59 👁 بازدید

MR.Master part 30

MR.Master part 30

سلام ، پارت 30ام ^^

ولنتاینشون مبارک.

بفرمایید…

پوسترهم ، منو به فنا داد.

اینم بگم که برای اینکه پارت بعد رو بذارم ،نظر ها باید به حد نساب من برسه ^^

کلاسامو اون روز تموم کردم و رسیدم خونه ؛ چانیول 2 روزه پیداش نیست و حتی گوشیشو هم جواب نمیده ! ینی چه بلایی سر اون احمق اومده؟

کوله م رو انداختم تو اتاق و بدو بدو رفتم بیرون : مامان من میرم پیش چان..

_ مراقب باش !

سریع گفتم : باااشه ؛ و دویدم بیرون سمت خونه ی چان .وارد ساختمونش شدم و سریع چندبار زنگ درشو زدم ؛ اما باز نکرد . خودم بلافاصله رمزشو زدم و در باز شد و رفتم تو : چااااااااان؟ کجاایی؟ کجا افتادی مردی اخه؟ اهـ… چانیووول؟

هرچه قدر صداش میکردم ، جوابم رو نمیداد ، تو همه ی اتاقاش رو نگاه کردم ، این پسر کدوم گوریه ؟!

کلافه نشستم رو مبل و دوباره بهش زنگ زدم ، زنگ میخورد اما بر نمیداشت . چند دیقه ی بعد گوشیه خودم زنگ خورد و سریع جواب دادم : الوو چان؟

_ منم عزیزم.

پوفی کردم : چیزی شده کیونگ؟

کیونگسو : منظورت چیه ؟ چیزی مهم تر از دل تنگی؟

نفسمو دادم بیرون : الان وقت ندارم کیونگ…

کیونگسو : قضیه چیه ؟

_ چان غیبش زده ! تو از بکهیون خبر نداری؟

کیونگ با یکم سکوت گفت : آآ…باهم رفتن خارج شهر ، ویلای بک …

با تعجب گفتم : ویلاااای بک؟ اوهـه..

کیونگسو خندید : منم ویلا دارمااا..

_ اووهه ایول بابا!

کیونگسو : حالا که خیالت راحت شد ، بیا میخوام ببینمت .

_: اما الان..

کیونگ : بهووووونه نیار ، همین الان میخوام ببینمت.

اروم گفتم : باشه…

کیونگسو : کجایی؟

_ خونه ی چان.

کیونگسو : اونجا؟ آآآ ..الان میام دنبالت . حاظری؟

سریع گفتم : نه نه ، باشه من برم خونه ، یه دوش بگیرم لباسامم عوض کنم بعد.

کیونگ : اما همینجوری خوبی…

_ نههه ! من از دانشگاه اومدم ، بو میدم ، نمیخوام اینجوری!

کیونگسو : هوووفف… خیله خب. تا یه ساعت دیگه میبینمت.

سریع گوشیو قطع کردم و خودم رو لو کردم رو مبل . هوووف اینو کجای دلم بذارم ؟ موهامو بهم ریختم و از جام بلند شدم و سمت حموم خونه ی چان رفتم ، باید سریع خودمو مرتب کنم ، لعنت ؛آخه الان وقته قراره دو کیونگسو؟؟؟!


_ کیونگسو؟

بی توجه به من مشت دیگه ای پاپ کرن تو دهنش چپوند : هان؟

_ چرا با کای قرار گذاشتی؟

کیونگسو : به تو چه؟ و برگشت تو چشمام خیره شد.

با حرص نگاش کردم : تو حق نداری همچین کاری بکنی باهااااش…

کیونگسو بلند داد زد : لابد میخوای اونکاری که با بکهیون کردی رو با منم بکنی و لو بدی اره؟ آخه چی بهت میرسه ؟ نکنه رییس ، بهت گفته این کارو بکنی ها؟

بلند شدم و جلوش وایستادم : تو احمقی؟ فکر میکنی من به خاطر اون رییسای عوضی همچین کاری میکنم؟من دلم براشون میسوزه … بیا این بازیو تموم کن کیونگ.

کیونگسو بلند شد و جلوم وایستاد : اوممم… موافقم …

دستشو دور کمرم محکم کرد و چسبوندتم به خودش : اون بازی رو تموم میکنم و… یکی دیگه رو شروع میکنم…

سعی داشتم هلش بدم عقب اما زورم نمیرسید …

کیونگسو صورتشو نزدیکم کرد : اینقد خوشم میاد وقتایی که عصبانی میشی…
سعی داشتم هولش بدم اما نمیتونستم با حرص گفتم : گمشووو عقب کیونـ…
و با حس لب هاش رو لبام صدام قطع شد. سرمو کشیدم عقب اما ول کن نبود و دوباره خودشو بهم چسبوند و شروع به بوسیدنم کرد . محکم زدم رو سینه ش تا ازش جدا شدم : وووولممم کن… اههـ..
کیونگسو تلو تلو خوران ازم جدا شد و خندید : اینقد خودتو قاطیه کارا دیگران نکن عزیزم.
_حالم ازت بهم میخوره… و محکم لبمو پاک کردم و داد زدم : نفررررت انگیزی کیونگسو…
دی او فقط خندید و شونه بالا انداخت و سمت اتاقش برگشت . از عصبانیت نمیتونستم درست نفس بکشم . حالم ازش بهم میخورد . اون یه عوضیه اشغاله که هر غلطی دلش میخواد انجام میده … چرا هیچکس نباید جلوشوبگیرهههه؟ اههـ و کلافه سرمو کوبوندم به مبل و چشمامو بستم.
چند دیقه بعد با حس لب هایی رو لبام چشمامو باز کردم و سریع رفتم عقب . کیونگسو با لبخند بهم خیره شده بود : شب میبینمت عریزم…
داد زذم : گمشووو…
کیونگسو دوباره خندید و به زور بوسیدتم و رفت بیرون. باورم نمیشد اینقد حال بهم زن و عوضیه .. واقعا غیر قابل تحححمله … لعنت بهت کیونگ اهههـ…


خیره بهش نگاه میکردم ، من احمق چه قد خر بودم … چه قد حماقت کردم … باورم نمیشه … اونی که الان جلوی خودم نشسته داره با دخترا حرف میزنه و میخنده ، کسیه که اینقد دوسش دارم و اینقد راحت دارم اجازه میدم بره! چرا هیچی نگفتم؟ هیچ مخالفتی نکردم؟ … حتی دیدن خنده هاش با یکی دیگه هم عصبیم میکنه…
با حرص از جام بلند شدم و رفتم سمتش ، دست شو کشیدم و از وسط اون دخترا کشوندمش بیرون. بکهیون با تعجب نگام میکرد : چیه؟
تو صورتش خم شدم : قرار شد وانمود کنم با همیم…
بک : خب؟
_اما من وانمودی نمیبینم.
بکهیون : قرار شد این کارو جلوی دیگران انجام بدیم.
با دستم به اون دخترا اشاره کردم و گفتم : اونا دیگران نیستن؟
بکهیون سر تکون داد : دیگرانی که میشناسیم…
با حرص گفتم : برای من مهم نیس . همیشه و هر لحظه ، وقتی جلوی بقیه هستیم و تنها نیستیم ، باید وانمود کنی مال منی .. فهمیدی؟
بکهیون پوزخند زد : مال تو؟ مگه من وسیله م که مال تو باشم؟
دستشو کشیدم و دنبال خودم کشوندمش سمت صندلی ها و محبورش کردم بشینه و خودمم نشستم کنارش ، بکهیون کلافه گفت : داری خسته م میکنی..
_دهنتو ببند.
داد زد : یاااا…
برگشتم سمتش و با لبخندی گفتم : ببخشید عزیزم ، اما من میخوام 24/7 کنار خودم باشی ^^(ینی 24 ساعت هر روز هفته)
بکهیون چشماشو چرخوند و با پوزخند گفت : اینجوری که میکنی ، بیشتر ازت بدم میا… و حرفشو با بوسه ی محکمی قطع کردم و سریع جدا شدم : پشه… ویییززز و یییزز دم گوشم اینقد غرغر نکن عزیزم.
بکهیون با چشما درشت بهم خیره شده بود . خنده م گرفته بود ، حقته ، اگر قراره تو اونجوری عذابم بدی ، منم این کارو میکنم.
چند دیقه ای تو سکوت گذشت ، تا اینکه دوباره سر و کله ی اون دخترا پیدا شد . قبل اینکه بکهیون حتی تکون بخوره . سریع صندلیمو چرخوندم طرفش و زانوهاشو بین پاهام قفل کردم و دستامو انداختم دور کمرش و سرمو فروبردم تو گردنش و بوسیدمش .
بکهیون اول حرکتی نکرد اما بعدش سعی داشت خودشو تکون بده ، دم گوشش زمزمه کردم : میدونی که زورم ازت بیشتره…
بکهیون محمم تر تکون خورد و از بین دندوناش گفت : ولم کننن چانیول… اهـ…
دوباره گفتم : من هر وانمود کردنی رو ، میتونم تبدیل به واقعیت کنم… پس اینقد وول نخور…
بکهیون به طرز عجیبی یهو بی حرکت موند . با تعحب ازش جدا شدم و نگاش کردم . چشماشو داشت محکم بهم فشار میداد و لباش از عصبانیت باریک شده بود . خندیدم و لباشو بوسیدم : افرین.. و دوباره بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندمش.
حقته بیون بکهیون ، وقتی اونجوری با من بازی کردی… حالا این کارو باهات میکنم… حقته ، توهم باید عذاب بکشی…


از حموم اومدم بیرون و حوله ی کوچیکی رو دورم محکم کردم ، جلوی ایینه قدیه چانیول وایستادم و به بدنم خیره شدم : یووی اوه سهون کجایی ببینی من چه قد سکشیم… و به حالت خاصی ژست گرفتم . سریع گوشیمو برداشتم و جلو ایینه وایستادم . موهای خیسمو رو پیشونیم مرتب کردم و چندبار سرمو محکم تکون دادم تا جذاب تر بشم . چند قطره اب چکیده بود رو بدنم . نگاهی به خودم کردم و با لبخند بزرگی دوربین گوشیمو باز کردم از زاویه های مختلف و ژست های متفاوت از خودم عکس گرفتم . تک تک عکس هارو نگاه کردم ، یه خشگلشو جدا کردم و ادیتش کردم . به بدن برهنه م تو عکس خیره شدم و لبمو گاز گرفتم. وارد صفحه ی پیام های اوه سهون شدم و عکس رو انتخاب کردم . استرس عجیبی داشتم ، اب دهنم رو قورت دادم و حوله رو از دورم باز کردم ، گرمم شده بود و بی معطلی دکمه ی ارسال عکس رو زدم و سریع نوشتم : ووااااااییی استااددددد… ببخشید ترخدااا … دستم خورد ، اشتباااه شد. و با خنده گوشیو خاموش کردم و ولو شدم رو تخت . ینی الان با خودش چی فکر میکنه؟ نکنه بفهمه عمدی بوده؟ دوباره عکسو باز کردم و نگاش کردم ، خوبه ، بد نیوفتادم! اما … هووف … حوله رو انداختم رو موهام و چندبار تکون دادم تا اب موهامو بگیره ، با صدای مسیج گوشیم ، لبخند گنده ای زدم و سریع بازش کردم .
اوه سهون ” میخواستی این عکسو به کی بدی؟”
دلم ریخت ، راست میگفت . الان دروغم در میومد ، اهههـ اخه این چه کاری بود کردم ، اصن چرا من باید بخوام همچین عکسیو به کسی .. هوووففف… تو فکرم داشتم نمبال جواب میگشتم که گوشیم زنگ خورد . از شدت استرس نزدیک بود از دستم بیوفته . سریع گرفتمش و به بدبختی وصل کردم : الـ… الو؟
اوه سهون با لحن خشکِ غیر قابل باوری گفت : اون عکسو میخواستی به کی بدی؟
اولین اسمی که از دهنم درومد ، احمقانه ترین بود : کیونگسو… و تا اینو گفتم ، محکم زدم رو دهنم .گند زدی کااای گنند…
اوه سهون با همون لحن ادامه داد : باشه ، قطع میکنم…
تا اومد قطع کنه به خودم اومدم داد زدم : نهههه… نههه، به خدا قصد بدی نداشم ، باور نمیکرد رفتم حموم ، اینو بهش فرستادم که ولم کنه … به خدا…
اوه سهون بی تفاوت گفت : باشه… و قطع کرد. مات به صفحه ی گوشیم خیره شدم. اهههـ لعنت بهم … این چه غلطی بود… کلافه دست کردم تو موهام و کشیدمشون و داد بلندی زدم ، بلافاصله دوباره گوشیو برداشتم و زنگ زدم اوه سهون ، بعد چند تا بوق طولاتی برداشت و چیزی نگفت. اروم گفتم : استاد؟
_هوم؟
نه نههه.. دلم اصلن اینو نمیخواست . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهوناا..
-میشنوم…
هوووفف، سریع ، به سرعت باد ، جوری که خودمم نفهمیدم چیشد گقتم : اهههـ دروغ گفتم دروووغ ، از اولک میخواستم عکسو برا خودت بفرستم ، دلم میخواست به یه بهونه ای بهت پیام بدم خوب شد ؟ میخواستم پایینشم بنویسم “ببین چه سکشی شدم” اما بعد پشیمون شدم . اصن من موقع گرفتن این عکس به کیونگسو فکرم نمیکردم . اوووف از قدیم میگن حقیقت رو بگو خودتو راحت کن… صرفا همینو خواستم بگم ، بای .
و سریع گوشیو قطع کردم و چسبوندم به سینه م ، همون یه ذره ابروی باقی مونده مم رفت . میتونستم اخرش صدای خنده هاشو بشنوم ، پسره ی عوضی …
با خودم غرغر میکردم که دوباره گوشی زنگ خورد و جواب دادم و اروم گفتم : بله…
اوه سهون : تو قصد تحریک کردن منو داشتی کای؟

کلافه گفتم : حالا بیا و حالی کن . به خدا همینجوری این عکسووووو فرستادم ، غلط کردم … غلط…
اوه سهون : کای…
_بله .
اوه سهون : خیلی خشگل شدی .
ناخوداگاه دست و پاهام شل شد و لو شدم رو تخت . همونجور که با گوشه ی رو تختی ور میرفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم : واقعا؟
اوه سهون : اوهوم…
از ذوق چند بار لگد انداختم تو هوا و دستمو گذاشتم رو دهنم . اوه سهون دوباره گفت : چرا الان دوش گرفتی؟
اب دهنم رو قورت دادم ، دلم نمیخواست بهش دروغ بگم و گفتم : نمیخوام دروغ بگم، کیونگسو بهم زنگ زد ، گفت باهاش برم بیرون . هرچه قدر سعی کردم بپیچونمش ، راضی نشد ، منم مجبور شدم قبول کنم ، وگرنه اگر اینقد زود سرد بشم باهاش … شک میکنه ، من نمیخوام اون رو هم نارحت کنم.
اوه سهون چیزی نگفت . نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهونا…
_هوم؟
+ نارحت نشو…
اوه سهون اروم گفت : اما شدم …
بی اراده لبخند زدم : زود بر میگردم ، خیلی باهاش نمیمونم ، قول میدم زود تمومش کنم .
اوه سهون : اوهوم باشه…
_سهون ؟
+ هوم؟
دوباره گفتم : من فقط به یه امید اسمت رو صدا میزنم .
اوه سهون اروم خندید و دوباره گفتم : سهونا؟
_جونم؟
و از ذوق محکم زبونمو گاز گرفتم: اییی..
اوه سهون سریع گفت : چییشددد؟ الوو؟ الوو کایی؟ چکار کردی؟؟؟
با ناله گفتم : زبونم رو گاز گرفتم.
اوه سهون : بوسش میکنم خوب میشه.

از شدت خجالت نمیدونستم سرمو کجا بکوبم ، سریع گفتم : قطع میکنم استاد…
_مراقب خودت باش عزیزم.
فقط گفتم : اوهوم. و قطع کردم . دستام از هیجان خیس عرق شده بود “عزییزم” ؟ “بوس” … اویی لعنتی … چه هیجان انگیز … محکم لبامو گاز گرفتم … واقعااا دارم از ذوق میمیرم …
نگاهی به ساعت گوشی م کردم و سریع بلند شدم ، الاناس که پیداش بشه و من هنوز حاظر نیستم . تند تند از لباس های چان یکی رو انتخاب کردم و پوشیدم و جلوی ایینه خودم رو مرتب کردم و نگاهی به ادکلن هاش انداختم ، تک تکشونو بو کردم ، اههه چانیولِ احمق گند بزنن سلیقه ت رو ، یه ادکلن خوشبو نداری؟ یه ادکلن .. مثه بوی ادکلن … اوه سهون… و دوباره لبخند زدم . حتی بهش فکرم میکنم ، لبخند رو لبم میاد… سریع یه ادکلن رو خودم خالی کردم ، یادم باشه فردا برم یه ادکلن مثه مال اوه سهون بخرم .
موهامو که خشک و حالت دار شده بود رو هم مرتب کردم و دستی به لباسام کشیدم و با لبخندی به خودم خیره شدم . کاش با اوه سهون قرار داشتم…
با صدای زنگ گوشیم نگاهمو از خودم گرفتم و سریع جوابش دادم.
کیونگسو : من پایین منتظرتم عزیزم.
زود گفتم : باشه… و قطع کردم . عزیزم گفتن کیونگسو ، اصلن حس اون عزیزمی که اوه سهون میگفت رو نداشت… اصصصصلن…


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





اشتراک
آگاهی از :
guest
150 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
e)(o...L
e)(o...L
3 سال قبل

جووووووونم سکاااایییی…. :00330000:

ghazal
ghazal
3 سال قبل

من جای کای استرس گرفتم :whistle: :whistle: :whistle: :whistle:

nahal
nahal
3 سال قبل

وای سکای معرکه بود دلم ضعف رف دمت گرم

bhr.iam
bhr.iam
3 سال قبل

Vay teknike kai kheili khande dar bud vaghtiam ke sehun gof bara ki mikhasti bfrsti dg khande dar tar…sehun cheghadam hers mikhore vaaay awli budmc

maryeol
maryeol
3 سال قبل

چانی ک بک رو اذیت می کنه :wacko: ولی حقش :yes: :yes:
خخخ کای دیوونه عاشقشم یعنی با گند زدناش 😥 😥 سوهان چه خفنن خخخ لو می خواد کیونگ دو خفه کنه :jhsdhugP: :jhsdhugP:
:unsure: :unsure: