23 👁 بازدید

MR.Master part 13

MR.Master part 13

سلام ، پارت 13ـهم 🙂

بفرمایید…

چهل و پنج دیقه بعد جایی که میخواستم نگه داشتم و پیاده شدیم ، کای با تعجب دور و بر رو نگاه میکرد : کجاست اینجا؟!
_نیومدی تا حالا ؟!
سرشو تکوت داد : نه …
خندیدم : جای بدی نیست . بیا…
و خودم از پله های سنگی پارک رفتم بالا و کای هم دنبالم ، کم کم صدای کایو میشنیدم که غر میزنه ، برگشتم طرفشو با دیدن قیافه ش خنده م گرفت : چیه؟!
کای با اخم گفت : کجا میریم هی بالا؟! اومدیم کوهنوردی؟!
با خنده گفتم : نه تنبل ، یکم دیگه مونده ، تو این پارک کوهی هرچی بالا تر بری قشنگ تره !
کای بازم با غرغر دنبالم اومد و تا جایی رفتیم که دیگه خودمم نفسم در نمیومد ! و بالاخره وایستادم و کای هم چندثانیه بعد خودشو بهم رسوند و درحالی که نفس نفس میزد گفت : رسید…یم به …سلامتی…؟!
_ اوهوم^^ بیا … و نشستم رو نیمکت چوبیِ کوچیک و کای هم کنارم خودشو انداخت و یهو چشاش
گرد شد : وااایییی?
با خنده گفتم : ارزش داشت نه؟!
کای همینتور که خیره به روبه روش مونده بود گفت : اره … شهر جلو رومونه … خدایا چه قد باحاله…
یه نوشیدنی از چیزایی که خریده بودم برداشتم و دادم به کای و یکی هم خودم برداشتم و باز کرد و گفتم : همیشه میخواستم با یه نفر بیام اینجا…
کای با تعجب نگام کرد : خب با زنت میومدی …
سرمو تکون دادم : اران از ارتفاع میترسه .
_آها… متاسفم.
+ چرا بچه؟!
کای اخم کرد : میشه نگی بچه به من؟!
خنده م گرفت و دستمو اوردم بالا : چشم !
کای هم اروم خندید و دوباره به جلو خیره شد .
بدون مقدمه شروع کردم حرف زدن : همیشه همه چیز اونقدری که به مظر میاد ساده نیست…
کای یهو برگشت طرفم : چی؟!میـ.. میشه زیر دیپلم حرف بزنی؟!
بلند خندیدم : واای خدا بچه تو… و با اخم کای حرفمو خوردم : ببخشید … اما نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم . دوباره گفتم : زندگی خیلی سخته .
کای کجکی نگام کرد : فکر کردم شاید برای تنها کسی که زندگی نباید سخت باشه شما باشی!
اخمی کردم و گفتم : چرا اونوقت؟!
کای شونه شو انداخت بالا : همنیجوری … کنار زنتون ، خیلی خوشحال به نظر میومدین .
با پوزخند گفتم : به فیلم بازی کردن جلو بقیه عادت کردیم .
کای با تعجب نگام کرد ، حدس میزدم تعحب کرده باشه ، اما واقعا دیگه دلم میخواست حرفامو به یه نفر بگم ، هرچند که مدت زیادی نبود که میشناختمش . : ما به اجبار ازدواج کردیم .
میتونستم شرط ببیندم که کای نزدیک بود چشماش از تعجب دربیاد ! و ادامه دادم : و صد البته به خاطر مادرم… و پدرم !
کای با شک و تعجب نگام میکرد : اوه…
سر تکون داثم و یکم از محتویات داخل قوطی نوشبدنی مو خوردم : خب پدرم خیلی مریضه و مادر و پدرم بع طرز عجیبی منو دوست دارن..
با این حرفم کای اروم خندید و منم با خنده زدم به پهلوش : چون تک فرزندم میگم…
کای سر تکون داد ولی هنوزم میخندید ، بی اهمیت ادامه دادم : اما این تک فرزنده لوس و ننرشون یه مشکلی داشت…
کای ابروهاشو انداخت بالا و اروم گفت : چه مشکلی؟!
_ مشکلی که تمام امید مادرپدر مهربونشو به فنا داد … و پوزخندی زدم و یکم دیگع از نوشیدنیمو خوردم .
مستونستم حس کنم کای داره از کنجکاوی میمیره … اروم خندیدم و گفتم : مادرو پدرش هرکار کردن نتوستن با مشکل پسر عزیز دردونه شون کنار بیان و پسره کله شقشون هم با بی فکریه تمام از خونه زد بیرون و یه زندگی مستقل رو شروع کرد و پدرش هم اونو از تمام ارثیه ی خانواثه ی پولدارشون محروم کرد ، که شامل یه شرکت تجاریه خیلی بزرگ میشد که اون پدر بیچاره از مدت ها قبل نقششو واسه تک پسرش ریخته بود … اما خب پسره احمق تر ازین حرفا بود ، و ازونجایی که حسابی بچه مثبت و درسخون بود بعد شروع زندگی مستقل سریع توی اون دانشگاه به خاطر داشتن یه اشنا و همینتور لیاقت کاری پذیرفته شد … حدود یک سال داشت خوب پیش میرفت همة چیز تا اینکه بعد از یک سال اولین تماسشو از مادرش دریافت کرد …. نفس عمیقی کشیدم و دیدم کای داره با دقت بهم گوش میده ، اروم خندیدم و گفتم : درسارو سر کلاس به این دقت گوش نمیدی …
کای هم خندید و گفت : بعدش چی شد؟!
وقتی کنجکاویشو دیدم تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم و ازونجایی که میخواستم یه بهانه داشته باشم واسه دوباره دعوت کردنش به بیرون گفتم : بقیه شو دفعه ی بعد که اومدیم میگم هوم؟!
لباش اویزون شد و واقعا بانمک شد ! با خنده اروم زدم تو لپش ! خودمم درک نمیکردم کارامو ، کای دستشو گذاشت رو صورتش و اروم خندید و منم خندیدم .
یکم دیگه نشستیم و بدون اینکه غذامونو بخوریم به شهر زیر پامون خیره شدیم بدون حرف زدن .
اروم زدم به پاش : خب ، دفعه بعد کی دوباره همو ببینیم که بقیه شو بگم واست؟!
کای با اخم کوچیکی گفت : الان میگفتی دیگه…
ابرو انداختم بالا و ناخوداگاه فکر تو ذهنم تو دهنم اومد گفتم : اونوقت به چه بهونه ای دعوتت میکردم؟!
کای با تعجب نگام کرد و سریع دهنمو بستم و سعی کردم طبیعی باشم که انگار پشیمون نشدم از حرفم و کای اروم گفت : خب… همیشه به بهونه ی خوراکی خوردن میتونی منو دعوت کنی.. من عاشق غذا خوردن با بقیه م…
برگشتم طرفش و با خندخ گفتم : تو عالی … ایول …
کای هم خندید و گفتم : برگردیم؟! داره سرد میشه…
کای هم تند تند سر تکون داد : باشه.. باشه برگردیم .
نگاهی بهش انداختم و بدون حرف دیگه ای سمت پایین ن پارک کوهی رفتیم تا به ماشین برسیم .
تو ماشین تقریبا هیچ حرفی نزدیم جز من که چند بار سر اینکه چرا سارانگ اینقد با پلیر ماشینم بازی کرده که خراب شده غر زدم و کای هم هر دفعه میخندید .
_کای؟!
+ بلـ..ـه؟!
_ خونه ی خودت میری یا چانیول؟!
نمیدونم ، اما فکر کنم تا اسم چانیول اومد کای اخم کرد : خونه ی خودم میرم .
از لحنش خنده م گرفت ، حدس زدم که قهر کرده باشن و گفتم : چرا ترش میکنی حالا ، بهم زدین؟!
کای با اخم نگام کرد و سریع خنده مو خوردم : ببخشید ، اخه رابطتون یه جوریه که ادم شک میکنه…
کای یهو اخمشو خورد و خندید : جدا؟!
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و جفتمون خندیدیم .
جلوی در خونه ش نگه داشتم و بر خلاف دفعه های قبل منتظر شدم بره داخل تا برم و کای چندبار برام دست تکون داد اما من منتظر موندم ، اما هرچی زنگ میزد در باز نمیشد ! از ماشین پیاده شدم و همینتور که یه پام داخل ماشین بود دستمو به سقف گرفتم که نیوفتم گفتم : چیشد کای؟!
کای گوشیشو کنار گوشش برد و به من نگاه کرد و سر تکون داد : انگار خونه نیست !
با تعجب گفتم : مگه کلید نداری؟!
_ اینبار نه ! چون دو شبه پیش چانم ، کلیدمو دیگه بر نداشتم . و همون موقع گوشیشو جواب داد : الو؟! مامان…؟! . ساکت بهش نگاه میکردم .
_ چی؟! نه اخی بنده خدا….
_ حالا من چه کار کنم پشت در موندم ….
_ اه نه مامان پیش چان یه مشکلی پیش اومد …
_ هوووف نه نه نمیخواد برگردی -_- حلش میکنم یه جوری …
_ اهه نه مامان ، همیشه یه کاری برام میسازی دمت گرم …
و جمله های اخرش رو با خنده گفت و قطع کرد و سریع گفتم : مشکلی پیش اومده؟!
کای اومد طرفم : اره ، مادربزرگم حالش بد شده و مامانم رفته پیشش شهرستان …
با تعجب گفتم : عه ، جدن؟! خدا شفا بدتشون …
کای سرشو تکون داد و پوفی کرد ، گفتم : بیا بشین برسونمت خونه ی چا…
و بانگاهش حرفمو خوردم و اروم خندیدم : شرمنده ، قهرین.. خب .. اشنایی چیزی دارین بری خونه ش؟!
کای سرشو به علامت منفی تکون داد : نع ،. هعی خدا این مامانه من… حداقل قبلش میگفت بهم خو …
_ اون بنده خدا فکر میکرده خونه ی چانیول میمونی …
کای نگام کرد دوباره : اره خب ، تقصیری نداره …
_خب الان چکار میکنی؟!
کای با خنده شونه بالا انداخت : نمیدونم ، برم هتل؟! اوممم شایدم مسافر خونه …
با اخمی کامل از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش و هولش دادم طرف ماشین : بشین ، میریم پیش من .
کای تا اومد حرفی بزنه زود سوار ماشین کردمش و راه افتادم ، با اخم نگام کرد : اما من نمیتونم بیام خونه تون !
با اخم بدتری نگاش کردم : خونه تون؟؟؟؟
کای حرفشو ادامه داد : زنتون نارحت میشه …
پوفی کردم و گفتم : نیست…
کای با تعجب نگام کرد : چی؟!
بی توجه الکی گفتم : اونم حال خاله ش خوب نبود مجبور شده بود بره شهرستان ، برای همون منم یه هفته تنهام .
کای اروم چیزی گفت که نشنیدم و گفتم : مادرت کی میاد؟!
_دو سه روز میمونه …
بلند گفتم : وااای خدا دو سه روز حسابی کیف میکنیم.
کای سرخ شدو با خنده گفتم : تو چرا اینجوری ای ؟!
کای با تعجب نگام کرد : چ..چه جوری؟!
نیشخندی زدم : منحرف !
کای هول شد و شیشه رو داد پایین : یاا نعخیرم…
با اخم گفتم : ادم به کسی که ازش بزرگتره نمیگه “یااا” و به خصوص اگه اون ادم استادش هم باشه .
کای سریع گفت : ب..ببخشید خو …
خنده م گرفت و اروم موهاشو خیلی غیرارادی بهم ریختم :/ : راحت باش … چند روزی باید منو تحمل کنی .
کای خندید و اروم گقت : خیلی ممنونم…
_خواهش … فقط …
یهو زدم رو ترمز و کای پرت شد جلو و با وحشت نگام کرد : چیشد ؟!
با قیافه ی وحشت زده تری نگاش کردم : تو…
_ مـ..من.. من چی..؟!
+ تو..
_ من…؟!
یهو گفتم : تو غذا بلدی درست کنی؟؟!!!!!
کای پوفی کرد و دستشو از رو داشبورد برداشت و با اخم گفت : شوخیه جالبی نبود-_-
خنده م گرفت : ببخشید .
کای روشو با اخم گرفت دوباره و به بیرون خیره شد و با همون خنده گفتم : ببخشید ، ولی جدی گفتم … من غذا بلد نیستم…
کای بدون اینکه روشو برگردونه گفت : اما اصلن شیوه ی جالبی واسه مطرح کردنش نبود -_-
خنده م رو با لحن خشک کای خوردم : ببخشید ، نمیدونستم نارحت میشی .
کای شونه بالا انداخت .
_هی پسر ببخشید …
کای حتی تکونم نخورد و به بیرون خیره موند .
دوباره از ترفندم استفاده کردم و با لحن خاصی گفتم : منو مجبور نکن به زور متوصل شمااا..
کای سریع روشو چرخوند و اول با تعجب و بعد بی تفاوت نگام کرد . خندیدم و گفتم : نارحت نشو ، کم م به اخلاقای عجیب من عادت میکنی …
زیرلبی چیزی گفت وبا اینکه نشنیدم خندیدم


رمز درشونو زد و دنبالش وارد خونه ش شدم .
_ خوش اومدی . اومم.. اگه بهم ریخته س معذرت . و سریع درو بست و سمت اشپزخونه رفت .
به خونه ش نگاه میکردم ، قشنگ معلوم بود یه دختر تو این خونه بوده -_-
با صداش از فکر درومدم : هی بیا تو دیگه ، چرا جلو در وایستادی ؟!
سریع سر تکون دادم و یکم اومدم جلو . تند تند از اشپزخونه اومد بیرون و دستمو کشید و هولم داد رو نزدیک ترین مبل : خونه ی خودته دیگه… و با اخم با نمکی خندید دوباره برگشت تو اشپزخونه و چند دیقه بعد با دوتا فنجون نسکافه برگشت و درحالی که فنجونارو رو میز میذاشت گفت : من قهوه و این چیزا بلد نیستم ، اخرم همینه ، نسکافه اماده .
خندیدم و گفتم : عیب نداره ، نسکافه دوست دارم .
اوه سهون سر تکون داد و لیوان خودشو برداشت : بخور . ببین اصلن تعارف نکن ، منم اهلش نیستم ، این چند روز بخوای اینجوری باشی اصن نمیتونم تحمل کنم ، پس فکر کن خونه خودته .
سر تکون دادم : ممنونم ، لطف میکنیـ…
با اخمِ وحشتناکش حرفمو نصفه تموم کردم و سریع فنجونمو برداشتم و یه قورت خوردم و با وحشت گذاشتمش رو میز .
اوه سهون خندید : دااغه ، نمیخواد هول بشی حالا…
با حرص نگاش کردم و چیزی نگفتم ؛ دلم میخواست خفه ش کنم .
چند دیقه تو سکوت فقط صدای قورت دادنِ نسکافه شو میشنیدم و هی خنده م میگرفت ، رومم نمیشد حرف بزنم بگم خیلی مسخره قورت میده !
_به چی میخندی؟!
سرمو بلند کردم و خنده مو خوردم با دیدن اخمش : هیچی.
_به چی میخندی؟!
“سریش-_-” اروم درحالی که بازم خنده م گرفته بود گفتم : خنده دار نسکافه میخوری…
اخم اوه سهون باز شد و با تعجب نگام کرد : وا…
شونه مو بالا انداختم و دوباره خنده م گرفت . وقتی قورتش میداد اون سیبک تو گلوش بالا پایین میشد… بیشتر سکشی بود عوضیT.T
اوه سهون ابروهاشو انداخت بالا و گفت : پس توهم خیلی کیوت میخوریش…
اخم کردم : من اصلن کیوت نیستم .
سهون ابروهاشو بالا پایین کرد و با لبخندِ حرص دراری گفت : هستی جوجه .
با اخم بدی که نمیدونم از کجا اوردمش نگاش کردم : من کیوت نیستم .
اوه سهون سریع لبخندشو جمع کرد : اوکی عصبانی نشو…
نگاهمو ازش گرفتم و بدون حرف باقیه نسکافه مو خوردم که اوه سهون دوباره گفت : دست و صورتتو بشور و بعد بیا اتاقت رو نشونت بدم . سرمو تکون دادم و بلند شدم .
_دسشویی کنار اتاق خواب من و ارانه ، اون ته… دیدی؟!
سرتکون دادم و رفتم سمت دسشویی ، نمیدونم چه اصراری داشت رو این تاکیید کنه “اتاق خوابه من و اران ” عوضی -_-
رفتم دسشویی و تند تند دستامو شستم و چند مشت اب به صورتم زدم و با چندتا دستمال خشک کردم صورتمو از دسشویی اومدم بیرون ، برق اتاقش روشن بود ، رفتم طرفش ، اوه سهون داشت از تو کشوش لباس میکشید بیرون ؛ چشمم به تخت دونفره شون خورد و با حرص نگاش کردم ، چه تخته خشگلی T.T لابد سلیقه ی اون عن خانومه -_-
اوه سهون اومد طرفم و چند دست لباس گذاشت تو بغلم و با لبخند گنده ای گفت : اینم لباس …اومم.. تو، میخوای کنار من بخوابی؟!
سریع نگاش کردم و گفتم : ها؟! نه نه… این چه حرفیه ..
اوه سهون شونه بالا انداخت : جدی گفتم ، شاید دوست نداری تنها بخوابی . بیا اینجا اتاقتو نشون بدم .
دنبالش رفتم و در یه اتاق رو باز کرد و با لبخند گفت: اینجا اتاق کارمه ، میتونی اینجا بمونی ؛ البته اتاقِ سارانگم بود اما گفتم شاید دوست نداشته باشی و اتاقه مهمونم یکم سرده واسه الان و اگرم اینجا رو دوس نداری ، اتاق من تنها گزینه س و با خنده چشمکی زد .
هول شدم تند تند سر تکون دادم : نه نه خوبم ، همینجا راحتم …
اوه سهون بلند خندید و گفت : یه حمومم اینجا هست و … رفت سمت یکی از کمد ها و یه پلاستیک کشید بیرون و از داخلش یه بسته بزرگ دراورد : اینم حوله ی نو و گذاشتش رو تخت .
اروم گفتم : ممنون… اینجوری کم کم معذب میشم.
اومد اروم زد رو شونه م : هی ، یه بار جبران میکنی ، ما دوستیما خیره سرم …
خنده م گرفت از لحنش : خیلی ممنون در هر حال …
اخم کرد : این دفعه تشکر کنی کشتمت .
سر تکون دادم و اونم با خنده درحالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : چیری خواستی ، تو اتاقمم ، لباساتو عوض کن بخواب .شب بخیر کای.
لبخند کوچیکی زدم : شب بخیر سهون .
سهون دستاشو بهم زد : این شد . و با خنده رفت بیرون.
به اتاق نگاه کردم ، اینجاهم واقعا مرتب بود ، البته به جز میز ! سمت میز رفتم یه نگاه انداختم ، بدجور وسوسه شدم ، نکنه سوالِ امتحانی یا چیزی مثل این بود؟! اوففف … به بدبختی خودم رو از میز دور کردم و تند تند لباسای سهون رو پوشیدم . یه تیشرت سفید ساده و شلوارک خاکستری تا زیر زانو . بد نبود ، حداقل هم سایزیم .
پیرهنشو اوردم بالا و بو کردم ، بویِ اون عطر اوه سهون رو میداد . واقعا خوشبو بود !
در حموم رو باز کردم و یه نگاه به داخلش کردم ، حداقل خوبیش این بود که اینقد کوچیک بود که دونفری جا نمیشدن توش ، ینی امیدوارم با زنش تو این حموم نبوده باشه -_-
در حموم رو بستم و برق روهم خاموش کردم و خودمو انداختم رو تخت . غلطی زدم و یهو بینیمو چسبوندم به بالشت : اینم بوی عطر اوه سهون رو میده ! ینی تنها رو این تختم خوابیده؟! بیخیال چشمامو بستم و همچنان مثل احمقا بالشت رو بو میکردم . واقعا خوش عطر بود T.T


چند ساعتی بود که کای رفته بود . لباسامو عوض کردم و خودمو مرتب کردم و دراز کشیدم . درسته یکم تند رفته بودم ، اما اونم عوضی بازی دراورده بود . به احتمال امشب نمیاد -_- به درک ، همه شم تقصیره من نبود ! پوفی کردم چرخیدم به پهلو ؛ گوشیم زنگ خورد ، حتمن کایه ، زود جواب دادم : الو؟!
_سلام …
صدا بک بود ! زود از رو تخت بلند شدم نشستم : سـ..ـلام .. خوبی؟!
_نه…
با وحشت نگاش کردم : چیشده؟!اتفاقی افتاذه؟! بکهیون؟!چرا خوب نیستی؟!
_ چون دلم واست تنگ شده…
نزدیک بود گوشی از دستم بیوفته : عه عخی.. چیز .. خب .. چیکار کنم… خب میبینیم همو فردا دیگه…
_اوممم… تا فردا میمیرم چان…
بدتر هول کردم با لحن لوسش ، سریع گفتم : نه نه این چه حرفیه… چیز .. نه… نمیر دیگه…
بکهیون بلند خندید : باشه چون تو گفتی…
منم مث احمقا خندیدم : خب…
بکهیون : شبت بخیر ، دلم واسه صدات تنگ شده بود فقط…
سرخ شدم تا بناگوش : اخخ… منم …
بکهیون بازم خندید .
اروم گفتم : شب بخیر .
_یااا صب کن…
دوباره گفتم : چیشد؟!
بکهیون با لحن لوسی گفت : بوسم رو نمیدی؟!
_جاااان؟!
+ چانی بوس ، بوس قبل خواب .
“استغفرالله” اروم گفتم : باشه باشه “بوس ” بخواب .
بک با قهر گفت : نه نه این حساب نی ، یه بوسِ خوب میخوام . طولانی…
لباتو غنچه کن من ببوسمت .
_باشه کردم . عجب گیرب افتادما -_-
بک : غونچه کن دیگه … اوممم…
به بدبختی غونچه کردم لامصبارو : اومممم…
بک : بووووسسس… تُف تُف … بووسسس … لیییسس زبوون لیسسس…
_بسه بکهیون .
بک : اوه باشه … چسبید .
خندیدم : تا فردا ، خوب بخوابی.
_بدون تو؟!
گفتم : بکهیووون…
بک : جونم؟!
_شب بخیر .
بک : شب… بخیر… .
و قبل ازینکه چیزی بگم قطع کرد .
پوفی کردم و گوشی رو قطع کردم ، چرا اینقد لوسه خو :/ و پتورو تا روسرم کشیدم بالا .




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





94
نظر بگذارید

avatar
93 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
90 نظرات نویسندگان
e)(o...LghazalnahalBhr.iammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااایییی دلم :300: تف تف…لییییییس….خخخخ :300: …هوووم سکاییی چه شود…. :00330000:

ghazal
مهمان
ghazal

عن خانوم :300:
اون تفو لیس بکیون چ میگه :300:
ممنون :heart:

nahal
مهمان
nahal

وای سکای چانبک خخخخ خیلی باحال بود مرسی

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Kheili delm mikhad bbinm ghazieye sehuno aran chie ehtmln ghesmate bad mifahmm…cheghad sehuno kai samimi shodn ba hm kheiliaro ba namake…kharzogh shodm vaghti kai raft khune sehun…baeki cheghad ba namako luse ey junnnnnnn fdsh sham…mc awli bud

maryeol
مهمان
maryeol

جیییییییغ سکایش عالی بود :zardak (6): :zardak (6): :whistle:
با اینک بک رفتار با دی او فرق داره ولی بازم بهش مشکوکی :wacko: :wacko:
اون بوس پشت تلفن چی می گفت؟ :128181: :128181:
لیس؟تف؟ :128181: