44 👁 بازدید

MR.Master part 20

MR.Master part 20

سلام پارت بیستم *_*

پارت بعدی زیادتره ^^

بفرمایید…

پوستر هم شیدا جونیه عزیززززم

سرمو چرخوندم و به بکهیون که کنارم رو مبل نشسته بود نگاه کردم : بک؟
جوابی نداد و فقط سرش رو به بازوم تکیه داده بود . تکونی خوردم تا خوب ببینمش ، اما همین که تکون خوردم سرش از رو بازو سر خورد تو بغلم افتاد. خنده م گرفت . سرشو دادم بالا و خودم بلند شدم از رو مبل ، دستمو زیر پاهاش بردم و بغلش کردم و سمت اتاق خوابم بردمش و رو تخت درازش کردم و پتورو کشیدم روش : شب بخیر…
بکهیون زیر پتو تکونی خورد و دوباره خوابید. ناخوداگاه لبخندی زدم و از اتاق اومدم بیرون و تلویزیون رو خاموش کردم و تو اتاق دیگه ای خوابیدم .
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ، ساعتش رو قطع کردم و سریع سمت اتاقی که بک خوابیده بود رفتم : صبح بخیر بکهـ… بک؟
با تعجب نگاهی به اتاق کردم : بکهیون؟ سریع رفتم تو و داخل دسشویی و حموم رو نگاه کردم اما نبود. سریع رفتم بیرون وتو اشپزخونه و پذیرایی رو نگاه کردم : بک؟؟؟ ینی چی… پس کجاست؟
دوباره رفتم تو دسشویی رو دیدم : بکهیون؟ کجااایی؟! … پوفی کردم سریع سمت گوشیم رفتم تا بهش زنگ بزنم ، سریع شماره ش رو گرفتم : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است… ! چی؟؟!! لعنت بهت.. دوباره شماره رو گرفتم “دستگاه مشترک مورد نظـ… ” اهههـ با حرص قطع کردم … اصلن حواسم به گوشی نبود ، تا اینکع نگاهم به علامت پیام اون بالا افتاد ، سریع بازش کردم .
از : بکهیون .
“ببخشید صبح زود رفتم ، تا شب بر نمیگردم نگران نشو ، مراقب خودت باش”
چی؟ چه طو.. هووف چه طور ؟ ینی چی؟ فقط همین یه پیام؟ هییییش… لعنت…
خودمو انداختم رو تخت ، حداقل خوبیش اینه که حالش خوبه .. هوووف…. لعنت چه قد … آههـ


 

از خونه ی چانیول زدم بیرون و سریع یه تاکسی گرفتم : فرودگاه !
تو راه فرودگاه بودم ، که فکری ذهنمو مشغول کرد ، اون پسره احمقه ، پاشه ببینه نیستم… هوف …! سریع گوشیمو دراوردم پیامی براش نوشتو گوشی رو خاموش کردم . سرمو به پشتیه صندلی تکیه دادم . هوووف … قلب لعنتیم دوباره تند تند میزد ، حتی با فکر به اینکه میتونم الان ببینمش… لبخند کوچیکی زدم و چشمامو بستم.
_اقا رسیدیم.
سریع چشمامو باز کردم و پول تاکسیو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم . بدو بدو سمت سالن فرودگاه رفتم . نگاهی به تابلوی اطلاعات انداختم ، پروازش تازه نشسته بود ! لبخندی زدم و سمت محل خروجیه مسافرا دویدم . واو یکسال تمام منتظر این لحظه م … حالا که وقتش شده… اه میخوام بمیرم ! دستامو محکم بهم زدم … لعنتی خیلی هیجان دارم …
تند تند این پا و اون پا میشدم ، بالاخره دونه دونه مسافرا از در خارج شدن ، سرمو اینور و اونور میچرخوندم تا ببینمش … استرسم صد برابر شده بود … کجایی گاایناا… هوووف… آآ .. خودشه … خدایا خودشه … لعنتی ، از قبلش هم خشگلتره …سریع دویدم جلو ، داشت اروم اروم میومد و چمدونش رو کنارش میکشید ، انگار دنبال کسی بود …! با لبخند بزرگی سعی کردم استرسمو مخفی کنم … سریع رفتم جلو … روش اون طرف بود ، اروم زمزمه کردم : گا…این…
گااین برگشت طرفم ، اول یکم بهم نگاه کرد ، همچنان خیره بهش مونده بودم، فرشته ی زیبای من ، همیشه دوست داشتنیه…
با پریدن گااین تو بغلم رشته افکارم پاره شد : بکهیونااا…
از شدت شوک و هیجان نمیدونستم چکار کنم ، سریع دستامو دورش حلقه کردم : گااین…
سریع خودشو از بغلم کشید بیرون : هنوز یاد نگرفتی منو نونا صدا کنی؟
با خنده سر تکون دادم : چمدونات کو؟
خندید : همینه فقط.
_چی؟
گااین زد تو پیشونیم : احمق برا ده روز که صدتا چمدون نمیخوام …
لبخند رو لبام ماسید… ده.. ده روز؟ منظورش … آهیییش… سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم : پ سوغاتیای منو تو چی گذاشتی؟
گااین اخمی کرد : مگه من اونجا میرم تفریح که برای تو سوغاتی بیارم؟
پوفی کردم وچمدونش رو از دستش کشیدم : من به خاطر تو امروز رو کامل آزادم ، کجا بریم؟
گااین نگام کرد : خونه؟
_نوچ!
خندید : بچه ی بد، من خسته م .
_نمیذارم بری خونه …
با اخم گفت : تا یادنگیری با من مودب صحبت کنی باهات کاری ندارم …
خندیدم : نمیخوااام… بیا بیااا زودباش… یکم پاشنه ی اون کفشارو کوتاه تر میگرفتی که الان بتونی راه بیای…
گااین خندید و قدم هاشو سریع تر کرد : بچه پرو.
_اینقد به من نگو بچه .
گااین کجکی نگام کرد : ماشینت کو؟
زدم تو پیشونیم : اخ ، از هولم یادم رفت… دیدی چیشد؟ هوف.. باید پیاده ببرمت .
_یااا بچه ی خصیص ، زود تاکسی بگیر.
زبونمو دراوردم : نمیخوااام…
_یااا کتک میخوای؟
خندیدم : میخواام میخواام…
گااین اروم زد تو لُپم : زود باش بکی… خسته م…
محوه صورتش مونده بودم ، وقتی اسمم رو اینجوری صدا میکرد دلم یخواست تا اخر عمر کر بشم که دیگه هیچ صدایی جز اون صدا رو تو گوشم نشنوم که از یادم بره…
_بک؟… کجایی بچه…
غرغر کردم : من بچه نیستم… گااین؟
_نونا ، بگو؟
اخم کردم : چرا منو نبوسیدی؟
با تعجب نگام کرد : ها؟
_دلت برام تنگ نشده بود نه؟
گااین همونتور نگام میکرد : چی میگی؟معلومه ک شده بود…
_من .. من… “نفسمو چند لحظه حبس کردم ، خفه شو بک ، الان وقتش نیس” … هیچی.. بیا بریم خسته میشی.
گااین لبخندی زد و دنبالم اومد .


سر صبح از خونه زدم بیرون ، امروز شنبه بود کلاس نداشتیم ، سریع سمت خونه ی چان رفتم .
بدون اینکه در بزنم خودم رمزو زدم و رفتم داخل : چان؟
صداش از تو اتاق اومد : بیا تو دیگه …
رفتم سمت اتاق چان رو تخت ولو شده بود . کنارش خودمو انداختم : چته ؟
_ هوم؟ هیچ…
+ توهمیه ولت کرده؟
_یااا…
خندیدم و خودمو یکم کشیدم بالا تا تا کنار چان باشم : چان…
_هوم؟
+ از کجا بفهمم که یکیو دوست دارم؟
چان پوفی کرد : زر نزن خواهشن ، تو دلت ماشالله پارکینگه ، یکی میزه دوتا میاد ، با خودت چند چندی صد و خورده ای نفرو علاف خودت کردی؟اگه یکی رو دوس داری دِ خوب رو همون تمرکز کن دیگه ، چرا شیش تا شیش تا میخوای؟ هممه مون رو گیج کردی دیوث -_-
داد زدم : یاااا .. به من چه ، مگه من تو عمرم عاشق شدم که بدونم حسش چه جوریه؟ من هرکیو میبینم که خشگل و خوشتیپه ازش خوشم میاد.
چان نیشخند زد : ینی الان از منم خوشت میاد؟
_ به جز تو…
+ عوضی-_-
با غرغر گفتم : یااا چان .. تو ، تو بگو… بگو حس عاشق یکی شدن چه جوریه ؟ هاان؟ هاان؟ هااان؟
چان پوفی کرد دستاشو زیر سرش گذاشت و به یه نقطه خیره شد : نمیدونم… راستش ، منم فک میکردم که عاشق نیستم، فک میکردم دارم بازی در میارم ، من اصلن قرار نبود عاشق شم… اما ، امروز ، برای چند دیقه ، فقط برای چند دیقه که فکر کردم اتفاقای ممکنه براش افتاده باشه ، تا مرز مردن رفتم کای… حسِ خیلی لعنتی بود ، میدونی این حجم نگرانی از من بی سابقه بود ! من تو عمرم اینقد نگران مادر و پدرم نشدم… اما اون ، امروز تو چند دیقه کاری کرد که نزدیک بود گریه کنم… من ، مطمعن نیستم کای ، اما من فک کنم خیلی دوسش دارم … نمیگم که عاشقشم ، عشق مقدسه ، گفتن این کلمه مسعولیت داره ، برای همین نمیگم عاشقشم ، من فقط خیلی دوسش دارم و اینو تازه فهمیدم … تازه فهمیدم که خیلی دوسش دارم …
هوفی کردم ، این حرفا از چان بعید بود ، فک کنم عقلشو از دست داده … اروم گفتم : پاشو اون قرصاتو بخور ، تو کشو دومیه ست.
چانیول خندید محکم زد تو بازوم : عوضی… جدیم.
_منم! تو عمرم ندیدم همچین چیزایی بگی … عقلتو از دست دادی..
+ تو فک کن عقلمو از دست دادم ، اشکالش چیه که مثه یه ادم بی عقل زندگی کنم؟
_ اشکال نداره… هرجور راحتی زندگی کن احمق ، تو اول و اخر که میمیری.
_ممنون ازین همه لطفت پسر.
خندیدم : خواهش..
چان محکم با پاش حولم داد از تخت پایین و درحالی که میخندیدم سمت اشپزخونه رفتم . چان راست میگفت ، باید تکلیفمو با خودم روشن میکردم . اگر از کیونگسو خوم میاد ، چرا شروع نکنم به دوست داشتنش؟ و یا.. اگرم نه ، چرا زودتر باهاش بهم نمیزنم که جفتمون اسیب نبینیم؟ اما… بهش که فک میکنم ، میبینم رابطه مون از یه رابطه ی ساده پیچیده تره ، ینی .. اتفاقایی که افتاده ، به نظرم بهتره رابطه مو حفظ کنم… باید هر کس دیگه جز اون تو ذهنم رو بیرون کنم ، باید هکه جز کیونگسو رو از ذهنم دور بریزم . از اولم به لوهان حسی نداشتم ، فقط از رو غریضه بود که چون خشگله به سمتش جذب شدم .. اوه سهون هم … لعنت بهش مرتیکه ی خیانت کاره هوس باز ، ایندفعه ببنیمش میکشمش…هایییش ، نمیدونم چرا اینقد جوش میارم ، اون عوضی هم دیگه هیچ جایی تو افکارم نداره ، به اون توهمیه هم که اصن کلن هیچ نظری ندارم 😐 به درد چان میخوره ، چانیول هم که رسما به درد اون میخوره ، پ این دوتام هیچی و بعلـــــــه ، میمونه کیونگسو … درسته ، از اول هم همین بود ، باید شروع کنم ، باید از همین الان شروع به دوست داشتنش کنم ، درسته کای ، بیا و این رابطه رو شیرین ترش کن~^ مثلن کیونگسو هم منو دوست داره و کم کم … شاید… ازین دوست داشتن ، یه چیزی به وجود اومد ، یه چیز عمیق تر … مثه عشق !
خندیدم ، افکارم چه دخترونه شده ! سریع گوشیمو دراوردم و به کیونگسو مسیجی دادم ” صبحت بخیر بیبی ، خوب خوابیدی؟ صبحونه یادت نره ، بعد از ظهر میبینمت، مراقب خودت باش ” خندیدم و مسیج رو سند کردم . همینه کای ، بیا و رابطه رو از همین حالا جدی شروعش کن … فایتینگ!


جینهوان کتم رو نگه داشت و تنم کردم . یقه ش رو برام مرتب کرد و محکم سمت خودش کشید ولبام رو بوسید . خندیدم : قصدت همین بود.
با لبخندی سر تکون داد : اوهوم … سهونا…؟
ابرومو دادم بالا : هوم؟
دستاشو دور گردنم انداخت و خودشو نزدیکم کرد : باز کِی همو ببینیم؟
اخمی کردم : باز؟
با لوسی لباشو داد جلو : یااا قول دادی… سهونااا…
خندیدم : بااشه ، اونجوری نکن زشت میشی..
_یااا..
خم شدم و سریع بوسیدمش : بهت مسیج میدم. فعلن…
_دوست دارم …
خندیدم : داشته باش ، من زن دارم ..
_یااا…
و با خنده از اتاق زدم بیرون . همین که سوار ماشین شدم سریع گوشیمو دراوردم و وارد پیام هام شدم ، از دیشب بعد اون اتفاق ذهنم یه دیقه هم اروم نبود ، کلافه پیامی نوشتم .
گیرنده : کیم جونگین (کای)
“سلام ، باید باهم حرف بزنیم “
پیامو فرستادم و ماشین رو روشن کردم و سمت خونه راه افتادم . نیم ساعت گذشته بود اما کای جوابی نداده بود ، کلافه ماشینو نگه داشتم جلوی یه فروشگاه تا بستنی ای که قولش رو داده بودم بخرم .
برگشتم و دوباره تو ماشین گوشیم رو چک کردم “لعنتی” پیام دیگه ای فرستادم .
گیرنده : کیم جونگین (کای)
“گفتم باید باهم صحبت کنیم ، میخوام ببینمت ، کِی وقت داری؟”
ماشینو جلو خونه نگه داشتم ، از اخرین پیامم بیست دیقه میگذشت اما کای جواب نداده بود ، با حرص شماره شو گرفتم ، ده تا بوق خورد و قطع شد . نفس عمیقی کشیدم ، یهو فکری به ذهنم اومد “اوه سهونه عوضی” خندیدم و دوباره پیامی فرستادم .
گیرنده : کیم جونگین (کای)
“این پیامو جواب ندی ، این ترم میندازمت کیم جونگین “
یهت ، خیلی هم با ابهت . به دیقه نرسیده بود گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسمش لبخند گنده ای زدم و جواب دادم : زور باید باشه نه ، چه طوری ؟
با لحن خشکی که تاحالا نشنیده بودم ازش گفت : ساعت چند همو ببینیم؟
هول کردم : ام.. امروز؟
_بله.
لعنتی ، چرا اینجوری حرف میزنه، سریع گفتم : ساعت 9 میام دنبالت . و قطع کرد! هووف . کیم جونگین چرا اینقد همیشه عصبیم میکنی؟ چه جور این کارو میکنی؟
اینو گفتم و کلافه از ماشین پیاده شدم و سمت خونه رفتم .
______



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





115
نظر بگذارید

avatar
107 نظرات
8 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
107 نظرات نویسندگان
e)(o...Lnahalbhr_iamSorourmaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

عااالی :zardak (61):

nahal
مهمان
nahal

ای بابا کای جان چرا آرمانهای سکایی رو ازبین میبری ولش کن اون دی او رو به سهون بچسب

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااالا

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

aln kai kheili ba rabetash ba kyungi omidvar shode unm mikhad besh zarbe bezane…kash ba harfaye sehun az delesh dar biado baz ba hm khub shn…heif mishe intori khoshko sard…mc awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak (24): :zardak (24): :zardak (24):

maryeol
مهمان
maryeol

ه نه نه کای نیاید نباید عاشقش شه :6543a6e2: :6543a6e2:
چان هم همین طور لااقل تا زمانی ک بک عاشقش نشدههههه :6543a6e2: :6543a6e2:
وای دارم دیونه می شم این نباید اتفاق بیفته :tansmiley: :tansmiley:
سهون :zardak (31): با چه رویی می خواد با کای حرف بزنه :128181:
با اینک یه کوچولو فقط یه کوچولو حق داشت ولی بازم دلم صدای آران می سوزه :begging:
یه سوال دختر سهون و آران مال خودشون نیس نه؟
هعی کای خیلی برا نگرانم :negative: :negative: :zardak (24):