهت تجاوز کردم.

کیونگسو چندثانیه ای نگاهم کرد و لب هاش اروم از هم باز شد و لبخند کوچیکی زد : من که از خدامه… .

نگاهمو سریع از صورت و لب هاش گرفتم و با اخم ازش فاصله گرفتم : پاشو لباس بپوش بریم .

_ کجا؟

با همون اخم نگاهش کردم : خونه مون!

_ خونه ـمون؟؟؟!! و با تعجب ابروهاشو بالا انداخت.

سرمو کج کردم و نگاهش کردم : چت شده تو ؟ اره ،خونه مون ؛ پاشو ، دیگه تحمل ندارم ،از دیشب مثل ادم نخوابیدم.

_ ینی ، اونجای خونه ی من و توئه؟

برگشتم سمتش و بهش خیره نگاه کردم : نمیفهممت ، خوب خونه ی ماست دیگه!

_ پس ینی هیچ وقت از خونه مون نمیری؟

چند ثانیه ای نگاهش کردم و دستمو گذاشتم کنار بالشتش و روش خم شدم و به چشماش خیره شدم : تو … چی فهمیدی؟

بدون حرفی ، دست ازادشو پشت گردنم انداخت و به خودش نزدیک کرد ، خودمو محکم تر گرفتم و به سمت عقب رفتم : ولم کن… . و فشار دستشو بیشتر کرد و لب های خشکشو بهم چسبوند و اروم بوسید . سرمو عقب بردم و دستمو از کنارش برداشتم صاف ایستادم .

نگاهشو ازم نمیگرفت و با صدای ارومی گفت : نمیر…ی ، نه؟

بدون حرف نگاهش کردم و یه قدم عقب رفتم ، اما سریع مچ دستمو گرفت و سمت خودش کشید و تعادلمو از دست دادم و رو سینه ش افتادم ، بلافاصله سرمو بغلش گرفت به خودش فشار داد : چرا… چرا باورم نداری؟

سعی کردم از بغعلش بیرون بیام ، اما محکم تر نگهم داشت : چرا میخوای بری؟ من چه جوری… دنبالت … بیام؟ ها؟ لرزش صداشو تو اخرین جمله ش حس کردم ، دستمو که رو سینه ش بود اروم مشت کردم و خودمو هول دادم عقب و بلند شدم ، جرات اینکه سرمو بلند کنم رو نداشتم ، با صدای ارومی گفتم : تا شب همینجا … استراحت کن. و سریع سمت در رفتم تا از اتاق برم بیرون ، اما با صداش متوقف شدم : نرو…

نفسمو دادم بیرون اروم گفتم : شب بر میگردم.

_ نمیخوام بری…

کلافه دستگیره ی در رو چرخوندم و درو باز کردم و بدون حرف دیگه ای سر از اتاق اومدم بیرون و به در تکیه دادم . سرمو در چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم …اما حتی نفس کشیدن هم سخت بود…


_ خوشحالم که امروز باهم کلاس داریم.

چرخیدم سمتش و بهترین لحن ممکن گفتم : منم خیلی خوشحالم استاد ، میتونید چهره ی خوشحالم رو ببینید؟؟ و تا جایی که میتونستم لبخند گشاد و مضخرفی زدم.

اوه سهون خندید و موهامو بهم ریخت ، برو پایین دیر میشه ! سریع از ماشین پیاده شدم و درو محکم بستم ، اوه سهون فقط سر تکون داد و پیاده شد و اومد کنارم و با اخمی بهم خیره شد : دلم … اصلن راضی نبود سارانگ رو پیش اون دختره بذارم.

چندبار با گیجی پلک زدم و سریع گفتم : یونارو میگی؟

سهون بینی شو جمع کرد و با اخم گفت : هوووف حتی اسمشم میاری چندشم میشه …

خنده م گرفت و اروم زدم تو بازوش و جلوتر ازش سمت در ورودی رفتم و وارد ساختمون شدم و سمت کلاس شیمی دویدم و با شدت درو باز کردم و با اولین چیزی که مواجه شدم سر جام خشکم زد.

چانیول و اون پسره ! درست رو پای چانیول نشسته بود ؟! اونجا قبلا جایی نبود که من میشستم؟؟؟! چند لحظه ای نگاهشون کردم و بدون حرف رفتم بیرون و درو محکم بهم کوبوندم.”عوضیا”


بکهیون خودشو رو پام انداخت و دستاشو دور گردنم گره کرد و سرشو خم کرد : بوس؟

_ نه .

با اخم دستاشو دور گردنم محکم تر کرد : چرا اینقد بداخلاقی؟ خو عیب نداره ، همه سوتی میدن عزیزم…

لبامو اویزون کردم : آخه همه سوتی میدن؟ این سوتی رو ؟ اونم جلو رئیس دانشگاشون ؟ هوووف من خیلی احمقم بک…

_ عیب نداره عزیزم . و سمتم خم شد و بوسه ی ارومی رو لبام زد و دستاشو دور گردنم محکم کرد. با خنده دست بردم پشت پاهاش و رون پاشو محکم گرفتم تا سر نخوره : کسی میاد میبینه…

سرشو سمت گردنم برد و چونه م رو بوسید : الان که… فقط ماییم…

هولش دادم عقب و سرشو بین دستام نگه داشتم : الان همه میا… . و قبل تموم شدن حرفم ، در کلاس به شدت باز شد و شخصی خودشو داخل انداخت. جفتمون سمت در چرخیدیم و با دیدن شخص جلوی در بهم خیره موندیم. چند ثانیه ای خیره نگاهمون کرد و بدون حرفی رفت بیرون و درو محکم بست.

بکهیون سریع از رو پام پرید پایین : دیدییی؟ دیییییدیییی؟ کای بوود …

سعی کردم بی تفاوت باشم وگفتم : خب؟

دستمو محکم کشید تا از رو صندلی بلندم کنه : پاااشووو … پاشووو زووود…

_ ولم کن بکهیون…

دستمو محکم کشید و سرپا ایستادم و با اخم گفت : همین الان میری و باهاش حرف میزنی…

کلافه سر تکون دادم : تا همین جاهم روز سختی داشتم بکهـ…

داد زد : میری یا نههه؟؟

سریع سمت در رفتم : خیلی خب ، چرا عصبی میشی؟ دارم میر…

دوباره داد زد : سریع!!

_ خوووب… . و سریع درو باز کردم و از کلاس رفتم بیرون و محض خروج درو بستم و به در تکیه دادم : اوووف…

_ کارتون تموم شد به سلامتی؟

سریع چشمامو باز کردم و تکیه مو از در برداشتم : آر…اره…

_ خوبه . و هولم داد کنار تا وارد کلاس بشه. بلافاصله دستشو کشیدم نگهش داشتم : کای…

بی تفاوت برگشت سمتم و با لحن خشکی گفت : ولم کن.

_ باید حرف بزنیم.

پوزخندی زد : حرفی هم داری بزنی؟

_ لطفا…

دستشو به شدت از تو دستم کشید : میشنوم.

_ اینجا نه.

کلافه سر تکون داد و دنبال خودم کشوندمش سمت اتاق کُپی و رفتیم تو و درو سریع بستم.

_ خب؟

به در تکیه دادم وبه زمین خیره شدم و سعی کردم اروم باشم : معذرت…

کای خندید : همین؟ و لحنش سریع تغییر کرد و با حالت عصبانی گفت : برای چی معذرت خواهی میکنی دقیقا؟

سرمو با تعجب بلند کردم : چـ..ـی؟…

_دارم میپرسم دقیقا برای کدوم کارت عذر خواهی داری میکنی؟ برای این مدت بی خبری؟برای اینکه یه دفعه ول کردی رفتی ؟ برای اینکه برادری و دوستیه بینمون رو از بین بردی؟ برای کدومش؟

بدون حرف مونده بودم و کای هم منتظر جواب ، با نگاه عصبانی بهم خیره بود ؛ اروم نگاهمو ازش گرفتم : دلایل خودمو دارم…

_ و من نباید بدونم نه؟

+نیاز داشتم اروم باشمـ….

و کای داد زد : و اون احمقی که 7 سال تموم اینجور مواقع ارومت میکرد ، من بودم!!!

_ کای…

یه قدم اومدم سمتم و از جلوی در هولم داد کنار و درو باز کرد : دیگه چیزی بینمون نیست پارک چانیول ، دیگه حتی اسمم صدا نکن …

خیره به قدم هاش که ازم دور میشد ، مونده بودم. چی باید میگفتم ؟ چی کار باید میکردم؟ مثل همیشه اونی که همه چیز رو خراب کرد من بودم.


” پسره ی عوضی ،چه طور جرات میکنه تو چشمام نگاه کنهه؟؟ ” با حرص خندیدم و همینتور که سمت کلاس برمیگشتم با خودم تند تند حرف میزدم ” عوضی ؛ میگه معذرت! معذرت؟؟؟ معذرته چی؟ گند زدی به 7سال دوستی ، معذرت؟ چه طور حتی خجالت نمیکشه؟؟…” پشت در کلاس وایستادم و قبل وارد شدنم نفس عمیقی کشیدم ، تا بتونم خودمو کنترل کنم و اون دوست پسره دزده عوضی و کوتوله شو نکشم! چند بار دیگه نفس عمیق کشیدم و دستمو رو دستگیره ی در حرکت دادم اما قبلش با شنیدن صدایی از داخل کلاس متوقف شدم .

_ من… من نمیفهمم… آقای کیم… آه پسر ، نمیفهمم… . صدای کلافه ی اوه سهون بود که داشت با یکی حرف میزد.

+ آقای کیم وآقای پارک… اونا کسایی هستن که از من و کیونگسو این رو خواستن. این … این صدای همون پسره ی نیم وجبیه !

دوباره صدای اوه سهون بلند شد که عصبی به نظر میومد : داری میگی که ازتون خواستن که…

بکهیون پرید وسط حرفش : ازمون خواستن که مخ کای و چانیول رو بزنیم.

سهون داد زد : د آخه چرا شمااا؟؟؟؟

_ چون باید یه پسر این کارو میکرد ! و بعد چند ثانیه سکوت ادامه داد : تو خودت در جریان همه ی اون سهام ها و ارزش شرکت ها و روابط هستی ! و میدونی آدم هایی مثل اقای کیم و پارک حاظرن حتی خانواده شون رو فدای کارشون کنن…

چی دارن میگن؟سعی کردم اروم باشم و با دقت بیشتری به حرفاشون گوش دادم . بکهیون ادامه داد : حتی اوایل تصمیم بر این بود که این دوتا رو بهم بندازن ، منظورم…چانیول و جونگینه؛ برای همین اون موقع ها خانواده ها بهم نزدیک شدن ، اما خب… حالا برنامه عوض شده !

رومو چرخوندم به در تکیه دادم و چشمامو بستم . صدای بکهیون هنوزم میومد : مشکل اصلی اینجا بود که هیچ کدوم اون خانواده ها یادختر نداشتن یا دخترا ازدواج کردن و یا خیلی کوچکترن! تنها راه باقی مونده ، برای حفظ شرکتاشون همین بود ، هرچند خیلی از سنت ها شکسته شده و میشه! اما وقتی براشون خانواده مهم نیس دیگه چه اهمیتی به سنت و فرهنگ میدن؟

سهون با صدای ارومتری گفت : پس ، واقعا پدرش ، نقشه داشته؟ بعد این همه سال خودشو به کای نشون داده برای منافع خودش ! اون حتی این بچه رو تا قبل این به همکاراش نشون نداده بود و حالا یهو از نا کجا اباد پیداش شده و …

_ اون همیشه مراقبش بوده…

سهون عصبی داد زد : داری از اون طرفداری میکنی؟

_ من طرفدار هیچکس نیستم ، من فقط میخوام حقیقت رو بشه! وگرنه هیچ وقت این چیزارو بهت نمیگفتم! و بالاخره یکی باید قبل از پدرش به کای بگ ، بهتره بدونه و بره اونجا تا اینکه همینجوری بره و یهو همه چیزو بفهمه!

چشمامو باز کردم و چانیول درست رو به روم بود ؛ بهش خیره شدم درحالی که سعی داشتم لرزش صدامو کنترل کنم گفتم : چی میگن اینا؟

چانیول یه قدم جلو اومد و سر تکون داد : من کل این مدت درگیرش بودم…

بلند تر گفتم : چی میگن اینااا؟؟؟ چی دارن میگن؟؟؟

چانیول نزدیکم اومد و سعی کرد بغلم کنه ، هولش دادم عقب و درحالی که سعی داشتم قطره های اشکم رو کنترل کنم داد زدم : چیییی دارن میگن اینااا؟؟؟ چی دارن میگن چاااان؟ چی مییییگن؟؟؟

_ آروم باش…

داد زدم : چی داااارن میگنننن؟؟؟ چییی؟؟؟

چانیول دوباره سمتم اومد و سعی کرد بغلم کنه ، اما خودمو کشیدم بیرون و همون لحظه در باز شد و بدون اینکه نگاهی به پشتم بکنم ، سمت دسشوویی ها دویدم و خودمو انداختم تو ودستمو بردم زیر اب و چند مشت به صورتم پاشیدم .دستمو ستون کردم و بهش تکیه دادم ، چشمامو چند لحظه بستم و نفس عمیقی کشیدم . ” اروم باش ،اروم… همه ش وراجی بود… اروم باش…” مشت دیگه ای اب به صورتم پاشوندم و با استینم صورتم رو خشک کردم و سمت کلاس برگشتم و درو باز کردم و بی توجه به اوه سهونی که وسط کلاس بود ، سمت صندلی خالی کنار چانیول رفتم و بدون حرف نشستم وسهونم چیزی نگفت و درسشو ادامه داد.

خیره بهش بودم ، اما ذهنم… ناخوداگاه زدم زیر خنده و اوه سهون چرخید سمتم : کیم جونگین شی ، ما که باهم تعارف نداریم نه ؟ بگو اگر چیز خنده داری هست ماهم بخندیم.

چند ثانیه ای خیره بهش بودم و سریع گفتم : درسته ، باهم تعارف نداریم استاد ، خشتکتون پاره ست ، برای همین میخندیدم… و قبل اینکه حرفمو تموم کنم همه زدن زیر خنده ! لبخند کوچیکی زدم ،خوشحالم که حداقل یه فیسبوک دارم که توش کلی جک نوشته که تو زندگی روزمره استفاده کنم.

اوه سهون سعی داشت کلاس رو ساکت کنه ، اما دوباره خندیدم و بقیه هم به دنبال من زدن زیر خنده ، دوباره بلند خندیدم ، خندیدم ،بلندتر … بلندتر تاجایی که بتونم بغضمو قورت بدم و باز هم خندیدم … اما بی فایده بود…

از جام بلند شدم و بدون حرفی از کلاس زدم بیرون و محض خروج از کلاس شروع کردم دویدن … تا جایی که از دانشگاه زدم بیرون و تو کوچه پس کوچه ها پیچیدم و درحالی که نفس نفس میزدم به دیوار تکیه دادم .

همزمان با من ، یه نفر دیگه هم سریع پیچید تو کوچه و در حالی که صدای نفساشو میشنیدم نزدیکم میشد. دیگه خودمو کنترل نکردم و اجازه دادم اشکام بریزه . سرمو به دیوار تکیه دادم و داد بلندی زدم…! اما بغض تو گلوم از بین نمیرفت … داد دیگه ای زدم و گوشه ی دیوار نشستم و سرمو بین دستام گرفته م و لبام رو از هم باز کردم تا صدای هق هق ـم تو گلوم خفه نشه …

محکم سرمو بین دستام فشار دادم و داد زدم … خالی نمیشدم … نه با گریه و نه با داد … چه حس لعنتی ای بود…

دستایی رو دورم حس کردم ، سهون…؟ نه ، این اغوش اشنا تر از اغوش سهون بود… ناخوداگاه دوباره بغضم گرفت و اشکای بیشتری رو صورتم چکید… : تو میدو…نستی؟..

سرمو تو بغلش گرفت و انگشتاشو بین موهام حس میکردم : من … نمیتونستم باهاش کنار بیام….

_ حالا من چه غلطی بکنم؟ من .. من چه جوری باهاش کنار بیام؟؟

چانیول محکم تر بغلم کرد : من.. من رو داری …

بین گریه م ، خندیدم ، هولش دادم عقب و همونتور که رو دوتا پاش نشسته بود افتاد زمین ؛ اشک دیگه ای رو صورتم سر خرد ، با خنده نگاهش کردم : تو؟… تورو دارم؟ چه طور باید روم بشه که حتی راجع بهش باهات حرف بزنم وقتی تو تنهایی…از پسش براومدی؟ چه طووور چانیول؟ چه طووور؟؟؟ و با داد اخری که زدم ، صدام با بغضم خفه شد و از شدت هق هق صدام میگرفت.

خودشو نزدیکم کرد و دوباره محکم سرمو بغل کرد : من … باهاش هنوزم کنار نیمدم…

به خاطر گریه تو بغلش تکون میخوردم. دستشو از زیر رد کرد و صورتمو لمس کرد واشکام رو پاک کرد : دوست دارم پسر… دلم تنگ شده بود برات…

سعی داشتم خودمو کنترل کنم تا داد نزنم ، محکم لباسشو تو دستم فشار دادم : اگر دوستم داری… نذار گریه کنم ، تنهام نذار… من تنهایی از پسش بر نمیام چان … اگر دوستم داری تنهام نذار… من نمیتونم بدون تو… تویه عوضی ، من بدون تو دیوونه میشم .. چه طور؟ چه ..طور تونستی حتی یه خبر ازم نگیری؟ چه طو…ر دلت طاقت اورد مرتیکه؟؟… چه طور ادعا میکنی دوستم داری و دلت برام تنگ شده؟؟؟ چه طور … جرات میکنی… چان تنها..م نذار … ترخدا… من هیچکیو ندارم …چان… من چه جور از پسش بر بیام … آخه عوضی … چه طور… منه احمق دوست دارم… تو خیلی اشغالی… تو نباید بذاری من تنها باشم ، نباید بذاری گریه کنم… ازت متنفرم چاننن…ازت متنفرم پارک چانیول…

خیسیِ اشکاشو رو موهام حس میکردم ، و فقط یه زمزمه ازش میشنیدم : متاسفم… متاسفم… متاسفم…

و دستامو دورش محکم کردم و خودمو بیشتر تو بغلش جا دادم…




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





110
نظر بگذارید

avatar
99 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
96 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalmaryeolMelsooAtika نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای…چه دوستیه عمیقی….

nahal
مهمان
nahal

عررررررررررررررررررر خیلی قشنگ بود مرسییییییی

maryeol
مهمان
maryeol

:begging: :begging: :jhsdhugF: :jhsdhugF:

Melsoo
مهمان
Melsoo

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چانکایه تهشششششششششششششش
معرکه بووووووووووووووود چقد باهم زیادی دوستت
الهی بمیرم برا کااااااااااااااااااااااای
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (1).gif

Atika
مهمان
Atika

من اشکم در اومد آخه چرا ؟ لوهان نرو . کای گریه نکن . /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif