32 👁 بازدید

MR.Master part 30

MR.Master part 30

سلام ، پارت 30ام ^^

ولنتاینشون مبارک.

بفرمایید…

پوسترهم ، منو به فنا داد.

اینم بگم که برای اینکه پارت بعد رو بذارم ،نظر ها باید به حد نساب من برسه ^^

کلاسامو اون روز تموم کردم و رسیدم خونه ؛ چانیول 2 روزه پیداش نیست و حتی گوشیشو هم جواب نمیده ! ینی چه بلایی سر اون احمق اومده؟

کوله م رو انداختم تو اتاق و بدو بدو رفتم بیرون : مامان من میرم پیش چان..

_ مراقب باش !

سریع گفتم : باااشه ؛ و دویدم بیرون سمت خونه ی چان .وارد ساختمونش شدم و سریع چندبار زنگ درشو زدم ؛ اما باز نکرد . خودم بلافاصله رمزشو زدم و در باز شد و رفتم تو : چااااااااان؟ کجاایی؟ کجا افتادی مردی اخه؟ اهـ… چانیووول؟

هرچه قدر صداش میکردم ، جوابم رو نمیداد ، تو همه ی اتاقاش رو نگاه کردم ، این پسر کدوم گوریه ؟!

کلافه نشستم رو مبل و دوباره بهش زنگ زدم ، زنگ میخورد اما بر نمیداشت . چند دیقه ی بعد گوشیه خودم زنگ خورد و سریع جواب دادم : الوو چان؟

_ منم عزیزم.

پوفی کردم : چیزی شده کیونگ؟

کیونگسو : منظورت چیه ؟ چیزی مهم تر از دل تنگی؟

نفسمو دادم بیرون : الان وقت ندارم کیونگ…

کیونگسو : قضیه چیه ؟

_ چان غیبش زده ! تو از بکهیون خبر نداری؟

کیونگ با یکم سکوت گفت : آآ…باهم رفتن خارج شهر ، ویلای بک …

با تعجب گفتم : ویلاااای بک؟ اوهـه..

کیونگسو خندید : منم ویلا دارمااا..

_ اووهه ایول بابا!

کیونگسو : حالا که خیالت راحت شد ، بیا میخوام ببینمت .

_: اما الان..

کیونگ : بهووووونه نیار ، همین الان میخوام ببینمت.

اروم گفتم : باشه…

کیونگسو : کجایی؟

_ خونه ی چان.

کیونگسو : اونجا؟ آآآ ..الان میام دنبالت . حاظری؟

سریع گفتم : نه نه ، باشه من برم خونه ، یه دوش بگیرم لباسامم عوض کنم بعد.

کیونگ : اما همینجوری خوبی…

_ نههه ! من از دانشگاه اومدم ، بو میدم ، نمیخوام اینجوری!

کیونگسو : هوووفف… خیله خب. تا یه ساعت دیگه میبینمت.

سریع گوشیو قطع کردم و خودم رو لو کردم رو مبل . هوووف اینو کجای دلم بذارم ؟ موهامو بهم ریختم و از جام بلند شدم و سمت حموم خونه ی چان رفتم ، باید سریع خودمو مرتب کنم ، لعنت ؛آخه الان وقته قراره دو کیونگسو؟؟؟!


_ کیونگسو؟

بی توجه به من مشت دیگه ای پاپ کرن تو دهنش چپوند : هان؟

_ چرا با کای قرار گذاشتی؟

کیونگسو : به تو چه؟ و برگشت تو چشمام خیره شد.

با حرص نگاش کردم : تو حق نداری همچین کاری بکنی باهااااش…

کیونگسو بلند داد زد : لابد میخوای اونکاری که با بکهیون کردی رو با منم بکنی و لو بدی اره؟ آخه چی بهت میرسه ؟ نکنه رییس ، بهت گفته این کارو بکنی ها؟

بلند شدم و جلوش وایستادم : تو احمقی؟ فکر میکنی من به خاطر اون رییسای عوضی همچین کاری میکنم؟من دلم براشون میسوزه … بیا این بازیو تموم کن کیونگ.

کیونگسو بلند شد و جلوم وایستاد : اوممم… موافقم …

دستشو دور کمرم محکم کرد و چسبوندتم به خودش : اون بازی رو تموم میکنم و… یکی دیگه رو شروع میکنم…

سعی داشتم هلش بدم عقب اما زورم نمیرسید …

کیونگسو صورتشو نزدیکم کرد : اینقد خوشم میاد وقتایی که عصبانی میشی…
سعی داشتم هولش بدم اما نمیتونستم با حرص گفتم : گمشووو عقب کیونـ…
و با حس لب هاش رو لبام صدام قطع شد. سرمو کشیدم عقب اما ول کن نبود و دوباره خودشو بهم چسبوند و شروع به بوسیدنم کرد . محکم زدم رو سینه ش تا ازش جدا شدم : وووولممم کن… اههـ..
کیونگسو تلو تلو خوران ازم جدا شد و خندید : اینقد خودتو قاطیه کارا دیگران نکن عزیزم.
_حالم ازت بهم میخوره… و محکم لبمو پاک کردم و داد زدم : نفررررت انگیزی کیونگسو…
دی او فقط خندید و شونه بالا انداخت و سمت اتاقش برگشت . از عصبانیت نمیتونستم درست نفس بکشم . حالم ازش بهم میخورد . اون یه عوضیه اشغاله که هر غلطی دلش میخواد انجام میده … چرا هیچکس نباید جلوشوبگیرهههه؟ اههـ و کلافه سرمو کوبوندم به مبل و چشمامو بستم.
چند دیقه بعد با حس لب هایی رو لبام چشمامو باز کردم و سریع رفتم عقب . کیونگسو با لبخند بهم خیره شده بود : شب میبینمت عریزم…
داد زذم : گمشووو…
کیونگسو دوباره خندید و به زور بوسیدتم و رفت بیرون. باورم نمیشد اینقد حال بهم زن و عوضیه .. واقعا غیر قابل تحححمله … لعنت بهت کیونگ اهههـ…


خیره بهش نگاه میکردم ، من احمق چه قد خر بودم … چه قد حماقت کردم … باورم نمیشه … اونی که الان جلوی خودم نشسته داره با دخترا حرف میزنه و میخنده ، کسیه که اینقد دوسش دارم و اینقد راحت دارم اجازه میدم بره! چرا هیچی نگفتم؟ هیچ مخالفتی نکردم؟ … حتی دیدن خنده هاش با یکی دیگه هم عصبیم میکنه…
با حرص از جام بلند شدم و رفتم سمتش ، دست شو کشیدم و از وسط اون دخترا کشوندمش بیرون. بکهیون با تعجب نگام میکرد : چیه؟
تو صورتش خم شدم : قرار شد وانمود کنم با همیم…
بک : خب؟
_اما من وانمودی نمیبینم.
بکهیون : قرار شد این کارو جلوی دیگران انجام بدیم.
با دستم به اون دخترا اشاره کردم و گفتم : اونا دیگران نیستن؟
بکهیون سر تکون داد : دیگرانی که میشناسیم…
با حرص گفتم : برای من مهم نیس . همیشه و هر لحظه ، وقتی جلوی بقیه هستیم و تنها نیستیم ، باید وانمود کنی مال منی .. فهمیدی؟
بکهیون پوزخند زد : مال تو؟ مگه من وسیله م که مال تو باشم؟
دستشو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش سمت صندلی ها و محبورش کردم بشینه و خودمم نشستم کنارش ، بکهیون کلافه گفت : داری خسته م میکنی..
_دهنتو ببند.
داد زد : یاااا…
برگشتم سمتش و با لبخندی گفتم : ببخشید عزیزم ، اما من میخوام 24/7 کنار خودم باشی ^^(ینی 24 ساعت هر روز هفته)
بکهیون چشماشو چرخوند و با پوزخند گفت : اینجوری که میکنی ، بیشتر ازت بدم میا… و حرفشو با بوسه ی محکمی قطع کردم و سریع جدا شدم : پشه… ویییززز و یییزز دم گوشم اینقد غرغر نکن عزیزم.
بکهیون با چشما درشت بهم خیره شده بود . خنده م گرفته بود ، حقته ، اگر قراره تو اونجوری عذابم بدی ، منم این کارو میکنم.
چند دیقه ای تو سکوت گذشت ، تا اینکه دوباره سر و کله ی اون دخترا پیدا شد . قبل اینکه بکهیون حتی تکون بخوره . سریع صندلیمو چرخوندم طرفش و زانوهاشو بین پاهام قفل کردم و دستامو انداختم دور کمرش و سرمو فروبردم تو گردنش و بوسیدمش .
بکهیون اول حرکتی نکرد اما بعدش سعی داشت خودشو تکون بده ، دم گوشش زمزمه کردم : میدونی که زورم ازت بیشتره…
بکهیون محمم تر تکون خورد و از بین دندوناش گفت : ولم کننن چانیول… اهـ…
دوباره گفتم : من هر وانمود کردنی رو ، میتونم تبدیل به واقعیت کنم… پس اینقد وول نخور…
بکهیون به طرز عجیبی یهو بی حرکت موند . با تعحب ازش جدا شدم و نگاش کردم . چشماشو داشت محکم بهم فشار میداد و لباش از عصبانیت باریک شده بود . خندیدم و لباشو بوسیدم : افرین.. و دوباره بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندمش.
حقته بیون بکهیون ، وقتی اونجوری با من بازی کردی… حالا این کارو باهات میکنم… حقته ، توهم باید عذاب بکشی…


از حموم اومدم بیرون و حوله ی کوچیکی رو دورم محکم کردم ، جلوی ایینه قدیه چانیول وایستادم و به بدنم خیره شدم : یووی اوه سهون کجایی ببینی من چه قد سکشیم… و به حالت خاصی ژست گرفتم . سریع گوشیمو برداشتم و جلو ایینه وایستادم . موهای خیسمو رو پیشونیم مرتب کردم و چندبار سرمو محکم تکون دادم تا جذاب تر بشم . چند قطره اب چکیده بود رو بدنم . نگاهی به خودم کردم و با لبخند بزرگی دوربین گوشیمو باز کردم از زاویه های مختلف و ژست های متفاوت از خودم عکس گرفتم . تک تک عکس هارو نگاه کردم ، یه خشگلشو جدا کردم و ادیتش کردم . به بدن برهنه م تو عکس خیره شدم و لبمو گاز گرفتم. وارد صفحه ی پیام های اوه سهون شدم و عکس رو انتخاب کردم . استرس عجیبی داشتم ، اب دهنم رو قورت دادم و حوله رو از دورم باز کردم ، گرمم شده بود و بی معطلی دکمه ی ارسال عکس رو زدم و سریع نوشتم : ووااااااییی استااددددد… ببخشید ترخدااا … دستم خورد ، اشتباااه شد. و با خنده گوشیو خاموش کردم و ولو شدم رو تخت . ینی الان با خودش چی فکر میکنه؟ نکنه بفهمه عمدی بوده؟ دوباره عکسو باز کردم و نگاش کردم ، خوبه ، بد نیوفتادم! اما … هووف … حوله رو انداختم رو موهام و چندبار تکون دادم تا اب موهامو بگیره ، با صدای مسیج گوشیم ، لبخند گنده ای زدم و سریع بازش کردم .
اوه سهون ” میخواستی این عکسو به کی بدی؟”
دلم ریخت ، راست میگفت . الان دروغم در میومد ، اهههـ اخه این چه کاری بود کردم ، اصن چرا من باید بخوام همچین عکسیو به کسی .. هوووففف… تو فکرم داشتم نمبال جواب میگشتم که گوشیم زنگ خورد . از شدت استرس نزدیک بود از دستم بیوفته . سریع گرفتمش و به بدبختی وصل کردم : الـ… الو؟
اوه سهون با لحن خشکِ غیر قابل باوری گفت : اون عکسو میخواستی به کی بدی؟
اولین اسمی که از دهنم درومد ، احمقانه ترین بود : کیونگسو… و تا اینو گفتم ، محکم زدم رو دهنم .گند زدی کااای گنند…
اوه سهون با همون لحن ادامه داد : باشه ، قطع میکنم…
تا اومد قطع کنه به خودم اومدم داد زدم : نهههه… نههه، به خدا قصد بدی نداشم ، باور نمیکرد رفتم حموم ، اینو بهش فرستادم که ولم کنه … به خدا…
اوه سهون بی تفاوت گفت : باشه… و قطع کرد. مات به صفحه ی گوشیم خیره شدم. اهههـ لعنت بهم … این چه غلطی بود… کلافه دست کردم تو موهام و کشیدمشون و داد بلندی زدم ، بلافاصله دوباره گوشیو برداشتم و زنگ زدم اوه سهون ، بعد چند تا بوق طولاتی برداشت و چیزی نگفت. اروم گفتم : استاد؟
_هوم؟
نه نههه.. دلم اصلن اینو نمیخواست . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهوناا..
-میشنوم…
هوووفف، سریع ، به سرعت باد ، جوری که خودمم نفهمیدم چیشد گقتم : اهههـ دروغ گفتم دروووغ ، از اولک میخواستم عکسو برا خودت بفرستم ، دلم میخواست به یه بهونه ای بهت پیام بدم خوب شد ؟ میخواستم پایینشم بنویسم “ببین چه سکشی شدم” اما بعد پشیمون شدم . اصن من موقع گرفتن این عکس به کیونگسو فکرم نمیکردم . اوووف از قدیم میگن حقیقت رو بگو خودتو راحت کن… صرفا همینو خواستم بگم ، بای .
و سریع گوشیو قطع کردم و چسبوندم به سینه م ، همون یه ذره ابروی باقی مونده مم رفت . میتونستم اخرش صدای خنده هاشو بشنوم ، پسره ی عوضی …
با خودم غرغر میکردم که دوباره گوشی زنگ خورد و جواب دادم و اروم گفتم : بله…
اوه سهون : تو قصد تحریک کردن منو داشتی کای؟

کلافه گفتم : حالا بیا و حالی کن . به خدا همینجوری این عکسووووو فرستادم ، غلط کردم … غلط…
اوه سهون : کای…
_بله .
اوه سهون : خیلی خشگل شدی .
ناخوداگاه دست و پاهام شل شد و لو شدم رو تخت . همونجور که با گوشه ی رو تختی ور میرفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم : واقعا؟
اوه سهون : اوهوم…
از ذوق چند بار لگد انداختم تو هوا و دستمو گذاشتم رو دهنم . اوه سهون دوباره گفت : چرا الان دوش گرفتی؟
اب دهنم رو قورت دادم ، دلم نمیخواست بهش دروغ بگم و گفتم : نمیخوام دروغ بگم، کیونگسو بهم زنگ زد ، گفت باهاش برم بیرون . هرچه قدر سعی کردم بپیچونمش ، راضی نشد ، منم مجبور شدم قبول کنم ، وگرنه اگر اینقد زود سرد بشم باهاش … شک میکنه ، من نمیخوام اون رو هم نارحت کنم.
اوه سهون چیزی نگفت . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهونا…
_هوم؟
+ نارحت نشو…
اوه سهون اروم گفت : اما شدم …
بی اراده لبخند زدم : زود بر میگردم ، خیلی باهاش نمیمونم ، قول میدم زود تمومش کنم .
اوه سهون : اوهوم باشه…
_سهون ؟
+ هوم؟
دوباره گفتم : من فقط به یه امید اسمت رو صدا میزنم .
اوه سهون اروم خندید و دوباره گفتم : سهونا؟
_جونم؟
و از ذوق محکم زبونمو گاز گرفتم: اییی..
اوه سهون سریع گفت : چییشددد؟ الوو؟ الوو کایی؟ چکار کردی؟؟؟
با ناله گفتم : زبونم رو گاز گرفتم.
اوه سهون : بوسش میکنم خوب میشه.

از شدت خجالت نمیدونستم سرمو کجا بکوبم ، سریع گفتم : قطع میکنم استاد…
_مراقب خودت باش عزیزم.
فقط گفتم : اوهوم. و قطع کردم . دستام از هیجان خیس عرق شده بود “عزییزم” ؟ “بوس” … اویی لعنتی … چه هیجان انگیز … محکم لبامو گاز گرفتم … واقعااا دارم از ذوق میمیرم …
نگاهی به ساعت گوشی م کردم و سریع بلند شدم ، الاناس که پیداش بشه و من هنوز حاظر نیستم . تند تند از لباس های چان یکی رو انتخاب کردم و پوشیدم و جلوی ایینه خودم رو مرتب کردم و نگاهی به ادکلن هاش انداختم ، تک تکشونو بو کردم ، اههه چانیولِ احمق گند بزنن سلیقه ت رو ، یه ادکلن خوشبو نداری؟ یه ادکلن .. مثه بوی ادکلن … اوه سهون… و دوباره لبخند زدم . حتی بهش فکرم میکنم ، لبخند رو لبم میاد… سریع یه ادکلن رو خودم خالی کردم ، یادم باشه فردا برم یه ادکلن مثه مال اوه سهون بخرم .
موهامو که خشک و حالت دار شده بود رو هم مرتب کردم و دستی به لباسام کشیدم و با لبخندی به خودم خیره شدم . کاش با اوه سهون قرار داشتم…
با صدای زنگ گوشیم نگاهمو از خودم گرفتم و سریع جوابش دادم.
کیونگسو : من پایین منتظرتم عزیزم.
زود گفتم : باشه… و قطع کردم . عزیزم گفتن کیونگسو ، اصلن حس اون عزیزمی که اوه سهون میگفت رو نداشت… اصصصصلن…


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





150
نظر بگذارید

avatar
140 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
123 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

جووووووونم سکاااایییی…. :00330000:

ghazal
مهمان
ghazal

من جای کای استرس گرفتم :whistle: :whistle: :whistle: :whistle:

nahal
مهمان
nahal

وای سکای معرکه بود دلم ضعف رف دمت گرم

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Vay teknike kai kheili khande dar bud vaghtiam ke sehun gof bara ki mikhasti bfrsti dg khande dar tar…sehun cheghadam hers mikhore vaaay awli budmc

maryeol
مهمان
maryeol

چانی ک بک رو اذیت می کنه :wacko: ولی حقش :yes: :yes:
خخخ کای دیوونه عاشقشم یعنی با گند زدناش 😥 😥 سوهان چه خفنن خخخ لو می خواد کیونگ دو خفه کنه :jhsdhugP: :jhsdhugP:
:unsure: :unsure: