15 👁 بازدید

MR.Master part 40

MR.Master part 40

سلام ، با پارت 40ـم داستان در خدمتم 🙂

بابت تاخیر پیش اومده خیلییییی خیییلی عذر میخوام 🙁 دست خودم نبود به خدا هرروززز امتحانه !! همین امروزم خیلی سخت اپ کردم ،اما خب سعی میکنم تاخیر مثل اون پیش نیاد دیگه ^^

و اینکه دوستان گرامی ما با آرمان های سکای خودمون جلو میریم ، نذارید کایستال ذره ای خدشه به احساسات سکای شیپرتون وارد کنه

بفرمایید….

[…لباس مرتبی تنم کردم و حوله ی کوچیکی از تو کشوها پیدا کردم و موهامو خشک کردم ، باشنیدن صدای در از جام پریدم و سریع سمت در رفتم و با لبخند احمقانه ای باز کردم : سلام سهـ.. اوه … حرفمو با دیدن هیکل های درشتی که چشت در بودند خوردم و بهشون خیره شدم : ببخشید؟ بدون حرفی ، دونفری که جلوی در بودن اومدن جلو و از دو طرف بازوم گرفتن. سعی کردم خودمو بکشم بیرون و بلند گفتم : کارتون چیه؟ ولم کنیـــــــــد… اما بی توجه به من ، رو هوا بلندم کردن و دنبال خودشون کشوندن ، شروع به داد زدن کردم : این مسخرهههه بازیااا چیه ؟ ولممم کنید !!!فیلم زیاااد دید… یااا کمکککک… و شروع کردم اینور و اونور لگد انداختن ! اما محکم تر از قبل نگه م داشتن ؛ یکیشون چاقویی زیر چونه م باز کرد و نگه داشت : خفه بمیر . و با یه نگاه به چاقوی تو دستش فهمیدم اصنل شوخی نداره ، جشمامو بستم و به زور وسطشون تو ماشین مشکی رنگی نشستم . محض سوار شدن تو ماشین ، موبایل یکیشون به صدا درومد : گرفتیمش قربان… بله… بله .. . و قطع کرد. آب دهنمو قورت دادمو اروم زمزمه کردم : به خدا اشتباه … همونی که گوشی رو جواب داده بود از صندلی جلو برگشت سمتم : مگه تو کیم جونگین نیستی؟ از استرس زانوهام به شدت میلرزید و کنترلی رو صدام نداشتم ، اما سعی کردم چهره مو حفظ کنم : ش..شاید تشابه اسـ..می.. _ ساکت شو بابا. و ماشین با سرعت حرکت کرد و سمت جایی که نمیدونستم کجاس به راه افتاد…] تمام مسیر از کوچه پس کوچه های خلوت حرکت میکردن و بدون هیچ حرفی گاهی بهم علامت هایی میدادن و باز بی صدا به بیرون خیره میشدن! اب دهنم رو قورت دادم ، جوری که بینشون زندانیم کرده بودن ، جرات نفس کشیدنم نداشتم. لبام رو محکم رو هم فشار دادم و اولین اسمی که تو ذهنم اومد چانیول بود!!! یه لحظه بغضم گرفت ، اگر الان اینا میبردنم جایی و سر به نیستم میکردن … کاش یه بار دیگه با چانیول حرف میزدم! چه طور تونست این همه مدت بی خبر ازم بمونه؟ منی که هر روز 100بار بهش زنگ میزدم و جوابم رو نمیداد، اگر اتفاقی برام بیوفته ، قبل دیدن چانیول نباید بمیرم، درهر صورت اونی که عذاب وجدان میگیره چانیوله . همینتور که تو ذهنم لحظه های زندگیم رو مرور میکردم ، با ضربه ی ارومی که رو شونه م خورد چشمامو محکم تر بهم فشار دادم “مریم مقدس خودت کمکم کن TT” بازوم به شدت کشیده شد و از ماشین پرت شدم بیرون و توسط دستای قوی ای ، رو پام سرپا موندم. جرات باز کردن چشمامو نداشتم ، مطمئن بودم چشمامو باز کنم ، سر از یه خرابه ی تاریک و مرطوب و کثیف در میارم. حتی میترسیدم نفس عمیق بکشم که بوی جنازه هایی که اونجا بودن رو استشمام کنم. تلو تلو دنبالشون کشیده میشدم . هرچه قدر بو میکشیدم هیچ بوی بدی نمیومد و در کمال تعجب هرزگاهی عطرخوشبویی رو حس میکردم!! هولم دادن تو یه اتاق و صدای کلفتی تقریبا داد زد : حاظر شو . یک ساعت20دیقه وقت داری. از جام پریدم بالا و رو زانو هام افتادم رو زمین ، با بسته شدن در ، بغضم شدید شد. لابد اتاق مرگههه!! TT درحالی که از استرس به سختی نفس میکشیدم ، سعی کردم اروم چشمامو باز کنم . چندتا پلک اروم زدم ، سینه م از شدت هیجان بالا پایین میشد. اب دهنم رو قورت دادم و چندبار چشمامو مالوندم و تاجایی که میشد بازشون کردم. “چرا اینجا اینجوریه؟” اصلن شبیه جاهایی که گروگان هارو میبرن نبود ! پس این چیزایی که تو فیلما نشون میدن چی؟ اروم از رو زانوهام بلند شدم و دستمو به گوشه ی دیوار گرفته م و سرپا موندم. اولین چیزی که به چشمم اومد ، ریل پر از کت و شلوار بود که جلوم گذاشته شده بود و سمت چپش کمد بزرگی که درش باز بود و تقریبا تنها چیزی که توش بود کفش بود! اروم از جام تکون خوردم و سمتشون رفتم “نکنه به لباس ها زهر مالوندن از راه پوست جذب بشه ، زجر کش بشم؟” سریع دستمو کشیدم عقب و خم شدم سمت کت و شلوارا و بو کردمشون ، اما فقط بوی عطر میدادن! نمیدونستم بزنم زیر گریه یا بخندم؟ نکنه ازین شوخی های مسخره ی تلویزیونی باشه؟؟؟ چندبار دور و برم رو نگاه کردم ، کاناپه ی بزرگ مشکی رنگی گوشه ی اتاق بود که جلوش یه میز بزرگتر بود و روش چند بسته شکلات و ابمیوه بود. اروم رفتم سمتشون ، دلم میخواست گریه کنم . این چه شوخیه احمقانه ایه؟ یه بسته شکلات برداشتم و بدون فکر تو دهنم چپوندم و درحالی که به سختی شکلاتارو میجوییدم اشکی از گوشه ی چشمم اومد پایین. سریع پاکش کردم و یه پاکت ابمیوه برداشتم چند قلوپی خوردم . دور دهنم رو سریع پاک کردم و سمت ریل کت و شلوارا رفتم. به چندتاییشون نگاهی انداختم و اروم روشون دست کشیدم . سمت یکی از کمد های کنارش رفتم و درشو باز کردم. لبخند مضخرفی رو لبم اومد ، “تو عمرم این همه پیرهن نداشتم” ! دست بردم و چندتاشونو برداشتم گرفتم جلوی خودم و تو ایینه نگاهی انداختم. همون لحظه در اتاق با شدت باز شد و لباسا از دستم افتاد پایین تنها چیزی که گفتم : غلط کردم! اما بدون حرف سمتم اومد و محکم بازوم رو گرفت و کشوندتم سمت در دیگه ای گوشه ی اتاق و در رو به شدت باز کرد و هولم داد تو . داد زدم : اروووم ، من کمرم درد دارههههـ… فقط پوزخندی زد و گفت : یه ساعت وقت داری حاظر بشی . بهترین چیزی که فکر میکنی بهت میاد رو بپوش . و رفت بیرون و دوباره درو با همون شدت بست . چند ثانیه ای به جای خالیش خیره موندم و بعد بدون اینکه فکر دیگه بکنم ، لباسام رو دراوردم و رفتم زیر دوش . سریع خودم رو شستم و با حوله ای که کنار در بود خودم رو پوشوندم و اومدم بیرون . نگاهی به ساعت کردم ، با اینکه نمیدونستم حتی کی اوردنم ، اما سریع سمت کمد ها رفتم تا لباس زیر پیدا کنم و بپوشم. در اولین کمد رو باز کردم اما فقط کروات های رنگا رنگ بود که چیده شده بود . پوفی کردم و نگاه دیگه ای به اتاق انداختم. زیر کمدها کشوهای کوچیکی بود ، کشیدمشون بیرون و با لبخندی لباس زیر مشکی رنگی ، همراه با یه رکابی برداشتم و سریع پوشیدم. حوله رو ، روی موهام انداختم و سمت کمد پیراهن ها رفتم و درحالی که به کت و شلوار ها نگاه میکردم ، یه چشمم به پیراهن ها بود. کدوم هارو باید بپوشم؟ بعد ده دیقه ، کلافه ، اولین چیزی که جلوی دستم اومد رو پوشیدم. یه کت و شلوار تیره و پیراهن روشن تر مایل به سفید. سریع سمت ایینه ی گوشه ی اتاق رفتم و با شونه و چیزهایی که روی میزش بود ، موهام رو مرتب کردم و برگشتم سمت دیگه ی اتاق و جلوی ایینه ی قدی ایستادم و نگاهی به خودم انداختم و لبخند رضایت بخشی زدم. اگر گوشی میداشتم درجا عکس میگرفتم و برای سهون میفرستادم . با یاد اوردنش ، دوباره بغضی کردم و سریع نگاهمو از ایینه گرفتم و رفتم رو مبل مشکی رنگ نشستم. چند دیقه بعد در اتاق باز شد ، سریع بلند شدم و ایستادم ، دو نفر رو به روم با لبخند مسخره ای نگاهم کردن و چیزی در گوش هم پچ پچ کردند و یکیشون داد زد : بیا بیرون. با تردید اروم اروم سمتشون رفتم ، از بازوم محکم گرفت و هولم داد جلوتر از خودش : راه بیوفت. با غرغر گفتم : خیله خب… و جلوشون سمت انتهای راه رو راه افتادم. اصلا شبیه جایی که فکر میکردم نبود ، اینجا بیشتر شبیه یه عمارت ادم پولدار بود تا جایی که بخوان یه گروگان رو نگه دارن! از پله ها پایین رفتم و کسی که لباسی شبیه خدمتکارا داشت ، در رو سریع باز کرد و توسط دو نفری که پشت سرم بودن به بیرون هول داده شدم. پایین تر از اونجا ، ماشین مشکی بزرگی بود که جلوش چند نفر با هیکل های درشت ایستاده بودن. اب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلوتر . جلوی ماشین که رسیدم ، از جاشون تکون خوردن و کناری رفتن ، تازه تونستم شخص دیگه ای که بین اونها محاصره شده بود رو ببینم. میانسال به نظر میرسید و به طرز عجیبی چهره ی اشنایی داشت! چند ثانیه ای بهش خیره موندم ، تا اینکه اومد جلوتر و با لبخند کمرنگی که روی لبش داشت بهم خیره شد : پس خودتی؟ متعجب چندبار پلک زدم : بلـ.. بله؟ دستشو گذاشت رو بازوم و گفت : سوار شو . و فشار ارومی به دستم اورد . در ماشینو باز کردن و سریع سوار شدم و پشت سرم اونم سوار شد و با فاصله ی کمی کنارم نشست و محض بستن در ماشین حرکت کرد. با استرس دور وبر رو نگاه میکردم ، همه چیز خیلی عجیب بود ، چه اتفاقی داشت میوفتاد؟ جراتم رو جمع کردم و بعد چند دیقه حرکت تو خیابون های مختلف ، نفس عمیقی کشیدم و خیلی اروم گفتم : ببخـ..ـشید..؟ بدون اینکه نگاهم کنه ، خیره به جلو مونده بود : هوم؟ نمیتونستم نگاهمو از چهره ش بگیرم . به ظرز عجیبی برام اشنا و دلنشین بود! چندبار دهنم رو باز و بسته کردم و با همون صدای اروم گفتم : من .. خیلی گیج شدم… صورتشو چرخوند سمتم و تو چشمام خیره شد . چند ثانیه ای همونتور موند تا اینکه گفت : چرا؟ و نگاهشو از رو صورتم برنداشت. انگار داشت تک تک اجزای صورتم رو وارسی میکرد. با حالت معذبی گفتم : خب… خب راستش ، شما ، کی هستید؟ چندثانیه ای با چهره ی بی تفاوتش نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده . من چه حرف خنده داری زده بودم؟؟! تند تند پلک زدم و خیره نگاهش کردم تا اینکه خنده ش رو تموم کرد و با لبخند خیلی کمرنگی رو لبش نگاهم کرد : من کی هستم؟ تو واقعا نمیدونی؟ مثل اینکه سونگ میران خیلی محتاط برخورد کرده باهات. اخمی کردم نگاهش کردم ، از کجا اسم مادر منو میدونه؟! چهره ش دوباره بی تفاوت شد و گفت : میدونی پدرت چکاره ست؟ نفس عمیقی کشیدم و اروم گفتم : پدرم ، مرده. جوری که انگار سعی میکرد جلوی خنده ش رو بگیره ، نگاهم میکرد و گفت : پس اینی که جلوته ، روحه؟ سربع گفتم : ببخشید؟ دوباره خندید و گفت : من کِی مردم که خودم خبر ندارم؟ دستمو مشت کردم و با حالت عصبی گفتم : ببخشید ولی من واقعا متوجه نمیشم منظورتون چیه! فک کنم من رو اشتباه گرفتین، ممنون میشم ولم کنید، همین الان! تنها لبخند کوچیکی که روی لبش بود از بین رفت و با حالت سردی گفت : اونی که اینجا دستور میده منم ، کیم جونگین. بدون حرف دنبالم میای و به هیچ سوالی که از ت میپرسن جواب نمیدی . _اما.. دستشو اورد بالا : هیچی نشونم. با اخم چند لحظه ای به چهره ی بی تفاوتش خیره شدم ، این چی داره میگه؟ منظورش چیه؟ اسم من و مادرم رو از کجا میدونه؟ چرا اینقد چهره ش اشناست؟ ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم ، اما دهنم یه لحظه هم اروم نمیشد ، هرزگاهی برمیگشتم سمتش و نگاهش میکردم اما کاملا بی تفاوت به روبه خیره بود و چیزی نمیگفت. بالاخره ماشین جایی نگه داشت و درها رو از دو طرف باز کردن . وقتی پیاده شد ، منم از در دیگه پیاده شدم و ناخوداگاه سمتش رفتم. محض ایستادن کنارش گفت : یک قدم عقب تر از من راه میای و به همه احترام میذاری ، اما هیچی نمیگی! و بدون اینکه اجازه بده چیزی بپرسم حرکت کرد. سریع پشت سرش راه افتادم . وارد سالن بزرگ و تقریبا شلوغی شدیم. از جلوی هر کس رد میشدیم بلند میشدن و تعظیم میکردن و منتظر میشدن تا رد بشیم ! سعی میکردم چهره ی متعجبم رو مخفی کنم ، اما واقعا موفق نبودم . جلوی میز بزرگ سفید رنگی وایستادیم و بهم اشاره کرد کنارش بایستم. بدون حرف کمی بهش نزدیک تر شدم و نگاهم رو بین مهمونا چرخوندم ، با صدای شخصی برگشتم و مرد تقریبا میانسالی همراه با دختر جوونی کنارش وپسر دیگه ای داشت بهم لبخند میزد : پس بالاخره از لندن برگشتی ، کیم جونگین؟ چندثانیه ای هنگ بودم ، “لندن”؟ من تو عمرم پامو از کره بیرون نذاشتم ، لندن چیه؟ اومدم چیزی بگم که یاد حرف اون یارو افتادم که گفت هیچی نگم. فقط لبخند زدم و اروم گفتم : بله… مرد سر تکون داد به اون یارویی که کنارم بود گفت : بایدتو یه مهمونی خصوصی مارو باهم اشنا میکردید. دست گذاشت رو شونه م و گفت : نمیخواستم پسرم رو خسته کنم. اما اگر منظورتون اون موضوعه ، که البته ! اما بعد از اینکه نظر خودشو هم پرسیدم. من پدر سنتی ای نیستم که بچه م رو محبور به ازدواج زورکی کنم. میخوام با عشق ازدواج کنه. و لبخندی تحویلم داد که یه لحظه فک کردم ، خودم دارم به خودم لبخند میزنم! اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم به دختر کنارش افتاد که با لپ های گل انداخته بهم لبخند میزد. سریع نگاهمو گرفتم و به زمین خیره شدم.مظورش از پسرم و پدر چیه؟ این یارو… مشکلش چیههه؟ بعد از چند لحظه دوباره صداشونو شنیدم و سریع سرمو بالا گرفته م ، خدایا داری باهام شوخی میکنی؟ واقعا دوربین مخفیه؟ نکنه کارخودشه اصن؟؟؟ اوه سهون اینجا چی میخواد؟؟؟ شخصی که جلوتر از سهون وایستاده بود بعد صحبت کردن با اون مرده ، بهم لبخند زد : پس پسر جناب رییس ، شما هستید؟ از ته قلبم امیدوار بودم دختر باشی ، تا عروسم بشی ، ولی خب ، سرنوشت یه جور دیگه ست. پس پدر سهون… پدر دیوث اوه سهون اینه ؟؟ قیافه ش که زرد و زار میزنه ، مریضه پس ، ینی اگر بفهمه با پسرش رابطه ی ناجور دارم ، چکار میکنه؟ نود درجه خم شدم جلوش و مثل احمقا لبخند زدم. رنگ از صورت اوه سهون پریده بود ، بدتر از من ، اومد جلو و دستشو گرفت جلوم : اوه سهون هستم. تو دلم خنده م گرفته بود و در ظاهر استرس وحشتناکی داشتم ، لبخند کوچیکی تحویلش دادم و گفتم : کیم جونگ…این. اروم دستمو فشار داد و گوشه ی لب هاشو بالا برد. این اولین لمس بود بعد از اون شب افتضاحی که باهاش داشتم ؛ در واقع اولین ملاقات! باید خجالت بکشم؟ سریع دستمو از تو دست های عرق کرده ش کشیدم بیرون و به زمین خیره شدم. تازه یادم اومده بود که باید خجالت بکشم و بنابراین تا بناگوش سرخ شدم..! پدرش با مردی که کنارم بود مشغول صحبت شد جوری که کم کم بین مادوتا قرار گرفت و اوه سهون هم سمت دیگه م . سرمو بعد از یه ربع ساعتِ جهنمی بالا اوردم و بلافاصله با چهره ی اوه سهون مواجه شدم ، سریع با حرمت لب گفت : بمقدرکصدلچیثص…! چندبار پلک زدم و نگاهش مردم و زمزمه کردم : چی میگی؟ دوباره با حرکت لب گفت : بمصدلکصثبکقص..! چی میگه این زبون بسته؟ یه قدم رفتم جلو و الکی اینور اونور رو نگاه کردم و اروم گفتم : چی میگی؟ یکم صداشو بیشتر کرد و گفت : میگم بیا بریم دسشویی خنگ! چشمامو بستم و با اخم ازش دور شدم و ناخوداگاه سمت در رفتم و از کسی که جلوی در بود پرسیدم : ببخشید ، دسشویی کجاست؟ در رو باز کرد و انتهای راهرویی رو نشون داد : ممنون. و سریع سمت جایی که نشون داد رفتم. وارد دسشویی شدم ودر رو بستم . کرواتم رو یکم شل کردم و نگاهی تو ایینه به خودم انداختم . این دیگه چه بازی ایه که در میارن؟ سهون چرا اینجاس؟ اون یارو چی داره میگه برای خودش ؟ هوفی کردم و دستمو بردم زیر شیر اب و مشتمو پر کردم . تا اومدم بپاشم تو صورتم کسی در رو با شدت باز کرد ، سریع برگشتم . اوه سهون در حالی که نفس نفس میزد درو سریع قفل کرد و با قدم های بلند سمتم اومد و دو طرف صورتمو گرفت و چندثانیه ای وارسی کرد : خوبی؟ اینجا چیکار میکنی؟ بلایی سرت اوردن؟ اقای کیم رو میشناسی ؟ چه جوری اوردنت اینجا؟ اصن خوووبی؟ دستشو از دو طرف صورتم برداشتم و گفتم : نفس بکش ، من خوبم ولی هیچی نمیدونم ، هیچکیو نمیشناسم ، نمیدونم چه خبره ، دارم کلافه میشم ؛ اصن خود تو چرا اینجایی؟ سهون یه قدم عقب رفت و دست کشید رو صورتش و نفسشو داد بیرون : هووف ، بعدا توضیح میدم عزیزم. الان … مطمئنی خوبی؟ و دستشو برداشت و نگام کرد و چشمکی تحویلم داد. منظورشو فهمیدم ، لبمو اروم گاز گرفتم وگفتم : خوبم… اخمی کرد و گفت : بیا اینجا ببینم. و دستمو کشید سمت خودش و کمرم رو گرفت نگهم داشت ؛ سرشو جلواورد و لب هامو بوسید و جداشد : دلم تنگ شده بود برات. تند تند پلک زدم و اروم گفتم : من..ـم.. _خوبه! و دوباره لب هاشو بهم چسبوند و بوسید . دستمو گذاشتم رو شونه ش و کمی هولش دادم عقب : شاید کسی بیاد ، بسه.. لب خندی زد و پشت گردنم رو گرفت و سرمو به سر خودش چسبوند : در قفله . ناخواداگاه لبخندی زدم و دستمو دور کمرش محکم کردم . لبم رو دوباره کوتاه و عمیق بوسید و جدا شد وسرشو تو گردنم فرو کرد و بوسه ی ارومی رو گردنم زد و سرشو رو شونه م گذاشت : خوشحالم که گردنتو کبود نکردم. سریع گفتم : دفعه ی بعد بکـ… بلافلصله دهنم رو بستم. اوه سهون خندید و دستشو از رو کمرم پایین تر برد! سعی کردم از بغلم درش بیارم ، اما محکم بهم چسبیده بود : بذار یکم اینجوری باشیم… چیزی نگفتم و دیگه تکون نخوردم. سهون هر ازگاهی گردنم و کنار گوشم رو میبوسید و دوباره سرشو رو شونه م میذاشت. دست بردم سمت موهای کوتاه پشت سرش و اروم انگشتامو تو موهاش حرکت دادم : سهونا؟ _هووم؟ + اون دختره کیه اونجا؟ کنار پدرش ، هی به من نگاه میکرد سرخ و سفید میشد؟ سهون از بغلم بیرون اومد و با اخم بهم نگاه کرد : کی رو میگی؟ دختر؟ هیچ دختری اینجا نیست امشب! ابروهامو دادم بالا گفتم : چرااا هست ، موهای نقره ای داره ، کت وشلوارم پوشیده و ارایششم کمه! سهون چند ثانیه ای فکر گرد و یهو زد زیر خنده : جونگهان رو میگی؟ اون پسره بابا… _شوخی میکنی؟؟ من فکر کردم دختره ، همچینم با عشوه نگاهم میکرد . گفتم الان مثل داستانای دیگه میشه ، منو زن میدن به زور تو از فراغ من معتاد میشی ، از هم جدا میشیم ، منم دختره رو حامله میکنم ، دختره چون منو دوست نداره خود کشی میکنه ، من میمونم ویه بچه و یه دوست پسر سابق که الان معتاده و منم از غم شماها خودمو تو رودخونه هان غرق میکنم و بچه م رو هم میدن پرورشگاه و بعد معلوم نیست دست کیا بیوفته و باهاش چه جوری رفتار کنن ! سهوووونااا … ترخدا اگر مردم بچه م رو نده پرورشگاااه ، درسته معتادی ، اما بذار کنار خودت بزرگ شه… سهون چند لحظه ای بهم نگاه کرد و با اخم غلیظی گفت : بیا بیرون از هپروت ، من کجام معتاده؟ بعدش جنابعالی غلط میکنی دختر مردم رو حامله کنی و بعدشم اون اصن دختر نیست که بخواد حامله بشه و بعشدم کلن گه میخورن تو رو بی اجازه ی من زن بدن ، تو مال منی ، فهمیدی؟ چندبار پلک زدم و بهش خیره موندم ، بلند گفت : فهمیدی؟؟؟ چیزی نگفتم و یهو دستشو اورد بالا و داد زدم : حق نداری رو من دست بلند کنیییی!! سهون دستشو گذاشت کنار صورتم و با انگشتش گوشه ی چشممو پاک کرد : من چرا باید عشقمو بزنم؟ داری اشک میریزی ، مگه دختری؟ با تعجب دست کشیدم رو صورتم و قطره اشکی که پایین چشمم بود رو لمس کردم “من کی گریه کردم” بدون حرف دستمو برداشتم و یهو خودمو انداختم تو بغل اوه سهون : فقط یه لحظه به این فکر کردم که کسی بخواد جدامون کنه… و دستامو دور گردنش محکم کردم. سهون محکم به خودش چسبوندتم و پشت سرمو نوازش کرد : غلط کردن… مگه بمیرم. _خدا نکنه… سهون خندید و اروم گردنمو بوسید و از خودش جدام کرد : بیا برگردیم ، الان میفهمن نیستیم ، خیلی طول کشید. سرمو تکون دادم و دستامو از دور گردنش باز کردم ، قبل از اینکه برم بیرون سهون صدام زد : امشب بیا خونه ی من . دستمو از رو دستگیره ی در برداشتم و گفتم : خونت؟ من وقتی زنت هست حس خوبی ندارم… _زنم نیست امشب خونه عزیزم . فقط سارانگ هست. سر تکون دادم و گفنم : اگر ولم کنن … سهون درحالی که سمتم میومد گفت : نگران نباش ، گوشیت رو داری؟ سرمو به چپ و راست تکون دادم ، سهون گوشیو خودشو دراورد و انداخت تو جیبم : اینو داشته باش ، من بهت زنگ میزنم ، میام دنبالت. _اما اگر ولم نکنن … سهون چشماشو ریز کرد و گفت : غلط کردن ولت نکنن . میام میدزدمت. خندیدم و سهون سریع لبامو بوسید : برو برو . در رو باز کردم و از راهرویی که اومده بودم برگشتم سمت سالن اصلی . گویا کسی اصن متوجه نبودم نشده بود ، جز همون دختر.. چیز پسره : اقای کیم جایی رفته بودید؟ خاک عالم ، صداشم مثه دختراس ، تا نبرمش دسشویی نمیتونم بفهمم که دختره یا پسر ! دست کشیدم رو پیشونیم وگفتم : دستشویی بودم. سرشو تکون داد و موهاشو پشت گوشش زد و کنارم ایستاد. یه قدم رفتم سمت چپ تا فاصله م باهاش بیشتر بشه . چند دیقه بعد سهونم اومد و درحالی که بهم چشمک میزد با چهره ی جدی کنار پدرش ایستاد. چند دیقه ی دیگه رو تو جایی که اصلن نمیدونستم کجاست موندیم و تا اینکه دستیو رو شونه م حس کردم و شخصی که کنارم بود میگفت : درسته ، جونگین دیگه درسش تموم شده ، از هفته ی دیگه میاد پیش خودم . جان؟ با چهره ی متعجب نگاهشون کردم و سریع به سهون خیره شدم ، این لحظه به عنوان دوست پسر نه فقط به عنوان استاد داشنگاهم باید ازم دفاع میکرد ! هرچند من گویا تو لندن درس خونده بودم :/ سهون چیزی نگفت و فقط لبخند خشکی تحویلم داد که متوجه شدم به خاطر اون ادمای اونجاس . اب دهنم رو قورت دادم چند دیقه ی دیگه به بحث های گیج کنندشون گوش دادم تا اینکه با اشاره ای متوجه شدم باید برگردیم. همین که سوار ماشین ،مرده دوباره نشست کنارم و دست کشید رو پیشونیش و برگشت سمتم و سرشو تکون داد : نه ، خوشم اومد ، پسر زرنگی هستی ؛ به خودم رفتی ! و بلند خندید. اچندبار پلک زدم و بدون حرف نگاهش کردم و گفتم : من باید برگردم خونه ،مادرم نگران میشه ، میفهمید؟ خنده شو خورد و خیلی خشک گفت : خیله خب ، چرا اینقدر عصبانی هستی؟ منم داشتم میبردمت خونه ت ! با حرص گفتم : واقعا دارید میپرسید چرا عصبانی هستم؟ من هیچی از این کار سر در نمیارم ، حتی نمیدونم شما کی هستی ! اونوقت داری میگی چرا عصبانیم؟ اگه یه دفعه دوتا ادوم گنده زنگ خونه ت رو بزنن به زور مثل گروگان ها ببرنت جایی و بعدشم یه ادمی برگرده بگه من پدر مرحومتم ، عصبانی که هیجی ، دیوونه میشید ! اینا چه کاریه؟؟؟ با ارامش تمام سیگاری از جا سیگاریش دراورد ، روشن کرد و پک عمیقی بهش زد و دودش رو تو ماشین داد و گفت : جوش نیار ، به زودی میفهمی. همین؟ به زودی میفهمی؟ اههه خدایا دیوونه کننده س ای وضعیت ! تریجح دادم دیگه چیزی نپرسم و با اخم غلیظی به بیرون خیره شدم تا اینکه بعد از چند دیقه جلوی خونه مون نگه داشت و بدون حرفی پیاده شدم . _ کیم جونگین ! کلافه ایستادم و برگشتم سمتش و گفت : پس فردا ساعت 10 صبح میام دنبالت ، حاظر باش . و بدون اینکه منتظر جواب بمونه ،ماشینش حرکت کرد و رفت. متعجب چندثانیه ای ایستادم ،اما سریع به خودم اومدم و ترجیح دادم خونه نرم ، سریع موبایل سهون رو درواردم و به خونه زنگ زدم : الو مامان؟…نه اتفاقی نیوفتاده…نه نه.. من شب نمیام خونه….چان؟.آ…آره پیش چانیولم…باشه …باشه توهم مراقب خودت باش….بااااشه …شب بخیر ! تلفن رو قطع کردم و پیاده سمت خونه ی سهون راه افتادم. ذهنم بدجور درگیر بود ،نمیدونستم به چی فکر کنم!! اینقدر تو فکر خودم بودم که صدای بوق پی در پی ماشین کنارم رو نشنیدم ، تا به خودم اومدم که ماشین جلوم نگه داشت ! سریع سرمو اوردم بالا ، سهون با اخم نگام میکرد : کجااییی تو بچه؟ خندیدم و دویدم سمت ماشینش و بدون حرف سوار شدم ، سهونم با خنده دوباره سوار شد و نگام کرد : به چی فکر میکردی اینقد عمییییق؟ نفسمو دادم بیرون وگفتم : به اتفاقای امشب ! خیلی گیج کننده بود ! سهون دست کشید رو پام گفت : امشب رو فکر نکن بهشون ، بعدا خودم بهت توضیح میدم ! فقط چشمام رو باز و بسته کردم و لبخند کوچیکی زدم . سهون سریع چرخید سمتم و اروم بوسیدتم و راه افتاد.


_لوهان؟ با اخم نگاهش کردم : چیه؟ کیونگسو هم در مقابل اخمی کرد و گفت : چرا یکم با من مهربون نیستی؟ سعی کردم نخندم و گفم : جنبه شو نداری ! چشماشو چرخوند و بی تفاوت دوباره کشوهاشو باز و بسته میکرد. گفتم : چی میخواااای؟ _ ها؟ آها… حوله م کجاست؟ ازجام بلند شدم و حوله شو از تو کمد کنارش دراوردم دادم بهش : اینجاااست! _ عه ؟ چرا ندیدم؟ اروم زدم تو پیشونیش و اومدم از کنارش رد شم. اما دستمو محکم کشید و نگه داشت و خودشو از پشت بهم چسبوند بغلم کرد : ممنون… . و سرشو به گردنم چسبوند واروم بوسید! خودمو سریع کشیدم کنار و دستاشو از دورم باز کرد : خب خب… ولم کن ! و سریع از اتاق بیرون رفتم و درو بستم. نفس عمیقی کشیدم وبه در تکیه دادم. چند لحظه بعد صدای شیر اب اومد و فهمیدم رفته تو. تا اومدم برگردم صدای خورد شدن چیزی بعد داد کیونگسو اومد ! با وحشت درو باز کردم و دویدم سمت حمومو درو که قفل نکرده بود باز کردم ، کیونگسو برهنه جلوم وایستاده بود و هیچ نشونه ای از جیزی که خورد شده باشه نبود. _ چی شد کیونگ؟ چشماشو درشت کرد : چی چی شد؟ _ چیزیو شکوندی؟ خوبی؟ صدای چی بود؟ به ظرف فلزی تو دستش اشاره کرد و گفت : این؟ و دوباره ظرف رو انداخت رو زمین و صدای بلندی داد. کلافه پوفی کردم و اومدم برم بیرون ، اما زودتر از من حنبید و درو محکم بست و قفل کرد و جسبید بهش . _ برو کنار کیونگسو. سرشو تکون داد : نچ ! نفسمو با حرص دادم بیرون و داد زدم : اصلن حووووووصله ندارم ، ولم کننن !! کیونگسو بازم سر تکون داد و دستمو کشید و به خودش چسبوند : من که حوصله دارم. از بین دندونام گفتم : ولم کنننن… _ متاسفم. و هولم داد عقب و دوش اب رو بازکرد. بلند گفتم : چه غلطی میکنی؟ خیس شدم !! _ پس لباستو در بیار حالا که خیس شدی . و چشمکی زد + برات متاسفم، خیلی عوضی هستی ! ولم کن ، درو باز کن ، یالا. بازم سرشو تکون داد و بیشتر زیر اب هولم داد ، لباسم خیس شد و کامل به بدنم چسبید ، کیونگسو خندید و خودشم اومد زیر اب ، دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوند : من خیلی دوووست دارم. _ خیلی عوضی و پست هستی. + هرچی. و دستشو برد زیر پیرهنم تا درش بیاره.


داد زد : یااااااااااابکهیون ، تو قول دادی جبران کنی !!! درحالی که از رو کاناپه میپریدم داد زدم : متااااسفم …نه نه …الان نههه… چانیول اخمی کرد و پرید بالای کاناپه ، اما از پشتش در رفتم و چان همون بالا موند و دوباره داد زد : ولی قول دادی. _ اما نه الان. +ولی تو به من مدیونی ، تو داشتی من رو میکشتی و حالا برای شرطی که خودم گاشتم برای بخشیدنت ،خودت داری شرط میذاری؟ گفتم : چه شرطی؟ من فقط عذاب وجدان داشتم و بهت گفتم چکار کنم که خلاص بشم وتو بدترین راه ممکن رو پیشنهاد دادی. چان پوزخندی زد و دوباره گفتم : امشب نـ… . با حمله ی چانیول به سمتم جیغی زدم و از رو اپن اشپزخونه پریدم پایین و سمت اتاق خواب رفتم و درو به شدت بستم . چانیول رسید پشت در و زد به در : باز کن اینو. _ نمیخوام. +بازش کن بک . و چندبار دیگه به در زد. داد زدم : نمیخوام ، باز کم ، درد داره! چانیول خندید : احمق باز کردن در چرا درد داشته باشه؟ گفتم : باز کردن نه ، اتفاقای بعدش درد ناکه نمیخوام. چانیول کلافه زد به در : قول میدم در نداره ، باز کن ! _ نیخوام… + ببین ، پسر خوبی باش ، تا سه میشمارم باز کن. چیزی نگفتم و چانیول : یک… دستامو مشت کردم و محکم دستگیره ی در رو فشار دادم . چانیول : دووو… قلبم تند تند میزد ، با استرس اب دهنم رو قورت دادم/ چانیول : اگر بگم سه ، دیگه کارت تمومه ها… بازم حرفی نزدم و چانیول : سـ…. جیغ زدم : تو اصن مراعاااات نمیکنییییی… وحشی ! چانیول حرفشو خوردو دست از کوبیدن رو در برداشت. دستمو گذاشتم رو دهنم ، چی زر زدم ؟؟؟ دستام عرق کرده بود . چانیول اروم گفت : متاسفم… لبمو گاز گرفتم و منتظر شدم وادامه داد : تقصیر خودم نبود به خدا ، من رو ععصبی کرده بودی ، قول میدم …قوووول میدم مراعات کنم و مراقبت باشم . اصن قول میدم خیلییی یواش انجام بدم. اروم گفتم : مثل اسب ابی؟ چانیول با گیچی گفت : چی؟ دوباره گفتم : مدت زمان رابطه ی اسب ابی 9ساعته ، قول میدی مثل اون اروم اروم پیش بری؟ میتونستم حس کنم که داره میخنده و گفت : قول… اروم درو باز کردم و به چهره ی سرخ از خنده ش نگاه کردم : چیههه؟ چانیول سعی داشت خودشو کنترل کنه و گفت : اگر اینقد حساسی چرا نبرمت باغ وحش و با یه اسب ابی س..ک…س کنی و منم خودارضایی کنم؟ اخم کردم و گفتم : خودتو مسخره کن احمق . عمرا اگر بذارم حالا که اینجوری شد . و تا اومدم درو ببندم ، چانیول با دست درو گرفت و محکم هول داد. عقب رفتم و اب دهنم رو قورت دادم و چانیول گفت : یا خودت شروع کن یا من . خنده م گرفت : نه زنگ میزنم اسب ابیه بیاد شروع کنه … چانیول اخمی کرد تا خنده شو کنترل کنه و گفت : زودباش. دستامو اوردم بالا : اوکی… . دستمو بردم سمت شلوارم و اروم دکمه ش رو باز کردم ، چانیول گردنش رو کچ کرد و منتظر شد : زووود… _خیل خبببب… . واروم زیپشو هم کشیدم پایین و دست بردم سمت کمرم و چانیول یه لحظه رفت سمت کمد ها و با نهایت سرعتی که داشتم شلوارم رو ول کردم و دویدم سمت در و از اتاق زدم بیرون و چانیول داد زد : دعا کن نگیرمت. و با دو از خونه دویدم بیرون وبا شلواری که تا زانوم پایین اومده بود تند تند دکمه ی اسانسور رو میزدم تا بیاد بالا… صدای قدم های چانیول لحظه لحظه نزدیک تر میشد ، چشمامو بستم و زیر لبی فحشی دادم ومحض رسیدن چانیول جلوی در ، در اسانسور باز شد و صدای جیغی بلند شد ،جفتمون برگشتیم سمت اسانسور و زنی که با دستاش جلوی چشمای بچه ش رو گرفته بود داد زد : منحرف عوضی . و با کیفش محکم زد تو پشتم که پرت شدم بغل چانیول و تند تند دکمه ی اسانسور رو زد تا در بسته شد. از پایین که تو بغلش بودم به چهره ی عصبانیش نگاهی کردم و اروم گفتم : گه خوردم. _ به خورد و خوراکت کاری ندارم. و کشون کشون دستمو گرفت و بردتم تو خونه ! خدایا کمکم کننن !!!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





109
نظر بگذارید

avatar
101 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
98 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalBhr.iamSorourMelsoo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای…چه شوددددد….. :00330000:

nahal
مهمان
nahal

وای چانبک خخخخخخخخخخ پاچیدم خخخخخخخ

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Vay chanbaek ba maze tarine asbe abi vaaaaay awlie…bichare kai hang kard kameln vali cheghad sehun havasho dare ey junm…hansoo hm ke pish raftn shakhsiate do kh bahale…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

:unsure: :unsure: :unsure:

Melsoo
مهمان
Melsoo

واااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااا چانبککککککککشششش
خورد و خوراک
اسب آبی
سکای
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود این پارت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (15).gif