31 👁 بازدید

MR.Master part 28

MR.Master part 28

سلام ، پارت جدید که سرش موهام ریخت

ینی من به شخصه کل داسی رو واسه این پارتا تحمل کردم

بفرمایید …

پوستر خییییلی قشنگ ، مونای عزیز

سریع از دسشویی اومدم بیرون و دویدم سمت کلاسمون ، تنها تو دلم یه چیزو از خدا میخواستم ، اینکه اون پسر ، حرفامو با گا این نشنیده باشه….نمیدونم چرا برام مهم بود ، ولی هرچی بود ، نمیخواستم شنیده باشه… ففط خدا خدا میکردم که اینجور نشده باشه و اگر اینجوری میشد دیگه تا اخر عمر از خدا چیزی نمیخواستم. قلبم وحشتناک میزد ، دره کلاسو سریع باز کردم ، همه نگاه ها رو من چرخید ، چانیول رو میزمون نشسته بود ، سریع دویدم سمتش و هدفونشو کشیدم : یااا…
چان اول بی تفاوت نگام کرد و بعد لبخندی زد : اومدی ؟
حس کردم قلبم اروم شد ، در مقابل لبخندی تحویلش دادم : اره عزیزم…چر.. چچرا منتظرم نشدی؟
چانیول با همون لبخندش بهم زل زد و یه دستمال از کیفش دراورد عرق پیشونیمو پاک کرد! ینی اینقد هیجانزده شده بودم که عرق کردم ؟ سریع دستمالو گرفتم و کشیدم رو پیشونیم و گفنم : نگفتی…
اروم گفت : مکالمه ت طول کشید ، گفتم کلاس شروع میشه دیر نکنم و حاظریه تورو هم بزنم .
نفس عمیقی کشیدم ، حس میکردم اروم شدم ، واقعا … تا چند ثانیه پبش.. اه لعنتی ، واقعا عصبی شده بودم !
سریع خودمو انداختم رو صندلی و سرمو گذاشتم رو میزم .
چانیول اروم از زیر میز دست کشید رو رون پام و دم گوشم زمزمه کرد : چیزی شده… عشقم؟
حس میکردم هر لحظه میخوام بالا بیارم … چرا اینجوری حرف میزد ؟ از شدت حرص تپش قلبم بالا میرفت … سرمو تکون دادم و با صدای خفه ای گفتم : نه چیزی … نشده.
این پسر تا کِی میخواد به روانی کردنم ادامه بده؟ تا کِی؟؟؟


رو اسم جین هوان تو گوشیم دست کشیدم و چند ثانیه بعد تماس وصل شد و صدای خواب الودش اومد : الو…؟
نگاهی به ساعت اتاقم انداختم و اخم کردم : ساعت 2 بعد از ظهره…
_که چی؟
+ تا الان خواب بودی؟
_هومم…
بی توجه گفتم : باید ببینمت…
_وقت ندارم.
بلند گفتم : امشب .
_خیل خب بابا…روانی . ساعت چند ؟
+ 9… تو بار همیشگی..

خندید : جوون چشمم…
خیلی جدی جواب دادم : فقط میخوام باهات حرف بزنم ، فقط حرف.
_اههـ سهون ، حالمو داری بهم میزنیااا… خیله خب..
و قبل اینکه چیز دیگه ای بگه قطع کردم . گوشی رو پرت کردم رو میز و سرمو تکیه دادم به صندلیمو چشمامو بستم. ناخوداگاه لبخندی به لبم اومد . یاد اوردن قیافه ی خنده دار کای وقتی نزدیک صورتش شدم ، واقعا … اه لعنتی ، حتی بهش که قکر میکنم ، قلبم تند میشه… ارومممم باش پسر… . به خودم خنده م گرفته بود ، با من چیکار کرده ؟
تا ساعت 9 تو خونه چرخیدم و سعی کردم مرتبش کنم ، اما بدتر شد . مسلما اران تا اخر هفته میومد و با دیدن خونه ، کلی جیغ میزد! از الان گوشام سوت میکشه…
نگاهی به موبایلم انداختم ، منتظر بودم کای پیامی بده یا زنگ بزنه … اما هیچ ! انگار اونم منتظر یه پیام از طرف من بود ، دلم نمیخواست اول من باشم که پیام میده ، اما نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم . صفحه ی پیام گوشیمو باز کردم و تایپ کردم ” سلام ، خوبی عزیزم؟”
یکم بهش خیره شدم ، نههه نههه.. امکان نداشت همچین چیزیو براش بفرستم ، اونم درست وقتی که 24 ساعت از شروع رابطه مون نگذشته!
پاک کردم و دوباره نوشتم “سلام چه طوری ؟”
یکم … یکم مثل پیام استادا به دانشجوهاس… خب … منم استادشم! اااا فهمیدم . سریع پیام رو پاک کردم و نوشتم”سلام ارائه کار چه طور پیش میره؟” .. اما نه!! واقعا مسخره و مضحکه که برا شروع یه صحبت عاشقانه از درس و این ات و اشغالا بپرسم … کلافه موهامو بهم ریختم و دو کلمه تایپ کردم “سلام ، دارم میرم” و قبل ابنکه چک کنم فرستادم !
اهههـ من چیکارکردم ؟ چه چی احمقانه ایه این؟؟؟ واای اوه سهون تو یه احمق کاملی…
به دقیقه نرسیده کای جواب داد و بدون هیچ حرفی فقط گفته بود “کجا؟”
خنده م گرفت : خوبی؟
کای “کجا؟”
نوشتم “ارائه کارت چه طور پیش میره ؟”
کای “کجااا؟”
خنده م گرفته بود و نوشتم “منم خوبم”
و چند ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد. از خنده نمیتونستم جواب بدم ، چندبار سرفه کردم و گلومو صاف کردم و جواب دادم : سلاام…
_کجا میخوای بری ؟
گفتم : سلام…

کای : سلام ، کجا میخوای بری؟ منم میام… تنها میری ؟ کِی میری؟ تا کِی؟ الووو؟
خندیدم : نفس بکش…
کای : کجااااا؟
_پیش جین هوان ، میای؟
یهو سکوت وحشتناکی دو طرف رو گرفت ، نه از کای صدایی میومد و نه من جرات داشتم صدایی در بیارم .
کای خیلی اروم گفت : چرا؟
_که باهاش…
کای داد زد . خیلیییی بیشوری … فکرشم نمیکردم ، تو قول دادی ، قول دادی که باهاش بهم بزنی و حالا میخوای بری پیشش و نه تنها بهم نزنی و بلکه م باهاش…
پریدم وسط حرفش : کای…
صدای ارومش میومد : ها؟
_ کای؟؟؟
کای : هان؟
_کااای؟
کای : اوووف بله؟
خندیدم : میخوام برم باهاش… بهم بزنم… نه چیزی که فک میکنی…
دوباره چند لحظه سکوت و بعد کای اروم گفت : اهـ.. خب… منم میام.
_مطمئنی؟
کای : نههه… استـ.. چیز .. سهون..
_جانم؟
کای دوباره ساکت شد و بعد با لحن اروم و حتی نازکی گفت : سهوناا… من ..
_تو چی عزیزم؟
صدای نفس هاشو میشنیدم، تقریبا نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم ، خنده م گرفت و گفتم : چرا حرف نمیزنی؟
_هیچی ، پیش اون پسره میری کات میکنی میای ، خب؟ بیشتر از ده دیقه نشه . شب بخیر.

خندیدم : چشم ، شب بخیر.
کای : ااا و مراقب خودت باش.
بی اراده لبخندی زدم ، چه قد حس خوبی میده ، همین یه جمله ی کوتاه… ضربان قلب ادم رو بالا میبره ! اروم گفتم : باشه… کای؟
_بلـ..ـه؟
+ خواب منو ببینی..
کای : ایششش…
خندیدم : شب بخیر.
کای : شب بخیر . و سریع قطع کرد.
با خنده سمت اتاق خوابم رفتم تا حاظر شم ، تقریبا ساعت 8از خونه راه افتادم .
حدود ساعت 9 رسیدم ب بار ، رفتم داخل و جین هوان رو میز همیشگی نشسته بود و دست تکون داد . سریع رفتم سمتش و نشستم رو به روش.
جین : به سلام ، دوست پسر خوشتیپم.
اخم کردم : سلام .
جین : خب…چه مرگته؟
_جین ، ما باید کات کنیم.
جین : شوخیه جالبی بود ، خب؟
با جدیت بهش خیره شدم : جدی میگم!!!
جین هوان یهو اخم کرد : ساعت 9شب منو کشوندی اوردی اینجا و بی هیچ مقدمه ای تا اومدی میگی “باید کات کنیم؟” فک میکنی من اسباب بازی یا همچین چیزیم؟
سر تکون دادم : اره … فقط یه وسیله … حکم یه وسیله رو داشتی برام .
_خوشحالم که حداقل جور دیگه وانمود نمیکنی جلو روم . خیلی رو راستی اوه سهون ولی…
ادامه دادم : ولی ما کات میکنیم . همین امشب.
_شرمنده تم . فک کردی من بیخیال دوست پسر جذابم میشم؟
گفتم : از اولم قرار نبود رابطه ای باشه و این تو بودی که همه چیزو خیلی جدی کردی و تا اونجا که یادمه من هیچ وقت برای هیچی تو این رابطه پیشدستی نکردم.
_جز تو تخت!

+ خفه شو.
خندید: من…
_تو چی؟
جین : ولت نمیکنم اوه سهون…
_شوخیت گرفته؟
جین : قیافه م شبیه ادماییه که دارن شوخی میکنن؟ میدونم که به خاطر زنت نیس اینکه میخوای جدا شیم و مسلما ب خاطر یه دختر نیست و پس صد در صد یه پسره و 90درصد همونیه که اون شب زد صورتت ، مگه نه ؟
با حرص بهش خیره شدم : چی بهت بدم که ولم کنییی؟
_هیچی ، فقط این رابطه رو ازم نگیر … من بهت دلم خوشه سهونا…
+ لعنت بهت…
خندید : ولت نمیکنم.
_خفه شو… و با حرص از جام پاشدم و از کلاب خارج شدم . پسره ی روانی ، چه مرگش شده؟ این چی میخواد ازم؟ اهههـ…


نگاهی به بکهیون که گوشه ی کلاب با دوتا دختر میرقصید اتداختم و گفتم : یه هفته س کارش شده همین .
کیونگسو بی تفاوت بطریشو از دهنش جدا کرد : خوشحالم که همون بکهیون قبل شده.
اخم کردم : یااا.. دیوونه ای؟
کیونگسو با تعجب نگام کرد : ها؟
_اون مستقیما داره به چانیول خیانت میکنه و اونوقت تو میگی خوشحالی؟ خوشحالی که چی؟ که داره خیانت میکنه ؟
دی او چشاشو ریز کرد و گفت : هی لو.. بیا سر خودمون رو گول نمالیم ، این یه بازیه ، اینکه کای یا چانیول عاشق شده باشن تقصیر ما نیس ، ما فقط یه مهره ی بازی ایم . و اینمه عاشق شدن ، گردن خودشونه نه ما ، چون این …
_خفه شو ، تو حال بهم زنی کیونگ ، اصلن نمیتونم درکت کنم. چه جوری ادعای عاشقی داری؟
اروم دستشو دور کمرم سر داد : تو فرق داری…
خودمو جدا کردم : من نمیتونم تحمل کنم.

کیونگ : چیو؟
_اینکه بیشتر ازین با اون دوتا بازی کنین . اونا خیلی ساده ن ، خییلییی..
کیونگ : و این به ما چه؟
همون لحظه بکهیون دست دخترا رو کشید و دنبال خودش برد و کیونگسو به نشونه ی تشویق ، شصتشو براش بلند کرد و بک خندید و دخترا رو دنبال خودش کشید ، داد زدم : هی تو عوضی ، حالیته من چی میگم؟ میگم چانیول عاشق بکهیون شده ، بابت کای نمیدونم ، اما امیدوارم نشده باشه… اما چان… ندیدی؟ ندیدی وقتی بک بهش بی محلی میکنه… هیییی کیونگ؟
کیونگسو : دو دیقه خفه بمیر لوهان ، ببینم این خانومی چی میگه؟ جانم؟ و نگاهشو سمت فروشنده ی بار چرخوند و با لبخند بهش خیره شد.
محکم دست کشیدم تو موهام ، باورم نمیشد ، این بشر چه قد پست و حال بهم زنه… اما من ، نمیتونم تحمل کنم ، اینجوری با اون دوتا بیچاره بازی میکنن… باید یه کاری کنم… اجازه نمیدم… دوباره بلند کیونگسو رو صدا زدم : بااا من میرم بیرون.
دستمو کشید و خودشو نزدیکم کرد و گفت : تو چرا سعی نمیکنی تو کار دیگران دخالت نکنی؟ الان میخوای بری و چیکار کنی؟ به چانیول همه چیزو بگی؟ اونجوری کار خودمون تمومه احمق …
دستمو کشیدم بیرون از دستش و با حرص نگاش کردم : به خودم مربوطه چیکار میکنم ، من حواسم به همه چیز هست.
_بهتر نیست امشب حواستو رو…چیز دیگه ای بذاری ؟
+ حالم ازت بهم میخوره کیونگسو…
خندید : عوضش من عاشق اینم که هی اینجوری عصبانی میشی.
_روانی ، تو مریضی اصلن.
و با حرص ازش جدا شدم و از بار رفتم بیرون .


چندبار دیگه به بک زنگ زدم اما گوشیش هنورم خاموش بود ، یه هفته ای میشد که دوباره سرد شده بود … درست بعد از اون روز …!
بی حوصله نگامو از تلویزیون گرفتم و ازجام بلند شدم تا برای شامم چیزی درست کنم ، که با صدای گوشیم دوباره برگشتم و با فکر اینکه بکهیونه سریع جواب دادم : جانم؟
_سلام… لوهانم
سریع گوشیو جدا کردم و به اسمش نگاه کردم : عه .. چیز ، خوبی؟؟
_نه .

اخم کردم : چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ برای کسی اتفاقی افتا…
_بکهیون.
حس کردم نفسم بالا نمیاد ، بکهیون چش شده ، چه اتفاقی افتاده براش ؟ نفس عمیقی کشیدم : چی شده؟ چش شده؟
_اروم باش … اون چیزیش نشده، فقط …
بلند گفتم : فقط چییی؟ لوهان میشه مثل ادم حرف بزنی؟
_گوش بده چانیول ، من ازین وضع خسته شدم …
+ منظورتو نمیفهمم.
_برات یه ادرس میفرستم . وقتی رفتی ، اتاق شماره 9 ..برو تو اون اتاق.
کلافه راه میرفتم : لوهان منظورت ازین حرفا چیه ؟
_منظورمو خودت متوجه میشی . قطع میکنم.
+ چی؟ من واقعا متوجه نمیشم؟ لوهان؟ الووو؟ الوووو؟؟!
اههه لعنتی ، منظورش چیه ؟ این از کجا اومد یهو؟ صدای پیام گوشیم اومد و لوهان یه ادرس فرستاده بود و نوشته بود “همین الان برو اونجا!”
نمیدونستم چکار کنم ، چند ثانیه به ادرس نگاه کردم ، با یاد اوری اتفاق هفته ی پیش… بلافاصله تصمیممو گرفتم و سوییچ و کیف پولمو برداشتم از خونه زدم بیرون .
طبق ادرسی که لوهان داده بود رفتم . نمیدونستم چی میتونه در انتظارم باشه؟ فقط… دعا میکردم … دعا میکردم که به اون حرفا… به اون چیزایی که میدونستم مربوط نباشه…
وارد بار شدم ، احتملا بک زیادی خورده بود و لوهان ازم خواسته بود بیام و ببرمش … اره اره … همینه ، فک نکنم چیز دیگه ای باشه .

عصبی سمت اتاق های بار راه افتادم ، با هر قدم ، استرسم بالا میزد ، به شدت عصبی شده بودم . جلوی در اتاقی که لوهان گفته بود ، وایستادم ؛ ینی بکهیون اینجا بی هوش شده بود ؟ اووففف باید بجنبم ! تا اومدم دستگیره رو بچرخونم … صدایی از پشت در توجهمو جلب کرد : اوپااا…

_ هووم؟؟… میتونستم حس کنم ، صدا با بوسه ای متوقف شد ! و اون صدا…

دوباره صدای اول : اما اون پسره چی؟

_ اومم.. کدوم؟…

+ اهـ.. اوپا.. همون خشتیچه ، قد بلنده..همه ش اویزونته… من … آهههـ نکن .. اوپا من ، فکر کردم گِی شدی…

به در خیره مونده بودم ، باورم نمیشد … نمیتونستم آنالیز کنم ، صدایی رو که میشنیدم ، برای بار دوم بود… و الان… ، افکارم با صداش بهم ریخت : آهـ.. اون ؟ من غلط بکنم گِی بشم… اون فقط ؛ اووممم… سرگرمیه هانی… . و دوباره صداش با بوسه ای خفه شد.

حس حالت تهوع داشتم ، سر.. سرگرمی؟ اونی که .. پشت این در ، تو این ..اتاق… اونی که این حرفارو میزد … و حرفاش با اون بوسه ها قطع میشد… اونی که صداش میومد ، اینبار.. اینبار باید باور میکردم ؟ ینی … اون …

دستمو رو دستگیره ی در فشار دادم و بلافاصله با شدت بازش کردم . چیزی که حتی انتظارشو نداشتم…شای..شایدم داشتم… من … آهـ…

به صحنه ی جلوم خیره شده بودم … دیگه همه چی تموم بود … همه چی !


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





129
نظر بگذارید

avatar
123 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
111 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

از بک و کیونگ بدم میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد……… :jhsdhugP:

ghazal
مهمان
ghazal

این جین هوان لخر یه بلایی سر کای میاره :zardak2 (22):
من هنوز فکر میکنم چانی اون حرفا رو شنیده اوففف بک رو اعصابه منه :zardak (31):
سکای چه خوببببنن :scratch:
عالییی بودد :zardak2 (4):

nahal
مهمان
nahal

وای ن چانبکم ازهم پاشید

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

oh lanati chanbaek nabud shod mn nemifhmm baeki khodeshm aziat mishe chera inkaro mikone?chanyeol daghun shod ke bichare badjuri dlsh shekast kash zudtar chanbaek dorost she…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

اي چانبكمممم :yahoo: