11 👁 بازدید

MR.Master part 14

MR.Master part 14

سلام بابت تاخیر متاسفم ، من خیلی وقته اماده دارم ، اما مشکلی پیش اومد نشد بذارم 🙁

در ضمن همونتور که تو تله گفتم پارت بعدی رمزی هست و ادامه بهتون بیشتر توضیح میدم.

بفرمایید..

برای قسمت بعد ک رمزی هست ، اگر نظر ها به حد حساب برسه عمومی میذارم و اگر نه ، میتونید تو تله بهم پی ام بدید و یا به ایمیلم و بگید با چه اسمی کامنت میذاشتین و من بهتون رمز رو بدم . در غیر این صورت شرمنده م.

ایمیل : niloomyung@gmail.com

تله : Chanyeolticx


با حرص نگاشون کردم .
بکهیون گوشی رو قطع کرد و دی او بلافاصله زد زیر خنده .
بک درحالی که خودشو ولو میکرد گفت : من واقعا عاشقشم ، خیلی کـ*ـخله… .
و جفتشون دوباره خندیدن .
با اخم گفتم : عوضیا .
دی او : خفه بمیر .
نگاهمو گرفتم ازش : خیلی کثافطین .
بک : خفه بمیر .
و جفتشون زدن زیر خنده . دی او گوشیشو تو دستش چرخوند : حالا منو داشته باشین و شماره گرفت .
بک : بذار ببینم چه میکنه این بازی کن .
دی او چشمکی تحویل داد : الو؟!
و صدای اونور خط از رو ایفون اومد : هی سلام دی او…
دی او : کجایی کایی؟!
کای : اوومم … من خوب … خونه ی استاد اوه.
چشمام گرد شد ، کای خونه ی اوه سهون چی میخواد؟!
دی او اخمی کرد و رو مبل از حالت دراز کشیده به نشسته تغییر حالت داد : چرا اونجا؟!
و بکهیون درحالی که یه مشت چیپس رو به زور میجویید با دقت گوش میداد.
کای : خب ، نتونستم برم پیش چان و از یه طرفم مادرم خونه نبود و کلید نداشتم ؛ اقای اوه بهم کمک کرد .
دی او با عصبانیت گفت : یااا تو باید به من میگفتی …
قبل اینکه کای حرف دیگه ای بزنه بازم داد زد : من دوست پسرتم!
و با این حرف بک پوقی ترکید و از شدت خنده از رو کاناپه افتاد پایین .
نگاهمو ازش گرفتم و به باقیه حرفاشون گوش دادم .
دی او اروم تر گفت : کایی بیا پیش من.
و بک دوباره قهقهه زد. دی او با اخم به من اشاره کرد خفه ش کنم . یه مشت چیپس برداشتم و تو دهنش چپوندم و نشستم کنار دی او .
دی او : هی کای همین الان بیا پیش من.
_دی اویا الان زشته ، نمیتونم … در ضمن دیر وقتم هست .
دی او تقریبا داد زد : الااان بیااا…
گوشم رو گرفتم و دی او با دست عذر خواهی کرد .
کای : الان نمیشه دی او متاسفم…
دی او نفس عمیقی کشید : هووف خیله خب خیله خب خیله خب … پس … فردا بعد از اخرین کلاس میای پیش من … اوکی؟!
کای اروم گفت : باشه باشه … متاسفم.
دی او : نمیخواد ….حالا.. خوبی؟!
بی حوصله از جام پاشدم و یه مشت چیپسه دیگه برداشتم .
بک نشسته بود رو کاناپه و به حرفای دی او گوش میداد : اون خیلی دیوثه .
_ نه به اندازه ی تو .
بک داد زد : یااا…
مشتِ پر چیپسمو دوباره کردم تو دهنش . بک با غرغر چیپسارو جویید . رفتم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب خوردم و وقتی برگشتم دی او گوشیشو پرت کرد رو میز : اینم ازین .
بک با یه جهش پرید کناره دی او : چند روز؟!
دی او یه چشمشو بست : ده ؟!
بک : یه هفته؟!
با اخم دوتا بطری اب انداختم تو بغلشون : سه روز .
جفتشون با تعجب برگشتن بهم نگاه کردن : اوه سهون رو میگم .
بک هوووویی کرد ، و دی او با اخم گفت : یاا تو…
پوزخند زدم : حوصله م سر رفت از بس بازیه شمارو دیدم .
بک بطریه ابشو کشید بالا و درحالی که اب های گوشه ی دهنشو پاک میکرد گفت : اوه سهون زن داره .
دی او با خنده گفت : از کِی تا حالا به این چیزا اهمیت میدی؟!
بک شونه بالا انداخت : اهمیت نمیدم ، کارش سخته .
دی او نگام کرد و گفتم : به یه شب هم راضیم .
بک : اوه یادم رفته بود که تو مستر وان نایتی -_- اینم در نظر بگیر که تو شرط قبلی ن بردم !

دی او خندید و گفت : اونم به چه مکافاتی ، پسر بیچاره یه جوری شکه شده بود فک کردم دیگه نتونه حرف بزنه و از یه طرفم کلی دروغ گفتیم.

با خنده گفتم : اونجا ک دی او برگشت گفت بک ظرفیتش پایینه ، مثه همیشه ، یهو هنگیدم ،گفتم این بکهیونه عوضی همیشه از هممه مون دیر تر مست و میشه و حالا .. و بعد تا اومدم چیزی بگم ، یاد شرط بندیه مسخره تون افتادم -_-

بک نیشخندی زد : ما اینیم دیگه .

دی او : کوووفت ، ولی خداییی ، بدجور منتظر نتایجه کارمونم.
بک : هنوز نصفه شو رفتیم .
گفتم : در اصل تیکه ی اسونِ ماجرا رو .
بک الکی زد زیر گریه و دی او با خنده محکم زد بهش .
رفتم سمت کلید لامپا و خاموشش کردم : شب بخیر.
دادِ دی او و بک درومد : یااا روشنش کن.
با لحن اهنگینی گفتم : شب بخیررر..~ ورفتم تو اتاقم . هنوز صدا غرغرای جفتشون رو میشنیدم و با خنده لباسامو عوض کردم و زیر پتو چپیدم .تا چشمام بسته شد صدای زنگ گوشیم درومد . با غرغر بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم : الو؟!
_سلام هانی ^^
سه بار محکم سرمو کوبوندم تو بالشت و با خشک ترین لحن ممکن گفتم : سلام مین اه:/
مین اه با خنده گفت : اوپا دلم واست تنگ شده بود . زنگ زدم صداتو بشنوم قبل خواب .
“گندِ خودم و صدام رو باهم بزنن -_-” با لحن اروم تری گفتم : باشه ، شنیدی ، قطع میکنـ…
مین اه جیغ زد : نههه قطع نکن اوپا…
_چیه؟!
+ اوپا…
اخمام رفت توهم ، اون دختر ، کاش هیچ وقت نمیرفتم بیمارستان ملاقاتش که بعد ننه ش مجبورم کنه با دخترش قرار بذارم -_- ، گفتم : هوم؟!
_میشه فردا شب بریم بیر…
هنوز حرفش تموم نشده بود که داد زدم : نه مین اه نه نهههه… فردا شب سرم شلوغه . نههه .
صدای آروم مین اه از اونور خط اومد : باشه اوپا … قطع میکنم.
_فعلن .
+ شب بخـ… و بدون اینکه بذارم حرفشو کامل کنه قطع کردم . عجب دردسریه این سیریش .
همون موقع دی او وارد اتاق شد و خودشو پرت کرد رو تخت : مینی بود؟!
اخمی کردم و چرخیدم رو پهلوی چپم ،سمت دی او : هوم ، ولم نمیکنه سیریش .
دی او خندید : نباید دلت میسوخت واسش .
با اخم گفتم : اون مادرِ عوضیش ، تهدیدم کرد …
دی او خنده شو خورد و با اخم گفت : از کی تا حالا از تهدیدایه یه زن میترسه مستر لو؟!
_حرف نزن بابا…
دی او دستشو کوبوند رو دهنش که یعنی ساکته . بعد چند دیقه ک جفتمون ساکت بودیم گفتم : تا کجا ادامه میدی؟!
دی او چرخید طرفم : چیو؟!
_این بازی رو .
دی او پوفی کرد : تا جایی که اعتماد رییسو جلب کنم .
بیخیال گفتم : اون به تو از هممه مون بیشتر اعتماد داره .
دی نیشخندی زد : اره ، ولی نه به اندازه ای که به پسره عزیزش اعتماد داره ! من همه ی اعتمادشو میخوام . میخوام ببینه ک پسره گلش چیزی جز یک عوضیه منحرفه ، گِی نیست !
اروم زمزمه کردم : رییس از گِی ها متنفره …
دی او تایید کرد : اره … اون شریکِ همه چی تمومشم همینتور… وقتی ببینن عزیزتر از جوناشون ، چه عوضیاییِ احمقین ، به نظرت گزینه ی دومشون چیه؟
پوزخندی زدم : تو و بکـ…کله شقّا… پ من چی؟!
دی او خندید : خودت سپردیش به من ، وگرنه رییس تورو فرستاده بود .
پوفی کردم : یهو وجدانم درد گرفت :/ خیلی احمق بود…
_احمق تره رو به من انداختین!!!
با دی او برگشتیم سمت در . بک تو چارچوب در وایستاده بود و داشت غر میزد. جفتمون خندیدیم و بک خودشو پرت کرد رو تخت من و محکم بغلم کرد : گاهی وقتا… پشیمون میشم.
دی او : تو احمقی.
بک بهش زبون درازی کرد .
دی او : اصن اینجا چی میخوای؟!
بک : به تو چه؟!
دی او : احیانا نباید الان جیمی رو شیر بدی؟!
بک با حرص داد زد : خفه شو .
خنده م گرفته بود اما دستمو بردم دور کمر بکهیون و به خودم نزدیکش کردم و سرشو تو بغلم گرفتم و رو به دی او گفتم : بچه مو اذیت نکن.
دی او درحالی که سعی داشت نخنده گفت : میدونی کای چی صدات میکنه؟!
بک : خفه شو…
_توهمیه! دی او اینو گفت و از خنده منفجر شد .
بکهیون تو یه حرکت از بغلم درومد و با یه جهش خودشو به تخت دی او انداخت و درحالی که سعی داشت دی او رو بزنه گفت : چانیولم به تو میگه دیوث اعظم.
دی او با خنده انگشتشو تو هوا تکون داد : نهه بک ، اونا به لوهان میگن دیوثه اعظم …
داد زدم : یااا..
و جفتشون تو بغلم هم از خنده غش کردند و منم باهاشون خندیدم .
مهم نبود که دیگران همیشه راجع بهمون چیا میگفتن ، چه پشت سر و چه جلو رومون . مهم نبود که مجبور بودیم به خاطر خرجمون و زندگیمون چکارایی بکنیم و مهمم نبود که گاهی وقتا هرکدوممون چه قدر دویل میشدیم … مهم
ترین چیز این بود که هم دیگه رو داشتیم ، همدیگه ای که همیشه و هر لحظه از زندگیمونو باهم بودیم و از وقتی چشم باز کرده بودیم هوای هم رو داشتیم . ما ادمایی بودیم که میتونستن در نهایت عالی بودن یه فرشته باشن … اما ما دویل بودن رو انتخاب کرده بودیم …شاید اینجوری به مایی که هیچ وقت رنگ خوشبختی رو ندیده بودیم ، بیشتر خوش میگذشت ، هرچند کوتاه !


با چند تقه به در و صدای کسی که اسممو میگفت ، چشممو باز کردم .بعد چند دیقه، تازه یادم افتاد کجام !
مثه جت از تخت پریدم پایین و دست کردم تو موهام و سریع درو باز کردم .
اوه سهون با لبخند گنده ای پشت در بود : صبح بخیر جونگین ، نمیای صبحونه؟!
“اووه فاک ! چه طور سر صبح همچین لبخندی میزنه؟!” اروم گفتم : صبح بخیر استاد … چرا الان میام.
اخماش رفت توهم : استاد؟!
ابروهامو انداختم بالا و با نیشخندی گفتم : شما الان به من گفتی : جونگین…
اوه سهون اروم زد تو پیشونیش : اخ ، اخه هنوز عادت نکردم ، باشه کای ، بیا صبحونه ! کای ، کای ، کای ، کااای .
درحالی که خنده م گرفته بود گفتم : اومدم سهون .
اوه سهون لبخندی ناشی از رضایت زد و سریع رفت .
سرمو تکون دادم و سریع شلوارکِ پامو با شلوار جینی که اوه سهون بهم داده بود عوض کردم، واقعا چسب بود ! شاید تو این یه مورد ، سایز من ازش بزرگتر باشه .
همینتور که لباس میپوشیدم ناخوداگاه فکرم به اون سمت رفت که اون یه احمقه واقعیه ! چه طور همچین کسیو به عنوان استاد یه داشنگاه میذارن؟ :/ کله افکارم همین بود 😐 من رسما بیشتر ازین نمیتونم فک کنم .
رفتم تو دسشویی و تند تند خودمو مرتب کردم و سمت اشپزخونه رفتم .
اوه سهون صبحونه ی خوبی “تقریبا ” به عنوان یه پسر اماده کرده بود ! بعد صبحانه ، اونم حاظر شد و با تیپی که حدود 360 درجه با دیشبش فرق داشت ، پشت فرمون نشست و منم کنارش و حرکت کرد . تو مسیر خیلی صحبت نکردیم ، به جز وقتی که اوه سهون پرسید اولین کلاسمون چیه و ساعت چنده؟! و بعدش هیچ.

اما حاظرم قسم بخورم ، بازهم بارها اون نگاهِ لیزریشو حس کردم! تو تمام دیشب وقتی بیرون بودیم ، اصلا اون نگاه رو حس نکردم ، اما الان…. اوف شاید به خاطرِ شلوار جینه K
افکاره چرندم وقتی ماشینشو پارک کرد تموم شد . پیاده شدیم و باهم از در پشتیه دانشگاه رفتیم تو سالن . اوه سهون تو اخرین لحظه ای که میخواست وارد اتاقش بشه برگشت و بهم نگاه کرد و بعد یه لبخندِ کوچیک گفت : مراقب
خودت باش،فعلن.
بعد ازینکه رفت تو دفترش ، من هنوزم اون بیرون وایستاده بودم و مثه احمقا خیره به در بودم . به اون چه ربطی داره که من مراقب خودم باشم یا نه ؟ مرتیکه ی چشم لیزریه هیضِ عوضیه خائن.
نمیدونم خائنشو ازکجام دراوردم ، اما مطمئنم خائنه .
همون لحظه دستی محکم خورد پشتم : صبح بخیر.
برگشتم و خندیدم : صبح بخیر ، خوب خوابیدی؟!
چان بدنشو کش و قوصی داد : اووف بد نبود ، تو چی؟!
شونه هامو بالا انداختم : منم … خوب بود تقریبا…. چان؟!
چانیول درحالی که سرشو به گردنم تکیه میداد گفت : هوم؟
اروم شروع کردم راه رفتن و چان هم دنبالم همینتور که بهم چسبیده بود میومد : باید یه چیزایی واست بگم ، اگه بدونی دیشب کجا خوابیدم؟!
چان از پشت سرم چرخید و اومد جلوم : کجا؟!
چشمامو ریز کردم و با لحن خاصی گفتم : خونه اوه سهون چشم لیزری.
چان دادی کشید و یهو گفت : جااانه من؟!
با خنده سر تکون دادم ، چان درحالی که هر ثانیه سرعت سوالاش بیشتر میشد دنبالم میومد و با خنده اونو دنباله خودم میکشوندم.
ما دوتا اخره پرو بازی و بیخیالی ایم ، اگه قرار بود واسه هر چیزی که سرش دعوا میکنیم باهم یه مدت حرف نزنیم ، کلن باید دوستیمونو نابود میکردیم . یکم که فک میکنم ، خوشحال میشم ازین که دی او زود بهم پیشنهاد دوستی داد ، وگرنه اگه بیشتر طول میکشید ، شاید به چان خودم درخواست میدادم .خو من خیلی دوسش دارم T.T


با دهن باز نگاش میکردم : خدایی اوه سهون اینجوری همه چیزشو تعریف کرد واست؟!
کای سرتکون داد : هنوز همه ش رو نگفته ، گفت دفعه بعد بقیه شو بهم میگه.
هویی کردم : پسر ، نکنه عاشقت شده؟!
کای محکم زد تو بازوم : یااا …
خنده م گرفت .
_سلام چاااانی…
“خدایا بکهیون…” سریع چرخیدم سمتش : سلام .
بکهیون دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو هم فرو کرد تو گردنم : دلم واست تنگ شده بود….
“این بشر واقعا داره …” از خودم جداش کردم و بهش نگاه کردم ، چشماش خیس بود! اروم دست کشیدم رو صورتش : تو باور نکردنی هستی بک .
بکهیون با لبخند گنده ای لباشو چسبوند رو گونه م : اره خب ، میدونم.
با خنده سرشو تو بغلم گرفتم ، نمیدونم چرا یه حس احمقانه ی دلتنگی نسبت بهش دارم ! شاید واقعنی دلم تنگ شده واسش .
یه نگاه به کنارم انداختم ، کای که تا اون موقع ساکت بود . و متوجه شدم اصلن اونجا نیست!
همینتور که نشسته بودم ، بکهیون نشست رو پاهام و دوتا پاهاش رو انداخت دورم و با دستش چونه مو برگردوند : دی او بردش…
به بکهیون که تو اون فاصله ی کم بود صورتش نگاهی کردم و اروم گفتم : زشته بک…
اما حتی نذاشت حرفم تموم بشه و محکم چونه م رو نگه داشت و شروع به بوسیدنم کرد .
حس میکردم نگاه های ناجوری رومونه ، اما بک دست بردار نبود . دستشو از رو چونه م برداشت و پشت گردنم گذاشت و بیشتر به خودش فشار داد .
اروم خودمو کشیدم عقب ، بک هنوز با چشمای خمار نگاهم میکرد ، اروم گفت : چیشد؟!
دستمو بردم سمت گونه ش ، نمیدونم چرا اصلن دلم نمیخواست دلشو بشکنم ، اما الان ، اینجا ، بدجور حس معذب بودن داشتم . اروم اروم گونه شو لمس کردم و بوسیدم : اینجا ، جاش نیست.
بک با قهر لباشو داد جلو ودستاشو دورگردنم محکم تر کرد و خودشو انداخت تو بغلم : چااان…
یواش دستم رو بردم سمت موهاش و اروم بین انگشتام گرفتمشون : بله؟!
بک درحالی که صداش اروم بود گفت : نگو بله…
با تعجب گفتم : پس چی بگم؟!
_بگو جونم؟! جونم بک بک؟! یا جونم عشقم…
خنده م گرفته بود ، چه قد این پسره لوسه ! اروم گفتم : جونم بک؟!
بکهیون سرشو از بغلم کشید بیرون و با ذوق نگام کرد : دوست دارم .
بازم یکم سرخ و سفید شدم ، اما سعی کردم خیلی ضایع نباشم ، نگاش کردم لبخند کوچیکی زدم . خیلی دلم میخواست بهش بگم منم دوست دارم ! اما هنوزم… به هیچ حسی تو قلبم مطمعن نبودم ، به هیچ حسی .
بکهیون دوباره گردنم رو بغل کرد و گفت : کِی بهم میگی که دوسم داری؟!
اروم سرشو ناز کردم : نمیدونم…
بک محکم لباسمو تو مشتش فشار داد : عیب نداره ، من فقط یکم زیاد دوست دارم … برای همین …
حس کردم دوباره بغض کرد ! دوباره گرفتمش عقب و نگاش کردم : چیشد؟
بک با همون بغض گفت : میترسم… میترسم که قلبت دیر ماله من بشه… میترسم از دست بدمت … میترسم زودتر ماله یکی دیگه بشی… و قطره اشکش چکید رو صورتش !
با تعجب نگاش میکردم ، نمیدونستم چی بگم ، یکم که فکر میکردم ، اگر منم جاش بودم واقعا همین فکرو میکردم ، اما خب من … من هنوز راجع به هیچ حسی تو خودم مطمعن نیستم .
همینتور که انگشتمو رو گونه ش حرکت میدادم ، بک بهم خیره مونده بود .
اروم گفتم : بکـ…
_جونم عشقم؟!
_بک من … من میخوام راستشو بهت بگم…
بکهیون اروم زمزمه کرد : باهام رو راست باش چان ، مهم نیست که حقیقت چیه ، رورااست باش …
لبخند کمرنگی زدم : بک من .. من واقعن راجع به حسم هیچ …
بک سریع لبامو بوسید : وقتی میبوسمت ، هیچ حسی بهت داده نمیشه؟!
نمیدونم ، نمیدونم اون حسی که بعد از بوسیدنش داشتم چی بود ، واقعا نمیدونم ! گفتم : نمیدونم…
بک لبخند زورکی ای زد : مهم نیست ، مهم اینه ک من خیلی دوست دارم ، کاری میکنم که توهم دوستم داشته باشی…
اروم خندیدم : هیچ جوره کوتاه نمیای…
بک اخمی کرد : تو میخوای از شرم خلاص شی…
سریع گفتم : غلط بکنم.
بکهیون خندید . این بشر وقتی میخنده ، دلم میخواد بخورمش ! اروم نوک بینیشو گاز گرفتم : سوییت .
بک لبخندش گشاد تر شد و خودشو تو بغلم بیشتر فرو کرد : هنوز کجاشو دیدی…


 

تا اومدم به چان بقیه ی حرفمو بگم ، اون توهمیه دوباره پیداش شد “هوووف خدا ، ارامش نداریم از دست اینااا -_- ” اومدم غر بزنم که یهو دستم کشیده شد و تازه متوجه شدم دی او داره دستمو میکشه . دنبالش رفتم تو یکی از دسشویی ها . دی او درو قفل کرد و با اخم جلوم وایستاد .
اروم گفتم : سلام…
دی او پرید وسط حرفم : حتی به من اندازه ای که بیای پیشم بمونی هم اعتماد نمیکنی؟!
_نه دی او بحث این نیـ…
داد زد : پس بحث چیه؟!
گفتم : من فقط نمیتونستـ…
دوباره بلند گفت : نمیتونستی یا نمیخواستی؟!
منم بلند گفتم : بذار منم حرف بزنم.
_میشنوم! و دستش رو برد تو موهاش : خب؟!
گفتم : من نمیتونستم هنوز بعد از چند روز که از اشناییمون میگذشت بهت میگفتم میخوام بیام خونه ت و بمونم! میفهمی چی میگم؟من کلن ادمی نیستم که …
دی او پرید وسط حرفم و با لحنی که سعی میکرد حدّش رو کنترل کنه گفت : مهم نیست که کلن چه جور ادمی هستی یا نیستی ، من واقعا … واقعا نارحت شدم . من خیلی نارحت شدم کای .
سریع یه قدم رفتم جلو و دستمو گذاشتم رو شونه ش : متاسفم .
دی او سرشو انداخت پایین و نگام نکرد ، نمیدونم چرا اصرار شدیدی داشتم که دوباره نگام کنه . دستمو به زیر چونه ش سر دادم و اوردم بالا : منو ببین … ببخشید …
دی او سریع خودشو انداخت تو بغلم و دستاشو حلقه کرد دور گردنم : من خیلی نارحت شدم .
_ببخشید…
+ بیخیال ، باید بیای پیش خودم . همیشه ، همیشه ی همیشه ، باید اولین کسی که میخوای بری پیشش من باشم .
دستمو گذاشتم پشتش و اروم تکون دادم : باشه ، باشه …
دی او با اخم ازم جدا شد : فقط باشه باشه؟!
با تعجب گفتم : پس چی؟!
دی او اروم با لباش لبام رو لمس کرد و سریع جدا شد : ازینا…
خنده م گرفت و سریع خم شدم و لب هاشو بوسیدم ، خیلی غیر ارادی : خوبه؟!
دی او سر تکون داد : دیگه تکرار نشه…
خندیدم : باشه.
_قول؟!
+ قول 🙂
دی او با خنده انگشتاشو تو انگشتام قفل کرد : بریم پیشه اون دوتا .
_بریم .




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





158
نظر بگذارید

avatar
154 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
131 نظرات نویسندگان
e)(o...LblueghazalnahalBhr.iam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

خیییلی داره جالب میشه…پس قطططعا هرچی هس زیر سر این رئیسه س :zardak (31):

blue
مهمان
blue

رمز قسمت بعدیو چجوری باید بگیریم؟؟؟

ghazal
مهمان
ghazal

:zardak (1): من از اول میدونستم اینا یه چیزیشون میشه حالا رئیس کیه؟؟؟ :whistle:
ممنون عالی :zardak2 (11):
اجی میشه بجای تلگرام رمزو به جیمیلم بفرستی ممنونت میشم :begging:
ghazalsalehi15@gmail.com
حتما بفرستیا من تو خماریم :begging:

nahal
مهمان
nahal

دیدی گفتم مشکوکن بیا حالا ولی من چانبک واقعی دوست امید وارم رابطشون جدی شه
عرررررررررررر ترو خدا رمزو بده دیگه من دارم میمیرم ایمیلم بهت دادم بابا چرا اصلا کامنتارو نمیخونی nahal20aaaa@gmail.com

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Heeey ajab adamaian baekio kyungio luhan az ye taraf hersam migire ke gharare dele kaio chanyeolo beshknn az ye tarafam darkeshun mikonm be khatere moshkelateshun…heif shod dlm mikhast kai bishtar pishe oh sehune cheshm leizeri bumune…mc awli bud