21 👁 بازدید

MR.Master part 12

MR.Master part 12

سلام ، با پارت دوازده در خدمتم ^^

پوستر خشگل ، از مریم عزیز 🙂

بفرمایید…

بچه ها مثل اینکه من موقع گذاشتن ای دیه تلگرامم یه چیزیشو اشتباه کردم ، ای دیه درست اینه :

@chanyeolticx

شرمنده اشتب شد و اینم لینک چنل هست :

لینک

بازم اگر نتونستین جوین بشین بهم پی ام بدین .

(راستی بابت پوستر هم پرسیده بودین ، اگر دوست داشتین ، درست کنین ، ایندفعه حتمن میذارم 🙂 ^^ )


بالاخره کلاسای اوه سهون تموم شد و کلن تنها چیزی که از درس فهمیدم اسم درس بود :/ جدا ازینکه طی اون دوتا کلاس فهمیدم اوه سهون چه قد گرفته ست امروز ! و با خودم خندیدم ” لابد زنش وضعیت قرمزه ?” و درحالی که میخندیدم به دی او نگاه کردم که داشت وسایلشو جمع میکرد و چند لحظه بعد بلند شد بره بدون اینکه به من بگه !
اوتومات وار دنبالش راه افتادم و دستشو کشیدم : دی اویااا… ??
خودم از لحن صدا کردنم تعجب کردم ، و سریع گفتم : چیز… دی او.. کجا میری؟!
دی او بن اینکه تلاشی که دستشو اط دست من دربیاره گفت : خونه .
تعجبم بیشتر شد : چرا؟! مگه کلاسات تموم شد؟!
دی او سر تکون داد : نه ، ولی دیگه حوصله ندارم …
پریدم وسط حرفش : اینقد راحت میپیچونی کلاسو؟!
دی او نگام کرد : اره خب… مگه اهمیتی داره واست؟!
راست میگفت اهمیتی نداشت برام … ولی اون لحظه دلم نمیخواست دی او بره خونه !
اروم گفتم : نرو…
دی او اخماشو باز کرد و پرسید : چی؟!
دوباره یکم بلندتر گفتم : نـ.. نرو..
دی او دستشو کشید بیرون آز دستم : چرا؟!
مثل احمقا دوباره دستشو گرفتم : ببخشید…
دی او پوزخندی زد : چرا اونوقت؟!
راست میگفت، چرا مثل احمقا ازش معذرت خواهی کرده بودم؟! خدایا چم شده ؟! _ : اممم.. من .. فقط..
دی او دستشو تند تند تکون داد : بیخیال ، ردم کردی ، الان نمیخواد توجیح کنیش… و برگشت بره که دوباره بی اراده دنبالش رفتم و شونه ش رو گرفتم : نه من ردت نکردم! و سریع حرفمو تموم کردم ، این چه حرفی بود که زدی؟!اههه کای … کای تو احمقی احمق !
دی او حالت چهره ش تغییر کرد ! دستمو کشید و از اونجا اورد بیرون و پشت در وایستادیم تو راهروی تقریبا خلوت : چی گفتی؟!
کله مو تکون دادم : ها؟!
دی او حالت چهره شو به صورت روانی كننده ای مظلوم کرد : دوستم داری؟!
تا اومدم چیزی بگم دوباره گفت : حتی اگر دوستمم نداشته باشی ، یکم… یکمه یکم ازم خوشت میاد مگه نه؟!
“نع” من فقط دلم نمیخواد نارحت باشی ، نه ازت خوشم نمیاد دی او ، و متاسفم که ردت میکنم لطفا دیگه نارحت نباش ! و گفتم : اوهم ، ببخشید ، من ازت خوشم میاد پس نارحت نباش ذیگه… . و یااا خدااا این چی بود گفتم؟ ??چرا مغز و دهنم هماهنگ نیستن ?
تا اومدم حرفمو عوض کنم ، دوباره محکم توسط دی او بوسیده شدم و خفه شدم ?? دی او اروم خندید و با قیافه و لحن مهربون و خاصی گفت : میدونستم … میدونستم بعد پنج ماه حداقل توهم یکم بهم احساس داری …
پنج ماه؟ کدوم پنج ماه ؟:/ اینا که هنوز یک ماهم نیست که اینجان ! همنیتور که دی او دستمو کشید و برگشتیم تو ، نشستیم سرجامون و قبلش چان رو دیدم که اون توهمی خم شده داره ماچش میکنه !? اینجا چه خبره !!!
نگاهمو ازون دوتا گرفتم به دی او نگاه کردم که داشت تو گوشیش چیزی مینوشت و اروم گفتم : چـ…چه طور پنج ماه…
دی او نگاهشو از گوشیش گرفت و به من نگاه کرد و دهنم رو بستم . اروم خندید و پوفی کرد ، بعدش گفت : من پنج ماهِ که دوست دارم …
دوباره اینو گفت من سرخ شدم :/
بدون خجالت و اینکه نگاهشو ازم بگیره ادامه داد : ازون دفعه ای که اومدین با اون پسره چانیول تو اون کلابه… تا خرخره خورده بودین …” خندید و من سرخ تر شدم ” اون شب من و بک و لوهانم بودیم اونجا . جفتتون از حال رفته بودین ، نمیدونم چرا حس انسان دوستانه م اونجا به کار افتاد و اومدیم با بکهیون کمکتون کنیم و از کلاب انداختنتون بیرون و من و بک هم که
نمیدونستیم کجا ببریمتون ، ناچارا گوشی هاتونو گشتیم و شماره ی یکی رو از گوشیت پیدا کردیم و که به نظر مادرت میومد و ازشون ادرس خونه تون رو خواستیم و بکهیون جفتتون رو رسوند خونه تون ، بعد اون چندبار که شبا با بکهیون و لو چرخ میزدیم تو خیابون کنجکاویم گل کرد و از بک خواستم بریم خونتون که ادرسش رو بلد بود و ماهم اومدیم جلو خونه تون . همون موقع که ما تو ماشین بودیم تو و دوستت چانیول از خونه اومدین بیرون و دوباره رفتین نمیدونم کجا! “خندید” : خلاصه نمیدونم چه طور شد ، بعد از اون هر چند وقت یه بار میومدم جلو خونه تون و میپاییدمت ! و دوباره خنده ش گرفت و منم مثل خل وضع ها خیره نگاش میکردم ! کم کم داشت اون شکی که نسبت بهشون داشتم ازبین میرفت ! پس اونقدرام مشکوک نیستن ، من و چان الکی
اینقد نگرام بودیم پوف :/
دی او ادامه داد : خلاصه همین دیگه ، لوهان به خاطر یه چیزایی اومد دانشگاه اینجا و اولین روزی که اومد خونه … ینی چیز … اومد پیشمون ، سریع گفت شما دوتارو تصادفا اینجا دیده !
و من بک هیون بدون اینکه فک کنیم تو یه هفته کارا مونو کردیم و اومدیم این دانشگاه ثبت نام و اون شیوون عوضی همون اول بک رو قبول کرد اما سر مدارک من غرغر کرد واسه همون من یکم دیرتر اومدم ، و صد البته با ماشینش تلافیشو دراوردم ^^
خنده م گرفت با خنده ی دی او و اروم گفتم : من بهتون شک داشتم…
دی او انگار متعجب شده نگام کرد: چرا؟!
_ خب.. خیلی یهویی اومدین و یهویی ام این جوری شد و یهوییی شد دیگه…
دی او اروم خندید و یه دفعه حالت صورتش تغییر کرد و جدی و مهربون تر شد : قبول دارم یکم یهویی بود، اما میدونی چیه؟! میخوام یه چیزی بهت بگم ! من یه بار از دشمنم تو زندگیم یه چیز مهم یادگرفتم !

با تعجب نگاش کردم و دی او ادامه داد : اون گفت … تو زندگی بعضی وقتا هیچ بار دومی نیست ، هیچ دفعه ی بعدی نیست و هیچ وقت اضافه ای هم نیست …. بعضی وقتا… تو زندگی یا الانه یا هیچ وقت !

همچنان با چشمای گرد نگاش میکردم ، جمله ی شاخی بود ناموسا :/

و یه لبخند کوچیک بهم زد و گفت : منم تصمیم گرفتم هیچ وقتیو هدر ندم و محض اینکه فهمیدم دوست دارم ، اومدم و بهت اعتراف کردم … بد نکردم که ؟! هوم؟!…
سرمو به علامت منفی تکون دادم و دی او لبخندی تحویلم داد و با حرکت لباش دوباره بهم گفت “دوست دارم ” و بازم سرخ شدم و دی او دستشو گذاشت رو دستم وگفت : یااا .. من که گفتم ، نمیخوام هیچ وقت زمانمو هدر بدم ، پس بهتره عادت کنی ، روزی هزار بار بهت میخوام بگم دوست دارم .
اروم سر تگون دادم و لبخند مضحکی زدم ودی او گفت : و عیب نداره اگه تو دوست دارمامو بهم برنگردونی ، من منتظر میمونم ، منتظر میمونم تا وقتی که توهم فقط یه بار بهم بگی اینو… هوم؟! پس تا وقتی که مطمعن نشدی نمیخواد بهم بگی دوستم داری … فقط وقتی بهم بگو که مثل من از ته قلبت باشه 🙂
دیگه نزدیک بود بزنم زیر گریه ، این ادم یه جوری حر ف میزد که دلت میخواست هر لحظه بگیری بغلش کنی ? اروم گفتم : باشه دی اویا… سعی میکنم کنار بیام …
دی او هم لبخندی زد وگفت : وقتی یه نفر واقعا دوست داشته باشه ، حتی اگر ازش متنفرم باشی کم کم عاشقش میشی ..
سریع گفتم : من ازت متنفر نیستم !
دی او خندید و گفت : کلی گفتم خنگولم ! و اروم با انگشت زد تو پیشونیم .
باز سرخ و سفید شدم ازین همه رفتار عاشقونه :/ تو عمرم اینهمه سینگل بودم و یهو داشتم این همه عشق از یه پسر میگرفتم 😐 حداقل خوبیش این بود که اوپن مایند شده بودم ، حتی دیگه خودم میخواستم رابطه با پسرارو هم تجربه کنم ! وگرنه قضیه سخت تر ازین چیزا میشد !
سریع از فکر درومدم و یاد چانیول و اون توهمیه افتادم و گفتم : توهـ… نه چیز بکیهون …
دی او پرید وسط حرفم : بدجور عاشق چانیول شده بود ! صبح تا شب ازون میگفت ، دیگه من و لوهان دیوونه شده بودیم ! و خندید .
منم خندیدم و گفتم : اه .. چه بامزه … و حرفمون به خاطر ورود استادِ احمق قطع شد -_-


تمام کلاسای اون روزمو با نهایت بی حوصلگی تموم کردم ، خدایا چرا من با این همه هوش و استعداد و موقعیت این شغل رو انتخاب کردم ?
پوفی کردم و دست کشیدم تو موهام و مرتبشون کردم تو ایینه ی دستشویی ؛ همون موقع یکی از دستشویی کناری درومد و یهو گفت : سلام استاد .
بی حال گفتم : سلام .
دست بردار نبود : خوب… هستین؟!
با حرص برگشتم طرفش و یهو دیدم ایم پسسره جونگینه و تاخوداگاه اخم کردم : نه زیاد … تو خوبی؟!
اخم منو که دید سر تکون داد و گفت : منم بد نیستم …
با همون اخم نگاش کردم و رومو برگردوندم به سمت ایینه دوباره الکی خودمو با موهام مشغول کردم اونم دستاشو داشت میشست . هووف به این بدبخت چه ربطی داره من اعصابم خورده و اران خانوم قهر کرده و دست بچه مو گرفته رفتن مسافرت و منو تو اون خونه تا یه هفته بی اب و غذا گذاشته -_-
یهو گفتم : شرمنده من اعصابم خورده یکم … بداخلاق شدم…
خندید و گفت : عیب نداره استاد درک میکنم …
ناخوداگاه منم خندیدم ، نمیدونم چرا ولی نمیخواستم حس بدی بهم داشه باشه و یا مثلا بگه چه گند اخلاقم و یهویی برا کاری که لازم نبود دلیل اورده بودم و توضیح خودمو به یه دانشجو داده بودم 😐
بی هیچ فکر قبلی گفتم : امشب برنامه داری ر…فیق؟!
لبخندش خشک شد و سرشو به نشونه ی منفی تکون داد . منم مثل احمقا از خدا خواسته گفتم : اگه میتونی ، میخوای بریم بیرون؟!
یکم اینور و اونور رو نگاه کرد و با تعجب گفت : من؟!
خنده م گرفت ازین همه خنگیش و گفتم : مگه جز تو کس دیگه ای هم اینجا هست؟!! در واقع باید میگفتم مگه جز تو کس دیگه ای هم هست که من “بخوام”باهاش برم بیرون؟! اما جمله ی اول رو ترجیح دادم .
سرشو تکون داد و گفت : خوبه… خیلی خوبه ..
لبخند کوچیکی زدم و گفتم : پس ساعت هشت میام دنبالت جونگین .. و دستمالی برداشتم و اومدم برم که یهو گفت : استاد..
برگشتم طرفش : هوم؟!
_کای! وقتایی که سر گلاس نیستید میتونید منو کای صدا کنین ، راحت ترم ..
با شیطنت ابروهامو انداختم بالا : پس تا وقتی تو یاد بگیری وقتایی که تنهاییم بامن رسمی حرف نزنی و اسممو بگی منم بهت میگم جونگین .. باشه جونگین؟!
کای خندید و اروم گفت : باشه.. سهـ..ون..
با تعجب نگاش کردم ، واسه اینکه من بهش بگم کای حاظر شده بود اسممو بگه ؟! پس تا اخر همین بازی رو ادامه میدم و با خنده گفتم : اوکوی جونگین.. چیز کای ، فعلن.
و کای هم با خنذه سر تکون داد .
دلیل اصلیِ اینکه اینقد میخواستم اسممو بگه رو نمیدونستم ولی خیلی ذوق میکردم وقتی که اسممو میگفت 😐
کـ*خل شدم رفت :/ خدااا .. سریع از دسشویی اومدم بیرون وبرگشتم سر کلاس .


نمیدونم چرا اینقدذوق کردم که اون اوه سهون چشم لیزری ازم خواست باهاش برم بیرون … وااای مثل اینکه واقعا میخواد باهم دوست باشیم .. جییغ
خداا من و این همه خوشبختی … وااییی ..
چان زد تو سرم : به چی میخندی دیوث -_-
پشت گردنم رو مالوندم خیلی بیشوری ، گمشو پیش همون توهمیه ، خوب داشتین دل میدادین قلوه میگرفتین -_-
چان ظرفای خیسو از دست گرفت کشید و گذاشت رو میز تا خشکشون کنه : به تو نیمده فضولیش ، در ضمن…
با حرص برگشتم ظرفش و شیر اب بستم و نشستم جلوش : بنال …
چان بدون مقدمه گفت : ما راجع بهشون اشتباه میکردیم !
اخمام باز شد وبا تعجب گفتم : ها؟!
چان دوباره گفت : گفتم الکی بهشون مشکوک بودیم … بکهیون خیلی چیزارو واسم گفت …
تعجبم بیشتر شد و چان بی مقدمه گفت : اون بهم اعتراف کرده .
اینبار بدون اینکه تعجب کنم بهش نگاه کردم : میدونستم ?دی او بهم گفته بود
چان با حرص گفت : بکهیونم به من گفت دی او بهت اعتراف کرده ، افرین چشمم روشن ، حالا بااید خبرای عشق و عاشقیت رو از یکی دیگه بشنوم ، خیلی کثافطی -_-
داد زدم : کثافط منم یا تو که بدون اینکه یه کلمه از کارای اون توهمیه چیزی بهم بگی حالا قبولش کردی ، مگه تو خودت نبودی که گفتی اونو قبول نمیکنی؟!
چان هم داد زد : بعد از شنیدن حرفاش نظرم عوض شد و میبینم که خودتم نظرتو نسبت به اون دیوث خان عوض کردی…
_ من هرکار کردم به هیچ کس ربطی نداره … به خصوص به تو پارک چانیول .
+ به درک ، اصلن برام مهم نیست که چه غلطی میکنی و چه غلطی نمیکنی ، و واست متاسفم …
داد زدم : واسه عمه ت متاسف باش و برو با همون توهمیه خوش باش و منو هم فراموش کن -_- و باحرص پاشدم رفتم سمت اتاق تا حاظر شم اون اوه سهون نیم ساعت دیگه میومد و تاخوداگاه با این فکر لبخند مضحکی زدم .
داشتم موهامو مرتب میکردم که یهو چانیول اومد تو و با حرص نگاهی بهم انداخت و زیرلبی گفت : ارو اولین قرارتونم گذاشتین! هه …
با حرص داد زدم : به تو ربطی ندارهههه …
چان شونه بالا انداخت و گفت : خوش باش با عشقه دیوثت .
کیف پولم رو گذاشتم تو جیب عقب شلوار جینمو با حرص از اتاق رفتم و درو بستم . کفشامو پام کردم و پله هارو دوتا یکی رفتم پایین و جلو در رو نگاه کردم ، هنوز چند دیقه تا هشت مونده بود ؛ دوباره رفتم تو و پشت در پارکینگ نشستم و منتظر شدم .
چند لحظه بعد صدای بوق ماشینی اومد و مث جت پریدم و رفتم بیرون و سریع با پرویی نشستم رو صندلی جلو .
اوه سهون سریع گفت : سلام کای … و بهم خیره شد تا جوابش رو بدم
میدونستم اگه به اسم نگم بازم غرغر میکنه واسه همون گفتم : سلام.. سهون…
اوه سهون خندید و ماشین رو روشن کرد . زیر چشمی نگاهی بهش کردم : دیوث خوشتیپ شده بود -_- موهاشو بازم بالا داده بود و یه لباس سفید داشت با کت مشکی اسپرت ، خیلی دیوثه ??
یهو گفت : خوشتیپ شدی …
قلبم ریخت مرتیکه ، چرا همچین چیزیو یهو میگی ، هول شدم تند تند گفتم : ههـ.. ممنون .. مرسی توهم.. خوشتیپ شدی .. ینی … چیز نه… نهه..
خندید و گفت : ینی من خوشتیپ نشدم؟!
یااا چرا اینقد کیثافطه ، باز گفتم : نه نه شدی .. خوشتیپ شدی..
دوباره گفت : پس ینی منو دید زدی که میگی خوشتیپ شدم؟!
نزدیک بود خفه ش کنم با حرص گفتم : منظورم این نبودددد…
زد زیر خنده و گفت : حرص نخور … خیلی با نمک میشی بهت نمیاد… سرخ و سفید شدم ، مرتیکه ی دیوث ?چی بگم خو الان … بدون حرف رومو چرخوندم به سمت پنجره …
اوه سهون یهو خنده شوخورد و گفت : شرمنده…
هیچی نگفتم و رومو هم نچرخوندم “عمه ت شرمنده -_-“
_ یاااا پسر …
بازم برنگشتم طرفش “هه دیوث خان ..” با حس دستش روی رون پام یهو مثل برق گرفته ها پریدم بالا اما تسلیم نشدم و نگاش نکردم .
همونتطور که دستش رو پام بود گفت : یااا ، نارحت نشو شوخی کردم دیگه…
پوفی کردم و بدون اینکه برگردم طرفش گفتم : باش…
دستشو گذاشت زیر چونه م وچرخوند طرف خودش و گفت : کایی ، نارحت نشو…
این مرتیکه داره چیکار میکنه؟! با چشمای گرد نگاش کردم و صورتمو کشیدم عقب ، انگار تازه فهمید چکار کرده سریع دستشو برداشت و تند تند گفت : ببخشید ، من خوب ..خوشم نمیاد با کسی حرف میزنم نگام نکنه …
_ اونوقت به زور مجبورش میکنی نگات کنه؟! خیلی یهویی این دهنم پرید امااز گفتنش پشیمون نشدم .
یه ابروشو انداخت بالا و گفت : اره ، مجبور باشم به زورهم متوصل میشم…
یاااا این دیگه خیلی پروعه -_- یادم باشه همیشه بهش نگاه کنم ، اصلن دلم نمیخواد به زور متوصل شه 😐
اوه سهون خندید و گفت : خیلی دلم میخواست با یه نفر حرف بزنم …
” برو با اون زن خرشانست حرف بزن -_-“
ادامه داد : البته به جز اران…
” فااک ذهنمو میخونه :/”
_ میدونی دخترا درسته ادم رو درک میکنن ، خیلی هم درک میکنن ، اما اونی که همجنس و هم حست باشه ، به نظرم بهتر میتونه درک کنه…
“دختر؟! هه اون بدبخت رو با این شواهدی که من میبینم بیشتر از چند میلیون بار کردی ، دیگه دختری ای نمیمونه بهش -_- “
اوه سهون اهی کشید ? و گفت : دخترا هم وقتی میتونن بهتر از یه همجنس درکت کنن … که عاشقت باشن…
اخراش رو اروم گفت ولی من شنیدم ، ینی چی عاشقت باشن ، خو زنتم عاشقته دیگه دیوث :/ چشه این یارو؟! و برگشت یه لحظه طرفم و گفت : فعلن فقط تو هستی ، میتونم بهت اعتماد کنم دیگه؟!
مثل احمقا سرمو تکون دادم .
سهون خندید و گفت : خیلی یهویی ازت خوشم اومد ، میدونی ، به نظرم پسر خوبی اومدی ، با خودم گفتم اوه سهون این شاید همون دوستی بتونه باشه که این مدت اینهمه دنبالش بودی !
بدون اینکه چیزی بگم به حرفاش گوش میدادم ، طفلکی دلم واسش میسخوت ، به نظر یکم زیادی تنها بود :/
بعد چند دیقه یه جا نگه داشت و گفت : الان میام . و سریع رفت بیرون . بهش نگاه میکردم از تو ماشین که داشت میرفت اونور خیابون ، خیلی باحال به
ظر میرسید ، مثل مردا بود واقعا … همسن من بود اما خیلی مرد تر به نظر میرسید مرتیکه-_-
در ماشین رو باز کرد و نشست و یهو با یه لبخند بهم نگاه کرد و سریع روشو گرفت و گفت : بیا… . و یه بسته گذاشت رو پام .
داخلش رو نگاه کردم و چند ظرف غذا؟! با تعجب گفتم : چرا غذا گرفتی؟!
_خب جایی میریم که غذا نیست . و خندید و دوباره راه افتاد .
با تعجب سرمو از داخل بسته ی غذا دراوردم و نگاش کردم .کجا میخواد ببرتم ؟ O_O


 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





102
نظر بگذارید

avatar
97 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
94 نظرات نویسندگان
e)(o...LghazalnahalKim Fati yeonBhr.iam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای خدااااجوووووونم سکاییییی…کاپل مورد علاقم….سکااااییییی دوس داااااارممممم….. :zardak (6): :whistle:

ghazal
مهمان
ghazal

سکاییی :whistle: :whistle: :whistle: :whistle:
چقد دیو شاخه :begging:
ممنون عالی بود :zardak (67):

nahal
مهمان
nahal

سکای عالی بود مرسی

Kim Fati yeon
مهمان
Kim Fati yeon

وااااای عااااااولیه

Bhr.iam
مهمان
Bhr.iam

Kheili delm mikhad sar az kare un se ta dar biaram…ey junm sekaiam raftan birun baham mnm baraye sehun nrht shodm…mc awli mese hamishe