33 👁 بازدید

Mr.Master Part 21

Mr.Master Part 21

سلام ، پارت جدید^^

خودم دوس دارم این پارتو :دی

(دختره تو پوستر گا این هست و این اون بازیگره س نه عضو کارا ککک)

بفرمایید..

با استرس رو فرمون ضرب گرفته بودم ، برای بار هزارم تو ایینه خودم رو دیدم ، بوق ارومی زدم و چند دیقه بعد کای جلو در ظاهر شد . سریع نگاهمو گرفتم و به جلو خیره شدم. چند لحظه بعد سوار ماشین شد ، سریع برگشتم طرفش و انگارکه تازه دیدمش گفتم : هی سلام…
فقط سرشو تکون داد و چرخید و کمربندشو بست و به جلو خیره موند .
هوفی کردم و سریع حرکت کردم . نیم ساعت بعد جلو یه کافی شاپ تقریبا شیک نگه داشتم و کای بی هیچ حرفی پیاده شد ومنم دنبالش . جفتمون رفتیم داخل و نشستیم پشت یه میز و سریع سفارش دوتا قهوه دادیم .
کای خیره به دستای گارسونی که قهوه هارو جلومون میذاشت مونده بود ، گارسون پرسید : چیز دیگه ای هم میخواید؟
سر تکون دادم : نه ممنون. و گارسونه با لبخند کوچیکی رفت. کای بلافاصله فنجون قهوه شو کشید جلو و یه بسته از شکر رو باز کرد و خالی کرد تو قهوه ش . نگاهی بهش انداختم و دو بسته ی دیگه هم باز کرد و بدون اینکه قهوه رو هم بزنه ، چند بسته ی دیگه هم شکر توش ریخت ، اروم گفتم : بسه ، شیرین شد…
کای بدون اینکه نگام کنه قاشقشوانداخت تو فنجونِ قهوه و مشغول هم زدنش شد.
نفس عمیقی کشیدم و یه بسته شکر ریختم و بدون اینکه قهوه م رو هم بزنم یه قلوپ ازش خوردم تا گلوی خشک شده م یکم تر بشه ، گفتم : کای…
بدون اینکه نگام کنه به هم زدن قهوه ش ادامه داد ، اروم گفتم : من میخوام برات توضیح بدم.
کای هیچی نگفت.ادامه دادم : راستش اوضاع اونجور که تو فکر میکنی نیس…
کای بدون حرف دست از هم زدن قهوه ش برداشت به فنجونش خیره موند.
گفتم : اون پسر دوست پسر سابقم بود… ببین کای ، اینجوری حس معذب بودن میکنم نمیتونم باهات حرف بزنم ، میشه یه چیزی بگی؟
اما بازم ساکت موند. سعی کردم از شگرد قدیمیم استفاده کنم ، دستمو دراز کردم تا چونه ش رو بگیرم ، اما کای اینبار سریع تر بود و صورتش رو برد عقب و بهم نگاه کرد : خب؟ چرا فک میکنی که باید برام مهم باشه که به حرفات گوش بدم؟ چرا اصلن برای تو مهمه که منو توجیح کنی؟
_چون دوستیم.
کای پوزخندی زد : فک نکنم دلم بخواد با همچین ادمیی دوست باشم…
چشمامو بستم و گفتم : کای، تو هیچی نمیدونی…
_درسته نمیخوامم بدونم ، بیخیال من شو !
بلند گفتم : نه ، دلم میخواد برات توضیح بدم ، نمیخوام اشتباه فکر کنی راجع به من .
_طرز فکر من چرا باید برات مهم باشه؟
خیره نگاش کردم : چون تو دوستمی !!!
کای خنده ی الکی ای کرد : دیگه نمیخوام باشم…
_حداقل قبلش حرفامو بشنو…
کای : خیله خب ، میشنوم. و یه قلوپ از قهوه ش خورد .
هوفی کردم و گفتم : یادته اون دفعه که رفتیم بیرون برات یه موضوعی رو داشتم میگفتم و نصفه ولش کردم؟
کای سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد . ادامه دادم : خب ، بقیه ش ازین قراره … من ، کسیم که علاقه ای به دخترا نداره …
کای بدون اینکه متعجب بشه نگام میکرد ، گفتم : خب ، خانواده م اصلن با این موضوع کنار نمیومدن به خصوص پدرم ، برای همین تصمیم گرفت که من هرچه زودتر ازدواج کنم ! برای همین یه دخترو برام در نظر گرفت ، اول کلی دیوونه بازی دراوردم و مخالفت کردم ، اما بعد دیدم که یه راه دیگه هس ، اونم اینکه زنم رو خودم انتخاب کنم . و خب من آران رو انتخاب کردم ، ما از قبل هم رو میشناختیم و دوستای قدیمی بودیم ، بعد اون باهم ازدواج کردیم ، آران کاملا وضعیت من رو میدونست و برای همین تصمیم گرفت این کارو کنه و باهام ازدواج کنه و بعد اون مثه دوتا دوست توی خونه زندگی کنیم ، اما خب گاهی بیشتر از دوست هم میشد”خندیدم و کای هم لبخندی زد” اما خب اونم از رو علاقه نبود ، اران میخواست کمکم کنه تا بلکه م من … یکم
حالم بهترشه ، نسبت به دخترا ، شاید بتونه یه حسایی رو درونم بیدار کنه ! تا حدودی موفق شد… اما باز این اواخر …” اهی کشیدم و کای بهم با دقت نگاه میکرد” … البته اینم بگم ، اران خودش یه دختر خیلی پاک و بی گناه نبود که بخواد به خاطر من زندگیشو خراب کنه و باهام ازدواج کنه ! اون خودشم یسری مشکلات داشت و این ازدواج به نفع اونم بود . بعد از اون
ازدواج از کشور رفتیم و سه سال بعد وقتی سارانگ چهار ساله بود برگشتیم و تا االان … البته جفتمون دیگه ازین وضع خسته شدیم ، هم اران و هم من !
صبح تا شب باید وانمود کنیم و ما حتی جلوی سارانگ هم مجبوریم نقش بازی کنیم که انگار پدرومادرش عاشق همه ن و خانواده ی کاملی داره … پدرم تا
حدودی دیگه بهم گیر نمیده … اما خب اون زرنگتر ازیناس ، با اینکه این اواخر دوباره حالش خیلی بد شده و تو بیمارستان بستریه اما دست بردار نیست ، اون تقریبا باورش شده که من ادم شدم” خندیدم” اما ، هنوزم حاظر نیست ارثیه م رو بهم بده “و بازم خندیدم و یه قلوپ از قهوه م خوردم ” در هر صورت هم من هم اران میدونیم یه روزی این بازی تموم میشه ، پس چرا از همین الان دنبال ساختن زندگی های واقعیمون نباشیم؟ درسته، من برگشتم پیش دوس پسر سابقیم نه به خاطر اجبار من واقعا حس میکنم هنوزم دوسش دارم ” و لبخندی به کای زدم که صورتش توهم رفته بود ، فک کنم گند زدم ، سریع گفتم” یااا اینجوری نگاه نکن ، آرانم یکی رو داره برا خودش… حتمن…! “کلمه ی اخر رو اروم گفتم چون مطمعن بودم اران دیگه قرار نیست با کسی باشه” .
کای سریع گفت : پس اون بچه … اون دختر بچه ی بی چاره چی؟ اونو … شما اگر قرار نبود باهم بمونید ، چرا اون رو بدنیا اوردید؟فک نمیکنی خیلی دارید در موردش بی انصافانه رفتار میکنید؟
خندیدم : هی پسر ، بی انصافانه؟ ما اونو نجات دادیم و خب … من واقعن دوسش دارم و میدونم بعد اینکه از اران جدا بشم ، سارانگ ماله منه !
کای اخمی کرد : اون مادرشه!
_اما نمیتونه اونو داشته باشه!
کای با حرص نگام کرد : چرااا؟
بلند گفتم : چون مادرش نیست !
چهره ی کای از عصبانی به متعجب تغییر حالت داد : چـ..چی؟
کلافه دستی تو موهام کردم ، یه چی دیگه رو هم لو دادم : نه من و نه اران مادر و پدر سارانگ نیستیم !
کای انگار هنوز لود نشده بود و با گیجی نگام میکرد ، بیشتر ازین به بحث سارانگ ادامه ندادم و گفتم : در هر صورت خوشحال میشم قضاوت یک طرفه نکنی.درسته که من یه همچین مشکلی دارم اما گناه که نکردک ، تقصیر خودمه ؟ نه ! تقصیر من نیست که خانواده م نمیتونن کنار بیان با این قضیه و من دوساله تموم تلاش کردم که خودمو تغییر بدم و نتونستم ! پس تو … حداقل تویی که رفیقمی یکم درکم کن … منم حق دارم که زندگی کنم نه ؟ حق دارم جوری زندگی کنم که دوس دارم و راحتم ! نه با عذاب و حس عذاب وجدان. وقتایی که کنار اران میخوابم بیشتر عذاب وجدان دارم نسبت به وقتایی که کنار جین میخوابم … متوجه ای چی میگم؟ چون تو اون حالت دارم همه رو گول میزنم اما تو حالت دوم ، هیچ دروغ و گول زدنی در کار نیس ! خودمم و زندگیم . میدونی؟
کای سری تکون داد .
گفتم : امیدوارم درک کرده باشی…
کای خیره نگام کرد : درک کردم … کامل درکت کردم ، نمیخواد دیگه نگران باشی…
با اینکه هنوزم هیچ حسی تو چهره ش نبود اما شنیدن این حرف خوشحالم کرد : پس دوباره مثل قبل دوستیم؟
کای سر تکون داد و لبخندی زدم : ممنون رفیق … که درک میکنی… شاید تو تنها کسی باشی که درکم کردی ، البته بعد از اران ..
کای باز هم فقط سر تکون داد و گفت : میشه بریم؟
با لبخندی گفتم : البته هرجور راحتی…
کای بلند شد و پول کافه رو حساب کرد قبل اینکه کاری کنم و از در رفت بیرون .
سریع رفتم تا در ماشینو باز کنم و کای رو صندلیه عقب نشست . با تعجب نگاش کردم : قضیه چیه؟
کای اروم گفت : هیچی میخوام یکم دراز بکشم.
اخمی کردم : نکنه الان که این موضوع رو فهمیدی… ازم میترسی؟ من … من به خدا هیچ فکری تو سرم نکردم راجع بهت … کای به خدا راست میگـــ…
کای پرید وسط حرفم : یااا منظورم این نی ، فقط میخوام یکم استراحت کنم! و لبخند خیلی کوچیکی زد و دراز کشید.
شونه بالا انداختم و با خنده سریع ماشینو روشن کردم و راه افتادم .


گااین با اخمی نگام میکرد : بکهیون ، اینجا؟
لبخند بزرگی زدم : یس !
گااین از ماشین پیاده شد و دنبالش رفتم . جفتمون پشت میزی تو کافی شاپ نشستیم ، دقیقا همونجایی که چند روز پیش با چانیول نشسته بودم ! با فکر به چان سریع اخمی کردم و سرمو تکون دادم ، گااین برا خودم و خودش سفارش داد . خندیدم : بازم ایس کافی؟ گا این سرشو تکون داد : اوهوم …
چند دیقه بعد دوتا لیوان بزرگ ایس کافی جلومون بود ، گا این یکم از ایس کافیشو خورد : خب؟
سرمو بلند کردم : ها؟
گا این سرشو کج کرد : چرا منو اوردی اینجا بچه ؟
اخمی کردم : یااا گا ایناا ، اینقد به من نگو بچه !
گا این خندید : هستی … بگو حالا… چی؟
تو یه ثانیه خیلی جدی گفتم : گا این دوست دارم .
گا این نگاهی بهم انداخت : بکهیون …
سرمو تکون دادم : فقط گوش کن ، خودت خوب میدونی چه قد دوست دارم و این بار صدمه که بهت دارم اعتراف میکنم و همیشه به بهونه های مختلف ردم کردی … این که بچه م ، حالا که بزرگ شدم چی؟ اینکه پول ندارم و شغل ندارم ، حالا که هم پول دارم و هم شغل و خونه زندگی ، اینکه خیلی احمقانه رفتار میکنم ، حالا که این قد بالغ شده افکارم چی؟ این که به من اصلن مثه یه مرد نگاه نمیکنی ، حالا که با بیشتر از صدتا دختر بودم هم هنوزم منو به چشم مرد نمیبینی؟ دیگه باید چکار کنم برات ؟ دیگه چه دلیلی داری که رد کنی … گا اینا.. توهم دوسم داری نه؟ میدونم … میدونم دوسم داری ، پس چرا اینقدر انکار میکنی؟ چرا اینقد خودتو و منو اذیت میکنی؟ چرا اینقد دور شدی ازم ؟ تنها دلیلی که برا شغلت انتقالی گرفتی که بری هلند من بودم نه ؟ تنها دلیلش دوری از من بود نه ؟
گا این : نه بکهـ…
سریع گفتم : هییس … نمیخوام دروغ سرهم کنی و بگی یا یه دلیل احمقانه ی دیگه … گا این؟
گا این چیزی نگفت و دوباره گفتم : گا ایننن؟
سرشو اورد بالا : هوم؟
بهش خیره شدم و با قاطعانه ترین لحن ممکن گفتم : دوست دارم ! گا این دوست دارم …
گا این بعد چند ثانیه نفسشو داد بیرون : بریم خونه ، خسته م .
ابرومو انداختم بالا : بریم …
گا این از جاش بلند شد و پول میز رو حساب کردم و دنبالش رفتم. تو مسیر هیچی نگفتیم ، همین که رسیدیم خونه م ، گا این پیاده شد و منم ماشین رو قفل کردم و جفتمون وارد اپارتمان تقریبا بزرگم شدیم و گا این سریع رفت تو اتاقی که بهش داده بودم و خودمم تو اتاقم رفتم و رو تخت ولو شدم ، حوصله ی هیچیو نداشتم ، من اول و اخر گا این رو ماله خودم میکنم ، قسم میخورم ، اون ماله منه ، ماله منه!


مسیج کای رو خوندم و پوزخندی زدم و گوشی رو پرت کردم رو میز و از جلو تی وی بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان اب میوه برا خودم ریختم . لوهان بالاخره از اتاقش اومد بیرون و تو اشپزخونه مشغول گشتن شد.
یه قلوپ از ابمیوه م خوردم و خیره بهش نگاه کردم : چی میخوای؟
لوهان تو سه گوش اشپزخونه وایستاده بود و کابینت های بالا سرشو میگشت : اون بسته چیپسی که خریدم اون روزو ندیدی؟
خندیدم : خسیس یه بسته خریدی همه ش؟
لوهان برگشت طرفم و زبون درازی کرد : نعخیرم ، بکهیون همه شو خورد ، حالا یکی مونده بود میخواستم ببینم هنوزم ازش مونده یا نه !
خندیدم و از کشوی کنارم یه بسته چیپس کشیدم بیرون : اینو میخوای دیگه ؟
لوهان تا چیپسو تو دستم دید دوید طرفم : اره بدش…
چیپسو گرفتم بالاتر : نه نمیدم…
لوهان اخمی کرد : یاا دوکیونگسو ، بده چیپسمووو…
زبونمو دراوردم : نمیخوام!
لوهان پرید تا چیپسو از دستم بکشه اما سریع تر دستمو بردم عقب ، لوهان تقریبا تو بغلم بود و هی بالا و پایین مپرید و حسابی کیف میکردم .
صدای زنگ گوشیم اومد و لوهان دست از تقلا برداشت : گوشیته؟
سر تکون دادم : اوهوم کایه لابد ، ولش کن…
لوهان اخمی کرد : چرا اینقد ندیده میگیریش؟
پوزخندی زدم :چون دیگه به دردم نمیخوره ، هرچی ازش میخوام تو اون فلش هست …
لوهان فحشی داد : اما نباید باهاش اینجوری کنی عوضی…
چرخیدم و جامو با لو عوض کردم ، حالا بین من و کابینت های سه گوش گیر افتاده بود : یااا چته؟ بده چیپسمووو…
خم شدم تو صورتش : تو که میدونی چرا اینقد بی تفاوتم نسبت بهش ، هوم؟
لوهان اخمی کرد و سعی کرد چیپسو بگیره : نه نمیدونم…
خندیدم : چرا خوب میدونی ، خوب میدونی که بدجور میخوامت …
لوهان بی حرکت وایستاد سرجاش : تموم کن این حرفای مسخره تو…
_چه قدر دیگه باید التماست کنم لو؟
لوهان زیرلبی گفت : خفه شو چیپسمو بده…
چیپسو گرفتم بالاتر : میدونی که چه قد دوست دارم و چه قدر میخوامت؟ چرا با این حال فقط مثه یه دوست باهام رفتار میکنی؟
لوهان بلند گفت : چون دوستیم!
داد زدم : اما نمیخولم دوست بمونیم!!!
لوهان با حرص نگاهم میکرد ، خم شدم و سریع لبشو بوسیدم و محکم سرشو به پیشونیم چسبوندم : بدجور میخوامت لوهان …
لوهان کشید عقب و محکم هولم داد و داد زد : خیلی حروم زاده ای دو کیونگسو… و رفت تو اتاقش و محکم درو بست و قفل کرد .
با خنده به اوپن تکیه زدم ، لبمو کشیدم تو دهنم “لعنت به اون طعم لبات ” بلند خندیدم و چیپسو گذاشتم رو کابینت و رفتم تو اتاقم .


حدود ساعت دو شب بود ، صدایی از بیرون اتاقم شنیدم و رفتم بیرون ، در بالکن باز بود و پرده ش به خاطر بادی که میزد تکون تکون میخورد ، رفتم جلو و گا این تو بالکن وایستاده بود با یه تاپ و شلوار راحتی . لبخند کوچیکی زدم و رفتم تو بالکن ، از پشت خودمو بهش چسبوندم و سرمو از بین موهاش و گردن لختش رد کردم و رو شونه ش گذاشتم ، گا این تکونی خورد و چیزی نگفت . دستم رو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگه م سیگارشو از بین لباش برداشتم و خودم پُک محکمی بهش زدم و دودشو تو گردن گا این بیرون دادم . اروم خندید ، منم خندیدم : چی میخوای این وقت شب اینجا گا اینا؟
سرشو به سر من که رو شونه ش بود تکیه داذ : نوونااا…
اخمی کردم : اگه بهت بگم نونا … دیگه باهم اینده ای نداریم…
_همین الانشم نداریم !
هوفی کردم و پک دیگه ای به سیگار زدم و سرم واز گردنش دراوردم و با دیوار کنارم سیگارو خاموش کردم و تهش رو انداختم زیر پام . گا این چرخید طرفم : منو بیخیال شو…
یه قدم رفتم جلو و تقریبا سینه به سینه ش شدم و دستمو بردم سمت بند تاپش و اروم بندشو کشیدم پایین : چرا ؟
گا این بدون حرکت گفت : الان برا با من بودن زیادی بدی …
خندیدم و بندشو کشیدم پایین تر : مسخره…
گا این سر تکون داد : جدی میگم…
خنده م به اخم تبدیل شد حالا یه طرف تاپش کاملا پایین بود و شونه های سفیدش دیوونه م میکرد ، از بازوهاش گرفتم و به خودم نزدیکش کردم : دیگه چرت و پرت نگو … و محکم گردنشو بوسیدم…
گا این خندید و دستشو دور گردنم انداخت : بکهیون ، نمیتونم بهت نه بگم در عین حال که نمیتونم قبولت کنم!
اروم دندونم رو تو پوست گردنش فرو کردم : خفه شو… و سمت دیگه ی تاپش رو هم کامل کشیدم پایین و به دیوار چسبوندمش و شروع به بوسیدن بدنش کردمو گا این فقط میخندید و حتی سعی نمیکرد متوقفم کنه …!




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





124
نظر بگذارید

avatar
118 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
112 نظرات نویسندگان
e)(o...Lnahalbhr_iamSorourmaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

احححح….دختره ی زشت….بدم میااااااد اززززززشششششش :jhsdhugP:

nahal
مهمان
nahal

ایشششش این گااینه رومخه ها احححح دختره پیره چندش

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

alan baekio dokhtare khak bar sari?hansoo?che bahal ta hala hansoo nakhunde budm valo b nazar kh jaleb miad…khoda ro shokr kai az khare sheytun umad paeen ba cheshm leizeri khub shod…mn mirm ghesmate bad ke drm mimirm az konjkavi…mc kh awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

ممنون :w427:

maryeol
مهمان
maryeol

دیدی دیدی گفتم سارنگ بچه اینا نیس فدا خودم بشم :zardak (61): :zardak (61):
دی او و لوهان؟
کاپلشون چی میشه؟ :6543a6e2:
سوهان؟ :300: :300: :00330000:
این گا این یکم رو مخ منه :wacko: :wacko:
بیچاره چانم :begging:
من قسمت بعد :zardak (6):