7 👁 بازدید

Last January teaser & ep1

قسمت اول فیک خارجی Last January با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

سخنان گوهربار ستی جان:

اهم.. ببینید کی اینجاست. عشقتون اومده ^^ 😐 خب باید بگم این دفعه با یک کاپل متفاوت و یه داستان متفاوت اومدم. اسم داستان “آخرین ژانویه” می باشد. دلایل زیادی برای انتخابش دارم که هیچکومشم نمیگم 😐 و میدونم که احتمالا مثل غریبه ازش استقبال نمیشه..دلیلشم شاید به خاطر مقدار انحراف کمترش ( البته اگه وسطاش یهو رمزی در نیاد چون تمومش نکردم کامل 😐) و سبک داستان باشه که یکم متفاوته. اما من دوسش دارم.. توی هر قسمت نویسنده آخر پارت ها یه حرفایی میزنه که جالبن و من حذفشون نکردم اونارم براتون میذارم. داستان کلا شانزده قسمته. من هر روز ترجمه ش میکنم و یا هر روز یا یک در میون فرناز عزیزم براتون آپدیت میکنه. امروز مقدمه و قسمت اول باهم دیگه گذاشته میشه..^^
دیگه اینکه درخواست نویسنده این بوده که مترجما حتما لینک نسخه ی اصلی داستان رو هم قرار بدن که منم اینکارو میکنم.

Last January

 

(آخرین ژانویه)

 

 

Author: vaeliselva

Translate by: Seti Starlight

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیحات:

 

” متوجه شدم کسی که لبخند حقیقی رو روی لب هام می آورد

دیگه تو نیستی”

 

“تولدت مبارک”

همه در حال هم خوانی بودند.

کیونگ سو هم اونجا ایستاده بود.

نگه ش دار.

به خاطر بسپار.

این لحظه رو.

قبل از اینکه بگذره.

” شمع ها رو فوت کن”

سری تکون داد.

و لبخند مصنوعی روی لب هاش نشست

و تا وقتی که آخرین شمع خاموش میشد به فوت کردن ادامه داد.

” آرزو کن”

با بستن چشم هاش

به آرومی زمزمه کرد

” آرزو میکنم مرگ به سراغم بیاد”

همه براش دست زدند

بدون اینکه بدونند اون چه آرزویی کرده.

 

کاراکتر ها:

دو کیونگ سو ( متولد دوازدهم ژانویه ی 1993)

“بهم قول میدی که هرگز فراموشم نمیکنی؟ اینکه زمانی وجود داشتم و انقد نزدیکت ایستاده بودم؟”

کیم جونگین ( متولد چهاردهم ژانویه ی 1994)

“هیونگ متاسفم اما ما دیگه نمی تونیم این طوری بمونیم. دیگه نمی تونیم. نه حالا که همه چیز تغییر کرده. نمی تونیم به گذشته مون برگردیم.”

 

مقدمه ی نویسنده:

قبل از این که شروع به خواندن داستان کنید میخوام یه رازی رو باهاتون در میون بذارم: این داستان پایان خوشی نخواهد داشت!

نه

نخواهد داشت چون توی زندگی واقعی چیزی به نام پایان خوش وجود نداره. زندگی ظالمانه ست. هرچه قدرم که به خاطرش اشک بریزید،هرچه قدرم که التماس کنید ،هیچ چیزش تغییر نمیکنه. زندگی، مسیر خودش رو میره و شما هرگز نمی تونید کنترلش کنید.

پس میخوام این موضوع رو قبل از شروع داستان در نظر داشته باشید. این انتخاب شماست. آیا حاضرید هرچه قدرم داستان بد تموم شه بازم همراه من بمونید؟ آیا اگه هیچ امیدی هم توی داستان باقی نموند به خوندنش ادامه میدید؟ بعد از تموم شدن این داستان من رو فراموش میکنید؟ یا اینکه همیشه وجود من و این داستان رو به خاطر می سپارید؟ و در نهایت اینکه آیا بهم یک شانس می دید؟

 

 

 

 

 

قسمت اول : چهاردم ژانویه ی 2014

پسر مو مشکی رنگی رو پشت بام بیمارستان ایستاده بود. کت و شلوار سیاه رنگی به تن داشت. دو تا دکمه ی ابتدای پیراهن مردونه ی سفید رنگش برای تنفس راحت ترش باز بودند و کراوات شل ِ مشکی رنگش کمی دور گردنش پیچیده شده بود. چهره ش خیلی خوب خستگیش رو داد میزد. و هاله های سیاه رنگی زیر چشم های بی روحش نقش بسته بود. از اون ارتفاع به پایین ساختمون، جایی که مردم در خیابان در حال گذر بودند نگاه میکرد.

جای یکی دیگه بودند چه حسی داره؟

هرجایی غیر از اینجا بودن چه حسی ممکنه داشته باشه؟

سیگار بین لب هاش در حال سوختن بود. دودش مانع از دیده شدن خود قطعه ی سیگار میشد. به نظر میرسید زندگیِ همه در جریانه درحالیکه زندگی خودش توی اون نقطه از زمان گیر کرده. حالا دیگه به زندگی غریبه ها هم حسادت میکرد .دلش نمیخواست اونجا باشه. دلش نمیخواست با همچین موقعیتی رو در رو بشه. حاضر بود همه چیزش رو برای بودن در جای دیگه ای بده. حتی به پریدن از اون پشت بام لعنتی هم فکر کرد.

سقوط و برخورد جسمش با آسفالت سخت چه حسی می تونست داشته باشه؟

این که دراز بکشی و دیگه زنده نباشی، چه حسی داره؟ رها شدن از تمام این احساسات آزار دهنده چه حسی داره؟

” جونگین اوپا اینجا چیکار میکنی؟ همه جا دنبالت گشتم. مراسم ترحیم..”

دخترک با دیدن جونگین درحالیکه سیگار می کشید دست از حرف زدن برداشت.

جونگین با بی میلی از پرت شدن حواسش در مورد سقوط و زمین رو کرد سمت دختر.

“اوپا..سیگار میکشی؟”

با وجود اینکه با چشم های خودش دیده بودش بازم لحن سوالیش پر از شک بود.

صداش لرزید: نه.

نخ سیگار رو انداخت و با پاشنه ی کفشش خاموشش کرد .

دخترک هانبوک مشکی رنگی به تن داشت. صورتش به خستگی چهره ی جونگین بود اما به کمک میک آپ از گود افتادگی چشم هاش کم کرده بود.

“اوپا حالت خوبه؟”

با این سوال دخترک به جونگین نزدیک تر شد و قبل از شنیدن جواب، سکوت خیلی طولانی بینشون برقرار شد.

“من خوبم”

لبخند کج و کوله ای زد ودست هاشو بین موهاش فرو برد.

دخترک به جلو خم شد، سرش رو به شونه ی جونگین تکیه داد و هق هق گریه ش شروع شد.

” اوپا اون چرا اینکارو کرد؟ چرا ترکمون کرد؟چرا انقد یک دفعه ای؟”

اشکاش تیزیِ تیغه رو داشتند.

” یورا”

صداش زد و لب پایینش رو گاز گرفت. طعمش یاد آور طعم فلز بود.

جونگین دخترک رو سمت آغوشش کشید و محکم بغلش کرد. نتونست به سوالاش جوابی بده، چون خودش هم جوابشون رو نمی دونست یا شایدم می دونست اما نمیخواست جوابی بده. کلمات توی گلوش گیر می کردند. بدون اینکه مطمئن باشه چی باید بگه نفس عمیقی کشید” همه چیز درست میشه. حالا دیگه اون جاش امنه”

 

 

جونگین همیشه از مجالس ترحیم متنفر بود . همیشه پر بود از سیاهی و گریه های عصبی.

یورا از جونگین جدا شد : اوپا باید برم به مهمونایی که اومدن سر بزنم. سری تکون داد و با قدم هایی مضطرب وارد مکان قرار گرفتن یادبود شد. کفش هاش رو در آورد. در وسط اتاقی که تقریبا خالی از هرچیزی بود قاب عکسی از عشقش در محاصره ی انبوهی از گل های سفید رنگه داوودی قرار داشت.

نفس هاش آروم بود اما می تونست سنگینی سرش و درد قفسه ی سینه ش رو حس کنه. دلش میخواست همونجا میمرد اما نمی تونست. مردمی رو که از مقابلش رد میشدند و به جسم فردی که حالا سوزونده شده بود ادای احترام میکردند ،تماشا میکرد.

اون برای همیشه رفته.

عطرش.

تنش.

لمسش.

لبخندش.

چشم هاش.

همه چیزش.

درست مثل عبور باد، همه ی این ها رفته بودند. و چیزی جز خاطرات و درد باقی نمونده بود.

 

جونگین به اطرافش نگاه کرد. چیزی که در مورد این مجلس ترحیم عجیب بود، نبودن گریه های عصبی و ناله های غم انگیز بود. حتی هیچ قطره اشکی هم ریخته نشده بود . همه چیز خیلی آروم بود و این جونگین رو منزجر و عصبانی میکرد . البته که بیشترین چیزی که حس میکرد فقط درد بود.

 

خبری از آجوما نبود (مادر دی او). و آجوشی هم گوشه ای مشغول حرف زدن با بقیه بود اما موضوع بحثشون فقط تجارت بود..

 

اون تمام زندگیش به تنهایی زندگی کرد و حالا هم در تنهایی می مرد . جونگین مدام خشمش پر رنگ تر میشد اما هیچکس جز خودش رو نمی تونست سرزنش کنه . راه گلوش به وسیله ی توده ی بزرگی بسته شده بود.

خیره به ساعت مچیش نگاه کرد . تلاش کرد به عقب برش گردونه اما نتونست چون هیچ قدرتی برای کنترلش نداشت .

 

اون هیچ چیز نداشت.

 

یک دفعه جونگین تعادلش رو از دست داد، افتاد رو زمین،با برخورد زانوهاش با کف، تنِش هم شروع به لرزیدن کرد. اشک هاش از چشم هاش چکید. احساس درماندگی باعث شد به هق هق بیفته. دردی توی سینه ش در حال رشد بود . میتونست نگاه خیره ی بقیه روی خودش رو حس کنه اما اهمیتی نداشت.

نمیخواست هیونگش توی همچین مراسم ترحیمی، توی تنهایی بمیره . احساساتش علیه ش شورش کرده بودند. عشق، انتظار، پریشانی، ناباوری.. و بیشتر از همه احساس فقدان و اندوه.

دردش بیشتر و بیشتر و صدای گریه ش بلند و بلند تر شد. اون دنیاش رو از دست داده بود، همه چیزش رو باخته بود و همش هم تقصیر خودش بود.

” اوپا…”

یورا دستشو روی شونه ش گذاشت و خواست تا بلند شه.

اما جونگین توجهی بهش نکرد . تلفن همراهشو از جیبش بیرون کشید و شماره ای رو گرفت. همون شماره ای که تا قبل از این هر روز فقط برای گفتن صبح بخیر بهش زنگ میزد اما الان جوابی به زنگ هاش داده نمیشد. جونگین بار ها و بارها تماس گرفت اما کسی جوابش رو نداد..

با هرکلمه ای که به زبون می آورد لب هاش می لرزید

“هیونگ برگرد”

“هیونگ برگرد”

“هیونگ من بهت نیاز دارم”

” هیونگ اونا میگن تو مردی اما من نمیخوام حرفشون رو باور کنم”

” هیونگ تو که میدونی از مراسم ترحیم متنفرم”

“هیونگ این فقط یه خوابه مگه نه؟”

” هیونگ من الان نشستم توی مراسم ترحیم تو. لطفا بگو این فقط یه شوخیه. یه شوخیه ی بزرگ”

” هیونگ امروز تولدمه. یادت رفته؟”

یورا با شنیدن حرفایی که جونگین میزد کنارش زانو زد و اشک هاش جاری شد.

همه با ناراحتی به اون دونفر نگاه می کردند.

” هیونگ التماس میکنم. لطفا به تلفنم جواب بده”

” هیونگ تنهام نذار”

” هیونگ تو نمی تونی روز تولدم ترکم کنی”

” هیونگ نباید این طوری تموم بشه”

” هیونگ کمکم کن”

صداش نامفهوم و نامفهوم تر می شد. ناخن هاش از شدت فشار دست مشت شده ش پوست ِ کفِ دستش رو خراش میداد.

“هیونگ متاسفم. متاسفم. حالا لطفا برگرد”

 

دو کیونگ سو

دوازده ژانویه ی 1993 تا 13 ژانویه ی 2014

 

نویسنده:

قبل از خوندن قسمت بعدی لطفا اول اینو بخونید. میخوام چند تا سوال ازتون بپرسم.

تاحالا شده کسی که عاشقش بودین از دست بدین؟

شده صبح از خواب بیدار شید و یادتون بیاد کسی که دوستش داشتین دیگه کنارتون نیست؟

شده از شدت دلتنگی درمونده بشین اما نتونید باهاش حرف بزنید؟

پس خواننده ی عزیز میخوام در موردش فکر کنی.

ازتون میخوام اون لحظه رو به یاد بیارید.

ازتون میخوام اون لحظه رو گرامی بدارین.

التماس میکنم بفهمید، کسایی که دوستشون داریم هر لحظه ممکنه برن.

التماس میکنم بفهمید که همه چیز ممکنه در یک چشم به هم زدن ناپدید بشه.

التماس میکنم اون لحظه رو قبل از ناپدید شدن به خاطر بیارین.

نه تاریخ دقیقش رو،بلکه احساس دقیقش رو.

این چیزیه که در مورد مردم خنده داره.

بذارید یه راز کوچکی رو باهاتون در میون بذارم، علت اینکه نوشتن تراژدی رو به کمدی ترجیح میدم خیلی ساده ست .

چون مردم شادی هاشون رو به آسونی فراموش میکنند درحالیکه غم همیشه زخم های دائمی برجا میذاره.

حالا دعوت میکنم به گذشته برگردین. به ابتدای همه چیز. به اینکه جونگین چه چیزی رو در اختیار داشت و به چه علت از دستش داده. به گذشته ای که علت رسیدن اون ها به این نقطه از پایان در زمان حال رو سبب شده.. اگه میخواید بدونید نفس عمیقی بکشید و منتظر ادامه باشید.

 

این لینک اصلیش توی asian fan fictions

//www.asianfanfics.com/story/view/646310

و اسم نویسنده : vaeliselva

امیدوارم دوسش داشته باشین.. 🙂



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





80
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
35 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
42 نظرات نویسندگان
kimiForoughvanessaFmhyunnafas glam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kimi
مهمان
kimi

سلام من خواننده جدیدم
فیکت خییییلی قشنگه
من کایسو به شدت میدوستم

Forough
مهمان
Forough

:zardak2 (18): :zardak2 (18): :jhsdhugF: :jhsdhugF:
چه قدر قشنگ این صحنه ها رو توصیف کرده،داره گریم میگیره :jhsdhugF:
الان شروعش کردم
تا آخره داستان باهاتم آجی
خسته نباشی با این ترجمه ی درجه یکت :zardak (35):

vanessa
مهمان
vanessa

سلام . خیلی ممنون که فن فیکشنا رو ترجمه می کنین . من یه فن فیکشن درخواستی دارم که واقعاااااا امیدوارم بزارین چون بهترین فن فیکشن کایسوئه و بالاترین رای رو آورده . من موضوعو میدونم ولی چون سخت بود نتونستم انگلیسیشو بخونم . اسمش anterograde tomorrow . خیللللللللی قشنگه . لطفا حتما بزارین . مررررسی

Fmhyun
مهمان
Fmhyun

:jhsdhugF: واای از،ایناست ک اخرش اولشه اینجوری خیلی سخته توی کل طول فیک تلخیه اخرش ک میدونی چیه اذیت میکنه!با حرفای نویسنده توی اولش استرس گرفتم با حرفای اخرشم بغضم داشت درمیومد فک کنم قراره بازم افسردگی بگیرم با یه فیک

nafas glam
مهمان
nafas glam

ممنون عزیزم :zardak2 (11):