31 👁 بازدید

MR.Master part 37

MR.Master part 37

سلام ، با پارت جدید در خدمتم.
این پارت هرکی زرنگ باشه ، میفهمه رئییس کیه 🙂

بفرمایید…

پوسترای خشگل ، از اجی سوها ^^

“یه نکته ی مهم بهتون بگم : اینکه مدیر سایت گفتن فیک هایی که نظراش کم باشه رو قراره از سایت حذف کنن ، فک کنم مستر مستر هم شاملش باشه ، چون با +400 خواننده ، نظر ها به 100 تا هم نمیرسه. اگر میخواید شاهد خوندن پارت های پایانی فیک باشید ، خوشحال میشم ، حتی کامنت خالی هم بذارید. و فک کنم ، این چندتا پارت رو کلا همه ش رو رمزی کنم ، پس بهتره کامنت بذارید برای راحتی خودتون که منم رمزا رو عمومی کنم.”

“اینکه میگم +400 تا خواننده فکر نکنید دروغ میگم :

و صد البته تعداد زیادی که فایل رو خودم فرستادم بهشون!

پس ممنون میشم حمایت کنید ازین فیک ، که من هم فیک جدیدم رو با شوق بیشتری بذارم. کهیه سبک متفاوت داره!
ممنون


به سرعت سمت اپارتمانش رفتم و ماشین رو نگه داشتم . سریع پیاده شدم و انگشتمو رو زنگ اف اف گذاشتم و پشت سر هم فشار دادم . بعد از چند دیقه جواب داد : کیییه؟؟
با حرص گفتم : باااز کن..
با حالت متعجبی پرسید : شما؟
داد زدم : باز کن لعنتیییی…
چند لحظه بعد در رو باز کرد و بلافاصله رفتم و تو از پله ها بالا رفتم.متعجب جلوی در وایستاده بود . محض دیدنش سمتش رفتم و هولش دادم تو خونه درو بستم.چند ثانیه ای نگام کرد و یهو زد زیر خنده : هییی دو کیونگسو…
از شدت حرص به سختی نفس میکشیدم ، داد زدم : کار تو بود مگه نه؟
لبخند اعصاب خورد کنی زد : بشین یه چیزی برات بیارم ، صحبت کنیم.
حمله کردم سمتش و یقه شو کشیدم : عوضی میگم کار تو بود ؟؟؟!
شونه هاشو بالا انداخت و با همون لبخند جواب داد : اگر باشه؟
مشت محکمی تو صورتش کوبوندم : حروم زاااده …
عقب عقب رفت و به دیوار پشتش تکیه داد : چته ؟ و پوزخندی زد : اینقد برات مهمه؟ نکنه عاشقش شدی واقعا؟ ااا نه نه صب کن ، تو فقط عاشق اون دختره ای … چی بود اسمش… ااا لو.. لو چی بود؟
داد زدم : حفه شو اسم هیچکدومشونو به دهن کثیفت نیار… چه قدر گرفتی که این کارورکنی؟ یا بهتر بگم ، چی بهت میرسه؟ تو ادم بدبخت پست …

با لبخند کجی رو لبش سمتم اومد ، درست رو به روم وایستاد ، به خاطر قد کوتاهش ، میتونستم دقیق تو چشماش زل بزنم ، با همون پوزخند مسخره ش گفت : ببین کی به کی این حرف رو میزنه … تو که حتی با اون پسر خوابیدی … به اون چیزی که بهش میگی عشق ، خیانت کردی ، اونم به خاطر چی؟ به خاطر اینکه موقعیت بهتری گیرت بیاد.. اونوقت ، به من میگی پست؟ فکر نمیکنی تو بدتر از منی؟
نفس های تندم کم کم اروم شد … درواقع راست میگفت ، منم همین کارو کرده بودم ، من خیلی بدتر کرده بودم … ینی الان مقابل کای ، لوهان … یا بقیه چه قدر نفریت انگیز به نظر میام؟
خندید و با پوزخند مسخره ش زد رو شونه م : میبینی ، تو از منم حال بهم زن تری.
_خفه شو.
دوباره خندید و سریع خنده شو خورد : چه غلطی میخوای بکنی؟ رییس میدونه کاری که خواسته رو نکردی.
هولش دادم عقب و تکیه دادم به در ، نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم : نمیدونم…
صدای قدم هاشو شنیدم که دور شد و چند لحظه بعد برگشت و لیوان ابی سمتم گرفت . لیوانو ازش گرفتم و رو به روم پایین دیوار نشست.
_جین…
اخمی کرد : ها؟
یکم از لیوان رو خوردم و گذاشتمش کنارم : لوهان …
خندید : چرا ولش نمیکنی؟
سرمو تکون دادم : نمیتونم.
_اون یسره تحقیرت میکنه.
با حرص گفتم : اون فکر میکنه کار منه که اون فیلم لغنتی روبرای اوه سهون فرستادم.
جین دستشو رو سینه ش گذاشت : اومو … سهونم…
خندیدم : میدونستی ، لوهانم میخواست مخشو بزنه.
جین هوان زد زیر خنده : اوه سهون خیلی سرسخته!
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم : درسته.
جین نیشخند رو لبشو حفظ کرد : رییس اونو با دخترا هم امتحان کرد ، اما جواب نداد.
_یا جین هوان ، تو که فکر نمیکنی اوه سهون ازت خوشش میاد؟
دوباره خندید : به هیچ وجه !!!

سرمو تکون دادم و از جام پاشدم : کجا میری؟ جین هوان هم بلند شد و بهش خیره شدم : همین الان به لو زنگ میزنی میگی کار من نبوده…
جین هوان دستاشو اورد بالا : باشه بابا…
پوزخندی زدم و از کنارش رد شد و در اپارتمان رو باز کردم و قبل اینکه برم بیرون ، برگشتم سمتش : بی خیال اوه سهون بشو …
_من مثه تو ترسو نیستم.
با اخم بهش نگاه کردم : اگر پدرش بفهمه…
شونه هاشو انداخت بالا : که چی؟
چشمامو ریز کردم و بهش خیره شدم : کل قرار دادا بهم میخوره.
جین هوان بی تفاوت خندید . سریع چیزی یادم اومد ، برگشتم سمتش : هی جین؟
درو دوباره باز کرد : بگو.
_بهت گفتم که کای فکر میکنه پدرش مرده؟
جین هوان چند لحظه ای بهم خیره شد و بعد زد زیر خنده : اوه اره ، از اون دنیا دستورات رو صادر میکنه… و دوباره خندید.
فقط سری تکون دادم و سمت راه پله رفتم : کیونگ سو؟
سریع جواب دادم : چیه؟
_الان به اون خشگله زنگ میزنم.
با حرص گفتم : دِ اخه تو که خودتم باتمی…
خندید و شونه بالا انداخت : یکی طلبت. و به گوشه ی لبش اشاره کرد و درو بست. با لبخند مسخره ای سمت ماشینم برگشتم . حداقل خیالم از بابت لو الان راحت بود.


چندباری پلک زدم و عینکمو رو چشمم جابه جا کردم ، ساعت 7 شب بود و هنوز داشتم پروژه ی بچه هاروچک میکردم.
با صدای در دفترم اروم زمزمه کردم : بیا تو. حتما یا سوهوس ، یا چوی شیوون .
بسته ی پلاستیکی ای که رو میزم افتاد توجه م رو جلب کرد. سرمو بلند کردم و با چهره ی کای با یه عینک دودی بزرگ رو صورتش مواجه شدم . با خنده گفتم : چه طوری تو؟
کای بینیشو کشید بالا و با حرکت ابرو به بسته ی جلوم اشاره کرد.
خندیدم و بسته رو کشیدم سمتم و بازش کردم . دوتا ساندویچ تقریبا گرم توش بود. : اوه ، خودت که درست نکردی؟
وسایل رو میزم رو هول داد یه گوشه و نشست لبه ی میز : به نظرت بلدم ازین کارا؟
خندیدم : حدس زدم. و یکی از ساندویچ هارو دراوردم و باز کردم: کای؟
با همون لحن خاصی که داشت حرف میزد جواب داد : بله؟
_چرا عینک دودی ت رو در نمیاری؟
انگار تازه یادش اومده بود و سریع عینک رو گذاشت رو موهاش : میخواستم کول به نظر بیام.
_اما عزیزم الان شبه.
کای بینی شو جمع کرد و بدون اینکه چیزی بگه فقط عینکو پرت کرد رو مبل گوشه ی اتاق . خندیدم و تیکه ای ساندوچ رو گذاشتم تو دهنم.
کای پاهاشو بهم قفل کرد و خیره نگام کرد : خب…
نگاهم بهش افتاد و سرفه م گرفت ، سریع بطری ابی از تو پلاستیک دراورد و باز کرد و گرفت جلوم : خفه نشی استاد.
خندیدم و نصف بطری رو سر کشیدم : چی.. خب؟
کای با تعجب نگام کرد : ها؟
خنده م شدید تر شد : داشتم پروژه هاتون رو چک میکردم.
کای سری تکون داد و سریع گفت : واای من یادم رفت !
اخم کردم : چیو؟
_پروژه م رو.
سریع کاغذای زیر دستمو جابه جا کردم و نگاهی بهشون انداختم : ینی هنوز تحویلش ندادی؟
کای سرشو به نشونه منفی تکون داد : چانی هم تحویلش نداده.
_حذفش کردم اونو.
کای با چشما درشت نگام کرد و یهو بلند گفت : چییی؟
شونه بالا انداختم و گفتم : غیبت هاش زیاد شد ، حذفش کردم.
کای از رو میز پرید پایین و صندلیمو چرخوند سمت خودش و دستاشو کذاشت گنارم : چیکااار کردی؟ نهه نهه سهون…
_استاد…
کای ادامه داد : استاد سهون… نه اون بچه ، مادرش خیلی حساسه…

_خب چکار کنم؟
کای پوفی کرد وتو چمشام خیره شد : ترخداا…
_اما من پریروز اسمشو حذف کردم عزیزم.
+ اه واقعا که… . و با لبا غنچه اخمی کرد و دستاش اویزون شد.
رو صندلیم جابه جا شدم و دستشو کشیدم : شاید دوستش بتونه یه کارایی براش بکنه؟
کای تو بغلم افتاد و داد کشیدم : یااا..
کای با وحشت ازم جدا شد : چیه؟
_اون هیکلتو میندازی رو من؟
اخم کرد و سریع خندید ، به زور رو پام نشست و رو به روم قرار گرفت . با انگشتاش با یقه ی پیرهنم بازی کرد : خب من باید چکار کنم برا رفیقم؟
گونه ش رو با انگشتم لمس کردم : چه قد لاغری تو .
کای اخم کرد : تحرکم زیاده.
سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم و خندیدم .
_یاا اوه سهون.
+ جانم؟
اروم لب پایینشو گاز گرفت ، درحالی که نمیتونستم نخندم دستمو پشت گردنش گذاشتم و انگشتامو پشت گردنش کشیدم : کای؟
_هوم؟ و نگاهشو خیره بین لب ها و چشمام میچرخوند.
_تو .. اووم.. پدرت چکاره ست؟
چشمای خمارش تقریبا درشت شد و کمی فاصله گرفت : چرا؟
حرکت انگشتامو پشت گردنش متوقف نکردم و گفتم : فقط کنجکاو شدم.
کای اروم زمزمه کرد : راستش خیلی وقته که … فوت کرده .
با تعجب ابروهام بالا رفت ، انتظار این رو نداشتم ، ینی الان باید خوشحال باشم که اون شخص پدر کای نمیتونه باشه؟؟ اب دهنمو قورت دادم و لبخندی زدم : متاسفم عزیزم.
کای لباشو به حالت کشیده دراورد و گفت : چرا تو متاسف باشی؟
فقط سر تکون دادم و بهش نگاه کردم.

اولین دکمه ی پیرهنمو باز کرد و به گردنم نگاه کرد. سرمو خم کردم و سریع لبشو بوسیدم و بدون اینکه ولش کنم مجبورش کردم سرشو بلند کنه ؛ اروم لبشو تو دهنم کشیدم ومک ارومی زدم و ازش جدا شدم.
خندید و خودشو جابه جا کرد : پات درد نگرفت؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم : فقط قد کشیدی ، وگرنه لاغری .
چشماشو ریز کرد : هرچی .
خندیدم و یکی از کاغذ هایی که کنارم رو میز بود رو برداشتم و سعی کردم و از پشت کای شروع به خوندن کنم.
کای بی توجه خودشو خم کرد و لباشو رو گردنم گذاشت. خنده م گرفته بود اما مقاومت کردم و با اخم به کاغذ خیره شدم.زبونشو از بین لب هاش رو گردنم کشید . اروم لرزیدم و کاغذ رو تو دستم فشار دادم ، اما بازم بهش واکنشی نشون ندادم. مک عمیقی رو پوست گردنم زد وازم جدا شد و با اخم بهم خیره شد ، چند ثانیه نگاهم کرد و بدون حرف ، عینکمو از رو صورتم برداشت و برعکس به چشماش زد . بدون اینکه نگاهش کنم تمرکزمو رو کاغذ بیشتر کردم : سهونی؟
چشممو از کاغذ گرفتم و بهش نگاه کردم و یهو خنده م گرفت ، با لبای غنچه شده گفت : چرا پس، برعکس نمیبینم؟
چند ثانیه ای تو سکوت به چهره ی مسخره ش خیره شدم و نتوسنتم خودم رو نگه دارم و به شدت خندیدم : کیم جونگین…
کای لباش اویزون شد : نخند.
_ببخشید عزیزم. عینکو از رو صورتش برداشتم و رو چشمای خودم گذاشتم : نکنه چشمات مشکل داره؟
کای اخم کرد : چی؟؟؟
_اخه عینک رو که برعکس گذاشتی ، برعکس ندیدی…!
کای عینکمو برداشت و برعکس رو صورتم گذاشت : الان تو برعکس میبینی؟؟!
دستمو بردم سمت سینه ش و لمسش کردم : اره الان سر و تهی ، اینجا چشماته؟؟
کای خندید : جداا؟؟
اروم نوک سینه ش رو فشار دادم : اینم بینیته؟؟
کای دستمو گرفت و اخم کرد : یااا اذیتم نکن…
با دست دیگه م سینه ی دیگه ش رو لمس کردم : اینم گوشِته؟ و نوک سینه ش رو بین انگشتام فشار دادم و کمی کشیدم .
_آهـ اییی..سهون…ولم کن …

عینکو دراوردم و سریع دستمو کشیدم کنار : اوپس…
کای خندید : مسخره م میکردی؟
_نه به خدا…کای؟
با تعجب نگام کرد : هوم؟
دستمو اروم بردم سمت سینه ش و لمسش کردم و اروم فشار دادم : اوه ناله شو…
کای سریع دستمو پس زد . خندیدم و خودمو تکون دادم . کای از رو پام بلند شد و جلوم رو زانوهاش نشست و دستاشو گذاشت رو پام : سهون…
_جانم؟
سرشو فرو برد بین زانوهام و با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت : دو…ت .. د…رم..
شونه شو گرفتم و هولش دادم عقب و خودمم بلند شدم و جلوش دوزانو نشستم پایین میز : چی گفتی؟
تند تند پلک زد : چیزی نگفتم…
_من یه چیزی شنیدم.
+ اشتباه شنیدی بابا…
اخم کردم و دستمو بردم سمت شونه ش و بیشتر هولش دادم. تعادلش بهم خورد از جوری که رو دوتا پاهاش نشسته بود و افتاد زمین و با دستاش خودشو نگه داشت.رو زانو نشستم و خم شدم روش : بذا ببینم ، اشتباه شنیدم؟
_اوهوم…
و بیتشر روش حرکت کردم و ارنج دستش خم شد و کامل رو زمین زیر میز دراز کشید . خودمو روش کشیدم و سرمو تو گردنش فرو کردم و بوسیدمش : میگی یانه؟
دستشو گذاشت رو شونه م وهولم داد عقب : اههـ.. نه…
اروم خندیدم و بوسه ی کوتاهی به خط فکش زدم . کای سعی داشت هولم بده عقب : پا…شو…
_نچ.
و بیشتر زبونمو رو گردن و فکش کشیدم .
با صدای تقه ای که به در خورد ، به شدت از جام پریدم و سرم به گوشه ی میز خورد . چشمامو محکم رو هم فشار دادم . کای چند لحظه ای بهم خیره شد و بلند زد زیر خنده .
اخمی کردم و سریع نشستم رو صندلیم . کای پاهاشو جمع کرد تو خودش و بیشتر زیر میز خزید. اروم گفتم : بیا تو.

چندتا از دانشجوهای دختر وارد دفترم شدن. اب دهنمو قورت دادم : بفرمایید.
با کفش های پاشنه بلند سر و صدای عجیبی ایجاد کردن و اومدن تو ودرست جلوی میزم ایستادن : استاااد؟
همون لحن لوس و چندش اور ، با اخم گفتم : امرتون؟
یکی شون با لوس ترین حالتی که میتونست شروع به صحبت کرد : استاد من 5 نمره برای امتحان اخرم کم دارم.
با خشک ترین لحنی که میتونستم گفتم : خب؟
ادامه داد : ینی .. شما لطف نمیکنید و …
سریع با همون لحن گفتم : من تاحالا به کسی لطف نکردم . عوض اینکه بعد از هر امتحان اینجا جمع بشید و از من بخواید بهتون لطف کنم ، بهتر نیست بیشتر درس بخونید؟
با چهره های اویزون نگام میکردن . اخمم رو حفظ کردم و گفتم : خب ..؟
چند قدمی عقب رفتن و یکیشون برگشت سمتم : استاااد ؟
یکم با صندلی عقب رفتم : بله؟
_یقه تون بازه.
سریع دست بردم سمت یقه م و یکم بهم نزدیکش کردم ؛ دوباره گفت : و گردنتون هم قرمزه.
صدای خنده های ریز کای از زیر میز میومد . لگد ارومی بهش زدم و سریع گفتم : اممم… هوا گرمه خب…
_اواخر پاییزه استاد.
با همون اخم گفتم : میرید بیرون یا نمره ی درخواستیتون رو به 7 افزایش بدم؟
با قدم های کوچیک تند تند سمت در رفتن و دوباره گفت : شب خوبی داشته باشید استاد.. خدا نگهدار ..
نزدیک بود یکی از وسایل رو میز رو پرت کنم طرفش که بلافاصله درو بست.
محض رفتنشون ، پای کای رو کشیدم و از زیر میز اوردمش بیرون : خب؟؟؟
با لحن دختره تکرار کرد : شب خوبی داشته باشید استاااد… و زد زیر خنده.
همونتور که سعی داشتم خودمو کنترل کنم ، از رو صندلی بلند شدم و زیر میز رفتم : راست میگه ، چرا نداشته باشیم؟
با وحشت عقب عقب رفت : یااا..
_چیه؟
اخم کرد و پاهاشو بیشتر تو خودش جمع کرد : برو عقب میگم.

_نمیخوام…
بلند گفت : یااا اوه سهوننن…
شونه بالا انداختم و سمتش خزیدم : خودت خواستی عزیزم.
و همونجور که سعی میکرد به عقب هولم بده میخندید و غر میزد.


_چانیول؟
چرخید سمتم و به پهلو دراز کشید : هومم؟
ملافه ی روم رو کشیدم بالاتر : به کای زنگ نمیزنی؟
چانیول چند لحظه ای بهم خیره شد و گفت : فردا بهش زنگ میزنم.
خندیدم : اگر کایی مونده باشه.
با تعجب نگام کرد : منظورت چیه؟
_استاده ، تا الان خوردش تموم شده.
چانیول با گیجی نگاهم میکرد : نمیفهمم…
پوفی کردم و گفتم : کای و کیونگسو باهم بهم زدن چون کای و اوه سهون باهمن و…
چانیول رو تخت نیم خیر شد : چی میییگی ؟؟
شونه بالا انداختم : هیچی ، خودت فردا زنگ بزن بپرس. وقتی دوستت رو ول میکنی ،همین میشه.
چانیول دوباره ولو شد رو تخت : خدایا…
خندیدم و ملافه روردادم بالا و خودمو به زور تو بغلش جا کردم . چند لحظه ای بی حرکت موند و بعد دستاشو دورم حلقه کرد و بیشتر به خودش فشارم داد.
یقه ی رکابیشو کشیدم پایین و وسط سینه ش رو بوسیدم : شب بخیر.
دست تو موهام کشید و سرمو بوسید : شب بخیر.
خودمو یکم تو بغلش تکون دادم و جای مورد نظرم رو پیدا کردم و با لبخندی چشمامو بستم . الان که فکر میکنم ، میبینم هیچ پولی نمیتونه ارامش این اغوش احمقانه رو بهم بده … این دوست داشتن مسخره … زندگیم رو تقریبا به باد داده بود …! البته …زندگیمونو…. !

wp-monalisa icon



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





189
نظر بگذارید

avatar
175 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
154 نظرات نویسندگان
e)(o...LLEYLInahalBhr.iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:weirdsmiley1: جووووووووووووونم سکای :panachau:

LEYLI
مهمان
LEYLI

شب خوبی داشته باشید استادددددددد

nahal
مهمان
nahal

خخخخخخ دختره پرو

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Sekai hey dare ba nmk tar mishe…montazerm bbinm hansoo key tashkil mishe chon kheili be nzr khub mian…mc kheili awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak2 (11): :zardak2 (7): :zardak (61):