44 👁 بازدید

MR.Master part 19

 

MR.Master part 19

سلام ، پارت جدید مستر مستر ^_^

این پارتو خودم دوس دارم ، تحول جدیدی ایجاد میکنه تو داسی :دی

بخونین متوجه میشید .

بفرمایید…

بدنمو کش و قوصی دادم و رو تخت نشستم و با یه چشم ساعتمو چک کردم ، هنوز زود بود ! لبخند کوچیکی زدم و دوباره ولو شدم رو تخت . پتورو تا زیر بینی م بالا کشیدم ، یهو یاد دیروز افتادم و اون ماچی که رو گونه اوه سهون زده بودم ، ناخوداگاه خنده ی بلندی کردم و پتورو تو دستم فشار دادم و جیغ زدم : واااای دیوونه شدم رفت… . و دوباره بلند خندیدم اما خنده م با صدای زنگ گوشی قطع شد . سریع جواب دادم : بله؟
_صبحت بخیر بیبی .
اخم کردم و با لحن خشکی گفتم : صبح توهم بخیر ، کاری داشتی؟
_ یاااا من زنگ زدم بهت صبح بخیر بگم و قبل اینکه روزمو شروع کنم صداتو بشنوم ، اونوقت تو میگی کاری داشتم؟
پوزخند زدم : توهم دیشب همینو گفتی!
_کای ، ببخشید ، من دیشب فقط… فقط یکم عصبی بودم.
+ خیله خب قانع شدم. قطع میکنم حالا.
داد زد : نهههه قطع نکن ، کایی؟
_هوم؟
اروم گفت : بیا بریم بیرون ، بریم سر قرار ؟ هوم؟ میای ؟
_نع.
دوباره بلند گفت : یااا کای ، ترخدا ، لطفا ، ازم دلگیر نباش… کایی… هومم؟
_خودتو کیوت نکن اصلن بهت نمیاد ، باشه…
دی او بلند خندید : عاشقتماااا … ساعت 9 شب میبینمت.
خندیدم و قطع کردمو از جام بلند شدم تا یه دوش کوچیک بگیرم . خوشبختانه امروز دانشگاه کلاس عصر نداشتم و سه تا کلاس صبح بود فقط و خب … این بیشتر خوش شانسیه دی اوـه . و با خنده رفتم تو حموم.


کتم رو تو ایینه مرتب کردم ، از بعد از ناهار اران و سارانگ رفته بودن تو اتاق و صداشون در نمیومد . هوفی کردم و موهامو تو صورتم پخش کردم ، نگاهی به تیپم انداختم و چند دیقه بعد کت چرم اسپرتمو با اون کت لی عوض کردم . این بیشتر بهم میخوره الان . دکمه ی شلوارمو باز کردم ، یه چیزی اون پایینا داشت اذیتم میکرد ، خنده م گرفت و دستمو بردم تو شلوارم تا جابه جا کنم دم و دستگامو… زبونمو داده بودم بیرون و خیلی با جدیت مشغول عملیات جاسازی بودم که یهو دره اتاقم باز شد ، دادی زدم و همینتور که دستم تو شلوارم بود تلو تلو خوردم و رفتم عقب و محکم با با\سن خوردم زمین .
اران سریع اومد کنارم زانو زد و موهاشو داد پشت گوششو گفت : سهونااا.. چیشد؟ ترسیدی؟ چرا افتادی؟
اخمی کردم و دستمو از تو شلوارم دراوردم ودکمه ش رو بستم : نه نترسیدم ، فقط بچه م افتاد-_- هییش ، اخه این درو برا چی ساختن خو؟ دو دیقه نباید آرامش داشته باشه ادم ؟
اران پشت چشمی نازک کرد و بلند شد و از تو کشوش چیزی برداشت و همونتور که با قهر میرفت درو هم محکم بهم زد و داد زد : حالا به آرامش برس… ، یهو درو باز کرد و دوباره سرشو اورد تو اتاق : داشتی خود/ارضایی میکردی اره؟ خاک توسرت اوه سهون-_-
پوزخندی زدم : هه اره دیگه ، مردای زن دار فقط تو یه حالت همچین کاری میکنن ، اونم فقط وقتی که زناشون راضیشون نکنن…

اران ایشی گفت و دوباره درو محکم بهم زد و رفت.
خندیدم وکیف پول و موبایلمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون . تا خواستم از خونه هم برم بیرون سارانگ جیغ زد : بااابااایی بستنی…
خندیدم و سریع بغلش کردم : اول بوووس…
سارانگ محکم گونه و چونه م رو بوسید ، چونه ش رو اوردم بالا و محکم لباشو بوسیدم و گفتم : بستنی شکلاتی دیگه؟
سارانگ جیغ زد : وانیلیییییی …
خندیدم : خیله خب جوجه … و از خونه زدم بیرون.
ساعت تقریبا 9 شب بود ، یه بار دیگه گوشیمو چک کردم و بهش زنگ زدم : الو؟ جین؟
_چیشده سهونی؟
خندیدم ، از لحنش کاملا معلوم بود مسته : جین تا چند دیقه دیگه میرسم ، تا من میام ، دیگه نخور ، باشه؟
جین هوان خنده ی بلندی کرد و بینش سکسکه زد : با..*.. شه عشقم… و قطع کرد.(* ینی سکـ/سکه)
خنده م گرفت و گوشی رو چپوندم تو جیبم و سریع تر روندم و جلوی کلاب مورد علاقه م نگه داشتم. سوییچم رو دم در دادم به نگهبان ، میدونستم امشب مثه ادم ازین بار بیرون نمیام و ممکنه تموم شب اینجا باشم. پس بهتر بود سوییچم دستش میبود تا حداقل مراقب ماشین باشه. سریع وارد کلاب شدم و محض ورود چندتا از رفقای قدیمی برام دست تکون دادن و با خنده جایی که جین هوان نشسته بود رو نشونم دادن ، سر تون دادم و سمت صندلی های بلند جلوی بار رفتم و رو اونی که جلوی جین هوان بود نشستم.
سرشو گذاشته بود رو میز و زیرلبی با موسیقیه کلاب میخوند. پسر پشت بار یه شیشه با پیکش رو به طرفم هول داد و بلافاصله درشو باز کردم و تا اولین پیکم رو خوردم جین هوان سرشو از رو میز بلند کرد و خندید : اومدی عشقم؟
خنده م گرفت : چرا باز زنگ زدی به من؟ مگه رابطه ی ما تموم نشده بود ، ها؟
جین هوان با همون قیافه ی مستی که باعث شده بود لپاش سرخ بشه نگام کرد و گفت : یووو..~ یووو…~ کی گفته تموم شده؟ خو من دلم برا عشقه سابقم تنگ شده بود…
پوزخندی زدم و جین هوان خودشو انداخت تو بغلم و جوری خودشو تنظیم کرد که دستش رو عضوم قرار بگیره : دلم برا..*.. اینم تنگ شده..*… بود بیبی…*…
خندیدم و بدون اینکه پسش بزنم دوتا پیک دیگه هم خوردم و حالا حس میکردم یکم سبک شدم. بلند شدم و جین هوان هم اویزون به من بلند شد ، همونتور که اویزونم بود دستاشو دور کمرم حلقه کرد : هیوونگ… نه نه چیز.. بیبی … امشب .. میخوا…*…مت…
دوباره خندیدم و چشمکی تحویلش دادم : هرچی ExBoyfriendـم بخواد.
جین هوان بلند خندید و دستمو کشید وسط جمعیتِ کلاب که توهم میرقصیدن : قبلش یکم ..*…برقصـ…*..ـیم هوم؟؟؟
شونه بالا انداختم و جین هوان یه دستم رو گرفت و تو هوا تاب داد و بلند خندید . به کاراش میخندیدم ، سعی کردم تو رقص همراهیش کنم ، اما خب هیچ استعدادی تو رقصیدن نداشتم! جین هوان دوتا دستاشو دور گردنم حلقه کرد و خودشو نزدیکم کرد ، ریتم اهنگ سریع بود اما اون حرکات ارومی به بدنش میداد ، با اینکه قدش ازم کوتاه تر بود ، اما با فشار اوردن به گردنم مجبورم کرد سرمو خم کنم و جلوش بگیرم ، خندیدم و خم شدم تو صورتش و جین شروع به بوسیدنم کرد . با خنده رو لبم تو اون بوسه ای که چندان کنترلی روش نداشتم همراهیش کردم ، میخندیدم و میبوسیدمش و سرمو تو جهات مختلف میچرخوندم تا لباش بهتر رو لبام جفت شه ، جین گاز ارومی از لب پایینم گرفت و تا اومدم غر بزنم لبمو تو دهنش کشید و مکید ، با خنده چشمامو که تغریبا خمار شده بود باز کردم و اول به صورت جین هوان ک جلوم بود نگاه کوتاهی کردم و تا اومدم دوباره چشمامو ببندم ، با صحنه ای که دیدم درجا خشکم زد و به پشت سر جین خیره شدم.
جین هوان با غرغر سرشو جدا کرد و با دستاش دو طرف صورتم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و با لبای غنچه شده گفت : ببیبی ، چرا وایستادی؟ و تا دوباره سمت لبام اومد عقب کشیدم همینتور که نگاهم به پشت سرش بود چند بار تند تند پلک زدم تا بفهمم اشباه میکنم یا نه اما انگار واقعی بود. یه قدم رفتم جلو و جین هوان رو کنار زدم ، میخواستم طبیعی رفتار کنم اما نمیتونستم ، اروم گفتم : هی …کا..ی…
اما قبل اینکه چیزی بگم کای سیلی محکمی تو صورتم زد و از در کلاب بدو بدو خارج شد !
باورم نمیشد ، که همچین سیلی ای ازش بخورم ، چرا همچین کاری کرده بود؟ با شُک رو جای سیلی سمت راس صورتم دست کشیدم ، کاملا داغ شده بود و جاش میسخوت ! جینهوان که به خاطر مستیش تلو تلو میخورد ، سمتم اومد و دستمو کشید و گفت : ولش کن هر..*..زه رو…*… بیا بریم… و سمت اتاق کشون کشون بردتم.
هنوزم تو شک بودم ، کای اینجا چی میخواست اصن؟ لعنتی ، چه قد معذب شدم، تا عمر دارم روم نمیشه دیگه بهش نگاه کنم… چرا همچین اتفاقی افتاده بود؟
با حس دستای سرد جین رو پوست سینه ی برهنه م ، از افکارم درومدم و به روبه روم خیره شدم که جین با چشمای خمارش خیره بهم مونده بود زبونشو دور لبش کشید و گفت : لعنتیه جذاااب … زو..*..د منو..*… بکـ\ـن… او..*…ففف..
خندیدم و پیرهنمو که نیمه از تنم درومده بود رو کامل دراوردم و روش خزیدم و مشغول بوسیدن گردن و پایین تر از گردن و تقریبا سینه هاش شدم. دوباره کاملا تونستم اون لذت لعنتی رو حس کنم ، لذتی که فقط وقتی بهم وارد میشد که با پسرا سکـ\ـس میکردم … لذتی که هیچ وقت حتی تو نقطه ی اوج سکـ\ـسم با آران هم بهش نرسیده بودم ! درواقع با اران هیچ سکـ/ـسی در کار نبود ، چون کلن من با اون تحریک نمیشدم … با این پسرم… بعد کلی ور رفتن و بدبختی و عشقبازیه قبل سکـ/ـس ، میتونستم یکم خودمو بیدار کنم، اما کافی نبود ، واقعا برام کافی نبود…
هوفی کردم و زبونم رو بین سینه هاش کشیدم و اه بلندی از گلوش خارج شد . با شنیدن اولین صداش ، خندیدم و دستمو سمت تیشرتش بردم از تنش دراوردم ، دیگه حتی کای و سیلیه محکمشو هم فراموش کردم ، اونم به کُل ! الان قصد داشتم غرق لذتی بشم که دو ماهه نچشیدم … و دوباره مشغول بوسیدن بدنش شدم….


صحنه ای که دیده بودم رو نمیتونستم هضم کنم . باورم نمیشد ، باورم نمیشد که اون اوه سهون باشه ، اگر … فقط اگر اسممو نمیگفت ، شاید برای همیشه فک میکردم که اشتباه دیدم یا توهم زدم… اما بعد گفتن اسمم… اون عوضی… باورم نمیشد که این کارو کرده باشه… چه طور اینقدر وقیحانه داشت یه پسرو اونجوری با لذت وسط اون جمعیت میبوسید ؟ چرا ، چرا اینقد واکنش نشون دادم؟ چرا اینجوری شدم ، دلم میخواست اون لحظه بگیرم تا میخورد کتکش بزنم، چرا اینقد دلم میخواد گریه کنم… منه احمق ، اصلن به من چه ربطی داره؟
تند تند با خودم تو دلم چرت و پرت میگفتم و سعی میکردم حواسمو پرت کنم از چیزی که دیده بودم. دی او بدون حرف ماشین رو میروند سمت خونه م ، بهش گفته بودم برگردیم ، حتی قرارمون هم خراب شد به خاطر اون عوضی … مرتیکه ی عوضیه ی خیانت کار ، اون عوضی زن و بچه داره و چه طور اینقد راحت رو خانواده ش پاگذاشت؟ مرتیکه ی عوضی ، وجدان داره اصن؟ چرا اینقد حس بدبخت بودن دارم من؟ چرا به جای اون من اینقد حس خجالت زدگی دارم؟ چرا اینقد کلافه شدم؟
به بیرون خیره شده بودم و متوجه شدم که دارم مثه احمقا اشک میریزم !
دی او خم شد و دستمالی از داشبورد ماشینش دراورد و بهم داد : بیا ، تو چرا گریه میکنی؟
با بغض گفتم : نمیدونم… و اشکامو پاک کردم و دوباره اشکای جدیدی رو صورتم ریخت.
دی او خندید و اروم پلیر ماشین رو زیاد تر کرد و اهنگ ارومی پخش شد : اروم باش هانی ، اون عوضیه ، من که از اول گفتم ، خودتو به خاطر اون نارحت نکن… اصن به تو ربطی نداره …
راست میگفت ، اصلن به من ربطی نداشت، ولی چرا داشتم مثه احمقا اشک میریختم؟ چرا ازینکه دی او بهش گفته بود عوضی داشتم دیوونه میشدم ؟ هووفی کردم و دوباره اشکای مسخره ای که از چشمام میومد رو پاک کردم و به بیرون خیره شدم و سعی کردم با گوش کردن به اون اهنگ حواسمو پرت کنم ، اما نه تنها حواسم پرت نشد ، بلکه م یه چی حس کردم …حسی که باعث شد دوباره بغض کنم… حس بدبختی کردم ، نمیدونم چرا.. چرا حس کردم که قلبم شکسته…!!
باورم نمیشد ، به چیزی که انکارش میکردم ، حالا یقین پیدا کرده بودم… با دیدن بوسه ش… من قلبم شکسته شد… منه احمق… قلبم به خاطر اوه سهون شکسته شد و این واقعا خنده داره ، چون من اصلن عاشقش نیستم….نه تنها عاشقش نیستم ، بلکه م دوسشم ندارم … ینی نباید داشته باشم… چون من عاشق دی او ام! اون یه عوضیه خائنه که زن و بچه داره… و مگه اینکه دیوونه شده باشم که دوسش داشته باشم… اوهوم درسته … من دیونه نیستم… پس ازون عوضیه حروم زاده هم خوشم نمیاد… به هیچ وجه ، بع هیچ وجه خوشم نمیاد…. اون مرتیکه… دفعه ی بعد که ببینم دوتا سیلیه دیگه هم بهش میزنم و بعد همه چی تموم ! حتی فکر به اینکه داره به زنش خیانت میکنه روانیم میکرد … روانی… !




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





137
نظر بگذارید

avatar
125 نظرات
12 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
120 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:yahoo: ….چه باحال….پس بیماری سهون اینه که گیه یا چی؟
هرچی….عاااالی بود :zardak (61): :zardak2 (11):

ghazal
مهمان
ghazal

واااااااااااااااااااااااااااااای
:yahoo:
من برم قسمت بعدی :zardak2 (11):

nahal
مهمان
nahal

بیچاره آران ،وای عجب ادمیه این سهونا ،بابا کای جان عاشق سهون شدی دیگه چرامنکرش میشی همش میخوای دی او رو به خودت بقبولونی اح

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Elahi bemirmkai cheghad nrt shod sekai cheghad khub dare shekl migire vaghean ashegheshunm mirm bbinm sehun chejuri az dele kai dar miare…mc kheili khub bud

Sorour
مهمان
Sorour

ممنون :begging: :begging: :begging: