4 👁 بازدید

MR.MASTER PART 32

سلام
پارت جدید
دهنم سرویس شد سر این یکی ، جرات دارین غر بزنین برا پارت جدید -_-
یه تچکر ویژه هم از شیدا و محیا❤️
من بلاک شدم ، بعد شیدا اومد بذاره اونم بلاک شد . بعد محیا اومد بذاره اونم بلاک شد 😐
تا بالاخره ، با پنل خودش گذاشت محیا 😭
ممنون محیایی❤️

پوسترم کار Dawn_xiu

بفرمایید^^

با استرس پشت در بخش اورژانس راه میرفتم ، نکنه بلایی سرش اومده باشه ،
اگه واقعا جدی باشه … وااای نه اگه چیزی بشه خودمو نمیبخشم … نکن
فراموشی بگیره… اوه سهون اون چکاری بود کردی؟؟؟ … نکنه… نکنهه
بمیـ… واااای..
دویدم سمت دکتری که از بخش خارج شد : ببخشییید…
دکتر وایستاد و سریع گفتم : چیزیش شده؟؟؟ مرد؟ نههخ خداایاا…
دکتر خیلی اروم گفت : سرش ضربه ی خاصی ندیده ، فقط به خاطر ترس بیهوش شده
بود ، الانم خوبه ، میتونید برید.
خیره به دکتره نگاه میکردم : ینی زنده س؟
دکتره فقط سر تکون داد و رفت . سریع دویدم تو بخش و پرده ای که پشتش تخت
کای بود رو کنار زدم . با سر باند پیچی نشسته بود رو تخت و سعی داشت دکمه
های لباسشو ببنده . سرشو بلند کرد و با لبخندی نگام کرد : اینجایی؟
با سرعتی که خودمم نفهمیدم ، پریدم جلو و سرشو تو بغلم گرفتم : کااای…
یه دستشو گذشت رو دستم : من خوبم …
_خیلی ترسیدم…
کای سرشو بیشتر بهم چسبوند : واقعا خوبم .
ازش جدا شدم و سرشو بین دوتا دستام گرفتم : زخمی شدی… و اروم سرشو بوسیدم .
کای دستامو گرفت و از جاش بلند شد : من خوبه خوووبه خوووبم . ساعت 4صبحه
، بیا بریم خونه .
دستشو محکم تر گرفتم و دنبال خودم کشوندم ، با دقت و اروم اروم میرفتم .
از بیمارستان اومدیم بیرون ، هوا هنوز تاریک بود ، کای با تعجب پرسید :
ماشینت کجاست؟
_دیشب کوله ت کردم و اوردمت اینجا…
کای سرشو انداخت پایین . با خنده دستشو بین دستام قلاب کردم و راه افتادیم .
کای : من خیلی دردسر درست کردم … متاسفم…
اومدم چیزی بگم اما نگاهم افتاد به پایین ، بدون حرفی ، خم شدم پایین پاش
و بند کفشاشو تو دستم گرفتم و یکم کشیدم که محکم بشه .به خاطر اینکه سریع
این کارو کردم ، کای یکم تعادلش بهم خورد و سریع موهامو چنگ زد .
بلافاصله دستشو برداشت : ببخشییید…
بی توحه گفتم : دستتو بر ندار ، میوفتی.
کاری نکرد و دوباره گفتم : شنیدی؟
کای بلافاصله دستشو گذاشت رو سرم اما خیلی اروم .خنده م گرفته بود . بند
رو محکم کردم .کای هنوزم دستش رو سرم بود سرمو بلند کردم و نگاش کردم.
سرخ شده بود . بلند شدم و فاصله ی بینمون رو کم کردم و بهش خیره شدم : من
خیلی ترسیدم…
کای اروم سرشو لمس کرد و لبخند کجکی ای زد : هزار بار گفتم خوبم.
_من نباید اون کارو میکردم…
کای به بازوم چنگ زد : نه نه… من دوست داشـ.. و حرفش رو نصفه گذاشت و
سرشو انداخت پایین .
سریع گونه ش رو بوسیدم : بریم.
کای : من دیگه میرم خونه ، میتونم با یه تاکسی برم .
با اخمی دستشو کشیدم : شوخی میکنی؟ فک کردی میذارم بری خونه تون و مادرت
اینجوری ببینتت؟
کای با تعجب نگام میکرد : اما هیچیم نیس..
_متاسفم ، نمیتونم بذارم بری !
و دستشو کشیدم و دنبال خودم سمت ماشین بردم ، کای سوار ماشین شد و همچنان غرغر میکرد : حالا کجا میخوای ببریم ؟
با لبخند گفتم : خونه م ؟
کای : اما زنـ..
_ مهم نیس ! و سریع ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
————————————————————————–
بی حوصله تو رختخوابم وول میخوردم . بکهیون همون دیشب رفته بود خونه ی خودش ، و البته دلیلیم نداشت که اینجا بمونه !
دوباره چرخیدم سمت دیگه ، ینی الان داره چکار میکنه؟ … چرا چند روزه از کای خبر نگرفتم ؟ آههـ منو میکشه…
سریع گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم ، اما همون موقع اسم بکهیون رو گوشی اومد ، بلافاصله تماس رو وصل کردم : الو؟
صدای بکهیون اونور بیحال بود : شب چکاره ای؟
با تعجب بلند شدم نشستم : چی؟؟؟ چرا ؟
_ لوهان… مهمونی گرفته.
+ تولد ، یا …؟
بکهیون کلافه گفت : نه بابا ، فقط یه دور همی ، ما و کیونگ و کای…
_ پس کایم هس؟
+ باید بیاد.
گفتم : اوکی ، ساعت چند؟
_ 9 خوبه!
+ باشه …میبینمت…
بکهیون : هووم. فلن . و بدون اینکه منتظر بشه قطع کرد .
حالا که قراره شب کای رو هم ببینم، دیگه نیازی به زنگ زدن نداره . دوباره گوشی رو گذاشتم سر جاش و زیر پتو چرخیدم و یکم دیگه بخوابم…فقط یکم…
————————————————————–
“قرار بود بریم خونه ای که اوه سهون و زنش هستن ؟ ” اوووف .. بدترین جای ممکن! آخه زنش؟؟؟؟ نه خدایی زنش؟ من باید اونو تحمل کنم؟… اه خیلی نامردیه!
اوه سهون ماشین رو تو پارکینگ خونه جابه جا کرد و با لبخندی گفت : بفرمایید…
_ سهون…؟
سریع برگشت طرفم : هوم؟
_ من… راستش .. خب ..
اوه سهون بی توجه به من سریع پیاده شد و دره سمت منو باز کرد و پیاده م کرد : نگران چیزی نباش ، هیجی نمیشه ! امشب رو اینجا باش که بهتر بشی و فردا شب برو خونه .
_ اما…
+ اما نداره .
و سمت آسانسور هولم داد.
واقعا دلم نمیخواست بازنش رو به رو بشم ، یه حس بدی داشتم ، اصلن دلم راضی نبود! اما قبل هرکاری اوه سهون قفل درو باز کرد و هولم داد تو : آران؟
کسی جوابشو نداد . اوه سهون خندید : ساعت 5 صبحه . چه انتظارا دارم !
سرمو فقط تکون دادم اوه سهون گفت : برو تو همون اتاق کارم ، منم الان میام. و هولم داد اون سمتی .
” خودشم میاد؟ خودش میاد کجا؟ ” ، رفتم تو اتاق و درو بستم و نشستم رو تخت و به در ودیوار خیره شدم.
چند دیقه بعد اوه سهون وارد اتاق شد و چند دست لباس دستش بود : اینارو بپوش و یکم بخوابیم . از دیشب بیداریم.
سر تکون دادم ولباسارو ازش گرفتم و رفتم سمت حموم . اوه سهون با تعجب نگام کرد : میخوای دوش هم بگیری؟ بذار حوله هم بیارم .
سریع گفتم : نه نه … فقط میخوام .. اومم.. لباس عوض کنم.
اوه سهون چیزی نگفت و فقط سر تکون داد و رفت بیرون .
اوووف باز گند زدی کای ! میمیری اگه جلوش لباس عوض کنی؟ اههـ.. منه احمق .
سریع لباسامو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم ، واقعا شب خسته کننده ای بود ، سرم یکم درد میکرد اما مهم نبود …
چند ضربه به در اتاق خورد ، چشمامو باز کردم و اوه سهون اومد تو : عوض کردی؟
واقعا خجالت میکشیدم و فقط سر تکون دادم.
اوه سهون با لبخندی اومد تو و درو قفل کرد ، با تعجب نگاش میکردم . بی تفاوت اومد سمتم و خودشو رو تخت انداخت کنارم ! سریع خودمو رو تخت جابه جا کردم و چسبیدم به دیوار ، اما اون تخت یه نفره … خیلی باریک بود و اوه سهون تقریبا تو بغلم بود…یا برعکس (؟)
خودمو محکم به دیوار چسبونده بودم تا کمترین تماس رو باهاش داشته باشم . که یهو اوه سهون چرخید طرفم و دستشو دورم انداخت و سرشو وهم روبالشتم گذاشت .
بدون اینکه نفس بکشم بهش خیره شده بودم . ” این چش بود؟”
_ خفه نشی… و چشماشو باز کرد و بهم خیره شد.
تقریبا کبود شده بودم .اوه سهون محکم زد پشتم : دِ نفس بکش …
سریع نفسمو دادم بیرون . اوه سهون خنده ش گرفته بود : چیشده؟
سریع سر تکون دادم . میخواستم بچرخم و پشتمو بهش بکنم ، اما دست اوه سهون محکم گرفته بودتم . خودشو تکون داد و سرشو تقریبا رو سینه م گذاشت و زمزمه کرد : یکم …بخواب..
اروم نفس میکشیدم ، جرات نداشتم چیزی بگم و فقط یه ” هوم” کوتاه از گلوم خارج شد.
تلاش شدیدی میکردم که بخوابم ، اما موفق نمیشدم ، این اوه سهوننن…TT
_______________________________________



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





126
نظر بگذارید

avatar
117 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
113 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalbhr_iamSorourmaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

ای وایییی….قلبم داشت از مردمک چشام میزد بیرون…میترسیدم کای چیزیش شه…ولی مثه اینکه هیچیش نشد خداروشکر…. :zardak (6):

ghazal
مهمان
ghazal

به خیر گذشت اخیش :good:
ممنون :zardak2 (11): :zardak2 (7):

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

mn mundm tu dorehamishun che etefaghayi miofte…tasavor mikonm sekai kenare hm khabidano kharzogh mishm vaghean khube…mc kh khub bud

Sorour
مهمان
Sorour

:00330000: :zardak (61): :zardak (6): :zardak2 (8):

maryeol
مهمان
maryeol

:heart: :heart: :yes: :whistle: :zardak (6): 😥 :scratch: :00330000: :300: :00330000: :00330000: :zardak2 (11):