51 👁 بازدید

last january ep9

قسمت 9 فیک خارجی last january با ترجمه دوست عزیزم setistarlight


قسمت نهم: پانزده ژانویه 2014
جونگین با ناراحتی و چشم هایی پر از اشک خودش رو روی مبل انداخت.
” لعنتی. لعنتی”
قبل از اینکه تلفنش رو به کناری پرت کنه، دوباره صفحه ش رو نگاه کرد .
یورا
اون به یورا صدمه زده بود.
قبلا کیونگ سو و حالا یورا.
” من هم دوستت دارم جونگینا”
“دوستت دارم و این یه جورایی دردناکه”

” میدونم که تو عاشق برادرمی و اونم عاشق توئه ..اما هیچ وقت نفهمیدم که تو یه جور دیگه ای دوستش داری..وقتی بهم گفتی دوستم داری..تو واقعا دوستم داری جونگین؟ همون طور که برادرمو دوست داری ،دوسم داری؟”
“تو واقعا دوستم داری جونگین؟ همون طور که برادرمو دوست داری ،دوسم داری؟”
” تو واقعا دوستم داری جونگین؟ همون طور که برادرمو دوست داری ،دوسم داری؟”
” تو واقعا دوستم داری جونگین؟ همون طور که برادرمو دوست داری ،دوسم داری؟”

صدای یورا مدام توی مغزش اکو می شد و خیلی عذابش میداد. زانوهاشو جمع کرد توی شکمش و سرش رو بینشون پنهان کرد.
آیا یورا رو دوست داشت؟
این سوال رو مدام از خودش می پرسید. آره دوست داشت اما نه مثل کیونگ سو.
هیچ وقت نمیتونست مثل اون باشه.

هیچ وقت نمیتونست کسی رو، جوری که کیونگ سو رو دوست داشت، دوست داشته باشه.
هنوز اون روز رو به یاد داشت.
روزی که پدر کیونگ سو باهاش تماس گرفت و برای ناهار دعوتش کرد. غافلگیر شده بود اما به هرحال دعوتش رو پذیرفت.
هنوز همه چیز رو به روشنی به یاد داشت.
اون صدای سنگینی که بهش گفت:
” فکر میکنی عشقت فایده ای برای پسر من داره؟ اون وارث کمپانی منه . و تو کی هستی؟ فکر میکنی مردم با فهمیدن اینکه اون عاشق توئه قبولش میکنند؟ تو هیچ چیز جز یک نقص در زندگی آینده ی پسرم نخواهی بود .اگه واقعا عاشقشی باید رهاش کنی.امیدوارم این بار آخری باشه که می بینمت”
این همون روزی بود که قلبش دو تکه شد.
روزی که واقعیت سرد، اونو زمین زد .
روزی که به خودش قول داد، احساساتش رو نگفته رها کنه .
اگه حفاظت از کسی که عاشقش هستی به معنای قربانی کردن احساست باشه اونوقت..
ایرادی نداره..
اگه دیگه نمی تونه کیونگ سو رو ببینه
ایرادی نداره
اگه اون تنها کسیه که قراره عذاب بکشه
پس ایرادی نداره.
تا وقتی که کیونگ سو خوش حال زندگی کنه، تا وقتی که کیونگ سو نفس بکشه و زنده باشه ، تا وقتی که کیونگ سو به مرد موفقی تبدیل بشه، ازدواج کنه و بچه دار بشه .. پس برای جونگین ایرادی نداره که احساساتش رو فدا کنه.

اما تصادفا توی خیابون که به یورا برخورد کرد، امیدی توی قلبش زنده شد.

شاید هنوز میتونست امیدوار باشه.

شاید هنوز میتونست کیونگ سو رو هر روز ملاقات کنه.
شاید هنوز میتونست هر روز کنار کیونگ سو باشه.
یورا..
یورا راه فرار شیرینی بود.
با یورا می تونست کنارش باشه.
با یورا، پدر کیونگ سو بدون بدگمانی بهش اجازه میداد بمونه .
شاید حتی ، میتونست عاشق یورا هم بشه.
شاید با یورا ازدواج میکرد و بچه ای به دنیا می آوردند.

اون موقع، به نظر فکر خوبی میومد.
حتی فکرشم نمیکرد، این فکر، به همچین جایی برسونتش.

اما جونگین خوب می دونست که فقط یه عوضیه خودخواه بوده .
به همین خاطرم فکر میکرد لیاقت زنده بودن رو نداره.
به زحمت و در حالیکه هنوزم اشکاش، گونه های سردش رو خیس میکردند از رو مبل بلند شد و به آشپزخونه رفت. در یکی از کابینت ها رو باز کرد و دو بسته قرص بیرون آورد. یکی ضد افسردگی و اون یکی داروی خواب آور..
یادش افتاد که همیشه به کیونگ سو میگفت انقد از این قرصا استفاده نکنه.
حالا خودشم میخواست ازشون استفاده کنه اما کسی قرار نبود جلوش رو بگیره..چون هیچکس رو نداشت.تنها بود. اون همیشه کسی بود که تنها گذاشته میشد ولی الان شاید فرصت خوبی بود که خودش کسی باشه که همه چیز رو رها میکنه .خودش کافی بود .
با خودش زمزمه کرد: چندتا باید از این کپسولا بخورم تا این درد لعنتی آروم شه؟ تا فقط تموم شه؟
مشتش رو تا جایی که میتونست از هر دو نوع قرص پر کرد و یک جا و به وسیله ی لیوان بزرگی از آب خورد . دقیقه ها گذشته بودند و داروها داشتند اثر میکردند. جونگین کم کم احساس سرگیجه و خستگی کرد . زانوهاش میلرزید و عرق سرد همه جای تنش رو پوشونده بود. حس عجیب خستگی مدام بهش فشار می آورد تا اینکه بالاخره زانوهاش دست از مقاومت برداشت و رو زمین سخت افتاد. شاید و فقط شاید وقتش رسیده بود تا برای همیشه به خواب بره.
___________________________________________________
اولش احساس میکرد بدنش رو هوا شناوره و همه چیز تار به نظر میومد.
تا اینکه صدای آشنایی اسمش رو صدا زد
” جونگین؟”
چشم هاش با شنیدن صدا گرد شد: کیونگ سو؟
کیونگ سو خنده ی آرومی کرد، بهش نزدیک تر شد و صورتش رو بین دست هاش قاب کرد.
آروم زمزمه کرد: دوستت دارم.
” دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم..”
کیونگ سو درحالیکه با انگشت شستش اشک های جونگین رو از روی گونه هاش پاک میکرد مدام تکرارش میکرد.
و بعد جونگین رو به آرومی و سبک بوسید. جونگین چشم هاشو بست تا شاید این لحظه بیشتر طول بکشه اما وقتی چشم هاش باز شد، کیونگ سو رفته بود .

یک پسر بچه ی هفت ساله جلوش ظاهر شد .
” هی. تو چرا اینجایی؟”
جونگین سعی کرد به پسر نزدیک شه اما وقتی جلوتر رفت،دستش به سطح سرد و شفافی برخورد کرد. یک آینه.
” جونگینا برا روز اول مدرسه آماده ای؟”
مادرش از پشت بغلش کرد . لبخند زد و گونه ش رو بوسید.
” قراره کاری کنی مامان و بابا بهت افتخار کنند”
پدرش نزدیک تر اومد و دستش رو گرفت.
” هر اتفاقی هم که بیفته من همیشه دوستت دارم پسرم”
پدرش لبخند زد.

ولی درست بعدش همه چیز تاریک شد .
“مامان؟”
“بابا؟”
“کیونگ سو؟”

یورا با ترس جونگین رو تکون میداد.
“جونگین بیدار شو”
جونگین احساس میکرد بدنش داره میلرزه و دندوناش به هم میخوره. تاریکی داشت می بلعیدش.
” کیونگ سو؟”

” جونگین خواهش میکنم بیدار شو”
اشکای یورا در حال ریختن بود. هرچه قدرم که تکونش میداد جونگین بیدار نمیشد.

“کیونگ سو؟”

“کیونگ سو؟”

“کیونگ سو؟”

“کیونگ سو؟”

” خواهش میکنم زنده بمون باشه؟ الان زنگ میزنم اورژانس.. زنده بمون”
” کیونگ سو؟”

“کیونگ سو؟”
” کیونگ سو؟”

“کیونگ سو؟”

” جونگین لطفا صبر کن..”

نویسنده:

شاید وقتش رسیده باشه تا بهتون چیزی بگم:
حرف های نویسنده هم جزئی از داستانه .
و خود شما هم جزئی از داستان هستید .
فکر میکنم گاهی بدون هیچ رد واضحی در زندگی بقیه تاثیر میذاریم.

همون طور که قبلا گفتم زندگی مثل یک دومینوئه. یک لحظه رو لحظه ی دیگه تاثیر میذاره.
گاهی اوقات حتی خودمونم نمیدونیم تاثیرمون کوچکه یا بزرگه .
اما تاثیر میذاریم.

” فکر میکنم این چیزیه که منو بیشتر از همه می ترسونه، تصادفی بودنه همه چیز. اینکه آدم های مهم زندگیتون شما رو نادیده بگیرند. یا شما نادیده شون بگیرید..این احساس رو وقتی در حال رفتن بودم پیدا کردم . من داشتم ترکشون میکردم..من تمام زندگیمو، تک تک روزاش رو در حال ترک کردن اون آدم های مهم گذروندم..”

برای همین میخوام تمام آدمایی که می شناسم تسلی بدم.
میخوام تا جایی که میتونم توی زندگی آدما نقش داشته باشم.
میخوام مفید باشم.
اگه دارید این داستان رو میخونید و همراهیم میکنید پس یعنی بخشی از زندگی شما هم شدم.
و شما هم بخشی از زندگی من شدید.
و یک روز اینو فراموش خواهید کرد.
من رو فراموش خواهید کرد.
این داستان رو هم فراموش خواهید کرد .
حتی شاید بعضی هاتون همه چیز رو درمورد کایسو هم فراموش کنید .
بزرگ میشید و تبدیل به شخص فوق العاده ای هم خواهید شد.
و با شخص فوق العاده ای هم ازدواج خواهید کرد .
اما یک روز، احساسی بهتون دست میده که نمیدونید از کجا پیداش کردید!
و با اون احساس دوباره من رو به یاد خواهید آورد.
این داستان رو هم دوباره به یاد خواهید آورد.
کایسو رو دوباره به یاد خواهید آورد.
و دردتون رو هم به یاد خواهید آورد.
ولی دیگه مجبور نخواهید بود تنهایی تحملش کنید .
مجبور نخواهید بود.
همیشه دستی هست که بهتون کم کنه .
از دردهاتون برای کمک به دیگران استفاده کنید .
یک روز، تمام دردی که حالا حس میکنید، براتون مفید خواهد بود.
و اون وقته که میفهمید چرا مغز ساخته شده تا فراموش کنه اما قلب نه!
شما هرگز نمیتونید احساسی که آدم ها در قلبتون ایجاد میکنند فراموش کنید.
جونگین هرگز احساسی که کیونگ سو در قلبش ساخته بود رو فراموش نخواهد کرد .
خواننده های عزیزم ..
میخوام یک سوال ازت بپرسم.
از کدوم یکی بیشتر می ترسید؟
فراموش شدن یا مرگ؟



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





35
نظر بگذارید

avatar
30 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
30 نظرات نویسندگان
مـآرى.كــِىzizisorours.ze)(o...L نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مـآرى.كــِى
مهمان
مـآرى.كــِى

فرامنش شدن خيلى سختتر و به مراتب ترسناك تره. وقتى كه تو لحظه به لحظه به ياد طرفت و خاطره هايى كه به جا گذاشتيد باشه و اون حتى قيافه ى توروهم به خاطر نياره. يا حتى برعكس. گاهى ما اين حس وحشتناك رو براى شخص مقابلمون به وجود مياريم. گاهى ما ترس رو به بقيه القا ميكنيم بدون اينكه قصدى داشته باشيم يا حتى بدونيم. مرگ اگه به سراغ ادم بياد طول ميكشه تا فراموش بشه. اما تا فراموش بشه عذاب ميده همه رو. اما وقتى هم كه فراموش بشه اگر گاهى يه لحظه و يه نظر به ياد… ادامه »

zizi
مهمان
zizi

Harchi mire jolo tar bishtar adamo misoozoone ..
Menidoonam delam boshtar vase ki besooze.. Kai Do hatta yura
Harfasham ke. ..
Man az mordan bishtar mitarsam
Bishtar k na yani kheiliiii mitarsam. .
Inam kheili dare ghamgin mishe 🙁
Merccc :-*

sorour
مهمان

حرفای نویسنده خیلی خوبن :zardak (35): :zardak (35): اصن یه احساس عجیبی به ادم دست میده :rose: :rose:
به نظر من مرگ ترسناک تره نمدونم چرا 😉
ممنون خیلی تچکر :unsure: :zardak (60): :zardak (35):

s.z
مهمان
s.z

فراموش شدن انقدر ترسناکه که میشه از ترسش مرد
چیزی که لحظه به لحظه بهتون میگه تمام روز هایی که برای کسی ساختید..تمام خاطرات تمام ازخودگذشتگیا تمام احساساتی که خرج کسی کردید همش بی فایده بوده.اون رفته وبدون ما خوشحاله
نمیدونم شاید این داستان منو یاد خودم میندازه که اینقدر دوسش دارم…سعی میکنم خیلی چیزا رو فراموش کنم ولی قلبم نمیزاره
تنها کاری که تونستم بکنم زنده موندنه.سخته ولی همیشه ممکنه

یاس
مهمان
یاس

نمی تونم تصمیم بگیرم برای جواب سوالش ازدوتاش میترسم خیای زیاد
کایسوش عالیه وخعلی غمگین ای کاش دی اونمرده باشه