5 👁 بازدید

MR.Master part 10

MR.Master part 10

سلام ^^ واای پارتا دورقمی

شد جییییغ ! سره سوپالاو هم که پارتا دورقمی شد خیلی ذوق کردم ککک

بفرمایید ادامه ، این قسمت رو بخونین ولی اینم بگم

” به هیچ چیزی تو این داستان اعتماد نکنین 🙂 “

بفرمایید…

بابت رمز اونایی که با تلگرام مشکل دارن ، عیب نداره ، استثنا براشون ایمیل میکنم 🙂

درحالی که تو ماشین نشسته بودیم به ساختمون جلومون نگاهی انداختم .
_چان؟!
به کای نگاه کردم که اونم داشت بیرون رو نگاه میکرد : ها؟!
_بیا یکم دیرتر بریم.
+ چرا؟!
_ اگه خیلی به موقع بریم شبیه بچه مثبت ها میشیم :/
یک نگاه بهش کردم و گفتم : خیله خب 😐
حدود نیم ساعتی بود که تو ماشین نشسته بودیم : کاای.. بریم؟! کای سرشو تکون داد : بریم .
جفتمون از ماشین پیاده شدیم و سمت ساختمون رفتیم که به نظر مسکونی بود ! دستمو اروم رو دکمه ی زنگ گذاشتم و فشارش دادم ، منتظر شدیم .بدون حرفی در باز شد و با کای رفتیم داخل سمت اسانسور .
کای : طبقه چند؟!
_پنج. و دکمه ی طبقه ی پنجم رو فشار دادم .
کای بسته ی کوچیکش رو این دست اون دست کرد و گفت : خیلی ضاعیس .
به سبد گلم نگاه کردم : این؟!اره خب یکم شبیه اونایی شدم که میرن خواستگاری…
کای حرفمو قطع کرد و به بسته ش اشاره کرد : نه باو … این! و بلافاصله گفت : خیلی شبیه بچه مثبت ها شدیم |:
یه نگاه به خودم تو ایینه ی اسانسور انداختم و یه نگاه به کای و خنده م گرفت. با حرص گفت : مرض به چی میخندی؟!
درحالی که به شدت خنده م گرفته بود خم شدم و سبد گل رو گذاشتم کف اسانسور و دوباره دم زیر خنده !
کای با حرص زد بهم : چه مرگته؟!
بلند شدم وبهش از تو ایینه نگاهی انداختم : فقط باید فرق سرتو هم باز کنی و یه عینک ته استکانی بزنـ… و قبل تموم شدن حرفم مشت کای اومد تو شکمم. اما خنده م قط نمیشد . کای زیر لبی گفت : خیلی بیشوری -_-
همچنان نمیتونستم خنده م رو کنترل کنم ، اما با صدای اسانسور که طبقه ی چهار رو اعلام میکرد بلند شدم و دستی به موهام کشیدم و برای بار هزارم خودمو تو ایینه نگاه کردم ! نمیدونم چرا ، ولی دلم میخواست واقعا خوب به نظر برسم :/
بالاخره در اسانسور باز شد و اومدیم بیرون . کای یه نگاه بهم انداخت و گفت : مطمعنی ادرس رو درست اومدیم؟! چرا هیچ سر و صدایی نمیاد ؟!
_ دیوارا عایقه لابد 😐
کای محکم زد پشتم : مسخره جدیم -_-
خنده م گرفت : چه میدونم خو ! زندگی اپارتمانیه رعایت میکنن دیگه ، پارتی که نیست ، بکهیون گفت یه مهمونیه کوچیکه . کای شونه بالا انداخت ، نگاهمو ازش گرفتم و زنگ خونه رو زدم ، کسی بازنکرد ! یه نگاه به کای انداختم و دوباره زنگ زدم و اینبار بعد چند لحظه یه صدای موسیقی بلند اومد که بلافاصله قط شد و بعدش در بازشد : اهههـ دی او ازت متنفرم …!!! و درحالی که با حرص گوشه ی لباسشو تو دستش میچلوند سرشو اورد بالا و تا مارو دید اخمش به لبخند شیرینی تبدیل شد : بععععع (به:/) سلام داوووشااا… خوش اومدین^^ ناخوداگاه زوم مونده بودم روش ، موهاشو رنگ کرده بود !! یه رنگ قهوه ای روشن و با هاله های قهوه ای زیرش تضاد قشنگی ایجاد کرده بودو رنگش بهشمیومد و از یه طرفم با پیرهن سرمه ای استین داری که تا زده بودش و یه شلوار جین روشن ، صد برابر جذاب شده بود ! سریع کله مو تکون دادم ، احمق ، چرا به این اتیش پاره خیره شدی؟! اوففی گفتم و همراه کای رفتیم تو. بکهیون سریع سبد گل رو ازم گرفت و داد زد : وااای چه قشنگه! لوهان گل دوس نداره ولی :/
نگاهمو از خونه گرفتم و گفتم : عه چه بد 🙁
بکهیون چشمکی زد و گفت : بی درک داووش ، من عاشق گلم عوضش ! و با سبد گل بدو بدو رفت گوشه ی خونه .
با رفتن بکهیون دوباره به خونه خیره شدم ، برخلاف ورژن قبلی از مهمونی ای که ازینا دیده بودم ، این یکی خیلی بی سر و صدا تر بود و فقط یه موسیقیه اروم تو خونه ی لوکسشون پخش میشد ! به طرز وحشتناکی لوکس 😐 همه ی وسایل خونه یا سیاه بود و یا سفید ! مبل های چرم مشکی با کوسن های مشکی ، و پرده هایی با تضاد مشکی سفید و حتی پارکت کف خونه هم سیاه و سفید بود و کاغذ دیواری ها هم راه راه های سباه و سفید ! با تعجب به دور و برم تگاه کردم ، خیلی دکور خاصی داشت ، انگار یه نفر با نهایت سخت گیری و دقت همه چیزو چیده بود . حس میکردم حتی فاصله ی بین مبل ها هم اندازه گیری شده ! بیشتر وسایل خونه صندلی های راحتی بود که گوشه کنار خونه چیده شده بود . با میز هایی کنارشون و مجسمه هایی روی میز ها که حتی اوناهم یا سفید بودن یا مشکی ! خدایا یه لحظه حس کردم کور رنگی گرفتم ، انگار صاحب خونه فقط رنگ سیاه و سفید رو میشناخت 😐 خونه ی کدومشون بود؟!
با زمزمه ی کای در گوشم از فکر درومدم : گورخر!
با تعجب برگشتم طرفش : هاا؟! حرفشو نفهمیده بودم .
با چشم ابرو یه اشاره به خونه کرد و گفت : خونه رو میگم باو ، گوره خریه :/
خنده م گرفت و سرشو حول دادم عقب . بکهیون یهو دستشو انداخت دور گردنم : بریم اونور ، پیش بقیه ! خیلی هم واسه خونه ی دی او کنجکاوی نکنین خوشش نمیاد !
ابروهامو بالا دادم : پس خونه ی دیوث دوم ، اون چشم گردویی بود اره؟!
البته الان ک فکر میکنم میبینم تعجبی نداره :/ چون تو این مدت تنها لباسایی که پوشیده بود یا سفید بودن یا سیاه و اکثرا سیاه !
سر تکون دادم و دنبال بکهیون رفتیم تو یه اتاقک شیشه ای گوشه ی خونه ؛ جایی که از بیرون داخلش دیده میشد که چند تا دختر وپسر با ریتم بدناشونو تکون میدادن .
کای دوباره دم گوشم زمزمه کرد : دیوونه ها چه قری میدن بدون اهنگ :/
خندیدم و از بازوی کای کشیدم تا بیشتر به خودم نزدیکش کنم . بکهیون جلوی در اتاقک شیشه ای وایستاد و گفت : خوش اومدین ، زود برید داخل . و بلافاصله درو باز کرد و من و چان رو هول داد تو و درو بست . وارد شک عظیمی شده بودم ! صدایی که داشت گوشامو کر میکرد !! کای محکم دستمو رو بازوش چنگ زد و دم گوشم بلند گفت : الان پرده ی گوشم پاره میشه. چرا بیرون صداش نمیومد؟!
حالت متفکری گرفتم و گفتم : من که گفتم عایقه! کای سرشو خاروند و بلند گفت : فک میکردم عایق فقط واسه گرما ست :/
پوکر چندبار بهش سرتکون دادم و بکهیون اومد جلومون و شروع کرد با داد زدن جوریکه بشنویم گفت : دنبالم بیاین!
مثل اینکه این فقط یه اتاقک شیشه ای نبود و قسمت عظیمی از پذیرایی اون خونه رو شامل میشد ! بالاخره سمت جایی رفتیم که اون دیوثا با اون دخترهای ایکبیریه چندش نشسته بودن -_- لوهان و دی او محض رفتنمون بلند شدن و دی او اول به کای دست داد و لوهان اول به من .
بکهیون با ذوق گفت : لولو ، داووش اینا واست دسته گل اوردن و با چشمکی گفت : اومدن که دیگه… ببرنت به سلامتی !
با این حرفش چند تا دختر و پسری که کنارشون بودن خندیدن اما با اخم لوهان ساکت شدن و لوهان گفت : ممنونم ، نگه ش میدارم . سر تکون دادم و به کای نگاه کردم که تا بناگوش سرخ بود! “این بشر چشه؟!”:|


نمیدونم چرابا حرف اون توهمی اونقد خجالت کشیدم :/ زیر چشمی نگاهی به لوهان و بعد به دی او انداختم ؛ یع دست دی او که دورم حلقه شد و منو کشید طرف خودش و به یه دختر اشاره کرد بره اونطرفتر و دختر هم با غرغر اونورتر نشست .
متوجه بودم نگاه دی او روم خیره مونده ! یکم معذب شدم و خودمو تکونی دادم .
_ چیزی شده؟!
سریع سرمو بلند کردم و گفتم : چی؟!
دی او خندید : کایی …
با شنیدن اسمم از دهنش بدنم مور مور شد و یه چیزی مثل جریان الکتریکی از بدنم رد شد :/ : بـ…بله؟! دی او با چشمای درشتش رو که هر لحظه هم درشت تر میشد ، تا جایی که فک میکردم الانه که بزنه بیرون ، بهم خیره مونده بود : خیلی…
سریع دماغمو ، طی یک حرکت حساب شده خاروندم ، : خیلی چی؟! چی شده؟! و ناخوداگاه نگاهش کردم و نگاهمون بهم گره خورد و برای اولین بار دیدم دی او یکم خجالت کشیده 0_0 سریع نگاهمو گرفتم ازش و دی او اروم گفت : خیلی هیچی 🙂 بیخیال ؛ نوشیدنی میخوای؟!
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و منتظر شدم ؛ چه حرکاته احمقانه ایه اخه -_-
یه نگاه به چانیول که اونورتر نشسته بود کردم ، بین توهمیه و لوهان بود ! با اینکه لوهان خیلی حواسش بهش نبود اما من خیلی حسودیم شد 😐 خودمم نفهمیدم چرا و در صورتی که میدونستم اگه چانیول الان جایی میشست که من نشسته بودم حتمن بازم حسودی میکردم که چرا کنار دی او نشسته و از یه طرفم داشتم به اون توهمیه حسودی میکردم که اونجوری دستشو انداخته دورگردن چانی و چانی هم مثه افتاب پرست هی رنگ عوض میکنه سرخ و سفید میشه :/


حدود نیم ساعتی بود تو مهمونی نشسته بودیم و گوشام دیگه به موسیقی بلند عادت کرده بود و تو این مدت بکهیون یه دیقه هم دستشو از دور گردنم باز نکرده بود :/ و همین خیلی موذبم کرده بود ! تا قبل اینکه بیام اینجا واسش کلی تو ذهنم نقشه کشیده بودم ، اما همین که دوباره دیدمش ، همه چی رد داد 😐 این بشر انگار یه دکمه از من تو دستش داشت که با فشار دادنش هر دفعه باعث میشد نسبت بهش خوشبین بشم ، خیلی زیادم خوشبین بشم :/ و این اصلن خوب نبود .
با صدای بکهیون از فکر درومدم : داوش؟!
چرخیدم طرفش و به صورتش که خیلی بهم نزدیک بود نگاه کردم و ناخوداگاه یاد اونشب افتادم و اب دهنم رو قورت دادم ! : بله؟!
_ دبگه نمیخوام بهت پیشنهاد بدم که بریم مست کنیم !
+ اوه پس خداروشکر ، طاقت یه شک دیگه رو ندارم !
بکهیون خندید و نگاهم رو چشماش موند ؛ که چه قد گوشه های چشماش پایینه و این به صورتش یه حالت فوق کیوت داده که وفتی میخنده یکم چشماش جمع میشن و خیلی خشگل میشه ! چشمامو محکم رو هم فشار دادم “کودن :/ یه پسر چه طور میتونه خشگل بشه؟”
_میای بریم … یه چیزی نشونت بدم؟!
من واقعا به این بشر اعتماد نداشتم و از یه طرفیم یه حس لعنتی از داخل سیخم میکرد “برو… برو.. برو…” بی اراده سر تکون دادم : بریم ! تا به خودم اومدم که چه زری زدم دیدم دستم تو دستشه و تو بالکن خونه وایستادیم:/


تو دلم چندتا فحش نثار چانیول کردم که دوباره دنبال اون پسر توهمیه راه افتاده داره میره -_- یه قلوپ از نوشیدنیمو خوردم و یه نگاه به دور و برم کردم که انگار شلوغ تر شده بود و تعداد زیادی وسط میرقصیدن و لوهانم گوشه ی سالن با چند نفری وایستاده بود و میخندید . با دیدن خنده ش منم خنده م گرفت و ناخوداگاه زمزمه کردم “خنده های بی ریختتو دوست دارم” و سریع با حرفی که از دهنم درومده بود دهنمو بستم و دستمو محکم رو دهنم گذاشتم :/ یه نگاه به دور برخودم کردم و دخترا وپسرایی که رو مبل نشسته بودن حالا دیگه رو مبل نبودن :/ تقریبا کنارم هیچکس نبود و همه سرپا بودن . همینتور که مردمو نگاه میکردم یهو دستی اومد رو شونه م ! برگشتم طرفش ، دی او بود با همون لبخند و چشمای درشت ، اولین چیزایی که تو صورت این پسر جذاب بیشتر از همه خودنمابی میکردن!
در جواب لبخندش منم لبخندی زدم ؛ یهو نفساشو کنار گوشم حس کردم : میای… تا یه جایی بریم؟!
با برخورد نفس هاش با لاله ی گوشم دوباره همون جریان الکتریکی از تنم رد شد ! بدون اینکه دقیق انالیز کنم چی گفت سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و بلافاصله دستمو گرفت و بلندم کرد و سمت جایی که نمیدونستم کجاس برد .
وارد اتاق شدیم و دی او بلافاصله در رو بست . با تعحب برگشتم بهش نگاه کردم ، خبری از اون لبخند گنده ی همیشگی رو صورتش نبود ! حالت چهره م تغییر کرد با صدایی که خودمم میتونستم توش اضطراب رو حس کنم گفتم : چـ.. چیزی شده؟!
دی او یه قدمم اومدم سمتم و در مقابل منم یه قدم عقب رفتم ؛ اما قدم اون بلند تر بود و بهم نزدیک تر شد : کایی خیلی …

با اضطراب اب دهنمو قورت دادم ، بازم همون جمله ی نصفه شو گفت . اما چند ثانیه بعد اینجوری تموم ش کرد : خیلی … دوست دارم !


بکهیون به دیوار بالکن تکیه داد و به اسمون خیره شد : من ستاره هارو خیلی دوست دارم .
یه نگاه به چهره ش کردم که با چه ذوقی داشت به اسمون نگاه میکرد . دیگه خبری از اون لحن خاص و شیطونش نبود و بیشتر جوری حرف میزد که انگار یه بچه ی 5-6 ساله ست و با اشتیاق به اسمون خیره شده ! تنها صدایی که تونستم در بیارم : هوومم…!
بکهیون نگاهشو از اسمون گرفت و بهم خیره شد : تورو هم خیلی دوست دارم .
_ هووومم…! و دوباره هوم ابلهانه ای گفتم و یهو سوکوت سنگینی برقرار شد . ” تورو هم خیلی دوست دارم” حرفش تو سرم تکرار شد . انگار تازه گرفته م که چی میگه ! خودم متوجه تغییر حالت چهره م شدم که چه قد شوکه شدم : ها؟!!
بکهیون خندید و دوباره چشماش جمع شد ؛ یه قدم اومد طرفم و گفت : دوست دارم …چانیول …”
نه نه مثل اینکه ایندفعه دیگه عقلمو از دست دادم.. من دیوونه شدم … دیوونع …!


حدود یک دقیقه در سکوت گذشت ، نه من حرفی میزدم و نه دی او ! نمیدونستم چی بگم … من… منظوره این پسر رو درک نمیکردم ! منظور از ” دوست داشتن..” …
_ خیلی وقته …
نگاهمو از دیوار رو به روم گرفتم و چشمامو چرخوندم و بهش نگاه کردم .
ادامه داد : خیلی وقته که… دوست دارم کیم جونگین …
کامل میتونستم حس کنم که دستام داره یخ میزنه با اینکه دمای اتاق بالا بود ! دیگه خبری از اون جریان الکتریکی نبود ؛ اینبار شک الکتریکی وارد بدنم شده بود !
_ حدود چند ماهیه…ممم…5 ماه ! آره 5ماهه که شروع به دوست داشتنت کردم .
“چی داره میگه؟!” تنها جمله ای بود که تو ذهنم اومد . اما بازم بدون هیچ واکنشی منتظر بقیه ی حرفاش شدم.


کلمه ی دیوونه رو انقدر تو ذهنم تکرار کردم که واقعا حس کردم دیوونه شدم ! نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم … به اولین اعتراف زندگیم !
بکهیون نزدیکم شد و من حتی تکونی نخوردم و فقط نگاش میکردم : خیلی وقته …
“چی؟! چی خیلی وقته؟! چی؟” و تند نند این جمله رو تو ذهنم تکرار میکردم و تو سکوت منظر بقیه ی حرفش شدم .
_خیلی وقته که … دوست دارم پارک چانیول…
“خب.. خب… الان.. دقیقا واکنشی که باید داشته باشم چیه؟! اینکه عصبانی بشم و داد بزنم؟! اینکه از کوره در برم و بگم من نمیخوام از یه پسر اعتراف بشنوم؟! و یا اینکه قبولش کنم و بگم منم دوست دارم؟! اما… اما نه من که دوستش ندارم … و… ترجیح دادم بازم حرفی نزنم!
حدودا _5ماهیه … 5ماهه که شروع به دوست داشتنت کردم .
“این بچه داره شوخی میکنه دیگه نه؟! آآ… اص.. اصلن جالب نیست.. اصلن شوخیه جالبی نیست …من اصلن دلم نمیخواد اولین اعتراف زندگیم یه شوخیه مسخره باشه … اصلن دلم نمیخواد ! الان دوست دارم عصبی شم و سر این بچه داد بزنم … اما یه نگاه چشماش انگار لالم میکنه … ولی چرا؟!! چرا یهو اینقد رمانتیک و ادبی دارم حرف میزنم؟:/ اه خدااا … به دادم برس …دلم میخواد این بچه رو…” و رشته ی افکارم جایی پاره شد که بکهیون لباشو به لبام رسوند و بی حرکت نگهشون داشت !


“کای … احمق یه چیزی بگو… خو.. خو چی بگم؟! … اه چرا مغزم قفل کرده؟!… اه خدا.. چه بلایی داره سرم میاد؟!… من… اه خداا… یکی بیاد کمک… چانیول … تا اومدم چانیول رو صدا بزنم که مطمعنن هم نمیتونستم ، چون قبلش زبونم کاملا قفل شده بود ، با حس لمس چیز داغی روی لب هام کاملا بیخیاله صدا کردن چانیول شدم . خدایا … چه اتفاقی داره میوفته؟! ایـ.. این پسر چشه؟! اون… داره منو میبوسه ! و این از حس حرکت اروم لب های دیثاو رو لب های خودم فهمیدم . نک… نکنه دوربین مخفیه…آ.. اره؟! اهه لعنتیا… اینم یکی از اون برنامه های تلویزیونیه لوس و بی مزه تونه؟! دست میذارین رو نقطه ضعف ادما و اذیتشون میکنین تا فیلم بگیرین ویه عده دیگه بخندن؟! من شکایت میکنم ازتون… ” و درحالی که با حرص این حرف رو تو مغزم تکرار میکردم به زبون اوردمش : من شکایت میکنم ازتون” اما با حرکت دادن لب هام تو اون حالت فقط وضع رو بد ترم کردم و چیری جز چندتا حرف بی مفهوم از دهنم خارج نشد و به جاش لب هام بیشتر تو لباش قفل شد .


حس میکردم یه کلمه کافیه تا همونجا از حال برم ! اما انگار این ضعف من اصلن واسه این پسر مهم نبود ، چون نه تنها لب هاشو بر نداشت ، بلکه م حرکت کوچیکی بهشون داد و لب پایینمو بین لب خودش کشید و با یه حس مَکِش کوچیک ولش کرد !
لرزش زانوهام رو حس میکردم ، اولین بوسه م… با یه پسر … اونم کسی که چند وقت بیشتر نبود که باهاش اشنا شده بودم … همه و همه ش یه حس لرزش خفیف به بدنم انداخته بود ! یه حس … یه حس که برای اولین بار بود تجربه ش میکردم و مطمعن بودماین حس ، حس ناشی از لمس لب های یک نفر نیست .. چون من این کارو قبلن هم کردم و اما .. این حس ایندفعه… واسم یکم زیادی قوی بود … جوری که زانوهامو به لرز انداخته بود… . ناخوداگاه دستم رفت سمت شونه ی بکهیون که جلوم وایستاده بود و با تعجب به واکنش من که هیچ بود خیره شده بود ، شونه ش رو محکم گرفتم تا به خاطر لرزش زانوهام زمین نخورم . بکهیون سریع حرکت زد و محکم دستمو گرفت و پشتم رو هم چسبید و سمت در بالکن برد و نشوندتم رو صندلیه گوشه ی بالکن و میتونستم بشنوم که داره تند تند صدام میک نه ، اما هیچ واکنشی نداشتم واسش ، هیچی …!


لبام بین لب های درشتش قفل شده بودن ، نه اون حرکت میکرد و نه من و نه اون عقب میکشید و نه من! با تعجب و با چشمهای درشت به چهره ش که تو چند سانتیم بود خیره شده بودم . مغزم خیلی شیک قفل کرده بود ، حتی کوچکترین عکس العملی نشون نمیداد “. قرار بود کی تکوم شه؟! ” تنها چیزی که تو ذهنم اومد . چند ثانیه بعد فهمیدم که دی او لب هاشو از رو لبام برداشته و داره نگام میکنه . حدس میزدم که تا بناگوش سرخ شدم ، اما نمیتونستم کاری بکنم .
_ خوبی؟!
+ من که گفتم از لوهان خوشم میاد .
_ متاسفم که من لوهان نیستم .
+ گفتی با لوهان حرف میزنی.
_ فقط واسه این بود که اون لحظه نگاهتو از لوهان بگیری چون داشتم از حسادت میمردم .
+ دروغ میگی.
_ فک کن دروغ میگم ! از یه طرفم و اینو بدون که یه عاشق دروغی واسه گفتن نداره ، چشاش همه چیزو لو میده .
و دوباره مغزم قفل کرد . فکرشم نمیکردم اینقدر راحت و بی خجالت باهام حرف بزنه درست چندثانیه بعد از یه بوسه ی ناگهانی ! بی اراده این جمله رو گفته بودم … خودمم نمیدونم چرا یهو از لوهان حرف زدم ، تو اون موقعیت تنها عملکرد مغز من این بود؟! “لوهان؟” اه لعنتی … من حتی نمیدونم چی تو مغزم و چی تو قلبم میگذره !اه خدا …


_چانیول ؟! داداش ؟! داادااش جان من… غلط کردم… بکی غلط کرد .. یه چیزی بگو… داووش … ناموسا دارم سکته میزنم… چان…یو… چانیووول… میشنوی چی میگم؟!… داوش ترخدا..!
میشنیدم … میفهمیدم… تک تک کلمه هایی که میگفت رو میشنیدم و میفهمیدم اما.. مغزم ثابت رو یه چیز مونده بود “چانیول” ! ینی شنیدن اسمم از دهنش تا این حد واسم خوشایند بود؟! اه … دیگه شکی نیست .. رد دادی رفت پارک چانیول … اون پسر داره از ترس کپ کردن تو گریه میکنه و اونوقت تو داری به این فک میکنی که شنیدن اسمت از دهن اون پسر چه قد لذت بخشه؟!… اه دیوونه شدم… دیوونع… اروم دستمو به نشونه ی اینگه خوبم اوردم بالا تا بلکه م جلوی سکته ی احتمالی بکهیون رو بگیرم .
یکم اروم تر شد ، بدو از بالکن رفت بیرون و سریع با یه لیوان اب برگشت و چندتا حبه قند درشت انداخت توش و شروع کرد همزدن و به زور بهم خوروند . بعد خوردن یکم ابفند بی مزه ، انگار ریست شدم . نگاهی به چهره ی بکهیون انداختم که از ترس رنگش پریده بود ، ناخوداگاه به چشماش که نگاه میکردم ، حس فرو ریختن چیزی تو دلم رو داشتم ! میخواستم دستمو ببرم بالا و گونه ی رنگ پریده شو لمس کنم …. بلند شم و بغلش کتم… بگم اروم باشه چیزیم نیست… چرا باید واسه همچین چیزی اینقد بترسه…. اما… تنها کاری کردم و یا بهتر ، تنها چیزی که گفتم این بود :”میخوام برم خونه” و بکهیون بدون هبچ مخالفتی گفت : چشم ، الان ، الان … اروم باش.. ! و از بالکن خارج شد .


_اهمیتی نمیدم اگه ردم کنی .
کم کم حالم جا اومده بود و مغزم یکم اتفاقات رو انالیز کرده بود که با شنیدن دوباره این حرف گیج شدم : ها؟!
_گفتم اهمیتی نمیدم اگر ردم کنی ، من اینقدری پرو هستم که با یکی دوبار رد شدن بیخیال نشم!
“چی میگه؟”
بلند شد و در مقابل منم بلند شدم ، انگار یه سیمی به اون وصل بود که به منم وصل بود و با بلند شدنش منم مجبور بودم بلند شم که سیمه پاره نشه ! با نگاهی که با چند دیقه پیش زمین تا اسمون فرق داشت بهم خیره شد : من دوست دارم و این حقیقتیه که بهتره قبولش کنی و یا واضح تر بگم ، باید قبولش کنی ! من هیچ وقت عقب نمیکشم!
از حرفاش هیچی سر در نمیاوردم ! هیچییی ، تنها چیری که میخواستم این بود که الان از اون جو خلاص شم و در برم . پس تنها چیزی که گفتم این بود : میتونم برم؟!
یه نگاه بهم کرد و گفت : صب کن… . و از اتاق رفت بیرون و چند ثانیه بعد برگشت : بیا بریم . بی اختیار دوباره دنبالش بلند شدم و رفتم و همینتور که تو اسانسور پایین میرفتیم حس حالت تهوع شدیدی هم داشتم . دستم رو به میله ی گوشه ی اسانسور گرفتم وتعادلم رو حفظ کردم ؛ دی او نگاهی بهم کرد و سریع بازومو گرفت : خوبی؟!
دلم نمیخواست به هیچ وجه ، الان ، توسط اون لمس بشم ، به هیچ وجه ! دستمو کشیدم عقب و زیرلب گفتم : عـ…ـالی..
دی او ولم کرد و رفت سر جاش وایستاد و محظ متوقف شدن اسانسور اومدیم بیرون و سمت بیرون ساختمون رفتیم ؛ یه تاکسی جلوی در بود و اون پسر توهمیه هم جلوش بود .
دی او گفت : درو باز کن .
سریع درو باز کرد و سوارم کردن ، با اینکه سعی میکردم لمسمون خیلی کم باشه ، اما بازم نمیشد ! سوار که شدم دی او به راننده کاغذی داد و بعد ماشین حرکت کرد . حس کردم کسی کنارمه و سرمو چرخوندم و با دیدن چانیول که رنگش مثه ارواح شده بود گفتم : چا..
_ فقط خفه شو .
نگاهمو ازش گرفتم که به نقطه ی نا معلومی به روبه روش زل زده بود ، و اروم گفتم : منم میخواستم همینو بگم که چیزی ازم نپرسی .
حرکت سر چان رو حس کردم و بعدش تا خونه ی چان هیچکدوم حرفی نزدیم .




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





111
نظر بگذارید

avatar
105 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
97 نظرات نویسندگان
e)(o...Lkim saraghazalnahalbhr_iam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

بک و دی او خییییییلی مشکوکن…خییییلی :zardak (31): :yahoo:

kim sara
مهمان
kim sara

ضایعس بک و دی او دارن این دو تا شاسکولو دست میندازن

ghazal
مهمان
ghazal

عاغا اینا چرا حرفاشون کپیه همه :zardak2 (10):
مشکوک میزنن

nahal
مهمان
nahal

وای اینا چقد مشکوک میزننا
مرسی عالی
تروسرجدت رمزو بده من دق کردم nahal20aaaa@gmail.com

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

naghshashun chie malum ns mikhn chekar knn sekaiesh key tashkil mishe?fk knm gharare kheili pichide she dastan
mc awli bud