29 👁 بازدید

maybe love_last part

سلاااااااااااااااااام شرمنده که دیر شد..اینم قسمت اخرررر زودی برمیگردم با تیزر داستان خودم و دوستمممم

چشمام رو آروم باز کردم تو درمانگاه جنگلی بودم و بکی و چانی با نگرانی نگام میکردن…تا چشمام رو باز کردم بکی زد زیر گریه و از اتاق خارج شد .. حتما به خاطر تائو گریه میکرد … نکنه اتفاقی واسش افتاده .. نالیدم:{چانیول اون کجاست؟تو جنگل دعوامون شد .. جدا شدیم .. پیداش نکردی؟}
آوردن اسمش منو آزار میده برای همین گفتم اون چانیول با ناراحتی گفت:{نه شما نباید از منطقه ی محافظت شد خارج میشدین خوب..}
اشک تو چشمام جمع شد چانیول رو به آغوش کشیدم و زدم زیر گریه و گفتم:{لعنت به من که عاشقش شدم چانی یادته 2 سال پیش وقتی منو دزدیده بودن آنی پیدام کرد؟یادته اونروز بهت گفتم عشق وجود نداره؟حالا من عاشق تائو شدم و این غرور لعنتی همه چیزو خراب میکنه}
چانیول ازم جدا شد بهت زده با اون چشمای گرد شده ی با مزه اش نگام میکرد..آروم گفت:{تو حالت خوبه؟ کریس این تویی؟}
لبخند بی روحی زدم و گفتم:{په نه په خورزو خان هستم خودمو به این شکل درآوردم..}
ساکت و وحشت زده زل زد به من..وا مسیح شفا بده .. این چرا خشکش زد؟ یاد تو جنگل و اون عزراییل افتادم یه دفعه عین فشفشه پریدم هوا و گفتم:{واییییییی نکنه دوباره تائو شدم؟ چانیول یه آینه بده من}
چانیول با بهت رفت و یه آیینه آورد … چشمام رو بستمو تو آینه نگا کردم دیدم همه جا تاریکه چشمامو باز کردم و با دیدنه تائو به جای خودم تو آینه یه جیغ آبی متمایل به بنفش زدم و گفتم:{وایییییییی نه دوباره نه}
چانیول دستشو گذاشت رو سرم و گفت:{تبم که نداری…تائو چرا چرت و پرت میگی؟}
با اخم گفتم:{باید تائو رو پیدا کنیم .. اون .. اون از تاریکی و تنهایی میترسه میدونی که قلب من ضعیفه اگه زیادی بترسه ممکنه جسمم بمیره}
از جام بلند شدم چانیول هنور داشت با بهت نگام میکرد آروم گفت:{یعنی تو کریسی؟چند بار عوض شدین؟کی تو تائو بودی؟}
دستمو کشیدم تو موهای تائو و گفتم:{این بار دومه که عوض میشیم….دفعه ی قبل وقتی بود که من تو پکن بودم و تائو برای بیوتی دنس اومد .. وقتی اومدم هتل .. وقتی حس کردم عاشقش شدم وقتی بوسیدمش…اولش فکر میکدم عاشق خودم شدم که قلبم برا خودم تند میزنه ولی وقتی برگشتیم سرجامون فهمیدم من عاشقشم…میخوام غرورموو بشکنم و بهش بگم دوسش دارم میخوام بهش بگم عاشقشم..چانی کمک کن پیداش کنم…}
چانیول با بهت نگام میکرد بکهیون در رو باز کرد قیافه ی اونم از شدت بهت خیلی عجیب شده بود با وحشت گفت:{یعنی اونموقع که گفتی بیا با هم دوست باشیم تو کریس بودی؟}
چانیول با اخم گفت:{گوش وایساده بودی؟}
بکی در حالی که هنوزبا بهت نگام میکرد گفت:{پس همچین روی مهربونی هم داری؟}
سرمو انداختم پایین که بکی زد زیر گریه و گفت:{باشه من دوستتم ولی باید تائو رو پیدا کنیم .. اون زندگیه منو سال ها پیش نجات داده من بهش مدیونم و برا همین با هم صمیمی هستیم..به خاطر منه که تائو الان از تاریکی میترسه اون برای نجات من دچار یه شک شد این یه جور بیماریه روحیه .. کریس نجاتش بده خواهش میکنم}
رفتم بغلش کردم وگفتم:{قل میدم پیداش کنم بکی جونم..مرسی که منو قبول کردی..میشه به کسی نگی من کریسم؟بزار فکر کنن من تائو هستم..}
بکی سرشو فرو برد تو سینه ام و گفت:{باشه کریس }
چانیول اومد ما رو از هم جدا کرد و گفت:{خیلی خب بسه دیگه انقدر نچلونین همو بهتره بریم}
***
دیگه شب شده بود استرس همه ی وجودمو گرفته بود یه ردیاب برداشتم و یه چراغ قوه و راه افتادم تو جنگل دنبا ل عشقم اگه بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم …

تائو

وحشت زده ام همه جا تاریکه سرم گیج میره نمیدونم چه اتفاقی افتاده که من اینجا م آخه من که پیدا شده بودم من که دیگه .. از لباسایی که تنمه فهمیدم دوباره با کریس عوض شدم از یه طرف خوشحال بودم که من توی عشقم بودم از یه طرف ناراحت بودم که زدم تو گوش کریس و هی به خودم لعنت میفرستادم .. با ترس به طرفی حرکت کردم از تاریکی جلومو نمیدیم و فقط اشک میریختم که یه دفعه پام به یه چیزی گیر کرد وداشتم از پشت میوفتادم تو دره ی پشت سرم که یکی تو هوا گرفتم و درحالی که چشمام بسته بود متوجه شدم تو آغوش امن یه نفرم که منو از مرگ 100 % نجات داده چشم باز کردم دیدم خودم خودمو نجات دادم .. یعنی کریس نجاتم داده سرمو تو سینه اش فرو کردم و در حالی که بلند بلند گریه میکردم گفتم:{کریس منو ببخش متاسفم من نباید…
حرفمو قطع کرد و گفت:{نه تائو من خیلی بد بودم بکی بهم گفت که عاشقم بودی و منو دوست داشتی ولی من نفهمیدم با حرفام تو رو اذیت میکنم من..من ..متاسفم..منم بد بودم من میخواستم بهت یه چیزی بگم..من مغرور بودم عزیزم من عاشقت شده بودم ولی…
ساکت شد و شروع کرد آروم آروم اشک ریختن قلبم از همیشه تند تر میتپید سرمو خم کرد و گونشو بوسیدم .. این بهترین شب ترسناک زندگیم بود چون عشقم داره اعتراف میکنه عاشقمه و اونم منو دوست داره…چسبوندمش به درخت و گفتم:{دیگه گریه نکن}
لبخند ضعیفی زد و گفت:{باشه زندگیه من}
از حرفش ته دلم قلقلک شد و ایندفعه من لبمو گذاشتم رو لباش و با ولع بوسیدمش تنامون چسبیده بود بهم و همو میبوسیدیم .. یهو نفس کم آوردم و ازش جدا شدم در حالی که بغلم کرده بود و جفتمون نفس نفس میزدیم گفت:{عاشقتم}
خندیدم و گفتم:{وااای کریس منم عاشقتم}
کریس خندید و دوباره لباشو گذاشت رو لبام واینبار درد شدید که همه ی وجودمو گرفت و از روح هامون بود که از جسممون جدا میشد .. و حالا من خودم بودم و اون خودش ما دوباره جابه جا شده بودیم .. حالا من هوانگ تائو و اون وو کریس بود که با هم شده بودیم یک روح در دو بدن…
صدای قهقه ی دختری از پشت سر توجهه جفتمونو جلب کرد برگشتم همون دختری بود که صبح دیده بودم با همون چهره ی زیبا با لباس سفید رنگی که در تاریکیه جنگل از خودش نور میداد…با لبخندی زیبا گفت:{بالاخره طلسم شکسته شد…و عشق تونست این کار رو با شما دوتا بکنه من دیگه با شما تا سال های سال کاری ندارم … غرور و خشکیه کریس و ترس و نفرتی که تائو به همجنس خودش داشت با عشقی که بین شما به وجود اومد ازبین رفت…دیگه جابه جا نمیشین..امیدوارم همیشه عاشق هم بمونین پسرا … خوشحالم که باعث خودشیفتگیه شما بودم}
کریس لبخند زد و گفت:{عزی متشکرم}
دختر خندید و گفت:{مگه نگفتم اینطوری صدام نزن من فرشته ام نه عزی}
کریس خندید و ناگهان دختر ناپدید شد…کریس رو به من گفت:{خب دیگه حالا که پیدات کردم بهتره دیگه برگردیم تائو همه نگرانت شدن حتی سوهو}
لبخندی زدم و گفتم:{اون دختر کی بود؟}
یکی از ابروهاشو انداخت بالا و با یه لبخند شیطنت آمیز گفت:{اگه بگم کی بود از ترس پس نمیوفتی؟}
وا حالا مگه کی بود با اخم گفتم:{نخیر عزراییل که نبود ازش بترسم…}
کریس قهقه زد و گفت :{اتفاقا خود عزراییل بود}
دهنم باز مونده بود که با دستش بستش و گفت:{بیا بریم عشقم تا وسط همین جنگل حامله ات نکردم..}
دویدم دنبالش که خنده کنان داشت دنبال صدای ردیاب میرفت و گفتم:{شوخی میکنی نه؟ عزراییل؟}
یه للبخند بهم زد و گفت:{شاید تمام اتفاقات این مدت یه شوخی برای رسوندن ما به هم بوده}
از حرفاش چیزی نفهمیدم و دنبالش راه افتادم تا بالاخره رسیدیم به روشنایی با دیدن بکی که نگران ایستاده بود دویدم و بغلش کردمو گفتم:{داداش خوبم}
بکی منو ازخودش جدا کرد و با یه نگاه مشکوک گفت:{تو کی هستی؟}
یه اخم مصنویی کردم و گفتم:{به این زودی منو فراموش کردی نامرد؟منم بزغاله ی عزیزت تائو}
بکی زد زیر خنده و گفت:{تائو خودتییییییییییی فکر کردم تو کریسی}
با خنده و شادی همه چیزو جمع کردیم و برگشتیم کره… یک ماه تو واشنگتون خیلی خوش گذشت..و من بهترین خاطره هامو با عشقم توی این یک ماه که مثل ماه عسل شیرین بود گذرونده بودم…
نشسته بودم رو تخت هتل و به شب قبل که با کریس خوابیده بودم فکر میکردم که کریس چشماشو باز کرد و منو کشید تو بغلش و با لبخند لبامو بوسید و گفت:{خب دیشب چطور بود؟}
خندیدم و گفتم:{درداشو در نظر نگیری کنار تو عالییییی بود عزیزم}
لبخند مهربونی زد و گفت:{تائو یه درخواستی ازت دارم امیدوارم نه نگی}
با مهربونی موهاشو از رو پیشونیش کنار زدم و با لبخند دلنشینی گفتم:{چیه بگو عشقم}
بلند شد نشست از توی کشوی میز عسلیه کنار تخت یه جعبه در اورد و گفت:{با من ازدواج کن تائو … میخوام برای همیشه مال هم باشیم}
شکه نگاش کردم و گفتم:{چی ازدواج ولی…خانواده هامون چی نمیگن دوتا پسر با هم..
کریس دستشو گذاشت رو لبام و گفت:{مهم عشقمونه من مطمعنم اونا ما رو میپذیرن داستان عشق ما همینجا تموم شده فقط جمله ی آخرش مونده و اون جمله هم اینه ..و اونا سال های سال با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند}
لبخند زدم و گفتم:{درسته من قبولت میکنم..ولی با خانواده هامون چی کار کنیم؟}
کریس لبخند زد لاله ی گوشمو بوسید و گفت:{این دیگه یه داستان جدید داره که درباره ی شکست عقل و دله ولی همیشه دل پیروز میشه…
خودمو تو آغوشش رها کردم و گفتم:{دوستت دارم}
کریس بوسیدم و گفت:{منم دوست دارم}
پایان

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





15
نظر بگذارید

avatar
15 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
15 نظرات نویسندگان
BARANpariyashahrzaddaryasuhan نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
BARAN
مهمان
BARAN

سلام من تازه اودم به این سایت واین داستانو خوندم خیلی باحال بود ازشخصیت کریس تو این داستان وحرف زذدنش خیلی خوشم اومد نمیدونی چقد خندیدم و فرش گاز زدم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/loudlaff.gif مرسییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/76519_n7.gif

pariya
مهمان
pariya

Vay che ghashang bod/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (63).gif

shahrzad
مهمان
shahrzad

اووووووووخى
خيلى قشنگ بوووووود
مررررررسى هوويى

darya
مهمان
darya

خیلی قشنگ بود
عالی بود اصن
دوباره بنویییییییس
من عاشق تاعوریسم تاعوریس بنویس!

suhan
مهمان
suhan

خسته نباشی آجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif
یکی از بهترین فیکای تائوریسی بود که خوندم…منتظر فیک بعدیتونممممم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif