27 👁 بازدید

MR.Master part 16

MR.Master part 16

سلام اینم پارت شونزدهم ، چون دیشب یه مشکلی داشتم با پنلم ، حل شد ؛ امشب گذاشتم ^^

زیادم هست ک جبران کنم در حقیقت دوتا پارتو یکی کردم .

پوسترایه مرگ هم ، کار عشقولم “شیدا جونیه

” و همچنین با تشکر از مهسا و هانیه و نرگس که دهن منو قشنگ آسفالت کردن 😐 ، خدا قوت ”

روانیه اینماااااا

دی او با لبخند گنده ای بازم بهم خیره شده بود .سعی داشتم خودمو مشغول غذا خوردن نشون بدم ، اما موفق نمیشدم ؛ سرمو بلند کردم و بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره لبخندش بزرگ تر شد . اروم گفتم : چیزی شده؟!
دی او با همون لبخند فقط سر تکون داد . اخم کوچیکی کردم : پس چرا اینجوری خیره شدی بهم؟!
دی او گفت : باورم نمیشه.
_چیو؟! و با تعجب نگاش کردم .
+ اینکه الان… ماله منی.
مثه دخترای تازه شوهر کرده خندیدم و دی او هم بلند خندید و گفتم : خیلی مسخره ای…
دی او تند تند پلک زد : چرا بیبی؟!
شونه هامو انداختم بالا : نمیدونم …
دی او بازم خندید : فردا هم که پرید… و دندوناشو نشون داد.
حالت چهره م عوض شد و با اخم پرسیدم : چه طور؟!
_دانشگاه نمیریم دیگههه…
+ واا ، چرا نریم؟!
دی او خنده شو خورد و یکم جدی نگام کرد : خودتو زدی به اون راه؟! بمونیم خونه استراحت کنیم دیگه ^^
_استراحته چی؟!
دی او پور نگام کرد : استراحت بعد از سـ/ـکس 😐
_ یااا…
دی او خنید : والا ، خب حوصله ندارم برم .
_ ببینم تو پوله مفت داری؟ شهریه ی دانشگاه رو این همه میدی ، از اخر همه ی کلاسارو میپیچونی؟! من میرم کاری به تو ندارم .
دی او دهنمو کج کرد : برو همه مسخره ت کنن.
بلند شدم وایستادم و درجا دویدم : ببین مستر ، من حالم خو… و همون موقع کمرم تیری کشید و محکم دستمو به اوپن گرفتم ک نیوفتم.
دی او خندید و دستاشو بهم زد : حالت عالیههه…
با اخم درحالی که از دزد نفس نفس میزدم گفتم : تلافی میکنننم!
دی او چشمکی زد : منتظرم ^^
خنده م گرفت : عوضییی..
و دی او خم خندید و اومد سمتم و قبل ازینکه بهم برسه سریع خودمو رسوندم تو اتاق و رو تخت درازکشیدم . دی او هم اومد کنارم خودشو انداخت . بعد چند دیقه گفتم : دی اویا ، لباسامو کجا گذاشتی؟!
دی او چرخید به پهلو تا نگام کنه : گذاشتم تو سبد لباسا که بشورمشون. چرا؟!
_همینجوری ، ممنون هانی . دلم نمیخواست به دی او بگم اونا لباسای اوه سهونه ، باز شاکی میشد.
دی او سرشو فرو کرد تو گردنم و اروم گردنم رو بوسید اما لباشو بر نداشت.
با حس لباش رو گردنم ناخوداگاه لرزیدم و دی او خندید : چیشد؟! و زبونش رو روی گردنم حرکت داد.
سریع چرخیدم و دوتا دستامو گذاشتم کنارش و روش خوابیدم : خیلی شیطونی میکنی…
دی او دستشو برد طرف یقه م و همینتور که با یقه ی لباسم بازی میکرد ، نگاهش به قفسه ی سینه م بود و گفت : چه طور؟!
یکی از دستامو برداشتم و گذاشتم زیر چونه ش و سرشو اوردم بالا : نمیدونم… اینتوری حس کردم .
دی او دوتا دستاشو دور گردنم انداخت و سرومو اورد پایین و لبامو بوسید : خیلی بیشتر از اون چیزی که فک کنی شیطونم …
اروم خندیدم و دوباره لباشو بوسیدم : دارم میبینم هانی .
دی او دوباره شروع به بوسیدنم و کرد و با دستش با موهام بازی میکرد و سعی داشتم تا حایی که میتونم همراهیش کنم …


نگاهی به بک انداختم که از دسشویی اومد بیرون . لیوان قهوه رو دادم دستش : بیا …
با لبخند گنده ای لیوانو ازم گرفت و نزدیک دهنش برد و یهو داد زد : سوووختممم!
پوکر نگاش کردم : احمق خان ، داغه دیگه ، با اب سرد درستش نکردم که !
بکهیون خندید و جلوم رو میز نهار خوری نشست .
_ بک؟!
بکهیون یکم دیگه از قهوه ش رو خورد ؛ هوم؟! و بیسکوییتی برداشت از داخل ظرف و نصفه ش رو خورد و گفتم :به نظرت الان دی او با پسره …
بکهیون سریع قهوه ش رو از دهنش دور کرد و عقی زد : خفه شو دارم چیزی میخورمااا…
خنده م گرفت : شرمنده ، یادم نبود ویار داری ….
بک خندید و قهوه رو گذاشت رو میز و بلند گفت : گنده ت بزنن ، دیگه نمیتونم بخورم .
خندیدم و همینتور که قهوه مو قورت میدادم ابروبالا انداختم و بک با خنده ی عصبی از جاش پاشد و رفت بیرون . میدونستم میخواد چیکار کنه . اخمی کردم و بقیه ی قهوه مو خوردم .
یک ربع گذشته بود و بکهیون هنوز نیومده بود . بلند شدم و رفتم تو بالکن . بکهیون رو دوتا پاش نشسته بود سیگار نصفه ای بین انگشتاش میسوخت و چشماشوهم بسته بود . دوتا سیگار دیگه ای ک یکیشون هنوز روشن بود هم رو زمین افتاده بودن . اخمی کردم و سیگار رو از دستش کشیدم و انداختم زمین . بکهیون که رو پاهاش نشسته بود ، تعادلش رو از دست داد و با باسن خورد زمین . همچنان با اخم خیره بودم بهش ، بک بلند گفت : یااا ، چکاز میکنی لو…
داد زدم : تو مگه قول ندادی؟!
بک بدون حرفی از جاش بلند شد و به دیوار تکیه داد و پوفی کرد . دوباره داد زدم : باید به اون عشقه زیبات بگم ، شاید اون ادمت کنه.
بکهیون اخمی کرد که فهمیدم نباید اصلن بهش حتی اشاره میکردم . سریع گفتم : به جاش به چانیول میگم.
بک بدون حرف سرشو انداخت پایین و چند لحظه بعد قطره اشکش چکید رو زمین . رفتم جلو و چونه ش رو گرفتم بالا : بک …
بکهیون بدون حرفی ، فقط اشکاش میریخت رو صورتش و شونه هاش میلرزید ، اروم گفت : لوهان….
سریع کشیدمش تو بغلم و سرشو به سینه م فشار دادم : هی پسر ، اروم باش ….
اما بک محکم پیرهنمو تو دستش فشار میداد و هق هق میکرد ، چیزی گفت که متوجه نشدم . از خودم جداش کردم و صورت خیسشو با دست پاک کردم : چی؟!
بکهیون دوباره اروم گفت : من خیلی دوسش دارم… خیلی …
_ میدونم ، میدونم ، از بس گفتی ، هممه مون میدونیم .
دوباره گفت : چه کار کنم؟! چه غلطی بکنم؟! چرا ؟ چرا اینجوریه هیونگ؟!
یه لحظه تعجب کردم و بعد دوباره بک رو بغل کردم و اروم گفتم : هیونگ؟ از کی تاحالا به من میگی هیونگ؟!
بکهیون اروم خندید : از دهنم در رفت .
زود از خودم جداش کردم و گونه ش رو بوسیدم : اگه دختر بودی خودم میگرفتمت بک …
بکهیون با خنده زد تو بازوم : یااا …
خندیدم و دستمو انداختم رو شونه ش و به خودم چسبوندمش : بریم تو ، دفعه ی اخرت بود که این کوفتی رو کشیدی ، فهمیدی؟!
بک سر تکون داد : نه .. چیز ، اره !
نیشگون ارومی ازش گرفتم و بردمش تو خونه ، تحمل دیدن نارحتیه این پسرو نداشتم ، کسی که مثه برادر کوچیکم با همه ی وجود دوسش دارم و از وقتی که
گرفتار عشق مسخره ش شده و کاملا عوض شده… کاملا…


اروم رو تخت تکون خوردم و چشمامو باز کردم و پایین تخت دنبال گوشیم گشتم ونگاهی به ساعتش کردم ساعت 9 بود. پوفی کردم و از جام پاشدم . بهش نگاه کردم که چه جوری راحت خوابیده بود ! پوزخندی زدم و از جام بلند شدم “پسر بیچاره ” و سمت دسشویی رفتم.
خودمو مرتب کردم و بلافاصله سمت لب تابم رفتم . دیگه طاقت نداشتم واسه دیدن اون فیلم . سریع فیلم ضبط شده رو پیدا کردم و بازش کردم . هر ثانیه
ای که بیشتر میگذشت ، حس تنفرم نسبت به اون پسر و خودم بیشتر میشد . حتی از خودم ، که چه طور همچین کار کثیفی کردم با اون همه ادعایی که نسبت به عشقم داشتم … فیلم رو سریع رو یو اس بی ریختم و کلافه لب تابو بستم و سرمو به پشتبه مبل تکیه دادم . حالم از خودم بهم میخورد ، حالم ازون پسر احمقِ ساده هم بهم میخورد حالم از اون رییس عوضی که مارو فرستاده بود برای اینکار بهم میخورد … از همه حالم بهم میخورد … از همه .
تو فکرای خودم بودم که صدایی اومد : چرا اخم کردی؟!
هووف ، پسره ی احمق ، سریع چشمامو باز کردم و لبخند مسخره ای تحویلش دادم : اخم نکردم که …
کای خندید و کنارم نشست : چرا ، اخم کرده بودی ..
کلافه گفتم : بیخیال ، خوب خوابیدی عزیزم؟!
کای لبخندی زد : اوهوم…
سر تکون دادم و دستامو تو دستاش قفل کردم “خوب بخواب ، بعد ازین شاید دیگه نتونی…” و لبخندی با این فکر رو لبم اومد.
کای دستمو فشار داد : از صبح ک اخم کرده بودی و الانم داری میخندی!
چشمامو بستم و گفتم : از اون موقع که دستات تو دستم نبود…
کای : اوه … که اینتور؟!
_اوهوم ^^
خندیدرو از جاش بلند شد : پاشو بریم دانشگاه .
اخم کردم : تو … چرا کوتاه نمیای؟
کای شونه بالا انداخت : ما میریم دانشگاه ، حرفم نباشه!
الکی قبول کردم و از جام بلند شدم. دانشگاه رفتن ، حتی الکیشم ازار دهنده س >< این پسره ی سیریش… هوفی گفتم رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم.


سریع شروع کردم تا اوه سهون رو پیدا کنم . باید هر جور شده ، بهش نزدیک میشدم…البته فقط محض سرگرمی !
لبخندی به خودم زدم تو شیشه ی ماشین ؛ منتظر موندم نزدیک در ورودی دانشگاه . محض اومدن اوه سهون ، یه بار دیگه خودم رو تو شیشه ی ماشین دیدم و با لبخند جذابی سمتش رفتم. اوه سهون با اخم نگام میکرد و گفتم: سلام استاد.
اوه سهون سری تکون داد : سلام.
از لحن خشکش بدم اومد ، مرتیکه ی … پوفی کردم “اروم باش لو ، اروم ” لبخندم رو حفظ کردم و گفتم : استاد من میخواستم یه عذر خواهی بکنم.
اوه سهون ابروهاشو انداخت بالا و پرسید : چرا؟!
سریع گفتم : خب من حدود یک ماهی گرفتار بودم…
_ خب؟
“چه بیشعوره” به لحن اعصاب خورد کنش اهمیت ندادم و گفتم : خب راستش این مدت نتونستم تو کلاسای شما شرکت کنم…
_خب؟!
“زهر … اوف” نفسمو دادم بیرون و گفتم: خب راستش مشکلم حل شده و از ین به بعد میتونم تو کلاسا بیام .
_ به سلامتی .
نردیک بود بزنم دهن و دماغش رو بیارم پایین ، اما خودمو کنترل کردم و گفتم : من از کجا میتونم جزوه های این مدت رو پیدا کنم؟
اوه سهون نگاهی بهم انداخت و بدون حرف ، کیف دستشو گذاشت رو پاش و یه دسته کاغذ دراورد : ایناست . الته یه مبحث اضافی هم توش داره نیازی نیست
بخونیش . هفته ی دیگه امتحان میان ترم هست ، موفق باشی . و رفت .
با رفتنش محکم پامو کوبوندم زمین و شروع کردم فحش دادنش . یه ادم چه قدر عوضی میتونست باشه؟! و خودمم سمت کلاسا برگشتم.
______________
کلاس های اون روز هم تو دانشگاه تموم شد و تنها کلاس های بعد از ظهر مونده بود ، که یکیش با اوه سهون بود !
چان دستشو تو دستام قلاب کرده بود . از هر فرصت نبود بکهیون استفاده میکرد احمق .خندیدم و گفتم : ادا ادمای متاهل رو درمیاری ؟!
چان لباشو غنچه کرد : چیزی کم ندارم.
خندیدم و رفتیم تو کلاس اوه سهون . خوشحال بودم که دی او نمیخواست تو این کلاس بیاد و منم اصراری نکردم ، بودن تو کلاس اوه سهون بدون غرغرای دی او بهتر بود.
بر خلاف همیشه ، رو صندلی های جلو نشستیم ومنتظر شدیم.
چند دیقه بعد در کمال تعجب لوهان هم وارد کلاس شد . فک نمیکردم با اوه سهون کلاس داشته باشه! بدون حرفی ، فقط به من و چان لبخندی زد و رو یکی از صندلی ها کنار یک دختره نشست.
با وارد شدن اوه سهون نگاهمو ازش گرفتم و به اوه سهون با لبخند گنده ای مث احمقا خیره شدم.
اوه سهون با دیدن من و چان تو ردیف اول ، بدون بکهیون و دی او ، اول با تعجب نگاهمون کرد و بعد لبخند کوچیکی زد ودرسش رو شروع کرد . چان کم کم داشت خوابش میبرد ، که از پاش نیشگونی گرفتم و چشماش باز شد و با اخم گفت : چته؟!
نیشخند زدم : تو کلاس استاد اوه نخواب . چان دهن کجی کرد و خمیازه ای کشید و دوباره به تخته ی سفید که روش پر از فرمول و چرت و پرت بود خیره شد .
اوه سهون با یه جمله ی وحشتناک درسشو تموم کرد : هفته ی دیگه اولین امتحان میان ترم روازتون میگیرم . موفق باشید ، خدانگهدار.
یه جوری با چان تو شک رفته بودیم ، که تا ده دیقه بعد از رفتن اوه سهون هنوزم به تخته خیره مونده بودیم .
چان گفت : کای ، من خوابم مگه نه؟ میشه یه نیشگون بگیری از من؟! اون چی گفت؟
نیشگونی از بازوش گرفتم که دادش رفت هوا و گفت : یاااا ، امتحان؟!
زبرلبی گفتم : چشم لیزریه دیوث ?
و سایلامونو برداشتیم و از کلاس اومدیم بیرون .
چان گفت : هنوزم میخوای خونه ی دی او بمونی؟!
چیزی نگفتم ، هنوز نتونسته بودم چیزی که پیش اومده بود رو برای چان تعریف کنم . اروم گفتم : اوهوم … فردا مامانم میاد … امیدوارم..
چان دیگه چیزی نگفت و زد پشتم و سمت خونه ش رفت . منم اروم اروم سمت خونه ی دی او رفتم.


به ساعت گوشبم نگاه کردم 3 صبح بود . خمیازه ای کشیدم و همون موقع مامانم
در اتاق رو باز کرد: نخوابیدی هنوز؟
لبخندی تحویلش دادم : فردا امتحان دارم.
مامانم با تعجب چندبار پلک زد : چی؟! حالت خوبه؟ ینی تا این موقع واسه درس خوندن بیداری؟!
خندیدم : هنوز پسرتو نشناختیا…
مامانم شونه بالا انداخت و گفت : قهوه بیارم واست؟
_نه ، یکم دیگه میخونم و بعد میخوابم… برو بخواب.
+ توهم زود بخواب . و از اتاق رفت بیرون.
دوباره به جزوه ی اوه سهون نگاه کردم و زیرلبی فحشی بهش دادم. یهو یاد شماره ش که از دی او گرفته بودم افتادم و گوشیمو برداشتم و پیام هامو باز کردم و نوشتم : سلام استاد ، خوابیدین؟!
ده دیقه بعد صدای پیام گوشیم اومد ، خندیدم و بازش کردم : ساعت 3 شب ، مسلما باید خواب باشم. شما؟!
که باید خواب باشی؟ نوشتم : ولی من بیدارم . چون دارم واسه امتحان کوفتیه شما درس میخونم اقای سهون.
دوباره صدای پیام گوشیم اومد : ???کااای ، پسر بهت نمیومد اینقدر درس خون باشی .
با حرص نوشتم : نیستم . محض اینکه جلوی تو کم نیارم دارم میخونم .
دوباره اوه سهون جواب داد : خوب بخون ، من به کسی نمره الکی نمیدم ?فایتینگ.
با حرص گفتم : زهر مار فایتینگ . مرتیکه ی کثافط ساعت 3 نصفه شب چرا بیداره؟ عوضی . گوشیمو خاموش کردم و سرمو انداختم رو جزوه و چشمامو بستم.


صبح با صدای زنگ گوشیم نشستم رو تخت و خودمو کشیدم . سریع شماره گرفتم و به کای زنگ زدم ، بعد از چندتا بوق برداشت : ها؟!
_مرض ، سر صبحی درست صحبت کناااا.
کای با غرغر گفت : بابا گردنم رو جزوه خشک شده اعصاب ندارم.
گردنم رو خاروندم : کای؟!
_ها؟!
یهو از جام پریدم و تو تقویم رو نگاه کردم : کای مگه امتحان اوه سهون امروزه؟!
کای : صبح بخیر . میبینم اون توهمیه بدجور هوش و حواستو برده ها.
محکم زدم تو پیشونیم : شوخی میکنی ؟! کااای ، من لاشو هم باز نکردم .
کای خندید : نمیخواد لاشو باز کنی ، از پشت …
داد زدم : خفه شووو. و گوشی رو قطع کردم و درحالی که به کای و اوه سهون
فحش میدادم حاظر شدم و یه چیز الکی خوردم و از خونه زدم بیرون “بدبخخخت شدم”


هنوز یاد حرف چان میوفتادم خنده م میگرفت . احمق حتی یادش رفته امروز امتحانه . از بس تو این یه هفته با اون توهمیه ی عوضی بیرون میرفت-_-
نمیدونم چرا تا سر حد مرگ به اون پسره حسودی میکردم ، وقتی چان رو به خنده مینداخت دلم میخواست موهاشو بکشم 😐
جلوی در کلاس منتظر بودم چان بیاد تا بریم تو . دی او ک کلن کلاساشو با اوه سهون حذف کرده بود پسره ی حسود. خندیدم و نگاهی به راهرو کردم . همون موقع لوهان درحالی که سرش تو جزوه بود از اخر راهرو پیداش شد!
اومد تا نزدیک من رسید ، سرشو بلند کرد و لبخند گنده ای زد و دستشو طرفم دراز کرد : سلام کای .
یکم خشکم زد ، اما سریع دستشو فشار دادم : سلام .
لوهان با استرس دستشو تکون داد : خوندی؟!
اروم سر تکون دادم و لوهان با همون استرس گفت : ببین ، من بعد از حدافل 4 سال جزوه دستم گرفتم دارم میخونم ، باورت میشه؟ همه ش به خاطر اینکه جلوی این اوه سهون کم نیارم .
با تعجب نگاش میکردم ، فک میکردم تنها کسی که این حسو داره منم ، نگو لوهانم همینجوریه !? خندیدم و گفتم : منم همینتور دقیقا .
لوهان سر تکون داد : از دیشب گـ/ـوز پیچ شدمااا …
با حرفش بلند خندیدم و خودشم خنده ش گرفت . جزوه رو دولا کرد و چپوند تو کوله ش : خوبی؟!
_ها؟!
لوهان دوباره خندید : با دوست بداخلاق من بهت خوش میگذره؟!
یکم سرخ شدم ، نکنه دی او همه چیو به لوهان گفته باشه؟ اون وفت همه ی مردونگیم زیر سوال میره ?هرچند الانم همه بدجور شاکین ? . سریع گفتم : اره خوبه…
لوهان سر تکون داد : فقط یکم بداخلاقه نه؟!
خندیدم اروم : نه … نه زیاد.
لوهانم خندید و همون موقع چانیول درحالی که قیتفه ش به طرز مضحکی شده بود از لوهان درومد : اقااا حساب نیس ?
لوهان با تعجب نگاش کرد و با خنده گفتم : اون یادش رفته امروز امتحانه !
لوهانم خندید و سریع زد پشت چان : نگران نباش ، بشین پیش من ، هر چه قدر بتونم کمکت میکنم .
چان دوباره الکی زد زیر گریه و لوهانو بغل کرد : من احمقم .
زیرلبی گفتم : تقصیر اون پسره س .
لوهان شنید و با خنده گفت : بکهیون؟! ….
سر تکون دادم و یهو لوهان داد زد : گرفتم.
سریع گوشیش رو دراورد و زنگ زد و چند لحظه بعد جواب داد : الو؟ بک ؟… هیچی دهنتو ببند … ببین اون جزوهه ک دیروز پرینت کردی؟! … اره اره همون ماله اوه سهون…. خفه شو دو دیقه … ببین .. ما داریم میریم تو جلسه ، من و چانیول و کای … اره اره چانیولم هست … خفه شو.. ببین چانیول یادش رفته بخونه…. یااا کر شدم… اره از بس بچه رو کشوندی بیرون و اینور اونور نتونسته بخونه … یااا.. حالا یه جزوه رو بردار ، من بهت زنگ میزنم ، سوالا را میگم و تو جوابارو بده … فهمیدی؟!بک خنگ بازی در نیاریاا… به خدا یکی رو اشتباه بگی ، جرت میدم… خب … باشه چی ؟همین مونده من چان رو ببوسم…اووف… خداحافظ.
من و چان با تعجب فقط به این مکالمه نگاه میکردیم . لوهان با لبخند گنده ای تلفن رو قطع کرد و گفت حله . سریع هندزفریشو از تو جیبش دراورد و گفت : قیچی دارین؟!
سر تکون دادم و چان گفت : نه …
لوهان پوفی کرد و سریع سیم هندزفری رو با دندونش کند و کامل سیمش رو لخت کرد . فیش هندزفری رو به گوشیش وصل کرد و گوشیه هندزفری روهم از زیر لباسش رد کرد و از پشت گوشش گذاشت تو گوشش و سیم لخت رو بین موهاش قایم کرد و یه کلاه کشید رو سرش .
با دهن باز نگاش میکردیم و لوهان سریع خودشو با کلاه تو گوشیش نگاه کرد و گفت : خوبم؟!
سر تکون دادم و چان گفت : قضیه چیه؟!
لوهان گفت : هیچی فقط کنار من بشینید که پوز این اوه سهون رو بزنیم.و سه تامون وارد کلاس شدیم و تو یه ردیف نشستیم .
چند دیقه بعد کلاس پر شد و اوه سهون اومد داخل و بدون حرف برگه هارو گذاشت جلومون و گغت : 45 دیقه وقت دارید ، لذت ببرید .
و همینتور که برگه های عقبی هارو میداد ، لوهان سریع گوشیش رو دراورد و زنگ زد به بکهیون و یکم هندزفری رو تو گوشش جا به جا کرد . من و چان با تعجب نگله میکردیم و چانیول که هر لحظه نزدیک بود بزنه زیر گریه به لوهان خیره شده بود.
نگاهم رو سوالای تو برگه خشک شده بود “چرا اینا تو جزوه نبود؟” 😐 فحشی دادم و مشغول جواب دادن به سوالایی ک بلد بودم شدم.
لوهان هر چند دیقه سوالی رو زیر لب میخوند و چند ثانیه بعد تند تند شروع میکرد به نوشتن ! بعد چند دیقه کل برگه ش پر شده بود . سریع به چان نگله کرد که سرشو به دستش تکیه داده بود و با اشاره ای ، تو یه حرکت کاغذ چان رو از جلوش برداشت و مال خودش رو داد به چان .
کفم بریده بود از این همه سرعت عمل . دوباره تند تند مشغول نوشتن با مداد شد تا چان خودش دوباره بنویسه . بعد چند دیقه دوباره برگه هاشونو عوض کرد و چشمای چان از ذوق دوبرابر شده بود و تند تند مشغول دوباره نوشتن اونا با خودکار شد.
لوهان برگشت طرفم : بده.
_ها؟!
لوهان بدون حرف ، خم شد و برگه م رو از جلوم برداشت و برگه ی خودش رو گذاشت جلوم . با تعجب نگاه میکردم به حرکاتش . چشمم خورد به برگه ش ، اسمشو هم ننوسته بود دیوث که اوه سهون شک نکنه اگر اومد بالای سرمون.
خندیدم و چند دیقه ی بعد ، برگه ی تکمیل شده م رو بهم برگردوند ! با چشمای گرد نگاش میکردم ، برگه ی خودش رو از جلوم کشید و بلند شد سمت میز اوه سهون رفت که اصن تو باغ نبود ?
برگه شو گذاشت جلوی اوه سهون و با یه لبخند گنده نگاش کرد و رفت نزدیک در که اوه سهون گفت : برگه تو بردار بشین سرجات .
لوهان جلو در خشک شد . دوباره برگشت عقب و برگه شو برداشت و نشست سرجاش .
چان با تعجب نگاش کرد و با حرکت از من پرسید “چشه؟” شونه بالا انداختم .
اوه سهون دوباره سرش خم بود رو کتابش و تو کل امتخان حتی سرشو بلند هم نکرد . این چه جور استاد احمقیه!
ده دیقه بعد از جاش بلند شد و کتابشو بست و محکم گذاشت رو میزش و گفت : خودکاراتونو بذارید پایین و برگه هاتونم برعکس کنید.
همه بلافاصله به حرفش گوش دادن. از جلوی همه ی صندلی ها رد شد و برگه ی بعضی هارو برداشت و برگه ی بعضی هارو نگه داشت رو میز .
دوباره برگشت طرف میزش و اون برگه هایی ک برداشته بود رو گذاشت تو کیفش و گفت : برگه ی هرکی رو برداشتم بره بیرون .
بیشتر بچه ها برگه هاشون برداسته شده بود ، به جز من و چانیول و لوهان و چهار نفر دیگه !
بعد از رفتن اونا ، اوه سهون اومد جلو و برگه هامونو برداشت کنارهم قشنگ مرتب کرد و به جای اینکه طرف کیفش بره ، سمت سطل اشغال رفت و برگه هارو به شونصد قسمت مساوی تقسیم کرد و ریخت تو سطل اشغال و گفت : صفر . و از کلاس رفت بیرون.
دوتا دختری ک تو کلاس بودن ، زدن زیر گریه و همینجور که گریه میکردن رفتن بیرون و اون دوتا پسر دیگه هم با فحش
رفتن بیرون .
چانیول یهو دادی زد و دوباره زد زیر گریه ی الکی . من هنوزم تو شُک بودم لوهان که با دهن باز به جلو خیره شده بود گفت : دهنش سرویس . چه جوری فهمید؟
چانیول کله شو کوبوند رو میز : حداقل نمیومدم سنگین تر بودم ?
لوهان پوفی کرد و سیم هندزفری رو از تو لباسش کشید بیرون و پرت کرد رو صندلیش . بلند شدم و همینتور که وسایلامو جمع میکردم گفتم : نارحت نباشین ، دفعه بعد جبران میکنیم.
چانیول : دفعه بعد؟ دفعه بعد؟! فک میکنی ننه م میذاره به دفعه بعد برسه؟ و داد بلندی کشید
لوهان با همون اخم گفت : به *ـیرم -_- مرتیکه ی عوضی .
و بعد رو به من و چان گفت : برسونمتون؟!
چانیول سر تکون داد : نه ماشین دارم . میخوام اخرین استفاده هامو هم ازش بکنم ?
لوهان خندید : اصلللللن مهم نباشه براتون . و کوله شو برداشت و دوید بیرون .
چانیول یه نگاه به مسیرخروجی لوهان کرد و یه نگاه به من و گفت : جیش دارم . و دوبار زد زیر گریه.
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم با این وضعیت ، چشم لیزریه دیوث ??


کای رو رسوندم خونه و سمت خونه ی خودم رفتم و تا خودم رو به اتاق رسوندم رو تخت ولو شدم .
چند دیقه بعد گوشیم زنگ خورد . اصلن حوصله نداشتم ، اگه مامانم میبود ?
گوشی رو از جیبم دراوردم و تا نگاه کردم ، ناخوداگاه لبخندی زدم : سلام بکهیون.
_سلااااام عزیزم . امتحان چه طور بود؟!لوهان بهتون رسوند؟
پوفی کردم :اون طفلی که همه رو رسوند و تا یه جاهایی هم عالی بود ، اما اخرش ، نمیدونم اون اوه سهونه عوضی چه جوری فهمید ، برگه های من و کتی و لوهان رو تیکه تیکه کرد انداخت تو اشغالی ?
بک سریع گفت : چی؟! خوب چه طور اینقدر صایع تقلب کردین؟ از لوهان تعجب میکنم ، اون استاده تقلبه…
_ اره ماهم از همین تعجی کردیم ، چون لوهان حرفه ای عمل میکرد ، اما اوه
سهون دیوث تر ازین حرفاس?
بکهیون خندید : ینی صفر؟!
دوباره الکی زدم زیر گریه : بکهیون بدبخت شدم .?
_عهه چرا؟! چان… دوست داری بریم بیرون؟!
+ اصلن حوصله ندارم….
_ ساکت ، وقتی میگم بریم باید چی بگی؟!
خندیدم : چشم.
بکهیون : افرین پسر خوب ، بیست دیفه دیگه میام دنبالت.
_منتظرم …
بکهیون : بوووس .
خندیدم : بوس . و قطع کزدم و سمت دسشویی رفتم.




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





125
نظر بگذارید

avatar
116 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
108 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

قراره شکست عقشی بخوله چان؟ :begging:

ghazal
مهمان
ghazal

عاغا من نمیفهمم اون دوتای دیگه که از دست رفتن اگه لوهانم بخواد بیاد مخ سهونو بزنه من خونشو میریزما(هر چند که بایسمه خخ) :jhsdhugP:
ممنون :zardak2 (11):

nahal
مهمان
nahal

این اوه سهون عجب دیوثیه ها

آخری رمزو ندادی بیخیالش شدم رفتم سراغ ادامه عررررررررر من قسمت ۱۵رو میخوام خیلی بدی ترو خدا جواب بده دیگه ایشششش اصلا براخوانندهات ارزش قائل نیستی ینی من دیرشروع کردم نباید بخونم

دلمو شکوندی برو حالشو ببر

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Cheghad dlm baraye kaie bichare sukht baraye kyungsoo hm hamintor ke delesh razi b in kar nist…vaaay tikeye taghalobeshun awli bud sehun kheili khafan amal krd nakone bad az in mozu ba kai sard barkhord kone?
Mc kheili awli bud

Sorour
مهمان
Sorour

سهون ديوث :jhsdhugP: :yahoo:
ممنون :00330000: