46 👁 بازدید

Mr.Master part 31

Mr.Master part 31

سلام ، اینم پارت جدید! بسی زیاد ^^

بفرمایید…

(پوسترای خشگل از :Dawn_xiu عزیز

بدو بدو رفتم پایین و سریع نشستم تو ماشین کیونگسو : هی..
دی او : سلام عزیزم… و خم شد روم تا ببوستم. سریع سرفه ای کردم و رومو برگردوندم . کیونگسو با تعجب نگام کرد : چیشد؟
گلمو یکم مالوندم با دست و گفتم: من سرما خوردم یکم ، میترسم توهم بگیری…
کیونگسو اخم کرد : بریم بیمارستان؟ دکتر؟ دارو خوردی؟
سریع دستمو تکون دادم : نه نه ، میرم خونه چندتا جوشونده مامانم بهم میده خوب میشم … خیلی مهم نیس . فقط نمیخوام توهم مریض بشی.
کیونگسو لبخند بزرگی زد و سریع گونه م رو بوسید : عیب نداره عزیزم .
خودمو چسبوندم به صندلی : کجا میریم حالا؟
کیونگسو ماشینو روشن کرد و راه افتاد : همینجوری دور دور…
اخم کردم : تو منو به خاطر همینجوری دور دور مجبور کردی بعد از اون دانشگاه خسته کننده باهات بیام بیرون؟
_چی؟ تو الان مشکلت چیه؟ چرا نباید یکم از وقت ازادت رو با دوست پسرت بگذرونی ؟

سریع گفتم : نمیدونم نمیدونم ، ببخشید فقط خسته م یکم ، حوصله ندارم .
کیونگسو چیزی نگفت به مسیرش ادامه داد . تو مسیر با اهنگ ارومی حرکت میکردیم ، سربع چشمم به یه مغازه افتاد : هی کیونگ نگه دار.
کیونگسو برگشت طرفم : چیه؟
لبخند کوچیکی زدم : بیا بریم ، باید چیزی بخرم.
کیونگسو شونه بالا انداخت و ماشینو چند متر جلوتر نگه داشت و پیاده شدیم .
_چی میخوای بخری؟
همینتور که سمت مغازه میرفتم گفتم : ادکلن !
کیونگسو با تعجب دنبالم وارد مغازه شد. دختر فروشنده سمتمون اومد : خوش اومدید، میتونم کمکتون کنم؟
سرمو تکون دادم : دنبال یه ادکلنی هستم که اسمشو نمیدونم ، اما تلخ و خنکه 😐
دخترنگاهی بهم انداخت وبعد سرشو تکون داد : دنبالم بیاید.
سمت گوشه ای از مغازه ی بزرگ رفتیم که کلی ادکلن و عطر با تست هاشون گذاشته شده بود ، دختر گفت : اینا در همون سبک هستند ، میتونید همه رو تست کنید و انتخاب کنید.
_ممنون .
و کیونگسو هم لبخندی تحویلش داد و اومد کنار من : چه ادکلنی میخوای؟
میخواستم بگم ادکلن محشری که اوه سهون میزنه ، اما سریع جلو زبونم رو گرفتم و گفتم : یکی از بچه ها تو دانشگاه میزنه ، خیلی عااالیه…
کیونگسو : خب ازش میپرسیدی .
بهش خیره شدم “پروفسور اگر روم میشد که حتمن میپرسیدم” گفتم : حالا میپرسم ازش ، بذار اول یکم اینارو بو کنم.
کیونگسو چیزی نگفت و مشغول نگاه کردن شد . چند تا ادکلن رو باهم زدم رو یه تستر و مشغول بو کردنشون شدم ، اما هیچکدوم اون بو رو نمیداد . کلافه چندتا دیگه رو امتحان کردم : کیوننگگگگ سووو؟
کیونگسو اومدم سمتم : پیدا کردی؟
چندبار بینی مو کشیدم بالا : نههه ، دیگه نمیتونم بو کنم . فک کنم سلول های بویاییم داغون شد.
کیونگسو خندید : خب؟
چند تا عطر گرفتم طرفش : تو بو کن.
کیونگسو پوکر خیره شد بهم : نابغه من بو کنم ، از کجا بدونم همون بوییِ که تو میخوای؟
سریع حرفو عوض کردم : خب حالا … اه ، من حتی نمیدونم شیشه ی اون ادکلن لعنتی چه جورییییه…
کیونگسو دستشو انداخت رو شونه م : بیا بریم یکم راه بریم ، فردا ازش بپرس اسمشو خب؟
شونه هامو تکون دادم و دستش افتاد و بی توجه بهش رفتم بیرون . کیونگسو همونتور که از دختر فروشنده خداحافظی میکرد ، اومد بیرون : کااای… تو چته؟
نفسمو دادم بیرون : هیچی ، گفتم که خسته م .
_بریم یه کافی بخوریم ، ریلکس کنی؟
برگشتم و نگاش کردم : میشه برگردم خونه؟
کیونگسو یه قدم اومد جلو : تو خیلی مشکوک میزنیااا… چه اصراریه وقتی با دوس پسرتی هی بخوای بری خونه؟ مشکلت فقط خستگیه؟ دارم میگم بیا بریم استراحت کن… پس چیه مشکلت الان؟
بهش خیره شدم و گفتم : فقط میخوام برم خونه !
کیونگسو بی توجه به من برگشت سمت ماشینش: پس بسلامت…
پوزخند زدم : همین دیگه؟ بسلامت؟
کیونگسو دستشو تو هوا تکون داد : وقتی میخوای تنها باشی و استراحت کنی ، مزاحمت نمیشم.
_واقعا بیشعوری…
کیونگسو خندید : همینم که هست. و سوار ماشینش شد و بی توجه ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
با بهت به رفتنش نگاه میکردم ، ینی واقعا… رفت؟ واو این بشر واقعا عوضیه !
نمیدونستم چکار کنم ، یکم تو پیاده رو راه رفتم ویهو واایستادم : ینییی رفت؟؟؟؟ و برگشتم و پشت سرم رو دیدم ، اون عوضی واقعا اونجا نبود !
نمیدونستم چکار کنم ، کلافه سمت صندلی های ایستگاه اوتوبوس رفتم و خودمو پرت کردم روشون . ساعت تقریبا 9 بود . ینی اوه سهون داشت چیکار میکرد؟؟ اه نه نه ، نباید بهش بگم اوه سهون … اههه خدایا خجالت اوره … سرمو ب پشتیه نیمکت فلزی تکیه دادم و برای بار هزارم کیونگسو رو به فحش بستم “پسره ی عوضی”
تو فکر خودم بودم که گوشیم زنگ خورد . پوزخندی زدم ” هی دو کیونگ سو میدونستم پشیمون میشی ” بدون اینکه چشامو باز کنم جواب دادم : هاا؟
_کیم جونگین …
سریع صاف نشستم سر جام: سلـ… سلام …
اوه سهون خیلی جدی گفت : چرا اینجوری جواب دادی؟
از شدت خجالت میخواستم اب بشم تو زمین . سریع گفتم : به خدا فکر کردم کیونگسوعه ، من واقعا…

_تو مگه اسم من رو ذخیره نکردی؟
دوباره تند تند جواب دادم : شماره رو… شماره تون رو اصلن ندیدم … ببخشید… اهه من … من فقط…
سهون : چیزی شده؟
کلافه دست کشیدم رو صورتم : عصبیم یکم…
اوه سهون اروم حرف میزد : چرا؟
خنده م گرفت : چرا اروم حرف میزنی؟
اوه سهون پوفی کرد : آران پیشمه ، خوابیده…
با یاداوریه اینکه الان او دختره ی خشگل کنار سهونم خوابیده خودشو میمالونه بهش… واقعا کلافه تر شدم . صب کن… “سهونم” اووو… این “میمِ” مالکیت رو دوست دارم …
اوه سهون دوباره پرسید : چرا؟ و باعث شد از افکارم بیرون بیام . خیلی اروم گفتم : قرارمون بهم خورد .
اوه سهون : خدارو شکـ…
با تعجب گفتم : چی؟
اوه سهون : چی چی؟
دوباره گفتم : انگار چیزی گفتی…
_نه .. نه نه ، هیچی … میگم… اومم..
سعی کردم ادای خودش رو دربیارم و تلاش کردم کلمه ی “جانم” رو ادا کنم ، اما واقعا خجالت میکشیدم و فقط به یه “هوم” رضایت دادم .
اوه سهون دوباره گفت : چرا چیز .. چرا قرارتون بهم خورد…؟
بیخیال گفتم : نمیدونم ، مهمم نیست ، اصلن بهتر…
اوه سهون اروم خندید.
_سهونا…
اوه سهون : هوم؟
لبام اویزون شد “بیشور” و گفتم : چرا زنگ زدی بهم…؟
اوه سهون با یکم مکث گفت : راستشو بگم؟
_اوهوم …
اوه سهون : از اون موقع که زنگ زدی گفتی داری میری بیرون ، هر دیقه شو دعا کردم که خداکنه کنسل بشه ! من واقعا بدم میاد ازینکه با اون بری بیرون … زنگ زدم ببینم رسیدی خونه یا نه …
نمیتونستم لبخندم رو کنترل کنم : سهونا…
_هوممم؟
“مرض” و گفتم : دیگه خیالت راحت باشه ، برو بخواب…
اوه سهون : اوهوم … واقعا دلم اروم شد…
دوباره خنده م گرفت.
اوه سهون : زود بخواب … شبت بخیر…
سریع جواب دادم : باشه.. توهم ، خب.. خوب بخوابی…
اوه سهون : کای؟
_بله؟
اوه سهون انگار پشیمون شد و سریع گفت : هیچی هیچی.. شبت بخیر…
خندیدم و منتظر شدم قطع کنه و سریع توی گوشی یه بوس فرستادم .
گوشی رو گذاشتم تو جیبم و دوباره لم دادم رو اون نیمکت فلزی ، عجیب راحت به نظر میرسید… لبخندمو نمیتونستم کنترل کنم ، اگر یکی الان میدیدتم ، بی شک فکر میکرد دیوونه م . اروم سرمو به پشتیه اون نیمکت تکیه دادم و کم کم چشمام رو بستم.


ازینکه مجبور بودم بیشتر وقتم رو با چانیول بگذرونم ، نارحت نبودم ، اما اذیت میشدم ! اون از هر فرصتی استفاده میکرد تا اذیتم کنه و… موفقم میشد… گاهی فکر میکردم واقعا حقمه ، من از اول باهاش بازی کردم ، معلوم نیس چه قد دلش شکسته چون اون هیچیو بروز نمیده ، اما … بیشتر که فکر میکنم ، میبینم که منم به خواست خودم این کارارو انجام ندادم ، پس اون حق نداشت دق دلش رو سر من خالی کنه … من خودم بازیچه ی دیگرانم ، اون حق نداره من رو مقصر بدونه …
نگاهمو از صورت خشکش گرفتم و از جام پاشدم و سمت اشپزخونه رفتم ، گرسنه م شده بود باید یه چیزی برای خوردن پیدا میکردم .
در یخچال رو باز کردم و چندتا سوسیس و دوتا تخم مرغ و یکم ذرت برداشتم . دستامو کامل شستم و خشک کردم ، پوست سوسیس هارو کندم و مشغول خرد کردنشون شدم.
تو فکر خودم بودم که دستی دور کمرم حلقه شد ، با وحشت چرخیدم و صورت چانیول رو چند سانتیم دیدم ، اروم گونه م رو بوسید : چکار میکنی؟
چاقوب دستم رو محکم فشار دادم و پرت کردم زمین و دستاشو از دورم باز کردم و تقریبا داد زدم : این به من دست نزززن!!!
چانیول شونه بالا انداخت و با همون لبخند اعصاب خرد کنش گفت : خب ، دوسِت دارم…
نمیدونستم چی بگم ، از شدت حرص خنده م گرفته بود ، این احمقه روانی… با پوزخندی رو صورتم بهش خیره شدم و گفتم : پارک چانیول … تو اصلن غرور داری؟
لبخندش اروم وا رفت و بهم خیره موند ، سعی کردم چهره مو حفظ کنم و بهش زل زدم .
چانیول هیچی نگفت . نگاهمو ازش گرفتم و خم شدم چاقو رو از رو زمین برداشتم و اب زدم و دوباره سمت سوسیس ها رفتم و مشغول بریدنشون شدم . دوباره دستایی رو کنارم حس کردم. میخواستم برگردم و داد بزنم که یهو با دستش ، دستم رو که رو چاقو بود رو گرفت و دست دیگه ش رو ، روی دستم گذاشت که سوسیس رو نگه داشته بودم و اروم گفت : اینجوری خردشون کن…
و دستاشو اروم رو دستام حرکت داد .
از پشت کامل بهم چسبیده بود و سرش تقریبا تو گردنم بود ، بدنم میلرزید ، لعنتی ، چم شده بود؟ فشار دستمو رو چاقو بیشتر کردم و چانیول چند تیکه ی دیگه هم خرد کرد و دستاشو برداشت و ازم جدا شد و با زمزمه کردن جمله ای رفت بیرون : دستاتو نبری ، مراقب باش.
“اون حروم /زاده چه مرگش بود؟؟” کلافه چاقو رو انداختم تو ظرف و با پشت دست کشیدم رو پیشونیم ، چه طور اینقد عرق کرده بودم؟ نفسم در نمیومد ، به وضوح عصبی شده بودم . سریع یه لیوان برداشتم و یکم اب خوردم و به دستام تکیه دادم و خودمو رو میز خم کردم . چم شده بود … من باید ازش متنفر باشم ، نه اینکه وقتی نزدیکشم ، هیجان زده بشم و یا… اووه لعنت به من . لعععنت ، من با حس عضوشم رو پشتم ،تو دلم قلقلک حس کردم . چه مرگم شده بود ؟ این لعنتی ، باید هرچی زودتر بکشمش… اهههـ…
با فکر کشتنش خنده م گرفت ، یه لحظه ، فقط یه لحظه تصور کردم ، قتل تک پسر دومین رییس بزرگ اون گروه … اووف لعنتی ، اینقد معروف میشدم که در عرض بیست دیقه از 6 تا باند مافیایی بهم درخواست شراکت میدادن …
از افکارم خنده م گرفته بود . بکهیون… بیون بکهیون… خل شدی ، تمام!


به ساعت نگاه کردم ، حدودا ساعت 1 شب بود . ینی اون پسر خوابیده ؟
برای بار هزارم به اسمش تو گوشیم خیره شدم . گوشی رو خاموش کردم و دوباره غلطی زدم و چرخیدم سمت اران . اینقد اروم خوابیده بود که هرکس نمیدوست فک میکرد چه زندگیه اروم وشیرینی داره که اینقد راحت شبا به خواب میره …
نگاهمو ازش گرفتم و دوباره چرخیدم ، با صدای لرزیدن گوشیم ، سریع دستمو بردم و برش داشتم ، کای؟ سریع جواب دادم : چیشده؟
صدای ارومش ازون ور خط میومد : استاد…؟
با اخم گفتم : چی شده این موقع؟ اتفاقی افتاده ؟
کای : اوهوم…
با وحشت نشستم تو جام : چییی؟ چیشده کای ؟ چه اتفاقی افتاده؟
_دلم برات تنگ شده…

سریع گوشیو از گوشم جدا کردم و یه نگاه به صفحه ش انداختم ” کای بود یا جین هوان؟؟” این حرفا از کای… سریع گفتم : متوجه نمیشم… (😅)
کای : میشه بیای اینجا؟
لحنش به ادمای مست نمیخورد ، طبیعی بود، انگار تو حالش خودش بود واقعا ! با تعجب گفتم : کجا؟ خونه ت؟ این موقع؟
کای خندید : نه بابا ، بیرونم…
_چییی؟
با صدای بلندم اران تکونی خورد و سریع از جام پاشدم و رفتم بیرون تو دسشویی: کای کجاایی دقیقا؟ حالت خوبه؟ مستی؟ اخه چی شده؟
کای با حرص گفت : خیلیم خوبم… یکم هوا به مغزم خورده ، بهتر ازین نمیشم.
کلافه گفتم : کجایی؟
کای : ازون موقع خونه نرفتم…
دوباره نگاهی به ساعت انداختم که از 1 رد شده بود ، : تو دیوونه ای؟
کای خندید : اقای استاد ، میای یا نه؟
سریع گفتم : کجا ببینمت؟ و کای ادرسشو داد .
سریع برگشتم تو اتاق تند تند لباسامو عوض کردم . یه تیشرت مشکی پوشیدم و شلوار جین چسب و موهامو شونه ی کوچیکی زدم و ریختم تو صورتم . اومدم برم بیرون که زود برگشتم و چند بار به خودم ادکلن زدم و رفتم سمت در .
_کجا میری؟
دستم خشک شد رو در . برگشتم سمت اران : بیدار شدی؟
_بیدار بودم ، همون موقع که داشتی با نگات میخوردیم ، حالا کجا میری؟
خنده م گرفت : هیچی ، یکی از دوستام ، باید برم ببینمش.
اران دوباره پتورو کشید رو خودش : الان؟
_اره ، من رفتم.
اران با صدای ارومی گفت : زود برگرد…
_اوکی… و در اتاق رو بستم و رفتم بیرون.
_بابایی؟

سریع برگشتم و دستمو گذاشتم رو سینه م : وااای خدا ، تو و مامانت … اوف قلبم … چیشده عزیزم؟
سارانگ با لباس خواب سفید صورتیش رو که یه پیرهن دکمه دار بود با شلوار بلندی که تا زیر پاش میومد ، تو تنش چرخیده بود ، چشماشو مالوند و گفت : کجا میری؟
رفتم سمتش و بغلش کردم : بیرون عزیزم ، کار دارم.
سارانگ دستاشو دور گردنم انداخت : نرو…
خوابوندمش رو تختش و سعی کردم دستاشو از دور گردنم باز کنم : بابا زود میاد…
سارانگ غرغری کرد ، با خنده دستای کوچیکشو بوسیدم و پتورو کشیدم روش : بخواب عزیزم…
سارانگ بدون اینکه چیزی بگه ، تو جاش چرخید و چشماشو بست. با لبخند نگاهمو ازش گرفتم و سریع ازخونه رفتم بیرون و سمت جایی که کای ادرس داده بود حرکت کردم.


_چییی؟
نیشخندی زدمو بهش خیره شدم : اره…
لوهان با حرص نگام میکرد و هر لحظه سرخ تر میشد : خیلی بیشوری…
خندیدم : چاکرتم…
لوهان سر تکون داد و همونتور که سمت اتاق میرفت بلند بلند گفت : تو یه عوضیه پستی که اون بیچاره رو اون موقع شب تو خیابون ول کردی … تو واقعا نفرت انگیزی…
خندیدم و سمتش رفت و از پشت شونه هاشو گرفتم : تو هم مینیونی…
لوهان چند لحظه ساکت شد و یهو زدم زیر خنده : خب تو میگی من نفرت انگیزم ، تو هم از همون موجودای زرد کوچولویی هستی که عاشق شخص نفرت انگیزه داستانن…
لوهان با حرص گوشه ی لبشو داد بالا : از کی تاحالا معنیه “من ازت متنفرم” تو دیکشنری به “عاشقتم” تغییر کرده؟
شونه بالا انداختم : هرچی… چرا انکار میکنی؟
لوهان بی تفاوت تو صورتم خیره شد و شمرده شمرده گفت : من ازت متنفرم . از من یکی بکش بیرون . من دوست دختر دارم باهاشم خیلی حال میکنم . تویه عوضی رو نمیخوام . پس تو هم . بی خی ال من شو! و کلمات اخر رو با تاکیید بیشتر گفت و رفت تو اتاق درو محکم تو روم بست !
پشت در وایتسادم و چندبار پلک زدم ” این یه چیزیش هست” و تلو تلو سمت اتاق خودم رفتم و رو تخت ولو شدم . چه قد از نفرت انگیز بودن خوشم میاد… و با خنده چشمامو بستم…


 

ماشین رو کنار ایستگاه اوتوبوسی که کای گفته بود نگه داشتم . سریع پیاده شدم و سمتش رفتم . رو صندلی ایستگاه اوتوبوس نشسته بود و چشماشو هم بسته بود. سریع نشستم کنارش .
بدون اینکه چیزی بگه ، چشماشو باز کرد و یه چند لحظه ای خیره موند بهم و یهو سزیع صاف نشست . خنده م گرفته بود ازش . کای سریع گفت : ااا خوابم برده بود . اومدی؟
سر تکون دادم : مگه میشه بگی بیا و نیام؟
سرشو انداخت پایین و به زمین خیره شد .
بعد چند دیقه گفتم : اینقد جذابه؟
کای با تعجب سرشو بلند کرد : چـ..چی؟
_زمین .
کای خنده ش گرفت و گفتم : از اون موقع یه جوری بهش زل زدی که من خجالت کشیدم.
کای اروم زد تو بازوم و خندید ، گفتم : کای؟
دوباره نگام کرد و بهش خیره شدم : خب…
کای سریع گفت : چی خب؟
با لبخند کوچیکی گفتم : تا کی بشینیم اینجا؟
کای سریع از جاش پاشد و روبه روی من وایستاد : بریم… اومم.. یکم راه بریم… ؟
شونه هامو انداختم بالا : در هر صورت فردا تعطیلیم.
کای لبخند بزرگی زد : یسسس…
خندیدم و بلند شدم کنارش وایستادم و شروع به راه رفتن کردیم گوشه ی خیابون .تقریبا هیچکی تو خیابونا نبود و هر از چند دیقه ای ماشینی رد میشد و مغازه ها و فروشگاه ها هم بسته بودن .
اروم کنارش راه میرفتم و تو سکوت به مغازه های بسته نگاه میکردیم ، که کای اول صحبت کرد : سهون…
برگشتم طرفش : هوم؟
کای بدون اینکه نگام کنه گفت : زنت برگشته؟
لبخند کوچیکی زدم : اره …
کای چیزی نگفت و دوباره بعد چند دیقه گفت : سارانگ هم ؟
_اوهوم…
و دوباره ساکت شد و یهو گفت : میگم… زنت پیشت میخوابه؟

نتوسنتم خودمو کنترل کنم و اروم خندیدم ، کای بالاخره برگشت طرفم و با اخم گفت : چرا میخندی؟
سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم : ببخشید…
کای با همون اخم دوباره گفت : گفتم به چی میخندیدی؟
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و محکم فشار دادم جوری که لباش غنچه شد و گفتم : اخه یه لحظه خیلی کیوت شدی…
کای خیره بهم تو همون حالت مونده بود . خنده م گرفت دوباره و سرمو بردم جلو و اروم پیشونیشو بوسیدم و بعد دستامو برداشتم و رفتم جلو.
کای همونجور بی حرکت نگام میکرد . چرخیدم سمتش : نمیای؟
کای بدون حرف با قدم های سریع دنبالم اومد و دوباره کنارم وایستاد . یه جوری سعی داشتم دستشو بگیرم ، اما هر دفعه یا دستشو میبرد تو جیبش یا سرشو میخاروند و یا هرکار دیگه… اما به نظر نمیومد عمدی باشه .
کلافه دوباره دستمو بردم که دستشو بگیرم که باز دستشو برد سمت شلوارش . با حرص چرخیدم سمتش و یهو محکم با دوتا دستم دستشو گرفتم و انگشتای دست چپش رو تو دست راستم قفل کردم و بهش اخمی کردم و دوباره رومو گرفتم و همونجورکه دنبال خودم میکشوندمش راه افتادیم.
قیافه ی متعجبش خیلی خنده دار بود. چند لحظه بعد حس کردم که اونم انگشتامو بین انگشتاش گرفته. حس عجیبی داشتم . به خاطر این همه حس خاصی که یهو تو وجودم اومده بود دلم میخواست داد بزنم ، اما قطعا اگر این کارو میکردم ، کای بی برو برگشت فرار میکرد ! نفس عمیقی کشیدم ، همونجور تو سکوت راه میرفتیمو بدون اینکه دستشو از خودم جدا کنم ، محکم تر از قبل گرفتمش.
سمت خیابون بزرگ رفتیم تا ازش رد بشیم . چراغ قرمز بود و دست کایو کشیدم ، اما سریع گفت : چراغ … قرمزه…
نگاهی به ساعتم کردم : ساعت تقریبا دو شب هست . به نظرت ماشینی ازینجا رد میشه؟
کای نگاهی به دو طرف اون خیابون بزرگ انداخت که خلوتِ خلوت بود و بدون حرف دیگه ای دستمو محکم تر گرفت و راه افتادیم .
وسط خیابون بودیم که کای یهو دادی زد و حس کردم دستشو داره میکشه . سریع چرخیدم سمتش . خم شده بود رو زانوش و مچ پاش رو گرفته بود .
سریع دستشو ول کردم نشستم جلوش : چی شد؟ چییی شد؟
کای یکم مچ پاش رو مالوند : نمیدونم … یهو پام پیچ خورد ..اههـ..
دستمو بردم سمت مچ پاش و اروم از رو شلوار لمسش کردم : درد میکنه ؟ و فشار کوچیکی بهش اوردم .
کای یکم چشماشو فشار داد و گفت : نه یه لحظه پیچید انگار… خوبم ،خوبم…
خیره بهش نگاه کردم : مطمعنی؟
کای دستشو گذاشت رو شونه م و بلند شد وایستاد و با لبخند گفت : خوبم استاد.
با دیدن لبخندش دوباره همون حس های عجیب و خاص بهم دست داد . یه قدم رفتم جلو ، دقیق وسط خیابون بودیم و حالا چراغ سبز شده بود . کای با تعجب نگام میکرد . دستمو بردم سمت صورتش و چونه ش رو گرفتم و بوسه ی ارومی رو گونه ش زدم . کای سریع خودش رو عقب کشید و با اخم نگام کرد .
با چشمای درشت بهش خیره شدم : چیه؟
کای : میشه اینقد پیشونی و گونه م رو نبوسی؟
حالت چهره م تغییر کرد و پوکر نگاش کردم . کای سرشو انداخت پایین . دستمو بردم زیر چونه ش و سرشوبلندکردم و بهش نگاه کردم : چرا؟
کای هیچی نگفت وسعی کرد نگاهشو بگیره .
صورتم رو بردم جلو و اروم لبامو گذاشتم رو لباش و بوسیدمش . میتونستم لرزشش رو حس کنم . خودمو همینجور شده بودم . ادرنالین خودم واقعا بالا زده بود. سریع ازش جدا شدم و به چشماش نگاه کردم. سعی داشت نگاشو بگیره ، گفتم : خوب شد حالا؟
کای محکم گوشه ی لباسشو گرفته بود و چیزی نمیگفت . وسط خیابون وایستاده بودیم ، نگاهی به چراغ اونور خیابون انداختم ، دوباره قرمز شده بود ، اما هیچ ماشینی اونجا نبود.
بازم سرمو بردم جلوش و اینبار با لب های باز بوسیدمش . دستشو رو کمرم حس کردم . محکم لباسمو گرفته بود . خودمو ازش جدا نکردم و سرمو یکم چرخوندم و دستمو بردم پشت گردنش و یکم به خودم فشارش دادم و دوباره لب هامو رو لباش حرکت دادم .
لب هاش به قدری داغ بود که حس کردم دارم میسوزم . اروم زبونمو کشیدم رو لبشو سرم رو اوردم عقب … یا واقعا لب هاش اونقد داغ بود و یا من توهم زده بودم…
کای هیچکاری نکرده بود و همین که ازش جداشدم سرشو تا بیشترین حد ممکن انداخت پایین . با لبخندی ، دست بردم سمت کمرش و محکم کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم . نفس عمیقی کشیدم و دستامو پشتش گذاشتم .
کای هم بدون حرف فقط سرشو رو شونه م گذاشته بود و نفس هاش به گردنم میخورد . بازم نفس عمیقی کشیدم و بازوهامو دورش محکم تر کردم.
اصلن نفهمیدم چند دیقه س که بغلش کردم و همونجوری وسط خیابون وایستادیم ، اما فهمیدم که چراغ سه بار قرمز و سبز شد . اما قصد نداشتم ولش کنم.
سرمو بیشتر رو شونه ش جابه جا کردم و تقریبا تو گردنش بردم و چشمامو بسته بودم.
تو حال خودم بودم که یهو با صدای بوق ماشینی سریع از هم جداشدیم . کای به شدت هولم داد عقب. و خودشم به سمت مقابل من دوید عقب و ماشین بزرگ به سرعت از بینمون رد شد !
با پشت خورده بودم زمین . بدنم درد گرفته بود . کااای .. کااای کجا بود ؟ … با وحشت از جام بلند شدم و دادی زدم ، کمرم شدید درد گرفته بود. اما بلند شدم به سختی ، کای اونور خیابون بود ، خدای من چه اتفاقی افتاده بود… وحشت زده سعی کردم بدوم طرفش : کااای… کاا..اای… اههـ… محکم کمرم رو گرفتم و دوباره داد زدم :کااای…

اما جوابم رو نمیداد ، ضربان قلبم به قدری شدید شده بود که تو سرمم حسشون میکردم ، سریع دویدم طرفش : کایــــــــــــــی…


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





129
نظر بگذارید

avatar
119 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
108 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااااییییی نههههههه……چیییییی شدددددددد……………؟ :whistle: :6543a6e2:

ghazal
مهمان
ghazal

:whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :whistle: :tesmiley: :zardak2 (18):

nahal
مهمان
nahal

یاخدا چیشد

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

tashbihe do darmorede miniona kheili ba maze bud…buse sekai vasate khiabunm kheili movefavet vali khubo delneshin bud…mirm ghesmate bad bbinm kai che balayi saresh umad…mc awli bud

maryeol
مهمان
maryeol

کای چی شد :begging: :begging: