179 👁 بازدید

MR.Master Part 23

MR.Master Part 23

سلام ، پارت جدید ^^اصلن نمیخواستم بذارم -___- چرا شو خوب میدونید.

ولی تیکه تیکه شدم تو تله و اینستا

ینی منو کشتین با این سکای هااین پارت اصلن قرار نبود سکای داشته باشه ، قرار بود گااین و بک باشن ، کایسو فقط. اما سرویس شدمبه زور یه تیکه سکای چسبوندم تنگش

(راستی پوستر هم از خانواده ی اوه لذت ببرین ^^ دختره عشقه خودمه ، کیم یوجونگعکساش چنل هست با اکسو)

راستی ، ازین به بعد تو بخش موضوعات اسم داستان هست ، ازونجا میتونید پیدا کنید دیگه

بفرمایید …

اخرین ظرف رو هم خشک کردم و گذاشتم تو کابینت ، نگاهی به ساعت کردم تقریبا شیش عصر بود ؛ از دیروز دیگه خبری از بکهیون نداشتم . شانسمو دوباره امتحان کردم و گوشیمو دراوردم و شماره شو گرفتم ، در کمال تعجب بوق خورد ! سریع گوشیو برداشت : الو؟
لبخندی زدم : سلام بک …
بکهیون سریع گفت : دارم میام اونجا ، قطع میکنم.
_باشـ.. و قبل اینکه تموم کنم قطع کرد . با لبخندی به پشتیه مبل تکیه دادم ، چه طور ممکنه که اینقد دلم براش تنگ شده باشه!! خندیدم و سریع بلند شدم یکم اب جوش درست کردم و پودر شکلات بهش اضافه کردم و داخل فر گذاشتم که داغ بمونن و منتظر شدم. چند دیقه بعد صدای در اومد ، سریع پریدم از جام درو باز کردم ؛ بکهیون با لبخندی پشت در وایستاده بود ، گفتم : سلام عزیزم ؛ و دستشو کشیدم و اوردمش تو بلافاصله بوسیدمش . هیچ وقت فکرشم نمیکردم که با بوسیدن اون اینقد لذت ببرم !
بکهیون با تعجب سریع خودشو جدا کرد ، انگار دست پاچه شده بود : اتـ..فاقی افتاده چان؟ چرا .. اینجوری میکنی؟ تولدمه؟ و اروم خندید.
با لبخند بزرگی که داشتم سر تکون دادم : نه ، فقط دلم برات تنگ شده بود.
بکهیون نگاهشو گرفت : اوه! و سریع وارد خونه شد .
اخم کردم : تو دلت برام تنگ نشده بود؟
بکهیون سریع گفت : چرا چرا .. شده بود.
_چی شده بود؟
بکهیون نگام کرد : اذیتم نکن! … بیا..
و بسته ی تو دستشو گرفت سمتم . با تعجب درشو باز کردم : چرا شیرینی؟
بکهیون شونه هاشو بالا انداخت : همینجوری ، هرچند که خودم شیرینم ^^
خندیدم اما هنوزم دلخور بودم ، خودمم نمیدونستم چرا اینقد حساسیت نشون دادم ، اما واقعا ازین کارش دلخور بودم .
بکهیون خودشو انداخت رو مبل : اخییی…
رفتم اشپزخونه و دوتا لیوان شکلات داغو برداشتم و با شیرینی که بک اورده بود رفتم کنارش نشستم و گذاشتمشون رو میز .
بکهیون سریع یکی از لیوانارو برداشت و یه قلوپ خورد : هوووف…
بهش خیره شدم ، پسره ی کیوت ، کی اینقد تونستم دوست داشته باشم؟ پاک عقلمو از دست دادم ، چه قد دلم براش تنگ شده بود تو دو روز … من مسلما دیوونه شدم ، اینقدی که به بوسیدنش تمایل دارم که به عقلم واقعا شک میکنم…
بکهیون لیوانشو محکم گذاشت رو میز : یااا چیه ؟ نگا داره؟
سریع گفتم : دیدن خر صفا داره …
بکهیون اول با تعجب نگام کرد و بعد با اخم وحشتناکی بهم خیره شد و داد زد : یااااا….
خودمم نفهمیدم چه جور این از دهنم پرید اما اصلن پشیمون نبودم چون بکهیون خودشو انداخته بود روم داشت تند تند کتکم میزد ! میخندیدم و سعی میکردم خودمو نجات بدم از دستش ، اما مشتاش همه جا میخورد ، تا اومد مشتی به شکمم بزنه سریع جفت دستاشو با یه دست گرفتم و تو سینه م قفل کردم . بکهیون ثابت نشسته بود رو پاهام و منم رو مبل دراز شده بودم . خندیدم و تاخواست بره عقب با دست آزادام پشت سرشو گرفتم و به خودم نزدیکش کردم و اروم لباشو بوسیدم .
بکهیون با چشمای باز نگام میکرد ، همونتور که لباش رو لبام بود خندیدم و سرشو فاصله دادم : کوچولو…
بکهیون هنوزم نگام میکرد و انگار با حرف من به خودش اومد و سریع اخم کرد : دفعه اخرت باشه به من میگی خر…
گفتم : شوخی بود ، برا اینکه هم قافیه شه گفتم .
_قافیه ت بخوره تو سرت .
خندیدم : ای جونم ، حرص نخور…
بکهیون پشت چشم نازک کرد و دوباره سریع نیم خیز شدم سمت بالا و بوسیدمش .
بکهیون اینبار سریع عقب کشید : یاااا…
و از رو پام بلند شد و منم درست نشستم ؛ بکهیون لیوان شکلاتشو برداشت یکمشو مزه مزه کرد: بکهیون؟
چیزی حواب نداد ، ینی نارحت شده؟ سریع گفتم : بکهیون چیشد؟
با اخم نگام کرد : دیگه تا خودم نخواستم منو نبوس !
با تعجب نگاش کردم : چی؟!
بکهیون دوباره تکرار کرد : گفتم تا خودم نگفتم منو نبوس .
_امـ..اما چرا؟ مشکلش چیه؟
بکهیون لیوانشو گذاشت رو میز : مشکلشو من میدونم ؛ باید برم ، میبینمت باز ، فعلن.
و از جاش بلند شدو قبل اینکه واکنشی نشون بدم رفت بیرون ! باورم نمیشد ، چرا اینقد نارحت شده بود؟ من که کاراشتباهی نکردم ، ینی واقعا به خاطر اون شوخیه مسخره اینقد بهم ریخت؟ نه امکان نداره … هووففف ای خدا ، این چی بود دیگه؟و کلافه دستی تو موهام کشیدم.


کیونگسو کامل سرش تو موبایلش بود ، خم شدم طرفش و با لبخندی گفتم : چکار میکنی بیبی؟
سریع گوشیشو قفل کرد و گفت : هیچی… هیچی. و گوشیو گذاشت کنارش و به تلویزیون خیره شد.
اخمی کردم ومنم به تلویزیون نگاه کردم ، چی بود این؟ ینی داشت چکار میکرد ؟ سعی کردم ذهنمو درگیر نکنم ، نگاهمو ازون فیلم مضخرف گرفتم بهش خیره شدم ، لبخند کوچیکی زدم و سمتش خم شدم و اروم گونه ش رو بوسیدم.
دی او با تعجب برگشت طرفم ، به چشمای درشتش نگاه کردم و خندیدم و خم شدم سمت لبش که زود رفت عقب : نه ، الان نه کای…
ابرومو دادم بالا و با تعجب گفتم : چی؟؟؟
کیونگسو از رو مبل بلند شد : الان حوصله ندارم .
منم بلند شدم و سریع مچشو کشیدم : یااا مگه من ازت خواستم کاری کنیم که میگی حوصله نداری؟
کیونگسو با اخم نگام کرد : ولم کن خسته م .
بلند گفتم : چته که خسته ای؟
چیزی نگفت و ادامه دادم : از من خسته ای؟ خوبه هنوز رابطه مون دوماه نشده ، از چیه من خسته ای؟
داد زد : نه از تو خسته نیستم ، میشه ولم کنی؟
بدجور عصبی شده بودم ، هرجور بود باید خودم رو ثابت میکردم داد زدم : نه ولت نمیکنم ، امشب کارت دارم .
کیونگسو سعی کرد دستشو بکشه : یااا گفتم ولم کن ، اصلن حوصله ندارم …
خندیدم : چرا داری ، تو بودی که منو وارد این رابطه کردی و الان حق نداری اینقد زود ازم خسته شی !
کیونگسو نالید و دستشو کشید : من ازت خسته نشدم ، فقط حوصله ندارم امشب کای … لطفا…
دستمو شل کردم و دست کیونگسو از دستم سرخورد بیرون و اروم زمزمه کردم : این روزا کلن حوصله نداری ، حوصله ی منو نداری… چرا ؟ نمیدونم …
کیونگسو بدون حرف دستشو کشید و سمت اتاق خواب رفت و درو بست . نفس عمیقی کشیدم خودمو انداختم رو مبل ، مسخره ، حوصله ندارم حوصله ندارم ، به درک ! و دوباره نفسمو دادم بیرون وتلویزیون رو خاموش کردم و رو کاناپه دراز کشیدم .


_سهونااا ؟

دستشو تو دستم حرکت داد و همینتورکه به تلویزیون خیره بودم گفتم : هوم؟

جین چرخید طرفم : حوصله م سررفت…

خندیدم : من ازین حرفت فقط یه برداشت میتونم بکنم !

جین خودشو بیشتر بهم ماولند : منم مظورم همون بود …~

خندیدم خودمو انداختم رو پاش و دستم رو بردم سمت دکمه ی شلوارش … اما قبلش گوشیم زنگ خورد و جین هوان با غرغر چیزی گفت . خندیدم و گوشیو جواب دادم : جووونم عشقم؟!

صدای سارانگ ازون ور خط میومد : بااااااباااااایی …

_ جونم؟

سارانگ : بااابااا جونم ؟!

_ جونم عشقم بگو ؟

سارانگ : کی میای خونه؟؟؟؟

خندیدم : دلت تنگ شده برام ؟

_ اوهوم … بابایی؟

+ جانم ؟

سارانگ : من واقعا دلم تنگ شده هااا…

_ فدای دل تنگت دخملکم ، زودی میام خونه !

سارانگ : چشم بابایی منتظرتم…

_ چه طوریه که نمیخوای برات چیزی بخرم ؟

سارانگ :وااای یادم رفت ، یه بسته پفک و شکلات هم بخر ممنون .

خندیدم : جوجه.. بوس بده حالا…

سارانگ : بووووووووووووووووووووس. و سریع قطع کرد.

با خنده گوشیو قطع کردم و سرمو بلند کردم ، جین هوان با اخم نگام میکرد : سهون؟

گوشیو قفل کردم وگذاشتم سر جاش : هوم؟

_ میشه چارتا ازین حرفای عاشقانه تو به منم بزنی ؟

سر تکون دادم : نه نه ، این حرفارو فقط به معشوقم میزنم .

جین لباشو داد جلو : الان یه بچه ی 4-5 ساله معشوقته ؟

شونه بالا انداختم و جین روشو برگردوند . خندیدم و سریع چونه ش رو گرفتم : فردا شب میبینمت …

جین پوفی کرد : اره اره هر وقت نیاز داشتی من هستم…

موهاشو بهم ریختم و از جام بلند شدم و سمت خونه رفتم .


کیونگ سو تو اتاقش انگار خواب بود ، پوفی کردم و گوشیمو برداشتم و ناخوداگاه زنگ زدم به اوه سهون !! تا بوق اولو خورد سریع گوشیو اوردم پایی : واای چرا به این زنگ زدم من ؟! اما دیر بود که قطع کنم ، بدتر ضایع بود . اوه سهون جواب داد : جانم ؟

دهنم وا موند …

اوه سهون دوباره گفت : جانم چیشده ؟!

هنوز تو شک بودم ، دهنمو چندبار باز و بسته کردم و گفتم : سلام .. استاد…

آوه سهون سریع گفت : عه کای تویی؟ فک کردم سارانگه ، جانم چیزی شده؟!

” یااا خداا واهای بازم گفت جانم ” بدجور ذوق کرده بودم ناخوداگاه لحنم لوس شد : استــــاد…

اوه سهون با لحن اهنگینی گفت : هوووم؟..~

خندیدم : میگم… برگه هامون رو چک کردین؟

اوه سهون : برگه ی چی؟

بلند گفتم : یاا سهونااا؟!

_ جانم ؟

کف کررردم … این چشه ؟! نکنه باز خواب میبینم ؟ T.T خدایااا چرااا؟T.T یه نیشگون محکم از خودم گرفتم و یهو جیغ زدم . سهون داد زد : یااا کااای ؟ الووو ؟ چیشد ؟؟؟ کااای ؟ خوبی؟؟؟؟ صدای چی بود ؟

مثه چی بگم که تشبیه اشتباه نشه ، ولی خیلی ذوق کردم و خودمو به مظلومی زدم : آههـ.. هیچی ، یکم دلم درد میکنه …

اوه سهون : مطمئنی خوبی؟ حالا برا یه امتحان خودتو به کشتن ندی؟ میخوای ببرمت دکتر ؟ بیام ؟

دستمو کردم تو موهام رو پیشونیم مرتبشون کردم : نه سهون ممنوون… سهووون؟؟؟!

در انتظار شنیدن کلمه ی جان ، رو مبل دو زانو نیم خیز شدم .

اوه سهون : جانم ؟ چیزی شده ؟ ترخدااا بگو!

از شدت ذوق مرگی رو مبل ولو شدم و گفتم : هیچی مراقب خودت باش ، شب بخیر .

سهون خندید : همین فقط؟

با جالت سرتکون دادم ، نه اون که نمیبینه ،گفتم : اره دیگه…

سهون : نکنه دلت برام تنگ شده؟!

تند تند گفتم : یااا چرا .. چراا چرااا من دلم چراا باید برا تو تنگ شه ؟ چرا ؟؟!

اوه سهون خندید : خوبه حالا هول نکن اینقد ، شب توهم بخیر جوجه .و سریع قطع کرد .

چندبار اخرین کلمه هاش تو ذهنم تکرار کردم : جوووجه…جووجه.. جان؟ عااایی خدااا !!! و با ذوق رو مبل ولو شدم و گوشی رو به خودم فشار دادم …




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





140
نظر بگذارید

avatar
132 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
127 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااااایییی….جییییییییغ….سکااااایییییی :whistle:

ghazal
مهمان
ghazal

عاغا اصن سکای ایز ریل :w427: من دیگه حرفی ندارم :yahoo:

nahal
مهمان
nahal

کای از ذوق نمیره صلوات خخخخخ

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

hey khoda baraye kaio chanyeol nrht shodm baz kai sehuno dare vali chan kasio nadare kash baeki zudtar asheghesh she…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

عاوخيييي چانبكمممم :begging:
ععررررر كاي چه خَر ذوق ميشهههههههههه :6543a6e2: :00330000:
ممنون :zardak (35): :jhsdhufF: