27 👁 بازدید

MR.Master Part 22

MR.Master Part 22

سلام ، بچه ها ، امتحاناتون تموم شده انگار ، خسته نباشید!! من که ازین هفته باز کلاسام شروع میشه بعد یه تعطیلات یه ماهه ، اصن ماتم گرفتما

میگم یه چیزی ، داستان اصن شیر تو شیر (یا خرتو خر ) که میگین نیست.

تازه از پارت قبل داستان اصلی شروع شده و ازین پارت به بعد هر لحظه منتظر یه اتفاق باشید 🙂

کلن تا قبل این فقط بچه بازی بوده که دی او و بک داستان رو تو دستشون گرفته بودن ! بعد این قضیه ها جدی تر میشه و اصلنم کاپل تو کاپل نیس ! یکم صبر و حوصله داشته باشید فرزندانم ^^ و این پارتم زیاده 😛

بفرمایید …


اروم تکونی خوردم و چرخیدم سمت دیگه ، چشمامو باز کردم و با دیدن گا این کنارم لبخند بزرگی زدم و همه ی اتفاقی دیشب یادم اومد ؛ با همون لبخند رو تخت نیم خیر شدم و بوسیدمش و سریع بلند شدم و سمت حمام رفتم .
_یااا فهمیدم …
خندیدم و سرمو از تو حموم اوردم بیرون : که چی؟!
گا این با اخم نشست رو تخت ملافه رو تا روی سینه ش بالا کشید : تو … پسره ی عوضی ، دیگه حق نداری منو ببوسی…
زبونمو دراوردم و خندیدم : هر وقت بخوام میبوسمت.
_میخوای بمیری؟؟؟
سریع پریدم تو حموم و درو قفل کردم : اررره… .


همینتور که پاهامونو رو زمین میکشیدیم کنار هم راه میرفتیم ، گفتم : چاان؟
_هوم؟
وایستادم و نفس عمیقی کشیدم : چه قد خسته م…
چانیول هم وایستاد و برگشت طرفم : منم .
خندیدم : حالا یکی بشنوه فک میکنه دیشب چکار کردیم که اینقد خسته ایم .
چان هم خندید و اومد طرفم : لابد یه کارایی کردی دیگههه…
هولش دادم عقب : خفه شو ، نعخیرم ، جنابعالی صبح تا شب اون دوست پسره توهمیت کنارته -_-
چان اخمی کرد : دیشب نبود .
نگاش کردم : جدا؟ و خندیدم.
چانیول با همون اخم گوشیش رو دراورد و سریع چیزی تایپ کرد و دوباره گوشی رو قفل کرد و گذاشت جیبش : به پسره مسیج دادی؟
چان : به فضولاش نیمده…
سریع رفتم جلو و خودمو اویزونش کردم : چاااان … خستم بیا کلاسو دو دره کنیم . و چشمکی بهش زدم.
چانم سریع سر تکون داد : پووف موافقم ، به خصوص که دوتا کلاس با اون اوه سهون داریم سر صبحی…
سریع گفتم : چییی؟ اهههـ راس میگی، یااا ما کلاسارو نمیپیچونیم.
چان تغییر حالت داد و با تعجب نگام کرد : ها؟
لبخند گنده ای زدم : بریم سر کلاس عزیزم … و دستمو انداختم دور گردنش و راه افتادیم : یااا یااا کای ، دیوونه شدی؟ ولم کننن… ای گردنممم… گفتی بپیچونیم که…
_خفه شو هانی .. و با خنده سمت کلاس اوه سهون رفتیم.
چان با غرغر کنارم رو صندلی های جلو نشسته بود و منم با شوق و ذوقی که نمیدونم از کجا اورده بودم داشتم به درس فوق مضحک اوه سهون گوش میدادم . چند دیقه ای مونده بود تا تموم شدن اولین کلاسمون که اوه سهون چرخید سمت مون ، همه ساکت خیره شدن بهش ، اوه سهون کل کلاسو یه نگاهی انداخت و گفت : فردا امتحان رو دوباره میگیرم …
صدای همه بلند شد که بعضیا خوشحال بودن و بعضیا نارحت ، اوه سهون اخم خیلی کوچیکی کرد و همون باعث شد همه ساکت شن و گفت : و کلاس بعد تو ازمایشگاه میبینمتون . وکیف مشکیشو که ازش متنفر بودمو برداشت و رفت بیرون .
با رفتنش چند نفری فحش دادن و چان همونجور که سرش رو دسته ی صندلی بود از بین لبای غنچه شده ش گفت : تف تو این زندگی…
خندیدم و کاغذامو تو کوله م چپوندم : پاشو بریم ازمایشگاه .
چانیولی اه بلندی کشید و سرشو از رو میز بزداشت و دنبالم اومد ؛ جلوی دره ازمایشگاه که رسیدیم چان یهو زد زیر خنده : کاایی…
با تعجب نگاه کردم : ها؟
چان همینتور که میخندید گفت : اخخخ که چه قد دلم برای بار اولی که اومدیم این خراب شده تنگ شده .
خنده م گرفت و گفتم : همون موفع که بعدش مجبور شدیم بریم پیش چوی شیوون و بعدش کل ازمایشگاه رو تمیز کردیم؟
چان جمله م رو تغییر داد : تمیز کردم !! کای…
_ها؟
چان لبخند احمقانه ای زد: اولین بار اینجا دیدمش…
نگاش کردم : کیو؟
چان به دیوار تکیه داد و چشماشو بست : بکهیونم رو …
پقی زدم زیر خنده : بکهیونت؟ شر و ور نگو ناموسا..
چان با همون چشمای بسته اخمی کرد و دوباره سریع لبخند زد : هی داوووش…
لبخندم محو شد : چی میگی؟چان ؟ حالت خوبه؟
چان با لبخند مسخره ش ادامه داد : میخوام باهات ریفیق شم… و یهو بلند خندید.
اب دهنمو قورت دادم و یه قدم ازش فاصله گرفتم و بعد سریع در ازمایشگاهو باز کردم و پریدم تو “پسره دیوونه شد رفت”. هنوز هیچکدوم از بچه ها نیمده بودن . کوله م رو انداختم رو یکی از صندلی های پایه دار تا اومدم بشینم صدایی گفت : چه طوری کای؟
پریدم بالا ، اوووه خدایا چی میخواد این اینجااا… دستمو گذاشتم رو سینه م : ترسیدم استاد…
اوه سهون خندید ، خدایاااا باز چشماش لیزری شد TTاومد طرفم و گفت : حالت خوبه؟ رنگت پرید چرا؟
اخم کردم : خب ترسیدم ، یه صدایی در میاوردی که اینجاااییی.. هووففف..
اوه سهون خندید و موهامو بهم ریخت . رفت سمت جالباسیه گوشه ی ازمایشگاه و کتشو با لباس سفید ازمایشگاش عوض کرد . برگشت طرفم و گفت : لباست کو؟
خیره به تیپش مونده بودم ، دیوث تو لباس ازمایشگاهم خوشتیپه … سریع گفتم : این.. اینا.. ایناهاش.. و تند تند زیپ کوله مو باز کردم و لباسمو کشیدم بیرون وتنم کردم . کاملا چروک شده بود در مقابل لباس صاف و اتو کشیده ی اوه سهون ، انگار از دهن گاو کشیده بودنش !
اوه سهون اخمی کرد و اومد طرفم . یقه ی لباسمو محکم کشید و از جام بلندم کرد ، دقیق روبه روش وایستاده بودم ، لباس ازمایشگاهمو از دو طرف یقه ش کشید و از تنم دراورد و بعدش لباس ازمایشگاه خودشو هم دراورد ؛ اومد نزدیک تر و لباسشو از پشت انداخت رو شونه م و استیناشو از تو دستام رد کرد ، یقه ی لباسمو دوباره کشید ، ایندفعه خیلی نزدیک تر شده بود ،
تقریبا سینه به سینه ی هم وایستاده بودیم . نگاهم خیره رو صورتش بود ، به خصوص پیشونیش ، پیشونیه صاف و سفیدش که برق میزد انگار عرق کرده بود !
یقه ی لباسمو مرتب کرد و زد تو بازوم . رفت عقب نگاهی بهم انداخت : این خوبه ! و لبخند کجکی ای زد و سریع دور شد . روپوش منو انداخت تو اشغالی و خودش یه روپوش دیگه از تو بسته ای که تو کشو بود دراورد و پوشید .
همینجور خیره به کاراش مونده بودم ، یه لحظه هیجان زده شده م ، اخه چانیولم تا حالا اینقد نزدیکم نشده بود “البته تو بیداری، چون تو خواب اون همیشه تو حلقِ من بود!” . اروم نشستم رو صندلی و چند دیقه بعد تقریبا همه اومده بودن و صدای پچ پچ ارومی میومد . چانیول با غرغر کوله شو پرت کرد رو صندلیه بغل من و خودشو هم انداخت رو صندلی : اهههـ خدایااا…
حتی نگاشم نکردم چون داشتم اوه سهون رو میپاییدم ، همین که حواسش پرت شد ، گوشه ی لباسو اوردم بالا و به بینیم نزدیک کردم و بوش کردم “همون عطر اوه سهون بود ” خندیدم و سریع لباسمو مرتب کردم .
چان دستشو گذاشت رو میز و سرشوهم به دستش تکیه داد : نکبت .
برگشتم طرفش : ها؟
چان : با تو نیستم که نکبت …
_یااا..
چان خندید : با زندگیمم. و الکی زد زیر گریه.
بدون اینکه بخندم نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به اوه سهون خیره شدم که مشغول درس دادن شده بود . لعنتی ، حالا باید بگم خوشبحال اون دوست پسرش نه اون میمون خانوم -_- و پوفی کردم و دستامو با حرص توهم قلاب کردم .


یکم دیگه به خودم ادکلن زدم و یه نگاه دیگه تو ایینه انداختم ،از اتاق اومدم بیرون ، رو کاناپه لم داده بود ، سعی کردم نگاش نکنم ، اما اون دست بردار نبود : صبحت بخیر لو … ااا نه ظهرت بخیر ، ساعت دوازدهه کجا به سلامتی؟
اخمی کردم : به فضولاش نیمده !
سریع با یه جهش از رو کاناپه بلند شدو سمتم اومد : جدیم ، میگم کجا میری؟
تو صورتش زل زدم : چرا باید بهت بگم؟
اروم خندید : چون دوست دارم؟
پوزخندی زدم : ترخدا خفه شو…
دی او یه قدم اومد سمتم بدون اینکه برم عقب با اخم بهش خیره شدم ، گفت : همه فک میکنن دارم بازی درمیارم ، اما به خدا با هرکی بخوام بازی کنم ، با تو نمیتونم ، میدونی که نمیتونم و میدونی که چه قد… عاشقتم؟ هوم؟
_بسه !
کیونگسو نزدیک تر شد و بازوم رو اروم گرفت : چی میشه اگه اینجوری نباشی؟
بازومو از دستش کشیدم بیرون : تمومش کن ، تو دوست پسر داری و من با ادمی که دوست پسر داشته باشه کاری ندارم .
_قبل این دلیلت یه چیز دیگه بود و حالا این ؟ خیله خب … ولش میکنم… ولش میکنم لوهان.
بهش خیره شدم و گفتم : هرچی ، حالا من با این مشکل دارم ، وقتی ولش کردی بعد بیا باهم حرف بزنیم.
_همین امروز همه چیو تموم میکنم ، من که دیگه بهش احتیاج ندارم ، پس همین امروز همه چیو تموم میکنم.
پوزخندی زدم : بهش احتیاج نداری؟ هه یه بار باهاش حالتو کردیو الان دیگه بهش احتیاج نداری؟ ازش فیلمم داری ، درسته؟ میخوای فیلمشو نشون رییس بدی و کارشو تموم کنی ؛ بعد فکر میکنی رییس به همین راحتی راضی میشه که تو همه کاره بشی؟ میدونی… با این کارت ، به چشمم فقط مثه یه ادم پست میای !
کیونگسو خندید : پست؟ پست منم؟ اگه من پستم تو چی هستی؟ تو خودتو اونقد فرشته میبینی؟فک نکن که از هیچ کدوم گند کاریات خبر ندارم ، فک نکن که نمیدونم اون پولی که یهویی تو دامنت سبز شد که باهاش بری بدهیای باباتو بدی از کجا اومده !
با این حرفش شل شدم و بهش خیره موندم .
خندید : دیدی؟ دیدی حالا پست کیه؟ من میدونم چه ادمی هستی و اما هنوزم مثه احمقا دوست دارم ، نمیدونم از کی شروع شد ، اما فهمیدم که دوست دارم ، بعد اون … بعد اون موضوع لعنتی ، لوهان من .. من خرد شدم … قلبم ، روحم … تیکه تیکه شد… و توی لعنتی ، توی ، لعنتی ، این ، کارو ، باهام ، کردی!
و اخرین جمله ش رو تیکه تیکه میگفت و به شونه م با انگشتش ضربه میزد.
باورم نمیشد ، باورم نمیشد که دی او میدونه چه اتفاقی افتاده ، ینی … الان همه چی … اهههـ خدایا چه طور ممکنه؟
دی او با پوزخند ادامه داد : چرا اینقد شک شدی بیبی؟ هه فکر نمیکردی بدونم نه ؟ ولی یادت نره من دو کیونگسو ام ، هر غلطی که کرده باشی ، هر عوضی و هر/زه ای باشی ، از اخر ماله منی خب ؟ تو گوشت فرو کن اینو … الانم گمشو برو به هر عوضی بازی ای که میخوای برس ، برو که منتظرتن .
اینو گفت و از کنارم با حرص رد شدو خودشو بهم زد و محکم به دیوار خوردم و چند ثانیه بعد صدای دراتاق اومد که محکم بهم خورد.
هنوزم شک بودم ، باورم نمیشد ، چه طور فهمیده بود؟ چه طور وحشتناک ترین راز زندگیمو فهمیده بود؟ اونم کی ؟ دو کیونگسو، کسی که همیشه میخواستم جلوش هر طور شده با غرور رفتار کنم و اما الان ، تو یه ثانیه فهمیدم همه ش این مدت الکی بوده و اون عوضی هم … لعنت بهش ، لعنت به همه شون…هاایییش … “لعنت به خودم ” !


کلافه مدادو تو دستم میچرخوندم ، فردا با اون اوه سهونه دیوث امتحان دارم و هیچی بلد نیستم -_- سرمو گذاشتم رو جزوه م و چشمامو بستم ، هووف چی
میشد میخوابیدم پا میشدم و همش رو خود به خود یاد میگرفتم TT.

نفهمیدم چیشد ، اما با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم و چشمامو باز کردم ،نگاهی به ساعت انداختم ، خدااایاااا نه امکااااااااان نداره ، بدبختشدم… نه چرااا اخه ، چرا خوابیدم؟ همینتور که داد میزدم تند تند لباسپوشیدم و یه بیسکوییت و بطریه کوچیک ابمیوه برداشتم و دویدم بیرون ، وقتنداشتم با ترن برم ، سریع تاکسی گرفتم و سوار شدم ، یه ربع بعد جلویدانشگاه پیاده شدم ، بدو بدو سمت کلاس دویدم ، وااای نه اوه سهون !! چرادیر شد . حمله کردم تو کلاس همه نشسته بودن و اوه سهون تازه میخواست برگههارو پخش کنه ، سریع تعظیم کردم : ببخشید استاد …

اوه سهون لبخند زد : عیب نداره ، بشین.
تو شک عظیمی رفتم ، جلوی بقیه بهم لبخند زد؟؟؟0_0 اوه سهون؟؟؟؟؟ هییش توهم بود انگار…
سریع نشستم و اوه سهون برگه ای جلوم گذاشت و دوباره لبخند زد !! اب دهنمو قورت دادم و هرچی دعا از انجیل مقدس بلد بودم تند تند خوندم ،سرمو خم کردم و نگاهی به برگه م کردم ، خدااایا ، تند تند برگه رو پشت و رو میکردم ، من تنها چیزی که میتونستم بهش جواب بدم اسمم بود T.T همینجوربا قیافه ی وحشت زده به برگه نگاه میکردم ، کم کم اشکم داشت در میومد ، اگر این فرصت رو هم از دست میدادم ، جلوی این اوه سهون خیلی خجالت اوربود T.Tپوفی کردم و با چشمای پر اشک به برگه م خیره شدم .
یهو اوه سهون از جاش پاشد ، نفسمو حبس کردم ، داشت میومد سمت من ،وااای خداا ، نکنه فهمیده هیچی بلد نیستم؟ اب دهنمو قورت دادم و اوه سهون خم شد رو برگه م و کامل چشم تو چشم شدیم ، با لبخندی که یه ثانیه هم از رو لبش نمیرفت اروم زمزمه کرد : کایی ، تو فقط اسمتو بنویس ، بقیه ش بامن!
_هن؟
و چشمکی زد و رفت . کم کم حس کردم دارم خفه میشم ، نفسمو دادم بیرون و تند تند نفس کشیدم ، خدایا منظورش چی بود ازین حرف!!! بوی نفسشو هنوزم میتونستم حس کنم ! اب دهنمو دوباره قورت دادم و به برگه م خیره شدم . اوه سهون چند دیقه بعد گفت : یه ربع تا پایان امتحان .
همه صداشون درومد اما سریع ساکت شدن ، نگاهی به برگه م انداختم و لبامو اویزون کردم ، سرمو بلند کردم دیدیم اوه سهون داره نگام میکنه با همون لبخندش ، تا دید دارم نگاش میکنم ، سریع گوشیشو دراورد و چیزی نوشت و گرفت طرفم .
یه قلب گنده ، وسطش هم نوشته بود “دوست دارم کای” . یا عمام اینم خل شده T.T خدایااا چه مرگشه این دیگه؟ چرا ملت اینجوری شدن؟؟؟ اوه سهون؟ اوه سهووون؟ باااورم نمیشد ، چرا اوه سهون؟ مرتیکه ی عوضی ، کم کم داشت گریه م میگرفت ، اوه سهون پایان امتحان رو اعلام کرد و اینبار از همه خواست برگه هاشون رو براش ببرن . تو پاهام نا نداشتم از جام پاشم ، یه برگه ی خالی رو باید میکوبیدم تو سرم نباید میدادم به اون . چانیول با غرغر همینتور که پاهاشو میکشید برگه رو گذاشت رو میز اوه سهون و کوله شو از میز پشتیه من برداشت و با سر اشاره کرد که بیام بیرون .
منتظر شدم همه برن، کلاس که خالی شد اوه سهون داشت برگه هارو مرتب میکرد، یه نفس عمیق کشیدم و برگه رو برداشتم و رفتم سمت میزش ، اروم گفتم : استـ…
اوه سهون سریع سرشو بلند کرد و با لبخندی نگام کرد : ببینم برگه تو..
اومد برگه رو بگیره که کشیدم عقب : نه چیز.. من .. من خوب مریض بودم، مادرم مریض بود ، نشد بخونم ، استاد رحم کنید… ترخدااا…TT
اوه سهون از پشت میزش بلند شد و اومد طرفم درحالی که اخم کرده بود ،از شدت هیجان و استرس سکسکه م گرفته بود ، اوه سهون با اخم خم شده بود تو
صورتم و جلو میومد و منم عقب عقب میرفتم : فک کردی وقتی بهت گفتم “اسمتوبنویس بقیه ش با من ” دروغ گفتم ؟ باید حتمن به زبون بیارم که دوست دارم؟من دوست دارم ، دووووست دارم ، نمیذارم بیوفتی این درسو ، دوست دارم .
جمله های اخرو درحالی که داد میزد میگفت ! از بس عقب عقب رفته بودم که چسبیدم به میزا ، اوه سهون روم خم شده بود ، حس کردم قلبم دیگه نمیزنه،
این یاروچه مرگشه… خدایانجاتم بده … دوتا دستامو محکم به میز پشتم گرفتم که نیوفتم ، اوه سهون بیشتر روم خم شد ، تا جایی که بوی ادکلن محشرش رو حس میکردم ، معلوم بود ادکلنو رو گردنش زده بود ، نفسمو حبس کردم و اوه سهون نزدیک تر شد ، نفساش میخورد به صورتم و قلبم … بهتره به جای اینکه بگم میخواست کنده بشه ، بگم که کلن نمیزد ! اوه سهون اروم زمزمه کرد “دوست داررمـ…” و موقع گفتن کلمه های اخر لباش به لبام برخورد کرد و تو یه ثانیه لباش کامل رو لب هام بود و داشت منو میبوسید!!
اوه سهون بیشتر روم خم میشد تا بهتر بتونه ببوستم ، منم عقب تر میرفتم اما دست بردار نبود و لباش رو بیشتر حرکت میداد ، تا اینکه دستم از رو میز سر خورد و یهو به پشت سر محکم خوردم رو میز و داد بلندی کشیدم.
سرمو محکم تکون دادم ، چشمامو چند بار باز و بسته کردم ، چی؟؟؟؟ دوباره محکم سرمو تکون دادم و چشمامو مالوندم : یاااا دیوونه شدم!!! سریع نگاهی به ساعت گوشیم کردم ، ساعت 11 شب بود و تو اتاقم بودم .
واااهااای دارم میمیرم . دست کشیدم به صورتم ، چه خوابی بود اخه این موقع! لامصب چه واقعی بود … خنده م گرفت و لبامو کشیدم تو دهنم،لعنتی واقعا داغ کرده بودم ، منه احمق ، انگار که دیگه رسما گی شدم ، حتی با دیدن خواب هم داغ میکنم ، اووف اونم خواب کی؟ اوه سهون چشم لیزری ، لعنت بهم چه کیفیم میکردم تو خواب T.T
کلافه دوباره دست کشیدم رو صورتم ، دستامو توهم قلاب کردم و سرم و به چپ و راست چرخوندم : هی ، کیم جونگین کای ، تو میتونی ، فایتینگ. دهن اوه سهون رو سرویس کن. و خودکارو برداشتم و با جدیت مشغول خوندن شدم .


داد زدم : چییییی؟؟؟!
کای به بدبختی سعی میکرد جلوم رو بگیره که بلند نخندم ، اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، این پسر رسما خل شده بود . از خنده داشت از چشمام اشک
میومد ، هرچی دم دستم بود پرت کرده بودم رو زمین اما بازم نمیتونستم خنده مو کنترل کنم ، کای کم کم داشت گریه ش میگرفت ، به بدبختی یکم نفسمو حبس کردم و موفق شدم خودمو نگه دارم . اما با حرف بعدیه کای دوباره منفجر شدم : چانی… من بوسه شو حس کردم.
عااای خدا ، بچه م کلن دیوونه شده ، اروم سرشو ناز کردم و از شدت خنده موهاشو کشیدم ، کای جیغی زد و محکم لگدی تو پام زد : ادم باش ، اصلن جنبه نداریااا…
اشک چشممو پاک کردم : کای…
_ها؟
سعی کردم خودمو کنترل کنم و خیلی جدی زل زدم بهش : کای ، من دوست دارم ، دووست دارم ، نمیذارم این درسو بیوفتی دوست دارم . و از شدت خنده افتادم رو زمین .
حالا کای هم خنده ش گرفته بود : مررررض… ولی چان؟
بلند شدم و نشستم رو صندلی دوباره : ها؟
کای سعی میکرد لبخندشو پنهون کنه اما نمیتونست و گفت : ولی اگه واقعی بود… اوففف لامصب…
دوباره خندیدیم و گفتم : حالا خوندی چیزیم یا منتظری اوه سهون بیاد بگه “با من” و بعدش ببوست؟
کای با خنده زد تو بازوم : ادم باش ، نعخیرم خوندم …
سر تکون دادم : منم تا صبح نخوابیدم .
کای نیشخند زد : بکهیون پیشت بود؟
پوفی کردم . نه بابا ، دو روزه نیست اصن ، ازش خبر ندارم .
کای سر تکون داد : منم ، دی او خیلی کم پیداش میشه ، کم به تلفنم جواب میده و ازش که میپرسم میگه مشکل خانوادگی داره حالش خوش نیس این روزا منم اصرار نکردم بهش …
سر تکون دادم : اوهوم ، بکهیون که کلن دو سه روزه باهاش حرف نزدم ، فقط یه مسیج … کای؟
کای کوله ش رو گذاشت تو کمدش و دوتا خودکار ازتوش برداشت و دره کمدشو بست : هوم؟
یکی از خودکارارو گرفتم ازش و گفتم : به نظرت … هوف.. هیچی هیچی…
پشیمون شدم از حرفم اما کای ول کن نبود ، کلافه گفتم : هیچی دیگه ، لابد مهم نبوده که نگفتم .

حتی نباید به این موضوع فکر کنم ، اونا ، بکهیون و دی او، به ما اعتراف کردن چون دوسمون داشتن ، حالا منه خنگ میخوام بهشون شک کنم ، هییش احمق نشو پارک چانیول .
امتحانه اون روزه اوه سهون رو دادیم تموم شد ، کای از شدت خجالت حتی به اوه سهون نگاه هم نمیکرد و منم هی خنده م میگرفت و اوه سهون هم عصبانی شده بود که هی وسط امتحان قهقهه میزدم ! اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم ، تا تصور میکردم خوابه کای رو ناخوداگاه خنده م میگرفت ! خلاصه به هر بدبختی ای بود امتحان تموم شد ،البته لوهان یکم دیر اومد اما اوه سهون چیزی نگفت و ازونم امتحان گرفت ، امتحان که تموم شد برگه های همه رو جمع کرد و بدون هیچ حرفی از کلاس رفت بیرون .
کای سرشو گذاشت رو میز ، با خنده گفتم : بخیر گذشت .
کای هم خندید ، لوهان داشت تند تند وسایلشو جمع میکرد ، کای بلند شد و رفت طرفش : امتحان چه طور بود؟
لوهان با گیجی نگامون کرد و سرسری گفت : خب ، خوب بود …
کای لبخندی زد و دوباره گفت : لوهان؟
لوهان زیپ کوله شو بست و بهمون نگاه کرد : چیشده؟
کای : میگم از دی او خبر داری؟
لوهان پوزخندی زد : دوست پسر توئه ، من باید خبر داشته باشم؟
کای سر تکون داد : خب اره ، منظورم … خب یه چند وقتیه خیلی سرش شلوغه انگار … میگه مشکل خانوادگی داره؟ نمیدونم… تو میدونی قضیه چیه؟
لوهان اول متعجب به کای نگاه کرد و یکم فک کرد و بعد سریع گفت : آآ…آاها.. چیز اره … اره یکم مشکل داره .. “صداشو اورد پایین و ادامه داد ” با پدرش.. به مشکل خورده یکم…
کای دوباره سر تکون داد : اهاا…
لوهان خندید و سریع گفت : من باید برم عجله دارم … فعلن.! و دست تکون داد و ازکلاس زد بیرون .
به مسیر رفتنش نگاه کردم ، و برگشتم طرف کای که تو فکر بود : کای؟
_هوم؟
+ چته؟
کای : هیچی… میگم…
_ها؟
سرشو تکون داد : هیچی ولش…
_یاا ادا خودم رو در میاری؟
کای خندید : نه نه ولش کن ، بعدا میگم مهم نی …
سر تکون دادم و گفتم : بریم ناهار؟
کای هم خندید و زد رو شونه م : برییم چینگویااا..
و با خنده سمت کافه ی دانشگاه رفتیم


با ذوق سینیه غذارو گذاشتم جلو ش و چاپستبکارو دادم دستش : بخور بخور زود باش …
خندید وچاپستیکارو گرفت ازم و مشغول خوردن شد و نگاش کردم . یکم خورد اخم کردم : یااا..
_چیه؟
با همون اخم گفت : میحوای همه ش خیره به من باشی؟ بخور دیگه..
_چشم^^
گا این خندید و منم با خنده مشغول خوردن شدم : بکهیونا…
لقمه ی تو دهنمو قورت دادم : هوم؟
گا این به غذاش خیره شد : بیا و بیخیال هم بشیـ..
تا اومد چیزی بگه محکم چاپستیک هارو پرت کردم رو میز و داد زدم : باز شروع کردی؟؟؟ ببین خودتم بکشی من بیخیالت نمیشم ، میفهمی؟ بیخیالت نمیشم ، پس سعی نکن از دستم در بری..
_بک ما نمیتـ…
داد زدم : کی گفته نمیتونیم باهم باشیم؟ چرا نمیتونیم ؟ مشکل چیه؟ اینکه دختر خالمی ؟ به درک ، چه اهمیتی داره؟؟؟ هایییششش… و با حرص از جام پاشدم و رفتم سمت اتاقم ، لعنتی نمیذاره دو دیقه راحت باشم ، دو دیقه !!! هوووف … لعنتی…




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





118
نظر بگذارید

avatar
105 نظرات
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
106 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

خب اگه نمیزاره راحت باشی ولش کن دیگه برادر من…. :309: ….عاااالی بود….مثل همیشه :zardak (61): 😥

ghazal
مهمان
ghazal

میگما همه چرا همه دوس دارن خب؟ :zardak2 (7):
البته من خودم یه راه حل پیشنهادی دارم چرا همه با هم ازدواج نکنن ها؟ اصلن خیلی ایده نوینیه :jhsdhuf9:
ممنون عالی بود :zardak2 (11):

nahal
مهمان
nahal

وای فکرکردم واقعیه نگو خوابه

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

vay yani az hayajan morde budm vaghti sehun eteraf kardo busidesh harchand b nzrm ajib umad ke inghad zud fahmide dusesh dareo taze inghad zud eteraf karde vali badesh vaghti fahmidm khab bude hamash hale chanyeolo dashtm az khande pachide budm…hansoo che khube dusesh drm…mc kheili awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

دي او چه ديوثه :wacko:
اين گااين چشه ؟؟! :wacko:
ممنون :00330000: