18 👁 بازدید

MR.Master part 11

MR.Master part 11

سلام ، شبتون بخیر 🙂

پارت یازدهم ^^

داستان داره کم کم شکل میگیره مگه نه؟!

بفرمایید…

بعد از رسیدن به خونه ، جفتمون بدون هیچ حرفی فقط خودمونو با همونلباسا انداختیم رو تخت ، کای به مادرش زنگ زد گفت امشبم نمیاد و گوشی روبعد قطع کردن پرت کرد اونطرف ! با صدای برخورد گوشیش با کمد با بیحالیِ تمام سرمو بلند کردم و نگاه به گوشیه داغون شده ش کردم و دوباره کله موانداختم رو بالشتم . شاید … اگر اونشب هر کدوممون فقط و فقط یکم راجعبه شب پشت سر گذاشته ش حرف میزد ، هیچ وقت اتفاقای بعد از اون شب لعنتینمی اوفتادن ، شاید …


با آران و سارانگ بعد ازینکه دو دور کامل فروشگاه رو چرخ زدیم ، برگشتیمخونه و با همون خستگی سارانگ رو که رو صندلی عقب تقریبا بیهوش شده بود روبا خنده بغل کردم و رفتیم بالا . آران درو باز کرد و سریع سارانگ رو بردمگذاشتمش رو تختش و جوراباشو از پاش کشیدم بیرون و موهاشو هم باز کردم وبعد اینکه پتو کشیدم روش از اتاق اومدم بیرون .
اران داشت لباسشو در میاورد و با رفتن من برگشت و نگاهی کرد و بدون اینکهچیزی بگه رفت پشت کمد لباسشو دراورد . شیطونیم گل کرد و منم رفتم پشت کمدو دستامو دور کمرش حلقه کردم و اران یکم پرید بالا ! با خنده دم گوششزمزمه کردم : بریم حموم؟!
دستامو از دورش باز کرد و چرخید طرفم و با اخم گفت : نع!
میدونستم ، پوفی کردم و خندیدم : تو این دوسال این صد و نود و هفتمینباریه که اینو بهت میگم و هر صد و نود و هفت بارش رد شدم …
آران خندید و درحالی که شلوارکشو از پاش درمیاورد گفت : خسته نباشی قهرمان! و دوباره خندید.
با اخم بدون اینکه چیزی بگم رومو ازش گرفتم و لباسمو از تنم کشیدم بیرونو گفتم : میرم حموم …
_ به سلامت همسر عزیزم .
حسابی کفریم کرده بود ، بدون حرف دیگه رفتم تو حموم و محکم درو بستم وواسه اینکه حرصشو دربیارم ، شلوارمو یه طرف و لباس زیرمم یه طرف انداختم ورفتم زیر دوش .
دستمو داخل موهام کردم و کف تو موهام رو شستم و دوباره به صورت و موهامدست کشیدم و درحالی که عقب عقب میرفتم به دیوار حموم تکیه دادم و چشماموبستم . لعنت … چرا اینطوری شده بودم؟! پوفی کردمو محکم تو موهام دستکشیدم . صدای در اومد ، میدونستم ارانه : سهونا حولتو گذاشتم پشت در تورختکن .
بی توجه فقط گفتم : ممنون… . و صدای در اومد که یعنی اران رفته بیرون .
ده دیقه دیگه خودمو شستم و با حوله بدنمو خشک کردم و درحالی که هنوز ازموهام اب میچکید سمت تخت رفتم و روش ولو شدم .
اران تا منو دید داد زد و از تخت هولم داد : یااا خیس نیا رو تختتتت!!!
بی تفاوت گفتم : چرا؟!
_ چون ملافه ها خیس میشه تا صبح بو میگیره .
نگاهی به قیافه ی عصبانیش کردم : حرص نخور عزیزم .
بدون حرف دیگه با اخم روشو ازم گرفت و پتورم دورش پیچید و خوابید .کلافه حوله رو از دورم باز کردم و یه لباس زیر و یه رکابی مشکی پوشیدم وبدون شلوار رفتم تو اتاق کارم و رو تخت تک نفره م خوابیدم .
درحالی که ازین پهلو به اون پهلو میشدم از خودم خنده م گرفت : هه اوهسهون… دیگه حتی نمیتونی تحمل کنی پیشش بخوابی ! هووفف…و چرخیدم به راست و پتورو تا زیر دماغم بالا کشیدم .


_چان؟!
بدون اینکه چشما و دهنشو باز کنه جوابمو داد : هوممم؟!
_ پاشو دیر وقته . پاشو.
غرغری کرد و خودشو بیشتر زیر پتو جمع کرد : یکشنبه ستااا…بذار بخوابم…
اصلن حوصله ی کل کل نداشتم ، پتو رو از روش کشیدم و داد زدم : دِ خوب اگه
یکشنبه ست پاشو برو به درگاه خدا یکم دعا عبادت کن بلکه م از خطاهاتبگذره -_- *1
چان که دیشب با مثل من با همون لباساش خوابیده بود ، بلند شد نشست رو تخت؛ همه ی لباساش تو تنش پیچ خورده بودن و قیافه شو خنده دار تر کرده بودن.با اینکه حسابی پکر بودم اما با دیدن قیافه ی چان تو اون لحظه نتونستمخودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده . چانیول یکی از چشماشو باز کرد و باصدایی که از خواب الودگی بم تر شده بود داد زد : مررررض… و از تخت اومدپایین و جلو من خودشو لخت مادر زاد کرد و رفت تو حموم!
با نگاه کردن بهش و اون چیزِ چندشش ، دلم بهم خورد و عقی زدم . پتو و تخترو مرتب کردم و رفتم تو اشپزخونه تا یه چیزی برای ناهار درست کنم ، ازصبحونه که دیگه گدشته بود .


مغزم هنوزم اتفاقایه دیشب رو هضم نکرده بود ، همه ی حرفای اون بچه تک تکتو سرم تکرار میشد و هربار به صحنه ی بوس میرسیدم نا خوداگاه لبخند میزدم! با اینکه حالم اون موقع واقعا بد شده بود :/
از حموم اومدم بیرون و لباسامو عوض کردم و لباسای دیشب خودم و کای روانداختم تو ماشین لباسشویی و دکمه ش رو زدم که تو چهل و پنج دیقه بشوره وخشکشون کنه . و بعد اینکه اب موهامو با حوله گرفتم رفتم تو اشپزخونه .
کای نشسته بود و سرشم گذاشته بود رو میز . با دیدن من کله شو بلند کرد وبا خنده گفت : خوشگل کردی عشقم .
با اینکه از لحنش خنده م گرفته بود اخم کردم و گفتم : حالم بهم میخورهوقتی بهم میگی عشقم ، عـــــــــــق …
کای دندوناشو نشون داد و گفت : پس ازین به بعد همیشه میگم عشقم ^^
پوفی کردم و نشستم پشت میز : ناهار داریم؟!
کای اخمی کرد و گفت : من زنت نیستم که ازم ناهار بخوای ها…-_-
خندیدم و گفتم : خودت هی میگی عشقم عشقم ، منم جوگیر شدم خو…
کای پشت چشم نازک کرد و الکی ناز کرد ! میدونستم داره فیلم درمیاره و منمبرای اینکه جفتمون ازین حال پکر دربیایم ادامه ش دادم : عزیززززم نااازنکن دیگه پاشو ناهار بیا بچه مون گشنه ست . و به شکمم اشاره کردم !
کای یهو برگشتم طرفم و گفت : بچه اینجااااس… و به شکم خودش اشاره کرد وادامه داد : دیوث فک کردم من زنم … خیله خب : چشم خانومم الان غذاخودمون و بچه مون رو میارم .
درحالی که از خنده کبود شده بودم ، کای خیلی جدی پاشد و غذاهارو کشید وگذاشت جلوم یکیشو و خم شد سمت شکمم و با جدیت تمام گفت : کوچولوی بابا ،غذاتو اوردم ، بخور زود بزرگ شی به دنیا بیای ببینمت جوجهههه ، بابا فداتشه ، ننه تو اذیت نکنیا؟!!
و تا اومد بازم حرف بزنه محکم هولش دادم عقب و از خنده جفتمون افتادیمزمین ! کای خودشو رسوند به من بین خنده هاش سعی میکرد جدی باشه : اوا …اوا اینجوری نکن عزیزم بچه مون ناقص میشه …
با خنده نگاش کردم و محمم تو بازوش زدم : بسههه بسههه اخخخ دلم… وااایواقعا بچه م افتاااد…خدااا…
و درحالی جفتمون قهقهه میزدیم نشستیم پشت میز . حداقل خوبیه این زندگیوجود کای بود ، همون واسم بس بود ، که هر وقت میخواستم داشتمش !


اون یکشنبه ی خسته کننده با مسخره بازیامون بالاخره تموم شد و دوشنبه یخسته کننده تر شروع شد .
با وارد شدن به دانشگاه انتظار هرچیزی رو داشتم جز دوتا دست که دورم حلقهبشه و سرشو بذاره رو شونه م !!
با تعجب چرخیدم و دستاشو از دورم باز کردم : سلام چانی… و لبخند گنده ای زد .
با دیدن بکهیون دوباره دستام یخ کرد ! خدایا این بشر چه طور اینقدریلکسه؟؟؟! تند تند پلک زدم و سرمو تکون دادم .
_ سلام . صدای اون چشم گردوییه بود . دستشو انداخت دور گردن کای و گونهشو رو بوسید : صبحت بخیر .
کای درحالی که به شدت رنگ عوض کرده بود و صورتیه مایل به بنفش شده بود ،سعی داشت دست دی او رو از دور گردنش باز کنه ، هول هولکی گفت : صـ..صبحبخیر… و بالاخره خودشو از دست اون یارو چشم گنده نجات داد و اومد کنارمن و منم یکم رفتم پشتش و یواشکی به بکهیون که با لبخند خیره نگام میکرد خیره شدم. همون موقع اون دیوث اعظم درحالی که دست یه دختره رو گرفته بودبا خودش میاورد تو دانشگاه ! دی او و بکهیون با دیدنش خندیدن و لوهاننگاهی با حرص بهشون انداخت و دی او خنده شو جمع کرد و بکهیون هنوزممیخندید .
دی او نگاهی به دختره کرد : مین آه یااا بهتری؟!
دختره که اسمش مین اه بود پشت چشمی نازک کرد به دی او و گفت : به لطف شما…
دی او خندید و بکهیون سریع گفت : خشگل شدی ! و چشمکی تحویل دختره داد . وهمون لحظه دی او از بازوی بکهیون نیشگونی گرفت و بکهیون انگار تازهفهمیده باشه چی میگه ، خنده شو جمع کرد و گفت : با لوهان خوشبگذره ! وسریع با یه جهش دستشو تو دستای من قلاب کرد : بیااا… و منو دنبال خودشکشوند ! درحالی که سعی داشتم استین کای رو برای دفاع از خودم بگیرم ، اماموفق نشدم ، و دنبالش رفتم ?


بعد اون حرف توهمیه ، دختره خرذوق شد و بیشتر به بازوی لوهان چسبید :بریم اوپا… و لوهانو دنبال خودش کشید و از اون طرفم اون توهمیه چانیولرو دنبال خودش برد باز -_-
دی او خندید و به قیافه ی زار لوهان چشمک زد و بعد از رفتن اونا برگشتطرف من ! و فشار خونم با دیدن چشمای درشتش که یکم یه جوری بود ، افتاد :/
اب دهنمو با صدا قورت دادم : خـ.. خو..بی؟!
دی او سرشو به علامت منفی تکون داد و یه قدم نزدیکم شد و دوباره اب دهنمرو قورت دادم :/
دی او اول عصبانی بهم خیره شد و یهو حالت چهره ش تغییر کرد و با مظلومیتنگام کرد و گفت : نگرانت شده بودم خوب… و دستشو گذاشت رو صورتم !
هرلحظه بیشتر داغ میشدم :/ یا شایدم یخ … اون لحظه قدرت تشخیص دمارونداشتم !
دی دستش رو از رو صورتم سرداد پایین تر طرف گردنم و چندبار گردنم و پشتشرو ماساژ داد و بعد دستمو کشید : بریم…
هنوزم تو شوک بودم و نمیفهمیدم چی داره میشه … خدایا … چرا اینجوریمیکنه با من؟و دنبالش کشیده شدم .


بکهیون هولم داد تو دسشویی و در رو بست و سمت یکی از توالت ها رفتیموقفلشو چرخوند و رفتیم تو و دوباره درشو قفل کرد . با استرس تمام مدتنگاش میکردم و قبل اینکه حرفی بزنم ، بکهیون لباشو چسبوند بهم و برعکسدیشب با شدت بیشتر شروع به بوسیدنم کرد !
عرق از سر و روم میریخت و نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم و ناخواداگاهدوتا دستمو اوردم بالا و محکم هولش دادم عقب . بکهیون تلو تلو خورد و عقبرفت و محکم خورد به درِ قفل و اخ بلندی گفت . خودمم نفهمیدم چرا اینواکنش رو نشون دادم ، اما کاملا غیر ارادی بود ! بکهیون چشماشو محکم روهمفشار میداد و سرشو چسبونده بود به در . یکم گذشت به جز نفس های تندمصدای دیگه ای به گوشم نمیرسید!
یه قدم رفتم جلو ، برای اینکه بهش برسم همین یه قدم کافی بود تو اون فضایکوچیک : بـ..بکهیو…ن؟!
جوابمو نداد و عوضش چشماشو محکم تر روهم فشار داد ؛ به خودم جرات دادم کهلمسش کنم ، اروم دستمو بردم بالا وزدم رو شونه ش، گفتم :بکـ…بکهیو…ن… خوبـ..ـی..؟!
بالاخره چند ثانیه بعد سرشو بلند کرد و تا چشماشو باز کرد متوجه خیسیچشماش شدم ، یعنی اینقد دردش اومده؟! از کارم حس پشیمونیِ احمقانه ای
کردم : خیـ..ـلی… دردت اومد؟!!
بکهیون دستمو که رو شونه ش بود گرفت و کشوند تا روی سینه ی چپش و گفت :پشتم نه… “و بغضی کرد و اشکش چکید” اینجام درد گرفت … ” و محکم دستموفشار داد رو قلبش ” !
نمیدونستم چی بگم ، این بچه با کاراش … اه خدایا.. چه جوری اینقد جلویمن تغییر میکرد رفتاراش؟! همین چند روز پیش داشت چرت و پرت میگفت توازمایشگاه و حالا اینجا عاشقانه حرف میزنه :/
بکهیون اشکشو با گوشه ی استینش پاک کرد و اروم گفت : این حرکتت … ینی..ردم کردی؟!
شکه نگاش کردم تا اومدم حرفی بزن به خودم اومدم ، خب اره من ردش کردم ،من به خودم گفتم که هیچ وقت این پسر رو قبول نمیکنم ، …. اما چرا؟؟!خودمم نمیدونستم و از یه طرفی راضی نمیشدم که قبولش کنم ! بکهیون باچشمای پُر نگام میکرد .
_ بکهیون… من فقـ…
+ اگه میخوای ردم کنی چیز اضافه نگو ! فقط…” لبشو گاز گرفت و ادامهداد” فقط بگو چرا؟! چرا ردم میکنی؟!
بی اراده سرمو به چپ و راست تکون دادم : نه..نه من ردت نمیکنم ! من …
بکهیون لبخند کمرنگی زد و اشکشو با گوشه ی استینش پاک کرد : ینی …قبول؟! یعـ.. یعنی دوست پسرمی الان؟!
نمیدونستم چم شده بود … من هیچ حسی به این پسر نداشتم …” یعنی فکمیکردم ندارم ” … و اما الان اینقدر راحت قبولش کرده بودم ! نه نههه
چان به خودت بیا… خیلی اروم بهش بگو … بگو منظورت این نبوده که باهمباشـ.. و قبل حرف دیگه ای بکهیون بی هوا لبامو محکم بوسید : میدونستم !
میدونستم عشق پنج ماهمو دور نمیندازی … میدونستم… و دستمو کشید و بالبخند گنده ای گفت : بیا بریم …
کشون کشون ، گیج، دنبالش میرفتم ، یهو قبل ازینکه درو باز کنه گفت : صبکن… ازین به بعد چی صدات کنم من؟! و دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو لپامرو محکم فشار داد : اخه دیگه نمیتونم بت بگم دااوووش ، نمکه من..”اوممم…
فشار دستاشو از رو صورتم کم کرد و مثلن شروع کرد به فکر کردن : بهتبگم…. بگم… اوممم… اهههـ اووففف الان چیزی به ذهنم نمیاد :/ باشهبعدا یه اسم خوب واست پیدا میکنم ، قبل اون هر صفت جیگول پیگولی ای کهگفتم بدون با توام ، خب؟

سرمو با حالت احمقانه ای تکون دادم . و دوباره دنبال بکهیون کشیده شدم .


دی او دستم رو کشید نشوندتم رو یه صندلی و خودش هم نشست کنارم رو صندلیهکناری و بدون اینکه دستمو ول کنه بهم خیره شد .
اومدم دستمو بکشم بیرون که دی او محکمتر گرفتش و اب دهنمو قورت دادم . دیاو با نارحتی نگام کرد : راحت نیستی؟!… اوکی… و لبخند غمگینی زد ودستمو ول کرد .
تا دستمو ول کرد مثل احمقا دوباره خودم دستشو گرفتم و گفتم : راحـ…راحتم..دی او لبخند کوچیکی زد اما دیگه دستمو نگرفت و این من بودم که دستشو محکمگرفته بودم !
چند لحظه بعد چانیول درحالی که دست اون توهمیه دور گردنش بود اومد توکلاس . با تعجب نگاشون کردم و چانیول هم بی هیچ حرفی دنبال اون توهمیهمیرفت . و نشستن رو صندلی های اخر کلاس ، در صورتی که من و دی او روصندلی های جلو بودیم . دی او دستمو فشار ارومی داد و برگشتم نگاش کردم کهیهو متوجه شدم اوه سهون چشم لیزری اومده تو کلاس . کیفشو گذاشت رو میز وسلام ارومی داد و شروع کرد تند تند به نوشتن -_- از راه برس مرتیکه …اوووف…
دی او داشت تند تند از رو حرفای اوه سهون نکته برداری میکرد :/ و منمدرحالی که دست راستم تو دست چپ دی او بود مثل احمقا خیره به اوه سهونمونده بودم ” هنوز هرچه قد فک میکنم نکیتونم درک کنم که زنش با چه ترفندیمخ اینو زده که تو این سن کم باهاش ازدواج کنه ! اصلن عقلم به هیچ جا قدنمیده به هیییییچ جا ” ” مرتیکه ی جذاب T.T”
با چند بار صدای ضربه رو میزم از فکر درومدم . اوه سهون جلوم وایستادهبود و نگام میکرد : خوشحال میشم از اون جایی که توش هستی بیای بیرون وحواستو به درسی که میدم جمع کنی ، اقای کیم!
تو دلم فحش بارونش کردم ” با عمت ماه عسلم -_- الان ازش خدافظی میکنممیام ، دیوث -_____-” و سریع گفتم : ببخشید استاد.
سر تکون داد و تا اومد بره دوباره گفت : درضمن اگر دستتو هم از دست اقایدو دربیاری مسلما میتونی جزوه ت رو سر کلاس بنویسی به جای اینکه بعدا ازکسی قرضش بگیری .
بچه ها اروم خندیدن و سریع دستمو از دست دی او دراوردم و تند تند شروعکردم نوشتن و دیدم که دی او هم خندید !



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





93
نظر بگذارید

avatar
90 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
86 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr_iammaryeol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

من چرا هرچی میخونم مشکوک تر میشم…..؟ :yahoo:

ghazal
مهمان
ghazal

بابا دوستی با اینا ب خدا عاقبت نداره :zardak (2):
عاشق تفکرات کایم بچم تو اون وضعیت به فکر اینه چطوری مخ سهونو زدن :300:

nahal
مهمان
nahal

این سهونو زنش چشونه به نظرم سهون گیه وتمایلی به زنش نداره ازدواجشونم از روی اجباره بابای سهون ن

مرگ من این رمزو بده .nahal20aaaa@gmail.com :negative:

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

vaghean khoshhalam in fico peida krdm kheili bahalo baes mishe konjkav shm…baekhyun hala age naghsh bazi mikard ya n delm barash sukht vaghti nrht shod…khkhkh sehun awli bud kaio az khalse keshid birun
mv awli bud khaste nabashi

maryeol
مهمان
maryeol

واای خدا من تازه قسمت یازدهم ام و هنوز کلی مونده برسم به روال داسی :begging: :begging:
مرسی آجی عالی بود :zardak (35): :zardak (35):