28 👁 بازدید

Mr.Master part 39

Mr.Master part 39

سلام اینم پارت جدید طبق قولم.
اما برای پارت بعد تا بعد از 15ـم فک نکنم بتونم بذارم به هیچ وجه ،چون 2 تا امتحان دارم فاینال خیلی سخت و منم که کلن هیچی بلد نیستم
همین دیگه ، 15ـم به بعد منتظر خبرم باشید برای آپ 🙂

پوستر عالی هم از مینایی ، این پوستر یه توضیحاتی داره ، از زبون خودش مینویسم

توضیحات پوستر(فور فان) :
بذا شرح ما وقع بدم دی او به کای نگا آتشین میکنه دلش کای میخواد میگه عجب غلطی کردم کایاا برگرد لولو هم به دی او نگا میکنه میگه عایا بدم عایا ندمچانم به بک میگه دیدی اخر خرم کردی❤️ سکایم ک دیگ معلومه تا فیها خالدون بازم سهون کای و میخواد

دیدید دوستان ؟ پوستر باید با محتوا باشهممنون مینایی

یه بار دیگه از سوپ ماهیِ تو قابلمه مزه مزه کردم ، به نظر خوب میومد . ینی … افتضاح نبود و قابل خوردن بود!
لبخندی زدم و سریع دو کاسه سوپ ریختم و گذاشتم رو میز و بدو بدو سمت اتاق رفتم . چانیول رو صندلیش نشسته بود و خیلی عمیق به یه کاغذ خیره شده بود و اخم غلیظی رو چهره ش بود.
بلند گفتم : چاااانیووول…
از جاش پرید و چرخید سمتم : چیشده؟
بالبخند بزرگی نگاهش کردم : بیا شام بخور .
کلافه سر تکون داد : میل ندا…
دستشو کشیدم و به شدت از جاش بلندش کردم و به سمت اشپزخونه کشون کشون بردمش : وقتی میگم بیا حرف نباشه ؛ کلی زحمت کشیدم.
چانیول خنده ی ارومی کرد و نشست پشت میز و چند ثانیه ای به کاسه ای که ازش بخار بلند میشد خیره شد. قاشقشو برداشت و پر کرد و تا نزدیک دهنش برد و دوباره متوقف شد.
سریع گفتم : بخور دیگه.
و بدون حرف دیگه ای قاشق رو تو دهنش برد و بعد چندبار مزه مزه کردن ، بی حرکت بهم نگاه کزد.
به چهره ی قرمزش نگاه کردم ، ینی اینقدر بدمزه س؟؟؟ سریع چند قاشق تند تند خوردم اما واقعا مزه ش ایرادی نداشت.
با سرفه های بی وقفه ی چانیول به خودم اومدم . سریع از جام بلند شدم و یه لیوان اب ریحتم و سمتش گرفتم ، اما فقط سرفه میکرد و تند تند به سینه ش میزد . چهره ش هر لحظه قرمز تر میشد و انگار … حتی رو پوستشم قرمز شده بود!!
اب دهنم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم. دستشو برد سمت دکمه های پیرهنش و اولی رو باز کرد ، اما سرفه هاش بند نمیومد.
پشتشو مالش میدادم .با قیافه ای که هر لحظه نزدیک بودبزنم زیر گریه بهش خیره شدم.
چانیول دستشو اورد بالا : بک…
و دوباره شروع به سرفه کرد.
سریع جلوش وایستادم : چی؟ چییشدههه؟؟؟ چرا ایمجوری شدی چان؟ چیشده؟
با حالتی که به سختی صداش در میومد به جایی اشاره کرد اما نمیفهمیدم چی میخواد .
سرفه های یه لحظه هم بند نمیومد. با حالتی ک تقریبا گریه م گرفته بود . گوشیمو درواردم و اولین نفر فقط به لوهان زنگ زدم ، بعد چندتا بوق برداشت : چی میگی؟
سریع گفتم : لو…لوهِن…

_ چی شده بکهیون؟؟؟ چته؟؟؟

درحالی که گریه م گرفته بود گفتم : چانیول… چانیووولم ، لوهِن… کمک کن…
تقریبا بلند گفت : کجاایین؟ چی شده؟؟؟
بین هق هق هام به سختی جواب داد : خو…نه… چانیو..لم.. چان… . و دوباره زدم زیر گریه. صدای بوق قطع تماس که اومد سریع گوشی رو پرت کردم و دوباره سمت چان دویدم که سرخ تر شده بود. با دیدن من دوباره سعی کرد چیزی بگه ، اب رو گرفتم سمتش اما پسش زد ، چیز دیگه ای میخواست.
دیگه کنترل نکردم خودمو کامل زدم زیر گریع : چااان… داری میمیری… و بلندتر از صبل گریه کردم. نکنه واقعا بلایی سرش بیاد؟؟؟ و دوباره گریه م شدید شد.
ده دیقه بعد با سرفه های چان و گریه های من گذشت ، جفتمون بی حال بودیم ، چان رو مبل افتاده بود و چشماشو بسته بود و هرازگاهی سرفه میکرد و دیگه تلاشیم برای حرف زدن نداشت.
به سختی از جاش بلند شد. بلافاصله کنارش دویدم ، حتی نمیتونست درست راه بره : چااان…
اومد اومد چیزی بگه اما سرفه ش گرفت و بازهم رو مبل افتاد . همون لحظه صدای زنگ اومد ؛ سریع سمت در دویدم و با دیدن لوهان ، خودمو پرت کردم بغلش : بیا چااان مرد…

دی او سریع هولم داد کنار و اومد تو ، چانیول بی حال رو مبل افتاده بود و رو پوستش لکه هی قرمز بود و تند تند سرفه میکرد ؛ کیونگسو محض دیدنش سمتش رفت و کمکش کرد بلند شه : بریم دکتر. و با چان سمت در رفت. لوهان موهامو بهم ریخت ، زود باش بریم ، تو راه بگو چکار کردی بی چاره رو.

زدم زیر گریه به خدا هیچکار نکردم یه قاشق سوپ دادم بهش ، یهو اینجوری شد… لوهِن چانم… چاننن…

لوهان سر تکون داد ودستمو کشید و دنبال خودشو دی او برد .

رسوندیمش بیمارستان و سریع بخش اورژانسی ، کیونگسو اولین پرستاری روکه دید به زو نگهش داشت ؛ با دیدن قیافه ی چان سریع بردنش تو اتاق اورژانسی و لوهان مجبورم کرد که پشت در منتظر بمونم.

: لو فک کنم ..کشتـ..ـتمش… لوهـِن..

لوهان دستمو کشید و انداختتم تو بغلش : هیس .. نه چیزیش نمیشه.. فک نکنم چیز خاصی باشه.

سعی کردم خودمو کنترل کنم ، اما اشکام متوقف نمیشد. پرستار که از اتاقش اومد بیرون ، لوهان دوید سمتش و منم سمت اتاق . لوهان سریع پرسید : چش بود؟ چش شده؟ خوبه حالش؟

پرستار سرشو تکون داد : چیزی خورده که بهش آلرژی داشته ، اینجور مواقع باید داروی ضد آلرژی داشته باشن ، وگرنه ممکنه باعث تنگیه نفس و خفگی بشه…

منتظر بقیه ی حرفش نموندم ، درو بازکردم و تخت هایی که کنار هم چیه شده بودند رو تند تند پرده ی جلوشونو میدادم کنار تا چان رو پیدا کنم ، رو پنجمین تخت با یه سرم تو دستش بیحال دراز کشیده بود و کیونگسو هم اونور تر با موبایل صحبت میکرد. خودمو انداختم کنارش و زدم زیر گریه : چاااان…

چشماشو بی حال باز کرد : اینجـ.. و دوباره به سرفه افتاد

داد زدم : حرف نزن. تو.. به چی حساسیت داری؟

اخم کوچیکی کرد : تو توی سوپت چی ریختی؟

دو طرف یقه شو گرفتم و زل زدم تو چشماش : به خدااا هیچی ، قسم میخورم … هیچی به خدااا چانییی …

دوباره گفت : منظورم موادشه… سوپ چی بود؟ماهی؟میگو؟صدف؟

بینی مو کشیدم بالا : ماهی داشت توش…

اروم زد تو پیشنویم و با خنده گفت : من به غذای دریایی حساسیت دارم احمق کوچولو. و دوباره سرفه کرد.

چند ثانیه ای خیره موندم بهش و یهو بلند بلند زدم زیر گریه : به خدا نمیدوووونستم ، چـــــــان… به خدااا… من عمدی … چانی … ترخدا.. نههه… . و محکم سرمو کوبوندم رو سینه ش و شروع به گریه کردم.

چند ثانیه بعد انگشتاشو بین موهام حس کردم و زمزمه ی ارومش که گفت : هییس ، عیب نداره ، میدونم ، مهم نیست.

با هق هق ارومی گفتم : بکی غلط کرد.. اه همه ش تقصیر جیمی بود… همه ش تقصیره اون بود گفت سوپ ماهی درست کنم ، اصن من غلط کنم دیگه اشپزی کنم.

چانیول خندید : موافقم.

_ یا… و سینه شو گاز محکمی گرفتم که دادش درومد.

یه پرستار همراه لوهان و کیونگسو که جفتشون چهره های اعصبانی داشتن پرده رو به شدت دادن کنار و نگامون کردند . پرستاره با حرص گفت : سرمتون تموم شد سریع برگردید ، چیز مهمی نشده ، و حتمن قرض ضد حساسیت داشته باش.

چنیول با قیافه ی سرخ نگاهش کرد : بله ..حتمن.

و پرستار با چشم غره ی دیگه ای رفت.

کیونگسو بی جرفی سریع گوشیشو دراورد و دوباره رفت بیرون و لوهان برگشت سمتون : ماهم میریم ، بیشتر مراقب باش . و روبه چانیول گفت : به غذاهاش اعتماد نکن.

چان با لبخندی سر تکون داد و لوهان هم لبخند کمرنگی زد و رفت . سریع برگشتم سمتش و محکم یقه شو گرفتم : یااا عوضی ، چرا برا اون پرستاره سرخ و سفید میشدی؟

چانیول سرفه ای کرد و سریع گفت : اونجوری سرت رو سینه م بود …

داد زدم : که چی؟؟؟ خجالت میکشی ؟ خجالت میکشی که با منی؟

دست ازادشو گذاشت پشت گردنم و به خودش چسبوند و با لب های رنگ پریده ش ، لب هامو بوسید : هیس میان بیرونمون میکنن. و محکم سرمو تو بغلش گرفت و محکم به سینه ش چسبوند .

خنده ی کوچیکی کردم و خودمو رو تخت کنارش جا دادم و بیشتر بهش چسبیده م ، از ته قلبم ، واقعا خوشحال بودم که اتفاقی نیوفتاده بود ؛ برای یه لحظه ، حتی برای یه لحظه هم ترس نداشتنش نزدیک بود دیوونه م کنه !


اروم زیر پتو تکونی خوردم و چشمامو از درد روی هم فشار دادم ، خوشحال بودم که امروز صبح سهون زودتر از من رفته بود ؛ فک کنم حتی خودشم خجالت میکشید با من روبه رو بشه.

لبخند مسخره ای رو لبم اومد و تو جام تکونی خوردم و اروم نشستم. لباس هامون تو یه سبد گوشه ی اتاق بود ، حدس زدم کار سهون باشه که جمعشون کرده . اروم از جام بلند شدم و برهنه سمت حموم رفتم. چند دیقه ای زیر دوش وایستادم تا اب گرم به کمر و پایین تنه ی برسه و یکم بهتر شدم. سریع خودمو شستم و از حموم بیرون اومدم.

لباس مرتبی تنم کردم و حوله ی کوچیکی از تو کشوها پیدا کردم و موهامو خشک کردم ، باشنیدن صدای در از جام پریدم و سریع سمت در رفتم و با لبخند احمقانه ای باز کردم : سلام سهـ.. اوه …

حرفمو با دیدن هیکل های درشتی که چشت در بودند خوردم و بهشون خیره شدم : ببخشید؟

بدون حرفی ، دونفری که جلوی در بودن اومدن جلو و از دو طرف بازوم گرفتن. سعی کردم خودمو بکشم بیرون و بلند گفتم : کارتون چیه؟ ولم کنیـــــــــد…

اما بی توجه به من ، رو هوا بلندم کردن و دنبال خودشون کشوندن ، شروع به داد زدن کردم : این مسخرهههه بازیااا چیه ؟ ولممم کنید !!!فیلم زیاااد دید… یااا کمکککک… و شروع کردم اینور و اونور لگد انداختن ! اما محکم تر از قبل نگه م داشتن ؛ یکیشون چاقویی زیر چونه م باز کرد و نگه داشت : خفه بمیر .

و با یه نگاه به چاقوی تو دستش فهمیدم اصنل شوخی نداره ، جشمامو بستم و به زور وسطشون تو ماشین مشکی رنگی نشستم .

محض سوار شدن تو ماشین ، موبایل یکیشون به صدا درومد : گرفتیمش قربان… بله… بله .. . و قطع کرد.

آب دهنمو قورت دادمو اروم زمزمه کردم : به خدا اشتباه …

همونی که گوشی رو جواب داده بود از صندلی جلو برگشت سمتم : مگه تو کیم جونگین نیستی؟

از استرس زانوهام به شدت میلرزید و کنترلی رو صدام نداشتم ، اما سعی کردم چهره مو حفظ کنم : ش..شاید تشابه اسـ..می..

_ ساکت شو بابا.

و ماشین با سرعت حرکت کرد و سمت جایی که نمیدونستم کجاس به راه افتاد.


هر لحظه با به یاد اوردن دیشب ، لبخندی گوشه ی لبم میومد ، کاغذ های زیر دستمو ورق میزدم و بی توجه به نوشته ها لبخند میزدم. با صدای زنگ گوشیم از تو افکارم درومدم : الو؟

با شنیدن صدای پدرم سریع رو صندلی مرتب نشستم : اوه سهون.

_ بله پدر؟

+ همین الان خودتو مرتب میکنی میای ایمجا ، باید ببینمت.

اخمی کردم و سریع گفتم : موضوع چیه؟

_ منتظرتم . بدون حرف دیگه ای قطع کرد. معمولا تو اینجور مواقع کار مهمی هست که اینجوری بهم زنگ میزنه !
سریع کت و شلوار مرتبی از کمد تو اتاقم پوشیدم و خودمو تو ایینه مرتب کردم و ادکلنی زدم و سمت شرکت پدرم راه افتادم . فکرم بدجور درگیر شده بود . امیدوار بودم یه درصد هم چیزایی که تو ذهنم میومد واقعیت پیدا نکنه!!

نفس عمیقی کشیدم و ماشین رو نگه داشتم و قبل اینکه وارد ساختمن بشم ،پدرم با بادیگراداش و چند نفر دیگه خارج شدن ، سریع تعظیمی کردم و گفت : سوار شو سهون . و در ماشین رو باز کرد . اول تردید داشتم اما سریع سوار شدم و پدرمم بلافاصله کنارم نشست و ماشین راه افتاد و تمام طول راه بدون حرفی حرکت میکردیم ، همین که ماشین جلوی سالن بزرگی که میشناختم نگه داشت ، پدرم سمتم برگشت : ناامیدم نکن …لطفا !
و سریع از ماشین پیاده شد . چند ثانیه ای مشغول هضم حرفش تو ذهنم بودم ، آهی کشیدم و از ماشین پیاده شدم و دنبالش راه افتادم . محض وررودمون به اون سالن اشنا اکثر جمعیت که نشسته بودند بلند شدم و پدرم از ادم خشک و دیوونه کننده ی چند لحظه قبل به مرد میانسال و شیرینی تبدیل شد که حتی منم نمیشناختمش !
اهی کشیدم و پشت سر پدرم به افراد بزرگتر تعظیم میکردم. با صدای پدرم سرمو بلند کردم : از دیدنتون خوشحالم اقای کیم .
محض بلند کردن سرم اولین چیزی که نگاهم روش افتاد ، باعث شد چند ثانیه ای زبونم بند بیاد ! نه… امکان نداره … “کا…ی ” ؟


این پارت چون متصل کننده ی پارت قبل به پارت بعده کوتاه بود 🙂

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





126
نظر بگذارید

avatar
123 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
101 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalBhr.iamSorourMelsoo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:tesmiley: :negative: ……واااااای :300: پوستر محشربووووود…..کلی خندیدم…دلم شاد شد…. :300:

nahal
مهمان
nahal

اوه اوه عجب چیزی شدا

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Ey junm baeki cheghad negaran shode bud huuf khoda ro shokr etefaghe khasi baraye chanyeol nayoftad…vahshatnak mikham bbinm chi mishe m…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

:w427: :128181: 😉

Melsoo
مهمان
Melsoo

عالییییییییییییییییییییییییییییی
آقای کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقای اوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سهون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (33).gif