38 👁 بازدید

MR.Master part 24

MR.Master part 24

سلام ، پارت 24ـم

ینی منو کشتینااا

لاوتون دارم

، بفرمایید ادامه …


بعد یه هفته ، دوباره با اون بچه ها کلاس داشتم ، تو این هفته تقریبا هرشب کای بهم زنگ میزد به بهونه ی نمره و خوب ، منم از شنیدن صداش ، هرشب اونم قبل خواب ، بدم نمیومد . بعد هر تماس باعث میشد حسابی بخندم . با اینکه نمیدونستم چرا اما حرف زدن باهاشم برام با مزه بود . خوشحال بودم که دوستی مثه اونو برا خودم پیدا کردم . البته تو این هفته اتفاقای مزخرفی هم افتاده بود . آران به چکاپ یه هفته ایش به بیمارستان رفت و سارانگ هم پیش دوست اران موندنی شد ، چون اران اعتقاد داشت که من از پس مراقبت از سارانگ به تنهایی بر نمیام که خوب حقم داشت . و دوباره من مونده بودم و یه اپارتمان خالی برای یه هفته ، که دو روزش گذشته بود . بابد جین هوان رو میاوردم خونه؟؟ اوممم…

وارد کلاسشون شدم و اولین نفر چشمم به کای افتاد که ردیف اول نشسته بود و چانیول با غرغر داشت بهش چیزی میگفت اما اون مشخص بود که اصلن حواسش نیست. سعی کردم خیلی جدی باشم و شروع کردم : نمراتنون اماده ست.
همهمه ی کلاس بلند شد و نگاه خشکی بهشون انداختم و سکوت مطلق . خعلی با خودم حال میکردم ، من حتی زحمت داد زدن رو هم به خودم نمیدادم و اون دانشجوها همه ساکت میشدن. ادامه دادم : اما میدونین که نمره ی پایانیتون نیست؟ همه گیتون یه ارائه کار دارید و یه کار انفرادی خوشحال میشم …
کای حرفمو قطع کرد و دستشو برد بالا ، با لحن جدی گغتم : بله؟
کای با لبخند بزرگی گفت : ما کار گروهی نداریم؟
یه ابرومو انداختم بالا : ترم … بعد؟
کای لبخندش بزرگتر شد : اها ، ممنونم.
سر تکون دادم و ادامه دادم : خوشحال میشم تا اخر ابن هفته موضوع کار انفرادیتونو بهم بگید و تا اخر ماه تحویلم بدید . چون ابن ماه ، اخرین ماهِ این ترمه . و برای ارائه ی کار ، خودم به تک تکون موضوع رو میدم .و حداکثر تا دو هفته ی دیگه ازتون میخوام . متوجه شدین؟
صداهای مختلف از گوشه کنارکلاس بلند شد و بی توجه پشتمو کردم و شروع کردم به درس دادن .


نمیدونم چیه کلاسای اون اوه سهون اینقد برای کای جذاب بود که حتی در طول کلاس پلک هم نمیزد . بالاخره جفت کلاسای اون اوه سهونِ اعصاب خرد کن تموم شد و بی حوصله از جام بلند شدم.
_یااا چان؟
وایستادم سرجام و کای خودشو بهم رسوند : چه مرگته؟
شونه هامو انداختم بالا : کاش میدونستم.
کای نفسشو داد بیرون و اروم پرسید : از بکهیون چه خبر؟
سر تکون دادم : سه روز و چهار شبه که خبری ندارم ازش. خود لعنتیمم نفهمیدم که چرا بغض کردم !
کای سریع شونه مو گرفت و چرخوندم : یااا چته؟ چااان؟؟ چانیول ؟
سرمو انداختم پایین ، جرات نمیکردم سرمو بلند کنم ، حتی جرات نداشتم نفس بکشم ، میترسیدم اشکم در بیاد .
کای چونه مو گرفت و با حرص گفت : چه بلایی سرت اورده اون توهمیه؟؟؟؟
نگاهمو ازش گرفتم و خواستم بگم هیچی ، اما نتونستم . صدام در نمیومد . هیچی؟ مسخره بود ، اون قلبمو از اختیارم خارج کرده بود ، منه احمق عاشقش شدم ، اما الان ، انگار اون عشق رویایی که اون ازش حرف میزد و خودش داشت از دست میداد .
حرکت دست کای متوقف شد و سرمو به زور بلند کردم و نگاهم به اخر راهرو خشک شد که بکهیون و کیونگسو کنار هم داشتن میومدن و لوهانم چند قدم عقب ترشون بود .
دیگه نفهمیدم مغزم چه فرمانی میده ، بدو بدو سمتش دویدم و جلوش وایستادم ، نگاهشو از کیونگسو گرفت و نگام کرد ، با دیدن من فقط سر تکون داد و لبخند شلی زد : هی…
“هی”؟؟نهایتش همین بود؟ “هی” ؟ باورم نمیشد ، بغضم … هر لحظه بیشتر میشد . اروم به زور با نهایت صدایی که داشتم و از ته چاه درمیومد گغتم : بکـ…
سریع زد به بازوم : من باید برم الان ، میبینمت. فلن.
و جلوتر از کیونگسو ولوهان راه افتاد.
لوهان نگاهی به مسیر رفتن بک کرد و نگاهی به من که جلوی جایی که بک تا همین چند لحظه پیش وایستاده بود خشکم زده بود و سری تکون داد و اروم زد به شونه م و رفت .
پاهام با همون ضربه شل شد . زانوهام شروع به لرزیدن کرد . بغضم صد برابر شد ، نگاهی به جایی که بکهیون وایستاده بود کردم … دلم میخواست نفس عمیقی بکشم ، اما انگار چیزی رو سینه م سنگینی میکرد . مانع از نفس کشیدنم میشد ، باید چه جوری خلاص میشدم ازین حالت؟ باورم نمیشد … هنوزم انالیز نکرده بودم ، بعد سه روز هم رو دیدیم و فقط به یک “هی” قناعت کرد و از کنارم بی تفاوت رد شد؟؟ چه طور …چه طور تونست … چه طور اینجوری ندید گرفتم؟ چه طور… بکهیون… چه طور تونستی؟…


نگاهم به بکهیون و کیونگسو ولوهان بود که از اخر راهرو میومدن ، چان سریع رفت جلوشونو اون توهمیه فقط یه کلمه گفت : هی! چانیول سربع گفت : بک…. و اون پسر بی هیچ توجهی ادامه داد گفت : من باید برم الان ، میبینمت ، فلن .وسریع از کنار چانیول رد و بی توجه به من تو یکی از راهرو ها پبچید. کیونگسو جلواومد و نگاهی بهم انداخت . خوبی؟
پوزخندی زدم : تو بهتری …
کیونگسو اخمی کرد : کای ، اینجوری نباش …
سر تکون دادم . چه جوریم؟ تویی که چند روزه منو کاملا نادیده میگیری و از هر ده تا زنگ به یکیش جواب میدی ، اونوقت من اینجوری نباشم؟
کیونگسو زد به شونه م : راس میگی هانی ، ببخشید تقصیر من بود که تو مود خوبی نبودم …. حالا ، میتونم این اقای خوشتیپ رو به یه کافه بعد کلاساش دعوت کنم؟ وچشمکی زد.
خندیدم : چرا نمیتونم باهات قهر باشم؟
کیونگسو خندید: چون دوسم داری بیبی . و سریع سمت جایی که بکهیون ذرفته بود رفت.
منوجه نشدم کِی ، اما انگار لوهانم رفته بود ، رومو چرخوندم طرف و چانو گفتتم : هی چا… اما با چیزی که دیدم ، نتونستم حرفمو کامل کنم .
چانیول رو زمین روی دو زانوش افتاده بود و شونه هاش میلرزید .
سریع دویدم سمتش : چاان…
صورت مردونه ش خیس اشک بود ! باورم نمیشد . دست بردم سمت صورتش و خودشو کشید عقب . از شدت گریه شونه هاش میلرزید و چیزی زیر لب میگفت .
بغض کردم ، دبدن بهترین دوستم تو اون حالت ، همه ش به خاطر اون پسره ی عوضیه.
کمکش کردم بشینه رو صندلیه تو راهرو ، بی وقفه اشکاش رو صورتش میریخت اما هق هقش کم شده بود . یه بطری اب خریدم و دادم دستش . اروم پشتش دست میکشیدم : چیشد اخه پسر؟
چانیول نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو نگه داره اما نتونست . با چشمای پر و قرمز بهم خیره شد : جونگین؟
وفتایی که اسممو اینجوری میگفت ینی خیلی جدیه و وقت شوخی نیست ! و معمولا این حالت سالی یه بار پیش میومد . دست گذاشتم پشت گردنش : چیه؟ چیه رفیق چیشده؟
چانیول لباش از شدت بغض میلرزید و با صدای خیلی گرفته ای گفت : دوسش دارم … خیلی دوسش دارم …. و دوباره زد زیر گریه خودشو تو بغلم انداخت .
نمیدونستم چه کار کنم ، چه کاری از من بر میومد؟ چانیول اینجوری دلباخته شده بود و از من چه کاری بر میومد جز اینکه هواشو داشته باشم. نفس عمیقی کشیدم و محکم به خودم فشارش دادم . حتی سعی نکردم ارومش کنم . فقط میخواستم بهش بگم که هستم ، هستم و من یکی هیچ وقت تنهاش نمیذارم … هیچ وقت …


نمیتونستم تحمل کنم این وضعو ، وحشتناک نیاز داشتم بغلش کنم و ببینمش ، بی توجه به کای از جام بلند شدم و سمت کلاسا دویدم . صدای کای از پشت سرم میومد ، اما اهمیتی ندادم و راه خودمورفتم تا رسیدم جلوی کلاسش .

بکهیون رویه صندلی نشسته بود و دستشو انداخته بود گردن یه دختره و کیونگسو و لوهان و چند نفر دیگه هم کنارش بودن . سعی کردم خودمو کنترل کنم ، با صدای دورگه ای اروم صداش زدم : بکهیون…؟

اما حتی صدامو نشنید ، جوری غرق خندیدن بود که حتی متوجه ی من که با درموندگی صداش میکردم هم نشد.

رفتم داخل کلاس و همون لحظه بک خم شد و گونه ی دختر رو بوسید . دستمو گذاشتم رو سینه م و بلندتر گفتم : بکهیون؟!

تازه صدامو شنید و برگشت طرفم : چا..چان .. . سریع دستشو از دور گردن دختره باز کرد و گفت : گااینا الان میام . و اومد سمت من و دستمو کشید و دنبال خودش کشوند تو یه دسشویی و درو قفل کرد و با اخم گفت : چیه چی میخوای؟ چرا اومدی جلوی کلاسم؟! و بهم با اخم خیره شد.

طاقت نیاوردم و خم شدم طرفش و آروم بوسیدمش . بکهیون سریع هولم داد عقب و داد زد : مگه نگفتم تا خودم نگفتم منو نبوس!

با لحن ارومی گفتم : اما تو یه هفته س که نگفتـ…

بکهیون داد زد :لابد نمیخواستم !

بغض کردم و چشمام تار شد . بکهیون سر تکون داد : من باید برم ، بیا بعدا حرف بزنیم.

تا اومد بره ، محکم بازوشو کشیدم : حرف بزنیم؟ چی میخوای بگی؟

بکهیون خیره نگام میکرد .

_ میخوای بگی که داری بهم خیانت میکنـ… و با سیلی ای که تو صورتم اومد ، حرفمو خوردم .

بکهیون چند لحظه ای نگام کرد و با اخم رفت بیرون و درو محکم بست .

خندیدم ، بلند خندیدم و دستمو رو گونهم گذاشتم . سیلی به صورتم زده بود ، ولی چرا قلبم میسوخت ؟


پشت میز کافه نشسته بودم و کیونگسو با نِیِ نوشیدنیش ور میرفت . سرمو اوردم بالا و یکم از آب میوه م رو خوردم و گفتم : کیونگسو؟

دی او نگاهشو از گوشیش گرفت و خاموشش کرد : هوم؟

_ قضیه ی بکهیون چیه؟

دی او چشماشو گرد کرد : قضیه ی چیش؟

شونه بالا انداختم : از تو دارم میپرسم . من که نمیدونم قضیه ش چی .

کیونگسو خندید : بکهیون که چیزی نگفته .

اروم گفتم :آخه من نگرانم.

_ نگران چی هستی؟

نفسمو دادم بیرون و گفتم : نگران بهترین دوستمم ، نمیدونم بکهیون باهاش چکار کرده ، اما من واقعا نگرانشم.

کیونگسو لیوانشو از جلوش کنار داد و دستشو گذاشت رو دستم : نگران نباش بیبی ، من با بکهیون حرف میزنم که ببینم قضیه چیه ، هوم؟

لبخند کوچیکی زدم ؛ همون لحظه نگاهم خیره به در کافه موند ، اوه سهون چی میخواد اینجا ؟ از شانس هم منو دید و با لبخندی سمت میزمون اومد : سلام .

سریع دستمو از زیر دست کیونگسو کشیدم بیرون و لبخند بزرگی زدم : سلام استاد .

اوه سهون با لبخندی بهم نگاه کرد و گفت : مزاحمِ … دیتتون شدم ؟ (date قرار)خندیدم و با حالت عصبی گفتم : نه..نه بابا..

اوه سهون هم خندید و کیونگسو بی هیچ تعارفی گفت : اما ما واقعا سر قراریم ، مگه نه عزیزم؟!

حس کردم سرخ شدم و نگاهمو گرفتم و به چایین خیره شدم .

اوه سهون سریع گفت : منم کاری نداشتم ، فقط اومدم بهش تبریک بگم ، واقعا فکرشم نمیکردم که نمره ی B بگیره . باعث افتخاره که دانشجویی مثل ، کااای دارم.

و روی “کای” تاکیید کرد .

کیونگسو با تعجب نگام کرد : وااو پسر تو B گرفتی ؟ Daebak !!!

خندیدم و بازم سرخ شدم ، با فشار دستای اوه سهون رو شونه م سرمو گرفتم بالا و گفت : باید منو بعدا به یه جایی دعوت کنی .

کیونگسو سریع گفت : چرا؟

و منم با تعجب نگاش کردم .

و اوه سهون با نیشخند رو لبش گفت : خب به عنوان … دوست (؟) ، که جشن بگیریم همچین نمره ی عالی ای رو که از من گرفته ؟!

کیونگسو چیزی نگفت . و منم سریع سر تکون دادم : البته استاد…

اوه سهون خندید و اروم از پشت کیونگسو رفت و چشمکی تحویلم داد که دی او ندید . خنده م گرفت .

کیونگسو با اخم گفت : به چی میخندی؟

یه کم از کف قهوه م رو برداشتم و مالوندم رو بینیه کیونگسو : به این (؟) … و بلند خندیدم .

دی او وهم لبخند کوچیکی زد و بینیشو پاک کرد .


با انگشتاش تو موهام بازی میکرد ، سرمو رو پاش تکون دادم و لبخند کوچیکی زدم وچشمامو باز کردم : گا اینا یکم کمش کنه .

صدای تلویزیون رو کمتر کرد و دوباره با موهام مشغول شد .

اروم گفتم : امروز تو دانشگاه با بچه ها خوش گذشت دیگه ؟

گااین خندید : هم لوهان و هم کیونگسو ، واقعا باحالن .

خندیدم و چشمامو دوباره بستم و چند لحظه بعد اون تصویر لعنتی دوباره جلو چشمام اومد ، پسره ی عوضی چه طور جرات کرده بود منو یهو ببوسه ! خدایا حالم داره از خودم بهم میخوره ، نمیدونم چرا ، چرا نسبت به اون بوسه ش اینقد واکنش نشون دادم شاید … شاید چون حس حالت تهوع نداشتم ، برای اولین بار وقتی بوسیدتم حس حالت تهوع نداشتم و این باعث میشد عصبی شم ، خیلی هم عصبیم میکرد . سریع سرمو بلند کردم و بلافاصله لب های گا این رو بوسیدم .
سرشو کشید عقب : چته بچه؟
اخم کردم : بچه نیستم…
گا این خندید : هرچی . چته؟
نشستم رو مبل کنارش و موهامو بهم ریختم : نمیدونم .
گا این با تعجب نگام کرد : خلم که شدی .
اخم کردم : حوصله ی شوخی ندارم.
گا این دست کشید رو صورتم : بنال ببینم چته ؟
_حالم خوب نیس ، از بعد از ظهر عصبی شدم ، حالم گرفته شده ، یکی بدجور اعصابمو خورد میکنه همیشه …
گا این نگام میکرد : کی؟ کی اعصابتو خورد کرده؟
بهش خیره شدم : همون عوضی ای که میخواد جای تورو بگیره …
گا این اول با تعجب نگام کرد و بعد خندید: کی؟ کدوم دختره ای؟
_گا اینا؟
گا این خنده شو خورد : هوم؟
_ازش متنفرم .
گا این اخمی کرد : کی ؟ کیو میگی؟
سر تکون دادم : فقط بدون ازش متنفرم .
گا این با همون اخم گفت : بکهیون ، گوش بده به من ، میدونی که هیچ وقت قبولت نمیکنم…
_ چرا؟؟
گا این : ساکت شو و گوش بده ، نمیخوام انکار کنم که ازت خوشم میاد ، نه اتفاقا خیلیم ازت خوشم میاد و حتی دوست دارم بچه جون ، اما خودت میدونی که ما هیچ رابطه ای نمیتونیم داشته باشیم بک ، هیچ رابطه ای ، همین دیشب بزرگترین گناه عمرمون رو “دوباره” مرتکب شدیم ، میفهمی چی میگم؟ ما گناه گردیم بک ، حالیته؟
داد زدم : گناه به چپم ، ترخدا چرند نگو ، چیش گناه بود؟ اینکه با عشقم سک/س کردم چیش گناه بود؟ میشه دقیقا قسمتی که گناه بود رو توضیح بدی؟ چیش گناه بود ؟
گا این داد زد : گناه این نبود که با عشقت سک/س کردی گناه این یود که عشقت یه عوضیه که نامزد داره و قراره به زودی ازدواج کنه و دختر خاله تم هست ، میفهمی عوضی؟
یخ کردم ! انگار سطل اب سردی روم خالی شد و یخ زدم … چی داشت میگفت ؟ نام…نامزد؟ ازدواج؟ گا این از رو مبل بلند شد و با گریه گفت : حالا فهمیدی چیش گناه بود ؟ تو با نامزد یکی دیگه سک/س کردی و ازون بدتر اون ادم دحتر خالته ، بکهیون ما گناه کردیم ، دیشب منه احمق ، تسلیم تویه عوضی شدم و حالا اینجا همه چی تموم شد، فهمیدی؟ من دختر خاله تم ، توچه طور تونستی با کسی که از بچگی باهاش بزرگ شدی سک/س کنی؟ چه طور تونستی؟ و منه احمق چه طور قبول کردم … لعنت ، لعنت به جفتمون بکهیون ، زندگیمون رو داغون کردیم … لعنت…!

یه کلمه گفتم : چرا … چرا نگفتی؟

گا این فقط گریه میکرد .
اروم از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی گا این که داشت گریه میکرد رو ول کردم و از خونه زدم بیرون ، هنوزم تو شک بودم ، تو یه دیقه یهو از دهنش پریده بود و… ، من … میدونستم که اون دختر خالمه و عاشقش شده بودم ، اما حالا … اون نامزد داشت ، اون کسیو داشت که دوستش داشت و از یه طرف من باهاش خوابیده بودم و من حالا … حسِ یه عوضی رو داشتم ، یه عوضیه متجاوز … مهم نیس که اون خودش اجازه داد ، اون چیزی که مهمه اینه که من تحریکش کردم ، منه عوضی و اون حتی بهم نگفته بود ، پس… پس گناه اونم بود نه ؟ من فقط مقصر نبودم ، گناه اونم بود … اره من … من عوضی شدم ، من حالا یه عوضیم … کسیم که علاوه براینکه عاشق دختر خاله ی نامزد دارش شده ، باهاش سک/س هم داشته و این … من ، خودمو کجا خالی کنم الان؟ من … این دردو کجا خالی کنم؟ اون عوضی نامزد داشت و به من تموم مدت هیچی نگفت ، چرا اجازه داد اینقد پست و عوضی به نظر بیام … اون هر/زه .. اره اون یه هر/زه س… همه ی دخترا و همه ی پسرا یه هر/زه ن ، همه شون ارزششون مثه یه دستمال کاغذیه یه بار مصرفه . همه شون بی ارزش … از همه شون باید یه بار استفاده بشه و بعد بندازیشون دور … درسته ، همین کارو میکنم ، ازش یه بار استفاده کردم ، حالا وقتشه که بندازمش دور ، درسته الان وقتشه که عشقشو ، عشق مسخره شو از قلبم بیرون کنم ، میندازمش دور ، هم اونو ، هم عشقشو ، هم قلبمو … دیگه وقتی اون نباشه قلب میخوام چکار ؟ قلب لعنتی واسه عاشق شدنه ، وقتی معشوق نباشه پس دیگه نمیخوامش… نمیخوااامش … “بلند داد زدم ” نمیخوامش … و متوجه ی خیسیه گونه هام شدن . اشکای لعنتی ، به خاطر اون هر/زه داشتم گریه میکردم . به درک ، گا این مرد ، برا همیشه مرد ، برا همیشه فراموشش کن ، اون هر/زه ی عوضی رو … اون عشق اولِ مسخره تو فراموشش کن … فراموشش کن…


پشت میزم نشسته بودم و کلافه با خودکارم رو کاغذا خط میکشیدم ، نمیتونستم یه دیقه هم تمرکز کنم ، لعنت ! “عزیزم؟ عزیزم؟” چه قد شنیدن کلمه ی عزیزم از دهن اون پسره حالمو بهم میزد ، اونجوری که به کای نگاه میکرد ، دلم میخواست خفه ش کنم :/

پوووف ، کلافه دست کردم تو موهام ف دستمو بردم و کیفمو برداشتم ، از بین کاغذای امتحانی دوباره کاغذ کای رو پیدا کردم و نگاهی بهش انداختم . اگه قرار بود برگه ی اونم با روشی که برگه ی بقیه رو تصحیح کردم ، تصحیح میکرد ، حداکثر D میگرفت ! اهـــ… حتمن دیوونه شدم . من حتی بعضی غلط هاشو روشون خط کشیدم و با خط خودش درستشو نوشتم . من دیوونه شدم …

برگه رو پرت کردم پایین و دست کشیدم رو صورتم . گوشیمو دراوردم و نگاهی به ساعتش کردم ، تقریبا صبح . لابد الان … با اون دوست پسرشه نه ؟ هییییش ، به من چه …

و از جام با شدت پاشدم و لگدی به صندلیم زدم وخودمو رو تخت پرت کردم : من دارم میمیرم…




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





115
نظر بگذارید

avatar
106 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
106 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

آخییییی….سهونیییی…ولش کن اون جیهوانو….بچسب به کای… :zardak (6):

ghazal
مهمان
ghazal

بکیون بی ادب این رفتارا چیه با چانی میکنی :zardak (22):
چانی عزیزم :zardak (16):
ممنون :zardak2 (11):

nahal
مهمان
nahal

وای عجب شیرتوشیری شدا

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

chanyeol ke daghun shod khoda kne baekhyun degho delie dokhtare ro saresh khali nkne…ey junm sehune hasud…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

خخخخخخخ سهونننن :00330000: :tesmiley:
ممنون :zardak2 (11):