20 👁 بازدید

Mr.Master part 36

Mr.Master part 36

سلام

پارت جدید و مهمان های افتخاری ^^

بفرمایید…

بچه ها هرکس نتونسته پرات قبل رو بخونه ، رمزش رو تو همون پارت گذاشتم ، برید بخونید.


پشت میز دستامو تو موهام فرو کرده بودم ، اهی کشیدم و دوباره نگاهی به صفحه ی خاموش گوشی انداختم . از دیروز بهم زنگ که هیچی ، پیام هم نداده !
چندروزیه از چانیول هم خبری نیست و حتی جواب تماسامو هم نمیده ، اما بکهیون میگفت با اونه و خوبه. چه مرگشه ، معلوم نیست!
کلافه از جام بلند شدم و رو تخت دراز کشیدم . ینی … همه چی به همین راحتی با سهون بهم خورد؟
اون که میدونست… میدونست کیونگسو هست، چرا اینجوری کرد…؟😞
چرخی زدم و به پهلو رو تخت خوابیدم.
با صدای در اتاق اروم زمزمه کردم : بیا تو.
حتما مامان بود . بی حوصله گفتم : چیزی نمیخورم.
سرفه ای کرد و گفت : جونگین یکی از دوستات اینجاست.
با تعجب از جام بلند شدم : دوست؟😳چانیه؟
سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون . با تعجب رو تخت نیم خیز شدم . با دیدن اوه سهون تو چارچوب در خشکم زد.
لباس اسپورتی پوشیده بود ، تیشرت سفید و جین .خب اگر میخواست مثل همیشه تیپ بزنه ، نمیتونست خودشو به عنوان دوستم معرفی کنه😄
سریع از جام بلند شدم و وایستادم.
سهون به مامان لبخندی زد و اومد تو و درو بست و اروم قفل درو چرخوند ، جوری که صدای قفل شدنش بیرون نره. و برگشت سمتم.
اب دهنمو قورت دادم ، قیافه ش اصلن شبیه دوست پسرایی که خوشحالن نبود!😨
یکم عقب رفتم و نشستم رو تخت . سهون جلوتر اومد ، جرات نداشتم حرف بزنم . چهره ش خیلی عصبی به نظر میومد.
نفس عمیق میکشیدم و سعی داشتم اروم باشم.
خم شد و محکم یقه ی لباسمو گرفت و بلندم کرد . چند ثانیه ای با حرص تو چشمام خیره شد.
از شدت وحشت نمیدونستم چکار کنم . اروم دستمو اوردم بالا تو هولش بدم عقب.
اما یقه م رو محکم تر کشید سمت خودش و کامل تو بغلش پرت شدم . دستاشو گذاشت پشتم و سرشو هم رو شونه م گذاشت و بدون هیچکاری بغلم کرد.
قلبم به شدت میزد ، چه اتفاقی افتاده ؟ چرا اینجوری میکنه؟
سعی کردم کنارش بزنم . اما محکم تر بغلم کرد : چرا بهم زنگ نزدی..؟
صداش خیلی گرفته بود و کنار گوشم حرف میزد. قلقلکم میومد ، اروم گفتم : خـ..ـب..
سهون سرشو رو شونه م جابه جا کرد و لباشو رو گردنم گذاشت : از دیروز تاحالا ، خیلی دلتنگت بودم… و گردنمو بوسید.
بدنم اروم لرزید ، دستمو گذاشتم رو شونه ش یکم از خودم جداش کردم : سهونا…
بدون اینکه ازم جدا بشه ، فقط سرشو بلند کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند : جونم؟
اب دهنمو قورت دادم : نارحت .. شد…
_هییس.. .
سرشو جلوتر اورد و لبم رو کوتاه بوسید .
اخم کوچیکی کردم و ازش جدا شدم و سمت در رفتم : برو بیرون.
سهون با تعجب نگام میکرد : چی؟
اخم کردم : گفتم برو بیرون. و قفل درو چرخوندم.
سهون اومد نزدیکم ،به در تکیه دادم و باهمون اخم خیره بهش موندم .
سهون : منظورت چیه؟😠
تقریبا بلند گفتم : تو منو ول کردی و اونجوری رفتی و حتی نذاشتی توضیح بدم و حالا اومدی میگی نارحت نیستی و شکایت میکنی که من چرا بهت زنگ نزدم؟اگر نارحت بیستی ، پس چرا اینجوری کردی؟😡
اوه سهون نزدیکم شد و تقریبا به در چسبیدم ، اما چهره م رو بی استرس و عصبانی نشون دادم.
سهون هموننطور که نزدیک میشد گفت : هیچی نگو الان… هیچی …
و دوباره صورتشو نزدیکم کرد و شروع به بوسیدن کرد.
قصد هیچ همکاری نداشتم باهاش . بی حرکت به در تکیه دادم تا خودش خسته بشه. اما نه تنها خسته نشد ، دستشو حرکت داد و از زیر تیشرتم رد کرد و بدنمو لمس کرد.
با وحشت پریدم عقب : نکـ..ـن
خندید : چی میشه مگه؟
_اینجا اتاقمه…
سهون شونه هاشو بالا انداخت : که چی؟
_مامانم…
اما اصلن براش مهم نبود ، سرشو خم کرد و لباشو محکم رو لبام فشار داد و بوسید .لبامو از هم باز کردم و اجازه دادم یکم عمیق تر ببوستم .لبمو کمی مکید و سرشو برد عقب و نگاهی تو چشمام کرد ؛ سریع رومو چرخوندم ؛ کنار گوشم خم شد و زمزمه کرد : من ازت نارحت نشدم …

بدون اینکه نگاهش کنم ، غرغر کردم : پس چرا بدون اینکه بذاری چیزی بگم ، ولم کردی و رفتی ؟

_ کار واجبی داشتم.

+ از من نباید واجب تر باشه.

اوه سهون ازم جدا شد و چونه م رو چرخوند سمت خودش : بهت نمیاد اینقد لوس باشیا…

اخم کردم : تو میدونستی که من دوست پسر دارم ، دیگه چرا اینجوری کردی؟

_ کیم جونگین متوجه ای چی میگم؟ میگم کاری داشتم ، به خاطر این نیست که از تو نارحت شدم … من باید زودتر ..اهـ… جونگین؟

نگاهش نکردم و به در تکیه دادم : دیگه باهام حرف نزن.

سهون خندید و دستشو رو گونه م کشید : چه طور اینقدر …

با شدت چرخیدم سمتش : اینقدر چی؟

لبخند کمرنگی زد و گفت : اینقدر دوست دارم…


به شدت عصبی شده بودم ، تمرکزم بهم ریخته بود و حتی نمیتونستم برای یه دیقه از فکر در بیام ؛ یکسره ی چهره ش ، چشماش .. لب هاش جلوی چشمم بود ، داشتم دیوونه میشدم ؛ از دیروز پامو خونه م نذاشتم ، فک نکنم دیگه اونجا مونده باشه .

ماشینو روشن کردم و سمت خونه راه افتادم. رمز در رو زدم و اب دهنمو قورت دادم و وارد خونه شدم . احمق که نیست بخواد بمونه تو خونه از دیروز . سریع سمت اتاقم رفتم و درو باز کردم ، با چیزی که رو به روم دیدم ، دستمو رو سینه م گذاشتم و رفتم عقب ، این پسره که هنوز اینجاست…

با صدای باز شدن در اروم رو تخت چرخی زد و برگشت سمتم دستشو گذاشت جلوی چشماش تا نور اذیت نکنه و با لبخند مضحکی گفت : آآآ… برگشتی؟ من.. رفتم حموم..بعد ، لباس نداشـ..

سمتش رفتم رو تخت و حرفشو نصفه تموم کرد ؛ حوله ی سفیدم رو دور خودش بسته بود و موهاش رو صورتش بهم ریخته پخش شده بود . با چشمای درشت شده و قهوه ایش نگام میکرد : معذرت…

_ بکهیون؟

لبشو گاز گرفت : ببخشید ، نمیخواستم حوله ت رو بپوشم لباس…

_ بکهیووون؟

اروم زمزمه کرد: بله؟

_ متاسفم…

چشماش گرد تر شد و بهم خیره موند :هـ..ـا؟

_ من خیلی عوضی شده م ، نمیدونم چه مرگم شد ، ببخشید ، ببخشید… بکهیون..متاسفم . درسته حقت بود ، ولی منم … . بغض مسخره ای گلومو گرفت و بهش خیره موندم.دستاشو باز کرد و گذاشت دور گردنم و تو بغلش فرو رفتم ! این بچه…

سرمو محکم تو بغلش گرفت و اروم گفت : حقم بود…

با صدای خفه ای گفتم : اما…

_ هیش… راست میگی ، حقم بود ، من بازیت دادم ، بهت خیانت کردم ، هرچی از دهنم درومد بهت گفتم و اذیتت کردم و اخرش چی شد؟ اینجوری عاشقت شدم…

خودمو کشیدم بیرون از بغلش و با تعجب نگاهش کردم : بکـ…تو ..تو..

صورتشو اورد جلو و سریع بوسه ی کوچیکی رو لبام زد : من عاشقت شدم… من هیچ وقت فکرشم نمیکردم ، اما بدجور عاشقت شدم ، حتی پریشب که اونجوری کردی… حس کردم بیشتر عاشقت شدم ، حس کردم که شاید برات مهمم ، برای همین ..الان خیلی …خیلی خیلی بیشتر دوست دارم و …

_ اما… بک من..

سریع گفت : حتی اگر ازم متنفرم باشی مهم نیست . حق داری ، هرکاری بکنی حق داری اما…فقط بدون که خیلی دوست دارم ، اینبارو راست میگم ، این بار دروغ نیست ، نقشه و یا هر کوفت دیگه ای نیست ، من خیلی دوست دارم … من واقعا …

خودمو روش کشوندم و درازش کردم رو تخت و سریع لبهاشو بوسیدم و زمزمه کردم : متاسفم…

_ دیگه تکرارش نکن. خندید و دستاشو دور گردنم محکم کرد و به بوسه م جواب داد .

احساساتم قاطی شده بود ، هم خوشحال بودم هم …مشکوک.. من مثل قبل ..چه طور میتونستم بهش اعتماد کنم؟…اما از یه طرف ، چه طور میتونم باورش نکنم وقتی اینقد دوستش دارم؟


به ساعتم نگاه کردم تقریبا 9 صبح بود ، از دیشب که از خونه ی کای اومده بودم خیلی نشد بخوابم و پروژه ی دانشجوهارو چک میکردم . خمیازه ا کشیدم و خودمو رو تو ایینه مرتب کردم و سمت دانشگاه راه افتادم.

کلید رو تو قفل در دفتر چرخوندم و با منظره ای که باهاش رو به رو شدم ، ناله ای کردم : آهههـ هیونگ…

بی توجه به من به کارشون ادامه دادن . سعی کردم بهشون اهمیت ندم و کیفمو گذاشتم رو مبل و نشستم و بهشون خیره شدم . کاملا انگار که من اونجا نیستم ، جوری ناله میکردن که موهای بدنم سیخ شده بود ! اما همچنان با پرویی بهشون زل زده بودم .

بالاخره از هم جداشدند و جفتشون بهم نگاهی انداختند .

با ترشی گفتم : ایندفعه بیاید تو دفتر من…

سوهو هیونگ خندید و خودشو کنارم رو مبل انداخت : پیشی کوچولو اینقد غر نزن تا قفل در دفترتو عوض نکردمااا…

با بهت نگاهش کردم : داری میگی دفتر من.

سوهو شونه ای بالا انداخت و خندید.

_ من دیگه میرم.

جفتمون نگاهی به شخص سوم تو اتاق انداختیم و سوهو لبخندی تحویلش داد و همون یه لبخند کافی بود تا دوباره برگرده و با حالت صدا دار لب های هم رو ببوسن.

سریع از سوهو جدا شد و سمت در رفت که سوهو صداش زد : جونگده یا…

بلافاصله برگشت و نگاهی به سوهو انداخت : چیشده عزیزم؟

سوهو زمزمه کرد : مراقب خودت باش.

صدای عق زدن از خودم دراوردم و جونگده فقط سر تکون داد و با لبخندی رفت.

نگاهی به سوهو که کنارم لم داده بود انداختم : خوبه فقط دفترش دو طبقه بالاتره !

سوهو اهی کشید : هرچی.. اینجا دختر مختر زیاده..باید حواسشو جمع کنه !

خندیدم و نگاهمو ازش گرفتم و به پشتی صندلی تکیه دادم .

سوهو از جاش بلند شد و قهوه جوش برقیکوچیکی که تو اتاقم بود رو روشن کرد و داخلش اب ریخت و منتظر شد : خب؟

چشمامو باز کردم بهش نگاه کردم : ها؟

نیشخندی زد : با اون پسره به کجا رسیدی؟

نتوسنتم لبخند مسخره مو کنترل کنم و گفتم : بد نیس اوضاع…

سوهو خندید : این “بد نیست اوضاع” ینی پسره رو هنوز تو تختت نبردی…

داد زدم : یااا ، جونگین با بقیه فرق داره !

سوهو شونه هاشو بالا انداخت : از اینم 2 روز دیگه سیر میشی.

لبخندی زدم و دوباره چشمامو بستم : نمیشم…

آلارم کوتاه قهوه جوش به صدا درومد و سوهو دوتا فنجون قهوه ریخت و سمتم اومد . قهوه رو گرفتم ازش : خواهش میکنم.

خندیدم : ممنون.

سوهو چیزی نگفت و با موبایلش مشغول شد.

_ هیونگ..

بی توجه گفت : هوم؟

_ به یه چیزایی مشکوکم.

اخمی کرد و همونجور که به گوشیش خیره بود گفت : چی؟

_ خانواده ی جونگین !
سوهو با تعجب نگاهشو از گوشش گرفت : نمیفهمم…

سرمو تکون دادم و گفتم : منم نمیهمم. میخوام بدونم پدرش چکاره ست…

سوهو چشماشو ریز کرد : چرا؟

نفسمو دادم بیرون ویه قلوپ از قهوه م خوردم : اون روز تو دفتر پدرم بودم…

سوهو از جاش پرید : چی میگی؟؟؟؟

ادامه دادم : پدرم چند روزی از بیمارستان با پرستار میره سر کارش . حالش بهتره . ازم خواست برم اونجا تا یه چیزایی راجع به شرکت بهم بگه…

سوهو : خب…

و با خنده گفتم : و البته که هنوزم بهم اعتماد نداره.

سوهو اخمی کرد : حق داره.

_ یا…

خندید و گفت : خب الان چه ربطی به پدر کای داره؟؟؟

_ قبل اینکه وارد اتاق بشم… داشت با منشی “یون” صحبت میکرد ، یه چیزایی میگفت ، راجع به یکی از شرکاش ، میگفت فامیلیش “کیم” هست.

سوهو زد زیر خنده : شوخی میکنی اوه سهون؟ توی خیابون داد بزنی کیم از 10 نفر 7 تاشون بر میگردن نگاهت میکنن ، این چه چرتیه که میگی؟

نفسمو با حرص دادم بیرون : هیووونگ خودم میدونم ، منتها ، میگفت یه پسر داره که دانشجوئه ، منتظره درسش تموم بشه و بره جانشین خودش تو شرکت بکنتش.

سوهو : هنوزم مسخره ست…

بی توجه بهش ادامه دادم : اما جالبیش اینجاست ، که منشی “یون” گفت که اون پسر هیچی از بازرگانی و اینا حالیش نیس ، چون حتی رشته ی داشنگاهیشم این نیست ، اون شیمی میخونه !

اینو که گفتم برگشتم و با چهره ی متفکر سوهو رو به رو شدم و نیشخندی زدم : خب…

سری تکون داد : یکم قانع شدم اما هنوز 77 درصد ، چرنده.

شونه بالا انداختم و گفتم : فقط امیدوارم همینتور باشه… پدرمو که میشناسی…آههـ…خدایا کای نباشه !


_ لوهان؟

+…

_ لوهااان خواهش میکنم ، دو روزه حتی به من نگاهم نمیکنی ، به خدا زبونم مو دراورد ، به کسی قسم بخورم که من اون فلش بی صاحابه لعنتی رو دور انداختم…لوهااان؟

بی توجه بهش به تلویزیون خیره موندم . حتی یه درصد نمیخواستم حرفاشو باور کنم ، با اینکه کسی که کیونگسو رو بهتر از خودش میشناخت ، من بودم…

میدونستم که اینقدر هم نمیتونه عوضی باشه ولی…الان همه چیز بر علیه اون بود…

کیونگسو بلند شد و جلوی پام نشست : ترخدا بهم نگاه کن… لو… کار من نبود..

بی توجه از جام بلند شدم ، سریع بلند شد و بازومو گرفت : لو…

داد زدم : ولم کن…

_ به خدا کار من نبود.

تنها چیزی که به ذهنم رسید تا از شرش خلاص شم : ثابت کن.

کیونگسو دستش دور بازوم شل تر شد : باشه…

و سریع از خونه خارج شد. با تعجب به رفتنش نگاه کردم ، قضیه چیه؟؟؟؟


 

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





120
نظر بگذارید

avatar
110 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
101 نظرات نویسندگان
e)(o...LnahalBhr.iammaryeolSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

به این نتیجه رسیدم که زود قضاوت کردن اصصصصلا خوب نیست… :zardak (24): ….من خیییلی زود درمورد بک و کیونگی قضاوت کردم….البته همچینم بی تقصیر نبودنااااا….ولی خوب….هووووففف…..عاااااااااالی بود…. :zardak (61): 😥

nahal
مهمان
nahal

مرسی عزیزم عالی بود

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Khoda ro shokr sehun raft pishe kai tahamole ghahr budaneshuno nadashtm chanbaek hm hamintor chanyeol nemitune inghad bad bashe…albate hameye ina b kenar chen tope ya suho???omidvaram tu ghesmataye bad malum she chon kheili hayatie…mc kheili khub bud

maryeol
مهمان
maryeol

عععععععر سکای :zardak2 (11):
عععععععر چانبک 😥 😥
قضیه کای چیه؟
مگ پدر کای نمرده؟ :312: :128181:
آخه کیونگی :begging: لو باید حرفش رو باور کنه :begging:

Sorour
مهمان
Sorour

😉 😉 😉