34 👁 بازدید

Mr.Master Part 33

سلام پارت جدید.
بازم کلی ممنوووون از محیایی😍
چون من بازم بلاک شدم .
این پارت زیاد هس و قشنگ .
پوستر :
@dawn_xiu ❤️

با صدای جیغ بنفشی چشمامو باز کردم . چندبار پلک زدم تا متوجه بشم کجام . نفس عمیقی کشیدم ، اما چیزی رو سینه م سنگینی میکرد ! چندبار دیگه نفس عمیق کشیدم و خودمو یکم تکون دادم تا فهمیدم از چه قراره. اوه سهون دستشو دورم محکم کرده بود و نمیتونستم تکون بخورم . یکم چرخیدم سمتش . صورتش کاملا جلوم بود ، حدود دو سانت فاصله داشتیم . لب هاش یکم از هم باز مونده بود اروم نفس میکشید.
محو نگاه کردن به صورتش بودم که دوباره صدای جیغی اومد . اوه سهون یکم تکون خورد و بیشتر تو بغلش فرو شدم ! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تکونش بدم ، اما دستام کنارم قفل شده بود . سرمو نزدیک گوشش کردم و اروم گفتم : سهو..~..ن؟
یکم سرشو تکون دادو دهن چندبار باز بسته کرد ، خنده م گرفته بود . دوباره صداش زدم : سهوونااا…
_ اوومم… . بدون اینکه چشماشو باز کنه فقط همینو گفت . سرمو نزدیک تر کردم و اروم لاله ی گوششو گاز گرفتم . اوه سهون یهو بلند شد و با عصبانیت داد زد : ساااراانگگگگ…
خنده م گرفت . اول نفس راحتی کشیدم و بعد گفتم : منم…
اوه سهون با تعحب چرخید طرفم ، یه چند ثانیه پلک زد و بعد با لبخندی دوباره ولو شد رو تخت : اههـ فک کردم سارانگه … و دوباره محکم بغلم کرد.
اب دهنمو قورت دادم : بهتر نیست پاشیم؟
_نهه..~ . و سرشو رو سینه م جابه جا کرد .
_اما انگار اتفاقی افتاده…
+ نه چیزی نشده . ومحکم تر بهم چسبید و گونه م رو بوسید .
نمیدونستم چه جوری از شرش خلاص بشم. یکم زانوم رو دادم عقب و بعد آروم زدم پایین شکمش. اوه سهون سریع پرید عقب و تو یه حرکت خودمو از بغلش جدا کردم و از تخت پریدم پایین .
اوه سهون با اخم نگام میکرد . نیش باز شده م رو جمع کردم و نگاش کردم . با همون اخم از رو تخت دوزانو بلند شد و سمتم اومد .
اب دهنمو قورت دادم وخیره بهش موندم.
_چرا این کارو کردی؟
نمیدونستم چی بگم … یا نمیتونستم چیزی بگم ، از ترس! فقط سرتکون دادم . اوه سهون با همون اخم اومد جلو و یهو خم شد تو صورتم و اروم لبمو بوسید : ظهر بخیر بی جنبه .
خیره بهش مونده بودم و همونجور که میرفت بیرون گفت : دست صورتت رو بشور و بیا صبحونه یا… اوم نه ناهار ، از دیشب چیزی نخوردی. و همونجور ک میخندید رفت بیرون.
رفت بیرون و من هنوز به روبه روم خیره مونده بودم . این ادم … من رو وارد شُک های عظیمی میکنه که تا چند دیقه امکان بیرون اومدن ازشون رو ندااارم ! این چی بود سر صبح ؟ و دست لرزونمو گذاشتم رو لبام .
بالاخره به خودم اومدم و سریع رفتم تو حمام و سرو صورتم رو شستمو باند دور سرم رو باز کردم ، جاش خوب شده بود ، یکم پشت سرم درد میکرد فقط . لباسامو مرتب کردم وموهامم شونه زدم ! و با یه نفس عمیق از اتاق رفتم بیرون .
دوباره همون همون جیغ کر کننده : نککککششش…
اب دهنمو قورت دادم و سمت اشپزخونه رفتم . اوه سهون با یه تیشرت سفید و شلوارک قرمز تا زیرزانو داشت چیزی درست میکرد . اروم زمزمه کردم : سلام…
اوه سهون برگشت طرفم و لبخندی زد : سلام ، چه خشتیپ شدی .
نفهمیدم تعریف بود یا مسخره کردن ، ولی خیلی کیف کردم . اوه سهون سه تا فنجون گذاشت رو میز : بشین .
اروم نشستم رو صندلیه روبه روش و اوه سهون فنجون رو هول داد طرفم . میز تقریبا تکمیل بود . معلومه ک هست . وقتی زن داشته باشی تو خونت همه چی تکمیله از نظر خورد خوراک !
تو فکر خودم بودم که صدای زنونه ای از پشت سرم اومد : ظهر بخیر .
سریع بلند شدم و تعظیم کوتاهی کردم : ظهرتون بخیر …
اران با لبخندی سر تکون داد و گفت : خوش اومدی .
سرخ شدم و سریع گفتم : ببخشید بد موقع مزاحم شـ..
اران حرفمو قط کرد : این چ حرفیه؟ بشین ، بشین بخور…
و بعد داد زد : ساارانگ میای یا بیام بیارمت؟ اخرای جمله ش حالت تهدیدی داشت . همونی که مامانا همیشه استفاده میکنن تا ته دل بچه ها رو خالی کنن !
اب دهنمو قورت دادم و یکم از لیوان شیر رو به روم خوردم و نفهمیدم که چی شد ، ولی پرید تو گلوم 😐
اوه سهون سریع بلند شد و اومد طرفم و چندبار محکم زد تو پشتم : چیشد؟
از شدت سرفه قرمز شده بودم . اران سریع یکم اب داد دستم و خوردم و چندتا نفس عمیق کشیدم . اوه سهون با اخم تو صورتم خم شده بود : خوووبی؟
سرمو تکون دادم و سریع به پایین خیره شدم.
اوه سهون نفسشو داد بیرون و نشست سرجاش . اران دوباره صدا زد : ساااراانگ ، بیام …
همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد : اومدم اومدم …
برگشتم سمتش و با لبخند بهش خیره شدم : چه طوری جوجه؟
سارانگ موهاشو دورش مرتب کرد و اومد رو صندلیه کنار من نشست و دستشو انداخت گردنم : دلم برات تنگ شده بود .
از تعجب چشمام داشت میزد بیرون . دست این یچه اینجوری دور گردنم حلقه شده بود … باعث شد قلبم تند بزنه ! لبخندی زدم و موهاشو ناز کردم : منم …
سارانگ ازم جداشد و نشست سرجاش .سرمو چرخوندم و دیدم اران و اوه سهون با دهن باز به ما خیره شدن . دوباره سرخ شدم .
اران زمزمه کرد : چه طور ممکنه ..
.
اوه سهون چندبار تند تند پلک زد و سریع رو به اران گفت : چرا جیغ وداد میکردین؟
اران با اخم به سارانگ نگاه کرد که داشت کورن فلکس شکلاتیشو میخورد و چنان با لذت تو دهنش میجویید که منم دلم خواست ! و گفت : خانوم خجالت میکشید اینجوری بیاد . میگفت پیرهن مهمونی تنم کن ، جلو اوپا…
سارانگ جیغ زد : نعخیرم …
اوه سهون میخندید و منم با لبخندی به قیافه ی اخمالوش خیره شدم بودم . اروم موهاشو از دورش جمع کردم یه گوشه و سرشو ناز کردم : تو همه جوری خشگلی عزیزم .
سارانگ سرشو چرخومد سمتم : جدی میگی اوپا؟
با لبخندی سر تکون دادم . و سارانگ یهو جیغی زدم و دوباره پرید و اویزون گردنم شد : اوپااا؟
سعی کردم از خودم حداش کنم که جفتمون نیوفتیم : جونم؟
سارانگ خودش ازم جداشد و تو چشمام زل زد : میشه با من ازدواج کنی؟
چیزی که اوه سهون میخورد ، به شدت تو گلوش پرید و شروع به سرفه کرد . اران محکم چندبار زد پشتش و اوه سهون بالاخره سرفه ش بند اومد . سارانگ با دوتا دستای کوچولوش صورتم رو گرفت و چرخوند سمت خودش : ازدواج میکنی؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و اوه سهون سریع گفت : یاا…
و قبل اینکه چیزی بگم ، سارانگ محکم لبامو بوسید که مزه ی شیر و کورن فلکس میداد .و بعد گردنمو ول کرد و دوباره نشست سرجاش.
بازم سرخ شده بودم . روم نمیشد به اوه سهون نگاه کنم و ارانم فقط میخندید .
بقیه ی صبحونه تو سکوت خورده شد .و محض جمع کردن میز اران دست سارانگ رو گرفت و روبه من و اوه سهون گفت : ما امروز میریم خونه ی جیا ، شما راحت باشید.
سریع گفتم : نه نه لازم نیست تو زحمت بیوفتید ، من الان میرم خونه . دیگه حالم بهتره .
اران سر تکون داد : اولا با من رسمی صحبت نکن ، دوما لازم نیس ، همین جا بمون و تا شب یا فردا سهون میرسونت خونه ، مزاحمم نیستی ، در هر صورت من همیشه خونه ی جیام . پس … فعلن.
و دست سارانگ رو کشید و سمت اتاق خواب برد .
ده دیقه بعد اومدن بیرون ، البته بعد از کلی جیغ زدن ، و سمت در رفتن و اران رو به سارانگ گفت : خدافظی کن … و دست سارانگ رو به زور تو هوا تکون داد . فقط به چهره ی تخس سارانگ میخندیدم . اما سریع لبخندم محو شد . حاظر بودم به دست و پاش بیوفتم که نره … ینی ، مارو تنها نذاره … هر لحظه بیشتر گُر میگرفتم . اروم چرخیدم پشت سرم و چهره ی عبوس اوه سهون رو دیدم که با اخمی بهم خیره شده.
اب دهنم رو قورت دادم : هی… و لبخند مضحکی تحویلش دادم .
اوه سهون چند قدم اومد جلو و چسبیدم به در اتاق خوابش . نفسمو حبس کردم : چیـ..چیزی .. شده ؟
اوه سهون فقط با اخم خیره نگام میکرد : چرا بوسیدیش؟
با تعجب پرسیدم : کیو؟
_سارانگو…
تمیدونستم بخندم یا اخم کنم … : اون فقط یه بوس الکی بود ، بعدش سارانگ بچه س و بعدشم من نبوسیدمش .
اوه سهون با اخم فقط نگام میکرد ، فک کنم گند زدم ، دوباره …
اوه سهون بدون اینکه چیزی بگه روشو گرفت و سمت ظرفشویی برگشت و شروع به شستن ظرفا کرد . نفس حبس شده م رو دادم بیرون و رفتن سمت میز که کمکش کنم . با صدای زنگ گوشیم که تو جیبم بود سریع دست بردم و جواب دادم : الو؟
_سلام .
چندبار پلک زدم و شماره رو نگاه کردم . چه طور این بشر… اهی کشیدم و جواب دادم : چیشده کیونگسو؟
باگفتن اسمش اوه سهون سریع چرخید سمتم و با اخم بهم خیره شد.
اب دهنمو قورت دادم و حواسمو به کیونگسو جمع کردم : شب لوهان ، دور همی گرفته .
_خب؟
اوه سهون هر لحظه چهره ش جدی تر میشد .
کیونگسو ادامه داد : توهم باید بیای؟
_منم بیام مهمونی؟ چرا فک کردی که میام؟
اوه سهون تند تند سرتکون می داد و میگفت : نه نه …
نگاهمو ازش گرفتم و کیونگسو کلافه گفت : من فقط باید دعوتت میکردم .
_ممنون از دعوتت ، ولی من…
اوه سهون سرشو به چپ و راست تکون دادو سریع گفتم : نمیام.
کیونگ سو فقط یه چیز گفت و قطع کرد : اوکی.
با قطع شدن گوشی اهی کشیدم و چپوندمش تو جیبم. اوه سهون سریع اومد سمتم : چی میگفت؟ کجا؟ میری ؟ کی؟ با کی؟
خیره نگاش میکردم و فقط یه کلمه گفتم : نه !
اوه سهون چهره ش باز شد و یهو لبخند بزرگی زد و دوتا دستای کَفیش رو گذاشت دو طرف صورتم و محکم فشار داد : ایووول… ودوباره ولم کرد و برگشت سمت ظرفا.
گیج و ویج بهش خیره شده بودم . حالا باید تا شب چه جوری تحمل میکردم؟
————————————————————————————
تلفنشو قطع کرد و با اخم بهش نگاه کردم : خب؟
کیونگسو خیلی بی تفاوت گفت : نمیاد.
پوزخندی زدم : تعجب نکردم ، تویه عوضی…
کیونگسو داد زد : میشه اینقد ازین کلمه برای توصیف من استفاده نکنی؟؟؟؟
سرمو تکون دادم : ولی هستی!
_خفه شو. و خودشو انداخت رو مبل .
با همون اخم بهش خیره شدم : چرا حالا با من دعوا میکنی؟
_نمیدونم…
نفس عمیقی کشیدم و نشستم رو مبل . به گوشیم نگاه کردم ، چندتا تماس از مین ا داشتم . بی توجه گوشی رو خاموش کردم ، چرا بیخیال نمیشه؟
کیونگسوبا صدای ارومی
گفت : لوهان…
_ها؟
_خوبه که کای نمیاد… و نیشخندی زد .
با حرص بالشت کنارمو پرت کردم تو صورتش : خیلی بیشوری …
کیونگسو خندید و دوباره گفت : لوهان؟
_چیههه؟
کیونگسو رو مبل نیم خیز شد و گفت : فردا باهاش بهم میزنم .
با تعجب نگاش کردم : چییی؟ با کی؟؟؟
_با کای دیگه نابغه.
+ ولی ، رییس چی؟
کیونگسو شونه ش رو بالا انداخت : من دیگه مدرکم رو دارم ، با همون یه فیلم میتونم جلوی رییس خرابش کنم .
_پس چرا تا الان کشش دادی؟
با لبخند بزرگی گفت : فقط میخواستم یکم سرگرم بشم.
_خیلی عوضی هستی.
کیونگسو اخم کرد : همین الان گفتم اینو نگو بهم.
شونه بالا انداختم و کیونگسو خندید : هیی…
_کوفت .
دوباره زد زیر خنده و بهم خیره شد : لوهان ؟
_اههـ چیه؟
کیونگسو حالت چهره ش تغییر کرد و خیلی جدی بهم نگاه کرد : دوست دارم .
بی تفاوت چرخیدم سمتش : میدونی چیه؟ این جمله برای تو ، مثل یه عادت شده . فقط هرچند وقت یه بار که حوصله ت سر میره به یکی میگی و خودت رو سرگرم میکنی و بعد هیچی…
_راجع به تو فرق داره .
+ برام مهم نیس .و از جام بلند شدم که برم تو اتاقم .
_اههـ قهر نکن حالا ، تنها نذار منو اینجا ، بشین یه فیلمی چیزی ببینیم.
با حرص نفسمو دادم بیرون و نشستم سرجام : یه کلمه حرف بزنی …
کیونگسو دستشو گذاشت رو دهنش : لال میشم.
نگاهمو ازش گرفتم و به تلویزیون خیره شدم . تا الان هیچ حسی بدتر از حس دوست دارم های اون بهم دست نداده ! واقعا ازار دهنده س …
______________________________________________
ساعت تقریبا 9 بود ، حاظر شدم و اس ام اسی به چانیول دادم .کیف پول و سوییچمو برداشتم و رفتم پایین .
چند دیقه بعد مسیج چانیول بهم رسید و جلوی خونه ش نگه داشتم وبا یه بوق اومد بیرون .
در ماشین رو باز کردم و نشست تو . نگاهی بهش انداختم ، تیپش مثل همیشه عالی بود . نفس عمیقی کشیدم و ماشینو روشن کردم و دوباره راه افتادیم .
بدون حرف ماشین رو جلوی کلابی که همیشه پاتوقمون بود نگه داشتم و پیاده شدیم . چانیول حتی نگامم نمیکرد !
از شدت حرص محکم دندونامو بهم فشار میدادم . من احمق با چه فکری اونقد به خودم رسیده بودم؟ اون حتی ندیده بود که من رنگ موهامو تغییر دادم !!!
چانیول داشت وارد میشد که با حرص خودمو انداختم جلو و سریع تر ازون رفتم تو . لوهان جلوی میزوایستاده بود و با موهایی که تازه قهوه ای شون کرده بود با لبخندی سمت چان رفت و بغلش کرد. محکم هولش دادم کنار و خودمو انداحتم رو یکی از صندلی ها کیونگسو از جاش پاشد و لگدی بهم زد : چته باز؟
با غرغر گفتم : خفه شو، چان اینجاس.
کیونگسو بدون توجه به من لگد دیگه ای بهم زد و سمت چان رفت و اونم بغلش کرد وسمت میز اومدن و نشستن .
چانیول دقیق روبه روی من نشست و بدون اینکه نگام کنه رو به لوهان گفت : موهات خوشرنگ شده.
نزدیک بود از حرص منفجر بشم ، منم موهام رو تیره کرده بودم و بیشتر تو چشم بودم چون قبلش موهام روشن بود اما چان حتی نگامم نکرده بود و اونوقت لوهان…تو عمرم تا این حد از لو متنفر نشده بود !!!
نفسمو با حرص دادم بیرون و به پسر گارسون اشاره کردم و بی توجه به بقیه چند تا نوشیدنی قوی سفارش دادم . و روبه کیونگ با صدای تقریبا بلندی گفتم : کاش دوست دخترمم میاوردم .
لوهان با اخم بهم خیره شد و کیونگسو خندید : میتونی زنگ بزنی ، اگر از جونت سیر شدی…
با تعحب نگاش کردم و سریع اخم کردم : منظورت چیه؟
کیونگسو بلند زد زیر خنده : هییی نگو ندیدی، اون نگاهِ خشگمینِ چانیولو…
سرمو چرخوندم و به چانیولی خیرهرشدم که بی تفاوت به من داشت لیوان اب شو سر میکشید.
نفسمو دادم بیرون و با حرص به کیونگ خیره شدم و با حرکت لب گفتم : اون دهن گشاد و لعنتیتو ببند.
کیونگسو زبونشو بین لباش کشید و دستاشو اورد بالا .
رومو گرفتم ازشون ، همه شون حال بهم زنن ، به خصوص اون پسر دراز و قد بلندی که گوشه ی سمت چپ میز نشسته بود و با نگاهش دخترا رو میخورد !
___________________________________
پشت میزم نشسته بودم از بالای عینک کای رو دید میزدم . حالت چهره ش سوپر کیوت بود ! نمیتونستم خودمو کنترل کنم و نخندم . وقتی مجبورش کردم بشینه رو تخت و درس هفته ی بعد رو بخونه .قشنگ معلوم بود آرزوی چی میکنه تو دلش .
کای رو تخت جابه جا شد و دستشو برد تا کاغذو برداره . خیلی جدی گفتم : کاغذارو چروک نکنی.
میتونستم حس کنم که با چه حرصی نگاهم میکنه . با غرغر گفت : اخه چرا من باید کنفرانس بدم؟
_چون من دلم میخواد.
کای بلندتر گفت : میدونستی الان خیلی ازار دهنده به نظر میرسی؟
شونه هامو انداختم بالا و بی تفاوت به برگه های جلوم خیره شدم.
کای هر چند دیقه نفس عمیقی میکشید و غرغری زیر لب میکرد.
_استاد؟
+ هووم..~؟
کای داد زد : من هیچی نمیفهمممم!!! و محکم با برگه ها کوبوند تو سرش .
نمیتونستم جلوی خنده م رو بگیرم . نفس عمیقی کشیدم و صندلیمو دادم عقب و از جام بلند شدم و رفتم جلوش وایستادم .بدون اینکه سرشو بلند کن
ه و رفت عقب و به تخت تکیه داد و دست به سینه با چشمای بسته گفت : من انجامش نمیدم.
لگد ارومی بهش زدم و گفتم : قشنگ بشین کیم جونگین.
سریع رو تخت مرتب نشست، بدون اینکه نگام کنه.
_کجاشو نمیفهمی؟
با دستش کاغذا رو نشون داد : هرچی که مربوط به به این درسه. من هیچی نمیفهمم .
کاغذارو ازش گرفتم و کنارش نشستم بده ببینم . اکثرشون راجع به فرمول ها بود : یکیشو برام بنویس.
کای رو کاغذ خالیه دستش شروع به نوشتن کرد و چند لحظه بعد گرفتش طرفم.
نگاهی به کاغذه انداختم ، تقریبا همه ش غلط بود !
_کای؟
اروم جواب داد : بله استاد؟
با اخم گفتم : تو سرکلاسا چه کار میکردی دقیقا؟؟؟
_شمارو نگاه میکردم…
+ چیی؟؟
کای لبشو اروم گاز گرفت و چیزی نگفت . نمیدونستم بخندم یا بخندم؟! در هر صورت باید بخندم!
_زمینو سوراخ کردی با نگاهت ، بگیر بالا سرتو ببینمت …
تکونی نخورد. خم شدم سمتش و چونه ش رو گرفتم : چندبار گفتم وقتی باهات حرف میزنم منو ببین؟
کای بهم خیره مونده بود ، سرشو اورد جلو سریع لب هامو بوسید : ببخشید.
خب، الان یه نفر باید محکم تو صورتم میزد تا باور کنم بیدارم ! : چکار کردی؟
کای دوباره زمزمه کرد : ببخشید.
و لباشو گذاشت رو لبام و با دستش سینه م رو هول داد و درازم کرد و خودش خوابید روم و شروع به بوسیدنم کرد !
اروم لباشو از رو لبام برداشت و با فاصله ی کمی که داشتیم بهم خیره شد : میشه من کنفرانس ندم؟
_نه. و محکم هولش دادم کنار و ازجام پاشدم .
کای زد زیر گریه ی الکی : ترخدااا … سهوناا؟
_نمیشه عزیزم . از اول بخون.
و با خنده نشستم پشت میزم : راستی!
کای با قهر نگام کرد .و گفتم : از همین الان یه نمره منفی داری.
کای با وحشت دوید جلوی میزم و دستاشو گذاشت رو میز : چراااا؟؟؟؟؟
_چون میخواستی منو اغوا گنی!
کای با همون چهره ی کیوت و عصبانی نگام میکرد : سهووون!!!
_حرف نباشه…
کای دوباره کاغذا رو با حرص برداشت و داد زد : ازت متنفرم.
_میدونم که نیستی .
کای با حرص دادی زد و خودشو پرت کرد رو تخت : هستممم…هستممم… و صداش کم کم اروم شد .
با خنده کاغذارو مرتب میکردم . اون پسره سوپر کیوت ، تو نیم ثانیه نزدیک بود گولم بزنه ! باید بیشتر حواسمو جمع کنم!
_____________________________________
کیونگسو و لوهان تا دور اخراون بازیِ مضخرف ، تا خرخره خورده بودن و جفتشون تقریبا بی هوش شده بودن و سرشون رو میز بود.
وضع من و چان هم بهتر نبود ، هنوز کسی نباخته بود و باید بازی میکردیم .
چانیول بطری رو هول داد سمتم و زمزمه کرد : نوبتـ…ـه توعه…
به سختی سرم رو نگه داشته بودم ، اما حاظر به تسلیم شدن نبودم ، اونم مقابل چانیول ! بطری رو چرخوندم و سرش روبه روی خودم قرار گرفت .
چانیول پوزخند زد : خب؟…
نفس عمیقی کشیدم ، تا محتویات معده م رو بتونم نگه دارم ! و اروم گفتم : جرات !
صد البته این گزینه میتونست بهترین باشه ! اگر بهم میگفت ببوسمش با کمال میل انجامش میدادم و کارهای دیگه هم میتونست جالب باشه ، حتی شستن صورتم با سس خردل ! اما حقیقت … یکم ترسناک بود .منتظر هر کاری بودم ، هر کاری که چانیول بخواد مجبورم کنه انجامش بدم ، حتی حاظر بودم با این حال تا قله ی کوه برم و بیام اما… چیزی که گفت ، چیزی که ازم خواست انجام بدم ، چیزی بود که هیچ وقت انتظارشو نداشتم… قانون بازی ، اون بازی لعنتی ، تعیین میکرد که باید هرچی میگن رو انجام داد ، چه بخوای و چه نخوای… و الان برای من چی مثل این میتونست بهترین بهونه باشه!
چانیول لب هاشو از هم باز کرد تا کاری که باید انجام میدادم رو میگفت ، منتظر بودم ، منتظر هر چیزی ، اما چیزی که گفت…
زمزمه کردم : چکار کنم؟
و چانیول بهم خیره شد و فقط یه جمله گفت : عاشقم شو!
و اون قانون لعنتی بازی، من باید بهش عمل میکردم …



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





144
نظر بگذارید

avatar
135 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
122 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

جووون…عمل کن ببینیییییییم بک بک….وااای خداجونم سکاااایییی عاااااالی بووووووود…. :zardak (61): مرسیییییی 😥

ghazal
مهمان
ghazal

:whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle:

nahal
مهمان
nahal

وای ینی بااین جمله چانی من شکستم چه برسه به بم الاهی چقد ناراحت کنندس

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

che ostade sangdelo bi rahmi vaghean dars khundn badtarin shekanjeas…chanbaek kheili bahal bud…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

واااااااااااااااااي خدااااااااااااااا چااااااااااااااااانبكم :heart: :jhsdhuf9: :zardak2 (8):
وااااااااااااااااي خدا سكاااااااااااااااايم :zardak2 (8): :heart: :jhsdhuf9: :zardak2 (4):