50 👁 بازدید

MR.Master part 25

MR.Master part 25

سلام پارت جدید 🙂

(اینجا بگم : پارت بعد رمزی هست)

بفرمایید…

پوستر خشگل : منای عزیز

پوستر اسپشال چانــــــــــــــــی

میسی ^^

دره خونه رو باز کردم و اومدم تو برقا خاموش بود و نور تلویزیون خونه رو روشن کرده بود . نگاهی بهش انداختم ، گا این رو دوتا پاش نشسته بود گوشه ی مبل . جلو رفتم و جاسیگاری با سه ، چارتا سیگار که یکی هنوز روشن بود پر شده و رو میز بود . و تو دستشم یه سیگار نصفه بود و سرشو هم رو زانوهاش انداخته بود و چند تا قوطی ابجو نصفه و خالی دور وبرش بود.
سیگارو از بین انگشتاش دراوردم ، سرش افتاد پایین ، از زیر پاهاش گرفتم و بغلش کردم . هنوز بیدار بود و با اخرین نایی که داشت تقلا کرد : بذاررررم زمین .
چیزی نگفتم وسمت اتاق بردمش . هنوزم دست و پا میزد . رو تخت گذاشتمش و خم شدم که پتورو روش بکشم تقریبا داد زد : بیون بکهیون ، به من دست نزززن!!!
_خفه شو ، من با هر\زه ها کاری ندارم . و پتورو انداختم روش و اومدم بیرون . به پشت در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. من احمق… با این همه ، هنوزم دوسش داشتم… لعنت بهش…لعنتی…
خرت و پرتای رومیزو جمع کردم تلویزیون رو هم خاموش کردم و سمت اتاق خودم رفتم . لباسامو که عوض کردم خودمو رو تخت انداختم و گوشیمو برداشتم . 18تا میس کال و 22 تا پیام از پارک چانیول !
“تو دیگه چه احمقی هستی؟” اومدم گوشی رو خاموش کنم که … اهههـ نه نه ، نباید این کارو کنم ، خدایااا نه ، بدبخت میشم ، به خاطر گا این من کاملا حواسشم از همه چیز پرت شده بود ، نباید پارک چانیول رو ول میکردم ، اگر رییس میفهمید… آهههـ منه احمق !!! اههـ خدایا ، چرا من اخه ؟ چرا لوهان نباید مسئول اون میشد؟
کلافه صفحه ی پیام هاشو باز کردم و همه رو دلیت کردم و وارد شماره ش شدم . همین الان باید بهش زنگ بزنم. هرچند 3 صبحه !
دو تا بوق خورد و برداشت . صدای گرفته شو از اونور خط شنیدم : بله؟
نفسمودادم بیرون و با اروم ترین لحن ممکن گفتم : سلام …عشقم…
چانیول چندبار سرفه کرد و سریع گفت: سـ..سلام..
با نارحتی گفتم : خوبی عزیزم؟
چانیول فقط گفت : هوم…
تاجایی که تونستم خودمو نارحت کردم و گفتم : عشقم … بابت امروز … خدا منو ببخشه ، تو هم منو ببخشی … کاش دستم بشکنه ، چه غلطی بود که کردم ؟ هر چه قد بگم معذرت میخوام و متاسفم کمه … منِ احمق .. به صورت عشقم سیلی زدم ! اونم به خاطر هیچی ! از عذاب وجدان تا الان نتونستم بخوابم … چانی ؟ صورتت کبود شده؟ بمیره بکهیون برات . چانی غلط کردم … ببخشید… “صدامو لرزوندم” بکهیون دستش بشکنه … ببخشید عشقم … بکهیون غلط کرد…
چانی سریع گفت : اینا چیه میگی؟؟ خدا نکنه . مگه دیوونه شدی… عیبی نداره بک.. مهم نیست . درکت میکنم ، منم زیاده روی کردم … توهم منو ببخش..
اروم گفتم : ینی الان بخشیدیم؟
چانیول : اوهوم ، بخشیدمت عزیزم.
گفتم : چانیول ، اون دختر که دیدی ، اون به خدا فقط دخترخالمه ، من هیچکاری باهاش ندارم ، اشتباه نکن باشه ، ترخدا . باور کن میخواستم به توهم معرفیش کنم . اما…
چانیول : گفتم که عیب نداره …
گفتم : ینی اصلن نارحت نیستی؟
چانیول : نههه..~
خندیدم : پس بوووس میدی؟
چانیول : بدم؟
لبامو غنچه کردم : بووووس…
و صدای بوسش توگوشی پیچید. واقعا خنده م گرفته بود ، پسره ی احمق . سریع گفتم : من دیگه برم بخوابم . کاش تو بغلت بودم عشقم…
چانیول خندید : فک کن تو بغلمی ، سرتو دارم ناز میکنم و میبوسمت .
“عق ، صد سال سیاه”اهی کشیدم و گفتم : کاش واقعنی پیشم بودی . بااشه، این کارا با تو ، تصورشم قشنگه برام . دوست دارم . شب بخیر . و سریع قطع کردم .
پسره ی خنگ ، اگه مجبور نبودم … هییش لعنت بهشون.تلفنو گذاشتم رو میز کنارم و چرخیدم به پهلو که بخوابم.


هر کلمه که میگفت قلبم تند تر میزد . دلم واسه شنیدن این حرفاش تنگ شده بود .حواسمو دادم بهش دوباره : من دیگه برم بخوابم . کاش تو بغلت بودم عشقم…
با حرفش دلم تکون خورد و خنده م گرفت . من دیوونه ی این حرفاش بودم ، گفتم : فک کن تو بغلمی ، سرتو دارم ناز میکنم و میبوسمت .
صدای اه کشیدنش اومد و اروم لبمو گاز گرفتم و گفت : کاش واقعنی پیشم بودی . بااشه، این کارا با تو ، تصورشم قشنگه برام . دوست دارم . شب بخیر . و سریع قطع کرد و اروم زمزمه کردم : منم دوست دارم …
نفس عمیقی کشیدم ، انگار قلبم سبک شده بود ، از عصر تو دانشگاه ، چیزی تا دیوونه شدنم نمونده بود . گوشی رو به سینه م فشار دادم و لبخند زدم ، چه قد دوسش داشتم … خیلی زیاد … و این دوست داشتن خیلی زیاد ، برام دردسر بود، احمقم کرده بود ، کورم کرده بود و چشمامو رو همه چیز بسته بود . حتی… خیانت!


دی او اخمی کرد و روشو ازم گرفت . خندیدم : چته؟
دی او با همون اخم گفت : من چمه یا تو و یا اون استادِ…
نگاهی بهش کردم و حرفشو خورد و دوباره سریع گفت : من از اون ادم خوشم نمیاد کای ، خوشم نمیاااد.
گفتم : اخه مگه چه هیزم تری بهت فروخته؟
دی او دستشو زد رو فرمون و کلافه گفت : از … طرز نگاهش بهت متنفرم … متوجه نمیشیییی؟؟؟
سر تکون دادم : نه…
دی او نفسشو داد بیرون با شدت و گفت : کااای …
_جونم؟
دی او وسط اخمش خندید: مسخره ، جدیم.
ابرومو دادم بالا : منم !
دی او برگشت طرفم و سریع با ماشین تو یه کوچه پیچید و ترمز زد. با تعجب نگاش کردم : چیشد؟
دی او خیره شد بهم و تند تند پلک زد : یهو… دلم خواستت.
_چی؟؟؟!
دی او بی توجه به من ، کمربندشو باز کرد ، فک کردم میخواد پیاده شه ، اما با باز شدن کمربندش ، سریع خودشو انداخت روم و شروع به بوسیدنم کرد .
با دست محکم داشبورد رو گرفتم و دست دیگه م رو گذاشتم پشت کمرش و با تعجب نگاش کردمو خودمو کشیدم عقب : چیههه؟
دی او خندید و لباشو اروم رو لبام تکون داد : میخوام بدونی ماله کی هستی ، دیگه اونجوری به اون اوه سهون لبخند نزنی… فهمیدی؟
خندیدم و لباشو اروم بوسیدم : ماله توام بابا ، اینقد حسود نباش.
دی او اخم کوچیکی کرد : بحث حسادت نیست ، من رو اموالم بدجور حساسم.
سرمو کج کردم و دوباره لبمو بوسید و گفتم : بیشتر مراقب اموالت باش … بهشون اسیب نزنی…
دی او دوباره لباشو چسبوند رو لبام و با دستش دنبال یکی از دستام گشت و وقتی دستمو گرفت انگشت کوچیکامونو تو هم قفل کردم و همینجور که لباش رو لبام بود گفت : قووول…
خندیدم و دوتا انگشتامونو بهم قفل کردم و بیشتر سرمو کج کردم . مسلما من دی او رو 1000برابر اوه سهون دوست داشتم ، اره مطمئنم و البته نمیشد انکار کنم که از اوه سهون خوشم نمیاد . هر چند اون زن داره … آآ نه ..نه این مهم نیس ، اون دوست پسر دااره !!


با وسواس شدیدی لباسام رو پوشیدم و نصف عطرو رو خودم خالی کردم ، برنامه ی امروزم خیلی پر نبود ، اما با اونا یه کلاس ازمایشگاه داشتم و علاوه بر اون دو تا کلاس تا قبل ناهار .
یقه ی کتمو دوباره مرتب کردم و کیفمو برداشتم ، خونه چه قد آروم بود ، بدجور حالمو میگرفت این حالت ! درو بستم و سمت دانشگاه حرکت کردم .
تو اتاقم نشسته بودم ، نگاهیی به ساعتم انداختم و پاشدم ، یه چند دیقه زودتر که برم سر کلاس عیبی نداره !
دستی تو موهام کردم قبل اینکه در کلاسو باز کنم و اروم دستگیره رو چرخوندم و رفتم تو ، اما همونجا جلوی در خشکم زد .
خیره به تصویر رو به روم مونده بودم ، دقیقا چه واکنشی باید نشون میدادم ؟ کای روی میز نشسته بود و اون دوست پسرِ کوتاهشم بین پاهاش ایستاده بود و چنان مشغول بوسیدنش بود که حتی با باز شدن در هم سرشو برنگردوند.
از شدت عصبانیت بود یا … نمیدونم ، اما قلبم وحشتناک میزد . دستم از رو دستگیره در سر خورد. سهی کردم بی تفاوت باشم، فقط گلومو صاف کردم تا اون پسره کوتاه ، دست از کای بکشه و بشینه سر جاش .
موفق هم شدم ، سرشو چرخوند و با دیدن من یکم خم شد و برگشت طرف کای و دوباره بوسیدش !! و از کلاس رفت بیرون.
سرخ شدن کای رو به وضوح میدیدم , اما چه اهمیتی داشت؟ پسره ی … اینجا دانشگاست یا؟ با حرص نشستم پشت میزو بدون اینکه نگاش کنم سرمو خم کردم رو برگه هام .
صدای قدم های کای رو میشنیدم که نزدیک میشه . تو سرم ضرب میزد ! به شدت عصبی شده بودم .
کای اروم گفت : استاد ببخشـ…
داد زدم : اینجا دانشگاست یا خونه تونه که هر غلطی دلتون خواست توش بکنین؟ اومدی اینجا درس بخونی یا هر/زه بازی کنی؟ واقعا نمیدونم چی بگم، واقعا متاسف شدم . از هر کی انتظارشو داشتم جز تو “کیم جونگین” !!
از شدت اعصبانیت داغ شده بودم و کلمه هام مثه گلوله های مسلسل بیرون شلیک میشد از دهنم و حتی نفهمیدم چی میگم . و فقط وقتی متوجه ی فریاد هام شدم که کلاس تو سکوت وحشتناکی فرو رفت و فقط صدای نفس های تندم رو میشنیدم.
هنوزم بهش خیره بودم ، سرش پایین بود . تا کمر خم شد و اروم گفت: متاسفم… و از کلاس دوید بیرون.
به پشتیه صندلی تکیه دادم و سرمو کوبوندم بهش . لعنتی ، هنوزم از اعصبانیت قلبم تند تند میزد . واقعا فک کردن اینجا چه قبرستونیه؟؟؟
اما خب… نمیدونم … فک کنم ، یکککم ، یکــــــــم ، زیاده روی کردم… اوومم.. مطمئن نیستم… اهههـ لعنتی … چرا اینقد داد زدم سرش . باید سر اون دوس پسره کوتولش خالی میکردم نه خودش !! هاییش ….


جلوی در ورودی منتظر بودم طبق قرارمون که بکهیون بیاد . چند دیقه بعد با صدای پایی سرمو بلند کردم ، اما بکهیون نبود ، ولی بازم اشنا بود . لبخندی زدم : سلام لوهان.
لوهان درحالی که یکی از بازوهاش تو دستای دختر کنارش قفل شده بود و انگار عذاب میکشید خندید: سلام چان ، کای کو؟ چه طوره که باهم نیستید؟
خندیدم : با کیونگسوئه!
لوهان : عاهاا..
دختره بازوشو کشید : بریم اوپاااا…
لوهان اخمی کرد و سعی کرد بازوشو از دست دختر دربیاره و گفت : مین آ ، خیلی نارحتی ، خودت برو تو ، میبینی دارم حرف میزنم …
مین آ پشت چشمی به من نازک کرد و گفت : خیله خب ، ساکت میشم.
لوهان نگاهشو ازش گرفت و اخمی کرد : هووف … خیله خب ، منتظر بکی؟
سر تکون دادم و خندیدم : اره .
لوهان اروم گفت : رابطه تون… خوب پیش میره؟
لبخند گنده ای زدم : معلومه !
لوهان هم لبخند زد : عالیه ، من برم ، بک میاد الان . میبینمت.
سر تکون دادم : میبینمت .
و لوهان همینجورکه توسط اون دختر کشیده میشد رفت و تند تند غرغر میکرد .
خندیدم و دوباره منتظر شدم . چند دیقه بعد دستایی رو دور کمرم حس کمرم . خندیدم و گرفتمشون . سرشو از پشت مالوند بهم : چه طوری؟
دستاشو باز کردم و اوردمش جلوم و با لبخندم گفتم : عالی .
بکهیون رو نوک پاش بلند شد و بوسیدتم : من عالی تر . ببخش دیر شـ..
اخم کردم . بکهیون با تعجب نگام کرد . و گفتم : دیگه… هیچ وقته هیچ وقتتتتت ، نشنوم این کلمه رو ازت .
بکهیون با تردید گفت : بیخشید؟
بلند گفتم : اره !
بک خندید: باشه عشقم. بریم تو؟
چشمکی زدم : بریم .
دستشو تو دستم قلاب کرد و همین که پامون به وردیه سالن رسید ، دیدم کای کوله به دوش داره میاد و با خودش تند تند زیرلبی چیزی میگه! بکیهون نگام کرد : چشه؟
شونه بالا انداختم : نمیدونم. صداش زدم : کااای؟
کای برگشت طرفم : هی ، سلام چان ، سلام بکهیون.
بکهیون اروم گفت : سلام چیری شده؟
اخمی کرد و گفتم : کجا میر بااعصبانیت!
کای که انگار دوباره یادش اومده بود گفت : میرم اتاق چوی شیوون.
بکهیون با تعجب پرسید : چرا؟
نگاش کردم و کای گفت : که کلاسامو با اوه سهونه عوضی حذف کنم.
بکهیون : کار خوبی میکنی.
سریع گفتم : چی چی کار خوبی میکنی؟ صب کن ، چته؟ تا دیروز یه دیقه از کلاساشو هم از دست نمیدادی . حالا میخوای خذفشون کنی؟ ینی تو… میخوای منو با اون تو کلاسا تنها بذاری؟
کای با سماجت گفت : لوهان هست .
اخم کردم : نه تو اینکارو نمیکنی. چرااا اخه ؟ باید دلیلی داشته باشه . کااای ؟
بکهیون دستمو فشار داد : مجبورش نکن ، شاید چیزی باشه که نخواد بگه .
گفتم : غلط کرده ، بین ما این چیزا نیس . زود بگو چه مرگته؟؟؟
کای سر تکون داد : دیگه نمیخوام ببینمش. و دوباره سمت اتاق چوی شیوون رفت . اومدم برم دنبالش که بک دستمو کشید : ولش کن ، بذار هرکار میخواد بکنه .
_اما …
با شنیدن صدایی نگاهمو از بک گرفتم . اوه سهون بود !! کای دستش رو دستگیره ی در مونده بود و اوه سهون دستشو گرفته بود .
با بک خیره بهشون نگاه میکردیم . اوه سهون گفت : باید حرف بزنیم.
کای : نه ممنون. هرچی لازم بود شنیدم . شمام هرچی لازم بود دیدین . دانشگاه جای هر\زه ها نیست.
با چشمای گرد نگاشون کردم. بکهیونم دست کمی از من نداشت و اوه سهون کلافه دست کرد تو موهاش : من اینو نگفتم.
کای : مستقیما نه ! اما منظورت همین بود.
اوه سهون بلند گفت : از کی تا حالا منظور شناس شدی؟
کای خندید : نمیفهمم؟
اوه سهون : بیا حرف بزنیم ، زود تصمیم نگیر ، به خصوص الان که اخر ترمه !
کای نگاهی به در انداخت و دستشو از زیر دست اوه سهون کشید بیرون و راه افتاد . اوه سهونم دنبالش : بیا بریم اتاق من .
و کای بدون حرف پوفی کرد و دنبالش رفت .
بکهیون : اوهو ، قضیه چی بود؟
نگاهموازون دوتاگرفتم و به بک نگاه کردم : نمیدونم.
بکهیون خندید: مهمه مگه؟
شونه بالا انداختم و گفت : مهم ماییم . و دستاشو دور صورتم گذاشت و گردنمو کشید پایین و محکم بوسیدم.
سریع سرمو کشیدم عقب و داغ شدم : بککک…
_جونم؟
خندیدم و با چهره ای ک حدس میزدم سرخ باشه گفتم : همه جا که نمیشه، یکم رعایت کن.
_چشمممم عشقم.
و دستاشو دوباره دور صورتم گذاشت و محکم بوسید .
خندیدم و سر تکون دادم . بکهیونم با نیشخندی بازومو چسبید و وارد کلاسم شدیم و بک تا قبل اینکه اوه سهون بیاد خواست بمونه پیشم.


با فشار دست اوه سهون وارد اتاق (یا دفترش) شدم . بی توجه به اون به درو دیوار خیره شدم . اوه سهون به میزش تکیه داده بود میتونستم نگاهشو رو خودم حس کنم : بشین.
به سرعت برق گفتم : نمیخوام .
اوه سهون چیزی نگفت و سمتم اومد و بازوم رو محکم گرفت : بشین! ترسیدم به صورتش نگاه کنم ، لحنش واقعا وحشتناک بود . سریع به سمت صندلی ای که هلم داد نشستم و گفت : خب؟
گفتم : میخوام درستو حذف کنم.
_تون!
بیخیال گفتم : درستوووون.
اوه سهون نگام کرد و با اه کوتاهیی گفت : به نظرت کارت یکم بچه گونه نیست؟
با اخم نگاش کردم و گفت : یه جورایی مقصر اصلی تو بودی و حالا که اینجاییم من باید منت کشی کنم؟؟؟
سریع گفتم : زنت که نیستم. منت کشی چرا؟ فقط بذار درسمو حذف کنم -_-
اوه سهون با دهن باز نگام کرد و بعد دهنشو بست و گفت : آممم… قبول دارم که منم زیادی تند رفتم ، اما کای… اگه یکی جز من دره اون کلاسو باز میکرد و میدیدتون چی؟
با لحن خشکی گفتم : مهم نبود!
_اما این اتفاق عادی ای نیست !
چیزی نگفتم و با یکم سکوت ادامه داذ : ببین من قبول کردم اشتباهمو ، یکم تند رفتم…
_یکم؟ و پوزخندی تحویلش دادم ودوباره گفتم : با دادهایی که میزدی شیشه های کلاس میلرزید.
خندید : مبالغه نکن . دیگه دیوار صوتی رو نشکوندم .
_پیش میرفتی میشکوندی.
با لبخند بزرگی گفت : نشونه ی این نیست که من خیلی مردم؟
خنده م گرفت ، اوه سهون اخم کرد : یااا …
دوباره اخم کردم و رومو چرخوندم : در هر صورت میرم که حذف کنم .
اوه سهون از جاش بلند شد و جلوی پام نشست ! یه دستشو گذاشت رو رون پام . با داغیه دستش رو پام خودموسفت کردم و گفت : پسر کوتاه بیا .
_نوچ!
خندید : بچه شدی؟ چرا ادای سارانگ رو درمیاری اخه ؟ بابد به توام بگم جوجه ؟
نگاش گردم : گفتی قبلن .
_اوه! گفتم؟ هه هه … خب…
سریع گفتم : آقای اوه ، لطفا… بذارید برم ، میخوام درسمو حذف کنم !!!
اوه سهون نفسشو داد بیرون و فشار دستشو رو رون پام زیاد کرد : ینی الان این عذر خواهیه من ، برات اندازه ی مورچه هم ارزش نداشت؟
خندیدم : مگه داری با بچه حرف میزنی؟
_اینجوری به نظر میرسه از حرکات شما.
یهو به یاد اون شب ، بی دلیل اروم زمزمه کردم : سهووناا…
_جانم؟
قلبم ریخت پایین . از ذوق لبمو گاز گرفتم و اوه سهون گفت : چیشد؟ قبول؟
دلم بدجور یکی دیگه میخواست ، کیونگسو تاحالا اینجور بهم نگفته بود”جانم” از ته دل … گفته بود ؟؟ اوومم نه .مثه احمقا شده بود قیافه م و دوباره گفتم : استااد؟
_بله؟
لبخندم ماسید و با اخم خیلی سریع گفتم : یاااا باید میگفتی “جاانم”… و تا به خودم اومدم که دیر شده بود و اوه سهون لبخند رو لبش بود و منم گند زده بودم طبق معمول .
اوه سهون بدون اینکه بخنده ، فقط لبخند زد و گفت : اینجوری دوست داری ؟ باااشه. ولی کای ، لطفا درستو حذف نکن.
سریع گفتم : چرا اینقد برات مهمه ک درسمو حذف نکنم؟
اوه سهون چند لحظه نگام کرد و بعد از پایین پام بلند شد و نشست سر جاش : خب… چیز.. چون اخر ترمه ! دیگه اگ حذفش کنی ، زحمات خودت هدر میره …
_آه … که اینتور؟
اوه سهون سر تکون داد . یه نگاه بهش کردم ، دوباره چشماش لیزری شده بود!!! اوف که چه قد ازین حالتش میترسیدم و خوشم میومد !
اوه سهون دستاشو بهم زد : خب؟
گفتم : قبول …
خندید .
_اما..
خنده ش وا رفت و نگام کرد : چیه باز بچه؟ باید برات بستنی بگیرم؟
خنده م گرفت : نعخیرم . فقط… فقط… اوممم…
_چی؟؟
سریع پشیمون شدم : هیچی هیچی ، بعدا میگم شرطو اما ، از الان قول بده قبول کنی .
_بدجنس! بااشه قبول .
لبخند شیکی زدم و ازجام پاشدم : کلاسم دیر شد.
پوزخند زد : با من کلاس داری.
دهنم باز موند و گفت : در هر صورت کنسل کردم کلاسو.
_چراااا؟؟
اخم کوچیکی گرد : به خاطر شما .
اروم گفتم : من؟ به خاطر… من؟
_اوهوم . و از جاش بلند شد و سمت میز رفت وچندتا کاغذ برداشت و مرتب کرد : بیا بریم کیفمو از تو کلاس بردارم و به بقیه هم خبر بدم .

گفتم : اما هنوز 40 دیقه وقت هسـ…

_ دیگه حوصله ی کلاسو ندارم … . و اومد طرفم . یه قدم رفتم عقب و گفت : میای خونه م ؟

آب دهنمو قورت دادم ، و صد البته باید قاطعانه میگفتم نه و گفتم : باشه ! اَه لعنتی … این چی بود ؟

اوه سهون لبخند زد : آران بیمارستانه ، سارانگ هم پشی دوست آرانه ، من تنهام . گفتم شام رو باهم بخوریم .موافقی؟ یه جورایی …جبران (؟) .

سرمو به چپ و راست تکون دادم : خوبه…

اوه سهون یهو گفت : دوست پسرتوهم دک کن ! و با تلخی از کنارم رد شد ورفت بیرون .

چندبار پلک زدم ” چش شد یهو ؟” واااووو یه شام خیلی عالی ، تو خونه ی استاد اوه ! بدجور دلم میخوااااد … به چانیولِ عوضیم نمیگم ، دی او رو هم باید یه جوری راضی کنم (بپیچونم (؟) ) و بقیه ش حله… و با لبخند گنده ای دنبال اوه سهون رفتم : استاااد وایستیـــن …


رمزی… چانبک ؟



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





143
نظر بگذارید

avatar
132 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
128 نظرات نویسندگان
e)(o...Lnahalbhr_iamSorourMelsoo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااایییی خدااااا….مححححشره….عاااااشق سکایم…سکای ایز ریییییل…. :zardak (6):

nahal
مهمان
nahal

این سکای تکلیفشون باخودشون مشخص نیستا مارم دست انداختن معطل کردن ایششش

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

sehun har ruz dare hasud tar mishe juuuun davateshm kard khunash ke…montazerm bbinm key baeki chanyo b dokhtare tarjih mide…mirm ghesmate bad bbinm sekai gharare che hemasei biafarinn…mc kh khub bud

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak (24): :zardak (24): :zardak (24):

Melsoo
مهمان
Melsoo

خاک تو سرا ، کلاس جای است کارااااس
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییی بو/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif