38 👁 بازدید

Mr.Master part 36

Mr.Master part 36

سلام

پارت جدید و مهمان های افتخاری ^^

بفرمایید…

بچه ها هرکس نتونسته پرات قبل رو بخونه ، رمزش رو تو همون پارت گذاشتم ، برید بخونید.


پشت میز دستامو تو موهام فرو کرده بودم ، اهی کشیدم و دوباره نگاهی به صفحه ی خاموش گوشی انداختم . از دیروز بهم زنگ که هیچی ، پیام هم نداده !
چندروزیه از چانیول هم خبری نیست و حتی جواب تماسامو هم نمیده ، اما بکهیون میگفت با اونه و خوبه. چه مرگشه ، معلوم نیست!
کلافه از جام بلند شدم و رو تخت دراز کشیدم . ینی … همه چی به همین راحتی با سهون بهم خورد؟
اون که میدونست… میدونست کیونگسو هست، چرا اینجوری کرد…؟😞
چرخی زدم و به پهلو رو تخت خوابیدم.
با صدای در اتاق اروم زمزمه کردم : بیا تو.
حتما مامان بود . بی حوصله گفتم : چیزی نمیخورم.
سرفه ای کرد و گفت : جونگین یکی از دوستات اینجاست.
با تعجب از جام بلند شدم : دوست؟😳چانیه؟
سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون . با تعجب رو تخت نیم خیز شدم . با دیدن اوه سهون تو چارچوب در خشکم زد.
لباس اسپورتی پوشیده بود ، تیشرت سفید و جین .خب اگر میخواست مثل همیشه تیپ بزنه ، نمیتونست خودشو به عنوان دوستم معرفی کنه😄
سریع از جام بلند شدم و وایستادم.
سهون به مامان لبخندی زد و اومد تو و درو بست و اروم قفل درو چرخوند ، جوری که صدای قفل شدنش بیرون نره. و برگشت سمتم.
اب دهنمو قورت دادم ، قیافه ش اصلن شبیه دوست پسرایی که خوشحالن نبود!😨
یکم عقب رفتم و نشستم رو تخت . سهون جلوتر اومد ، جرات نداشتم حرف بزنم . چهره ش خیلی عصبی به نظر میومد.
نفس عمیق میکشیدم و سعی داشتم اروم باشم.
خم شد و محکم یقه ی لباسمو گرفت و بلندم کرد . چند ثانیه ای با حرص تو چشمام خیره شد.
از شدت وحشت نمیدونستم چکار کنم . اروم دستمو اوردم بالا تو هولش بدم عقب.
اما یقه م رو محکم تر کشید سمت خودش و کامل تو بغلش پرت شدم . دستاشو گذاشت پشتم و سرشو هم رو شونه م گذاشت و بدون هیچکاری بغلم کرد.
قلبم به شدت میزد ، چه اتفاقی افتاده ؟ چرا اینجوری میکنه؟
سعی کردم کنارش بزنم . اما محکم تر بغلم کرد : چرا بهم زنگ نزدی..؟
صداش خیلی گرفته بود و کنار گوشم حرف میزد. قلقلکم میومد ، اروم گفتم : خـ..ـب..
سهون سرشو رو شونه م جابه جا کرد و لباشو رو گردنم گذاشت : از دیروز تاحالا ، خیلی دلتنگت بودم… و گردنمو بوسید.
بدنم اروم لرزید ، دستمو گذاشتم رو شونه ش یکم از خودم جداش کردم : سهونا…
بدون اینکه ازم جدا بشه ، فقط سرشو بلند کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند : جونم؟
اب دهنمو قورت دادم : نارحت .. شد…
_هییس.. .
سرشو جلوتر اورد و لبم رو کوتاه بوسید .
اخم کوچیکی کردم و ازش جدا شدم و سمت در رفتم : برو بیرون.
سهون با تعجب نگام میکرد : چی؟
اخم کردم : گفتم برو بیرون. و قفل درو چرخوندم.
سهون اومد نزدیکم ،به در تکیه دادم و باهمون اخم خیره بهش موندم .
سهون : منظورت چیه؟😠
تقریبا بلند گفتم : تو منو ول کردی و اونجوری رفتی و حتی نذاشتی توضیح بدم و حالا اومدی میگی نارحت نیستی و شکایت میکنی که من چرا بهت زنگ نزدم؟اگر نارحت بیستی ، پس چرا اینجوری کردی؟😡
اوه سهون نزدیکم شد و تقریبا به در چسبیدم ، اما چهره م رو بی استرس و عصبانی نشون دادم.
سهون هموننطور که نزدیک میشد گفت : هیچی نگو الان… هیچی …
و دوباره صورتشو نزدیکم کرد و شروع به بوسیدن کرد.
قصد هیچ همکاری نداشتم باهاش . بی حرکت به در تکیه دادم تا خودش خسته بشه. اما نه تنها خسته نشد ، دستشو حرکت داد و از زیر تیشرتم رد کرد و بدنمو لمس کرد.
با وحشت پریدم عقب : نکـ..ـن
خندید : چی میشه مگه؟
_اینجا اتاقمه…
سهون شونه هاشو بالا انداخت : که چی؟
_مامانم…
اما اصلن براش مهم نبود ، سرشو خم کرد و لباشو محکم رو لبام فشار داد و بوسید .لبامو از هم باز کردم و اجازه دادم یکم عمیق تر ببوستم .لبمو کمی مکید و سرشو برد عقب و نگاهی تو چشمام کرد ؛ سریع رومو چرخوندم ؛ کنار گوشم خم شد و زمزمه کرد : من ازت نارحت نشدم …

بدون اینکه نگاهش کنم ، غرغر کردم : پس چرا بدون اینکه بذاری چیزی بگم ، ولم کردی و رفتی ؟

_ کار واجبی داشتم.

+ از من نباید واجب تر باشه.

اوه سهون ازم جدا شد و چونه م رو چرخوند سمت خودش : بهت نمیاد اینقد لوس باشیا…

اخم کردم : تو میدونستی که من دوست پسر دارم ، دیگه چرا اینجوری کردی؟

_ کیم جونگین متوجه ای چی میگم؟ میگم کاری داشتم ، به خاطر این نیست که از تو نارحت شدم … من باید زودتر ..اهـ… جونگین؟

نگاهش نکردم و به در تکیه دادم : دیگه باهام حرف نزن.

سهون خندید و دستشو رو گونه م کشید : چه طور اینقدر …

با شدت چرخیدم سمتش : اینقدر چی؟

لبخند کمرنگی زد و گفت : اینقدر دوست دارم…


به شدت عصبی شده بودم ، تمرکزم بهم ریخته بود و حتی نمیتونستم برای یه دیقه از فکر در بیام ؛ یکسره ی چهره ش ، چشماش .. لب هاش جلوی چشمم بود ، داشتم دیوونه میشدم ؛ از دیروز پامو خونه م نذاشتم ، فک نکنم دیگه اونجا مونده باشه .

ماشینو روشن کردم و سمت خونه راه افتادم. رمز در رو زدم و اب دهنمو قورت دادم و وارد خونه شدم . احمق که نیست بخواد بمونه تو خونه از دیروز . سریع سمت اتاقم رفتم و درو باز کردم ، با چیزی که رو به روم دیدم ، دستمو رو سینه م گذاشتم و رفتم عقب ، این پسره که هنوز اینجاست…

با صدای باز شدن در اروم رو تخت چرخی زد و برگشت سمتم دستشو گذاشت جلوی چشماش تا نور اذیت نکنه و با لبخند مضحکی گفت : آآآ… برگشتی؟ من.. رفتم حموم..بعد ، لباس نداشـ..

سمتش رفتم رو تخت و حرفشو نصفه تموم کرد ؛ حوله ی سفیدم رو دور خودش بسته بود و موهاش رو صورتش بهم ریخته پخش شده بود . با چشمای درشت شده و قهوه ایش نگام میکرد : معذرت…

_ بکهیون؟

لبشو گاز گرفت : ببخشید ، نمیخواستم حوله ت رو بپوشم لباس…

_ بکهیووون؟

اروم زمزمه کرد: بله؟

_ متاسفم…

چشماش گرد تر شد و بهم خیره موند :هـ..ـا؟

_ من خیلی عوضی شده م ، نمیدونم چه مرگم شد ، ببخشید ، ببخشید… بکهیون..متاسفم . درسته حقت بود ، ولی منم … . بغض مسخره ای گلومو گرفت و بهش خیره موندم.دستاشو باز کرد و گذاشت دور گردنم و تو بغلش فرو رفتم ! این بچه…

سرمو محکم تو بغلش گرفت و اروم گفت : حقم بود…

با صدای خفه ای گفتم : اما…

_ هیش… راست میگی ، حقم بود ، من بازیت دادم ، بهت خیانت کردم ، هرچی از دهنم درومد بهت گفتم و اذیتت کردم و اخرش چی شد؟ اینجوری عاشقت شدم…

خودمو کشیدم بیرون از بغلش و با تعجب نگاهش کردم : بکـ…تو ..تو..

صورتشو اورد جلو و سریع بوسه ی کوچیکی رو لبام زد : من عاشقت شدم… من هیچ وقت فکرشم نمیکردم ، اما بدجور عاشقت شدم ، حتی پریشب که اونجوری کردی… حس کردم بیشتر عاشقت شدم ، حس کردم که شاید برات مهمم ، برای همین ..الان خیلی …خیلی خیلی بیشتر دوست دارم و …

_ اما… بک من..

سریع گفت : حتی اگر ازم متنفرم باشی مهم نیست . حق داری ، هرکاری بکنی حق داری اما…فقط بدون که خیلی دوست دارم ، اینبارو راست میگم ، این بار دروغ نیست ، نقشه و یا هر کوفت دیگه ای نیست ، من خیلی دوست دارم … من واقعا …

خودمو روش کشوندم و درازش کردم رو تخت و سریع لبهاشو بوسیدم و زمزمه کردم : متاسفم…

_ دیگه تکرارش نکن. خندید و دستاشو دور گردنم محکم کرد و به بوسه م جواب داد .

احساساتم قاطی شده بود ، هم خوشحال بودم هم …مشکوک.. من مثل قبل ..چه طور میتونستم بهش اعتماد کنم؟…اما از یه طرف ، چه طور میتونم باورش نکنم وقتی اینقد دوستش دارم؟


به ساعتم نگاه کردم تقریبا 9 صبح بود ، از دیشب که از خونه ی کای اومده بودم خیلی نشد بخوابم و پروژه ی دانشجوهارو چک میکردم . خمیازه ا کشیدم و خودمو رو تو ایینه مرتب کردم و سمت دانشگاه راه افتادم.

کلید رو تو قفل در دفتر چرخوندم و با منظره ای که باهاش رو به رو شدم ، ناله ای کردم : آهههـ هیونگ…

بی توجه به من به کارشون ادامه دادن . سعی کردم بهشون اهمیت ندم و کیفمو گذاشتم رو مبل و نشستم و بهشون خیره شدم . کاملا انگار که من اونجا نیستم ، جوری ناله میکردن که موهای بدنم سیخ شده بود ! اما همچنان با پرویی بهشون زل زده بودم .

بالاخره از هم جداشدند و جفتشون بهم نگاهی انداختند .

با ترشی گفتم : ایندفعه بیاید تو دفتر من…

سوهو هیونگ خندید و خودشو کنارم رو مبل انداخت : پیشی کوچولو اینقد غر نزن تا قفل در دفترتو عوض نکردمااا…

با بهت نگاهش کردم : داری میگی دفتر من.

سوهو شونه ای بالا انداخت و خندید.

_ من دیگه میرم.

جفتمون نگاهی به شخص سوم تو اتاق انداختیم و سوهو لبخندی تحویلش داد و همون یه لبخند کافی بود تا دوباره برگرده و با حالت صدا دار لب های هم رو ببوسن.

سریع از سوهو جدا شد و سمت در رفت که سوهو صداش زد : جونگده یا…

بلافاصله برگشت و نگاهی به سوهو انداخت : چیشده عزیزم؟

سوهو زمزمه کرد : مراقب خودت باش.

صدای عق زدن از خودم دراوردم و جونگده فقط سر تکون داد و با لبخندی رفت.

نگاهی به سوهو که کنارم لم داده بود انداختم : خوبه فقط دفترش دو طبقه بالاتره !

سوهو اهی کشید : هرچی.. اینجا دختر مختر زیاده..باید حواسشو جمع کنه !

خندیدم و نگاهمو ازش گرفتم و به پشتی صندلی تکیه دادم .

سوهو از جاش بلند شد و قهوه جوش برقیکوچیکی که تو اتاقم بود رو روشن کرد و داخلش اب ریخت و منتظر شد : خب؟

چشمامو باز کردم بهش نگاه کردم : ها؟

نیشخندی زد : با اون پسره به کجا رسیدی؟

نتوسنتم لبخند مسخره مو کنترل کنم و گفتم : بد نیس اوضاع…

سوهو خندید : این “بد نیست اوضاع” ینی پسره رو هنوز تو تختت نبردی…

داد زدم : یااا ، جونگین با بقیه فرق داره !

سوهو شونه هاشو بالا انداخت : از اینم 2 روز دیگه سیر میشی.

لبخندی زدم و دوباره چشمامو بستم : نمیشم…

آلارم کوتاه قهوه جوش به صدا درومد و سوهو دوتا فنجون قهوه ریخت و سمتم اومد . قهوه رو گرفتم ازش : خواهش میکنم.

خندیدم : ممنون.

سوهو چیزی نگفت و با موبایلش مشغول شد.

_ هیونگ..

بی توجه گفت : هوم؟

_ به یه چیزایی مشکوکم.

اخمی کرد و همونجور که به گوشیش خیره بود گفت : چی؟

_ خانواده ی جونگین !
سوهو با تعجب نگاهشو از گوشش گرفت : نمیفهمم…

سرمو تکون دادم و گفتم : منم نمیهمم. میخوام بدونم پدرش چکاره ست…

سوهو چشماشو ریز کرد : چرا؟

نفسمو دادم بیرون ویه قلوپ از قهوه م خوردم : اون روز تو دفتر پدرم بودم…

سوهو از جاش پرید : چی میگی؟؟؟؟

ادامه دادم : پدرم چند روزی از بیمارستان با پرستار میره سر کارش . حالش بهتره . ازم خواست برم اونجا تا یه چیزایی راجع به شرکت بهم بگه…

سوهو : خب…

و با خنده گفتم : و البته که هنوزم بهم اعتماد نداره.

سوهو اخمی کرد : حق داره.

_ یا…

خندید و گفت : خب الان چه ربطی به پدر کای داره؟؟؟

_ قبل اینکه وارد اتاق بشم… داشت با منشی “یون” صحبت میکرد ، یه چیزایی میگفت ، راجع به یکی از شرکاش ، میگفت فامیلیش “کیم” هست.

سوهو زد زیر خنده : شوخی میکنی اوه سهون؟ توی خیابون داد بزنی کیم از 10 نفر 7 تاشون بر میگردن نگاهت میکنن ، این چه چرتیه که میگی؟

نفسمو با حرص دادم بیرون : هیووونگ خودم میدونم ، منتها ، میگفت یه پسر داره که دانشجوئه ، منتظره درسش تموم بشه و بره جانشین خودش تو شرکت بکنتش.

سوهو : هنوزم مسخره ست…

بی توجه بهش ادامه دادم : اما جالبیش اینجاست ، که منشی “یون” گفت که اون پسر هیچی از بازرگانی و اینا حالیش نیس ، چون حتی رشته ی داشنگاهیشم این نیست ، اون شیمی میخونه !

اینو که گفتم برگشتم و با چهره ی متفکر سوهو رو به رو شدم و نیشخندی زدم : خب…

سری تکون داد : یکم قانع شدم اما هنوز 77 درصد ، چرنده.

شونه بالا انداختم و گفتم : فقط امیدوارم همینتور باشه… پدرمو که میشناسی…آههـ…خدایا کای نباشه !


_ لوهان؟

+…

_ لوهااان خواهش میکنم ، دو روزه حتی به من نگاهم نمیکنی ، به خدا زبونم مو دراورد ، به کسی قسم بخورم که من اون فلش بی صاحابه لعنتی رو دور انداختم…لوهااان؟

بی توجه بهش به تلویزیون خیره موندم . حتی یه درصد نمیخواستم حرفاشو باور کنم ، با اینکه کسی که کیونگسو رو بهتر از خودش میشناخت ، من بودم…

میدونستم که اینقدر هم نمیتونه عوضی باشه ولی…الان همه چیز بر علیه اون بود…

کیونگسو بلند شد و جلوی پام نشست : ترخدا بهم نگاه کن… لو… کار من نبود..

بی توجه از جام بلند شدم ، سریع بلند شد و بازومو گرفت : لو…

داد زدم : ولم کن…

_ به خدا کار من نبود.

تنها چیزی که به ذهنم رسید تا از شرش خلاص شم : ثابت کن.

کیونگسو دستش دور بازوم شل تر شد : باشه…

و سریع از خونه خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه کردم ، قضیه چیه؟؟؟؟


 

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





اشتراک
آگاهی از :
guest
120 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
e)(o...L
e)(o...L
3 سال قبل

به این نتیجه رسیدم که زود قضاوت کردن اصصصصلا خوب نیست… :zardak (24): ….من خیییلی زود درمورد بک و کیونگی قضاوت کردم….البته همچینم بی تقصیر نبودنااااا….ولی خوب….هووووففف…..عاااااااااالی بود…. :zardak (61): 😥

nahal
nahal
3 سال قبل

مرسی عزیزم عالی بود

Bhr.iam
Bhr.iam
3 سال قبل

Khoda ro shokr sehun raft pishe kai tahamole ghahr budaneshuno nadashtm chanbaek hm hamintor chanyeol nemitune inghad bad bashe…albate hameye ina b kenar chen tope ya suho???omidvaram tu ghesmataye bad malum she chon kheili hayatie…mc kheili khub bud

maryeol
maryeol
3 سال قبل

عععععععر سکای :zardak2 (11):
عععععععر چانبک 😥 😥
قضیه کای چیه؟
مگ پدر کای نمرده؟ :312: :128181:
آخه کیونگی :begging: لو باید حرفش رو باور کنه :begging:

Sorour
Sorour
3 سال قبل

😉 😉 😉