50 👁 بازدید

last january ep8

قسمت 8 فیک خارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

قسمت هشتم: دوازده ژانویه 2014
کیونگ سو مجبور بود بارها و بارها کلمه ی “ممنونم” رو با هر تبریکی که به مناسبت تولدش دریافت میکرد به زبون بیاره . حتی خیلی از آدم هایی که احتمالا به خاطر تجارت به اینجا اومده بودند رو نمیشناخت . حتی برای برگذاری همچین مراسمی هم درخواست نداده بود. فقط مجبور بود توی این مهمونی تولدی که به اصرار پدرش برگذار شده بود شرکت کنه و همین طور به خاطر کمپانی و آیند ه ی خودش به عنوان وارث اون شرکت ،میخواست رابطه ی اخیرش با پدرش رو درست کنه . به همین خاطر اونجا، با لبخند مصنوعی و صورتی که هیچ نشانی از شوق توش نبود، ایستاده بود .
چشم های کیونگ سو، به دنبال چهره ی آشنایی دور و برش می چرخید . میدونست امکان نداشت جونگین بیاد ، اونم بعد از اون دعوای وحشتناک. اونم بعد از اینکه جونگین گفته بود قصد داره از یورا درخواست ازدواج بکنه .اونم بعد از اینکه جونگین گفته بود عاشق یورا شده.. شاید اگه اون شخص، خواهر کوچولوی خودش نبود، تحملش برا کیونگ سو آسونتر میشد.
بدتر از همه احساسات خودش بودند. احساساتی که همچنان بهش امید میدادند که جونگین میاد . بخشی از قلبش دلتنگ حضور جونگین بود .بخشی از وجودش دلتنگ لبخند شیرین اون پسر بود . لمس آرومش و پوست برنزه ش. کیونگ سو حتی دلش برای بوی الکلی که از لب های جونگین باهر بار مست شدنش،به مشام میرسید هم تنگ شده بود .
” کیونگ سو اوپا”
صدای خوشحالی اسمش رو صدا زد.
قبل از اینکه حتی بچرخه و صاحب صدا رو پیدا کنه، میدونست اون صدا مال کی بود.. یورا..دقیقا همون کسی که دلش میخواست اون لحظه ازش دور باشه .
یورا موقع بغل کردنش بهش تبریک گفت: تولد مبارک اوپا. خیلی دوستت دارم.
کیونگ سو دوباره لبخند اجباریی زد:منم دوستت دارم.
و احساس بدی بهش دست داد. چطور میتونست از خواهر خودش متنفر باشه؟ حتی یکم؟ اون دیگه چطور برادری بود؟
این سوال آزارش میداد.
وقتی متوجه شد یورا تنها اومده پرسید: جونگین کجاست؟
“گفت یه کار مهم براش پیش اومده..ولش کن. اوپا یه خبر خیلی مهم برات دارم”
گونه های یورا کم کم رنگ گرفت و به طور آشکاری قرمز شد!
“چه خبری؟”
کیونگ سو میدونست که اون لحظه ،هرچیزی که از یورا بشنوه قلبش رو تکه تکه میکنه..و فکرش هم درست بود .
“لحظه ای که یورا با هیجان گفت:
جونگین دیشب ازم خواستگاری کرد. قرار گذاشتیم به زودی ازدواج کنیم.”
همون لحظه ای بود که کیونگ سو احساس کرد قلبش ناپدید شده . میتونست احساس کنه که همه چیز و همه ی آدم های اطرافش از حرکت ایستادند.
احساس پوچی کرد و… هیچی.
انگار توی قفس شیشه ای گیر کرده بود و هیچ جوره نمیتونست خودشو آزاد کنه . با دردی زندانی شده بود که نمی تونست تحملش کنه .
قلب شکسته رو میشد تعمیر کرد اما قلب اون.. قلبش خالی بود..نشسکته بود، فقط خالی بود.. 🙂
یورا بود که با چشم های قفل شده به چشم های برادرش صداش زد: اوپا حواست به منه؟
کیونگ دوباره به خواهرش نگاه کرد . تلاش میکرد حرفی برای زدن پیدا کنه . دلش میخواست، واقعا دلش میخواست به خواهرش بگه براش خوش حاله .. اما کلمه ها توی دهانش گیر افتاده بودند.
یورا دست کیونگ سو رو فشار داد:اوپا.
“باید برم دستشویی.بعدا حرف میزنیم باشه؟”
لبخندی تحویل یورا داد و قبل از اینکه خواهرش جوابی بتونه بده به سمت در خروج رفت.
نزدیک در خروج پدرش رو دید.
“کجا داری میری؟”
” باید برم دستشویی بابا”
” مهمونی الان شروع میشه کجا میری آخه”
و بلافاصله صدای مجری به گوشش رسید .
” خانوم ها و آقایان، وقتشه که پسرمون شمع های تولدش رو فوت کنه”
کیونگ سو آهی کشید، درحالیکه چشم های همه به تک تک قدم هایی بود که برمیداشت به آرومی سمت وسط سالن رفت.
نزدیک بود از ضعف زمین بخوره اما مدام با خودش تکرار میکرد که ” خودت رو کنترل کن کیونگ سو” و بالاخره به کیکی که بیست تا شمع روش قرار گرفته بود رسید. نور سالن کم شد و همه شروع به آواز خوندن کردند.
” تولدت مبارک”
“تولدت مبارک”
“تولدت مبارک”
کیونگ سو همون طور ایستاده بود.
تلاش میکرد این خاطره و درد رو به یاد بیاره .
” شمع ها رو فوت کن”
سری تکون داد.
و لبخند مصنوعی روی لب هاش نشست
و تا وقتی که آخرین شمع خاموش میشد به فوت کردن ادامه داد.
” آرزو کن”
چشم هاش رو بست و گذشته توی ذهنش شکل گرفت.
تولد سال گذشته ش رو به یاد آورد.
به یاد آورد که خوش حال بود.
جونگین رو به یاد آورد.
اون فقط یه جشن ساده بود اما خیلی برای کیونگ سو با ارزش بود . چشمهاش رو باز کرد و اولین نفر یورا رو دید که با لبخند و حلقه ای توی دستش بهش نگاه میکنه .
تصور اینکه خواهرش به زودی با کسی ازدواج میکرد که از همه بیشتر توی دنیا عاشقش بود،عذابش میداد. کابوسش درحال تبدیل شدن به واقعیت بود . اما هیچ وقت فکرشم نمیکرد این همه براش دردناک باشه .
یورا تنها کسی که کیونگ سو رشد کرده بود تا عاشقش باشه و تحسینش کنه، ازش دزدیده بود .
زمزمه کرد.
” آرزو میکنم مرگ به سراغم بیاد”
و همه دست زدند.
بدون اینکه بدونند اون چه آرزویی کرده.
__________

به در بست ی دستشویی تکیه زده بود. میخواست اما نمی تونست جلوی خیس شدن گونه هاش از اشک رو بگیره. به سقف خیره شده بود و احساس میکرد تاریکی وجودشو گرفته.
می تونست صدای قدم های کسی رو که به دستشویی نزدیک میشد بشنوه. دستش رو روی دهانش گذاشت تا کسی صدای گریه هاش یا حداقل تلاشش برای آروم کردن دردش رو نشنوه.
شنید که کسی به در ضربه زد و با صدای گرفته ای اسمشو صدا زد .
“کیونگ سو”
کیونگ سو هنوز بی حرکت ایستاده بود و تظاهر میکرد اونجا نیست.اما اون شخص به صدا زدنش ادامه داد.
” کیونگ سو میدونم اونجایی”
” کیونگ سو”
” کیونگ سو منم .بابا”
” میدونم که داری گوش میدی.. خودت خوب میدونی که تو تنها پسر منی. میدونی که این شرکتو به ارث می بری. نمیتونی باعث خجالت این خانواده باشی”
کیونگ سو بی معطلی و آروم در رو باز کرد .
با گریه گفت: چیکار کردم که باعث خجالت شما شده؟
پدرش بدون حتی نگاه کردن به کیونگ سو گفت: به زودی وارد یه ازدواج از پیش تعیین شده میشی.
کیونگ سو از حرفی که پدرش زده بود جا خورد: چی؟
” بعد از ازدواج خواهرت یورا. توئم میتونی ازدواج کنی”
احساس میکرد داره از عصبانیت آتیش میگیره: چرا باید برای من یه ازدواج از پیش تعیین شده ترتیب بدی؟
پدرش مشتشو به دیوار کوبید: فکر میکنی من نمیفهمم؟ فکر میکنی من نمیتونم ببینم؟ فکر میکنی بچه بزرگ کردم تا گی بشه و آبروی خانواده رو ببره؟”
کیونگ سو حتی از قبل هم بیشتر متعجب بود: تو از کجا میدونستی؟
” به حرف پدرت گوش کن. تو..”
” تو همیشه دوست داری آدمایی که عاشقشونم ازم بگیری بابا؟ اول مادر حالا هم جونگین . بعد از جداییتون و رفتن مامان من همیشه احساس تنهایی کردم . وقتی جونگین وارد زندگیم شد دوباره خوش حال بودم. چرا اینکارو باهام کردی؟..چرا باید اون شخص یورا باشه؟ میخوای چیکار کنی بابا؟”
کیونگ سو صداشو بالا برد .
” اگه مادرت عاشقت بود، هیچ وقت ترکت نمیکرد. اینطور فکر نمیکنی؟ تو رو رها نمیکرد. و در مورد جونگین هم باید بگم ، واقعا فکر میکنی اونم عاشقته؟ فکر میکنی مردم در مورد تو و خانواده ت هیچ قضاوتی نمیکنن؟ چرا به حرف پدرت گوش نمیدی؟”
این آخرین جمله ای بود که پدرش زد و اونجا رو ترک کرد.
یک دفعه کیونگ سو، رو زانوهاش افتاد . مشت هاش رو، روی زمین فشار میداد و اشک هاش بیشتر از قبل رو صورتش می ریخت .
دردش قابل تحمل نبود..و توی اون لحظه..باید میفهمید که جونگین عاشقش هست یا نه..

نویسنده:
انتظار..
متاسفم که باعث شدم منتظر بمونید. ( نویسنده بر خلاف من دیر این قسمت رو آپدیت کرده بود)
اما انتظار کشیدن چه حسی داره؟
خصوصا انتظار برای دریافت عشق، از کسی که عاشقش هستی؟
انتظار برای شادیی که هیچ وقت قرار نیست بیاد.
انتظار برای اتفاقی که قرار نیست بیفته.
انتظار برای معجزه.
چه احساسی داره؟
فهمیدن این موضوع که هم خون شما با کسی که عاشقش هستید نامزد شده چه حسی داره؟
برای کیونگ سو، چه حسی داره؟
مورد قضاوت قرار گرفتن توسط والدین خودتون چه احساسی داره؟
کسانی که به شما زندگی بخشیدن؟
وقتی غریبه ها قضاوتی میکنند راحت میشه نادیده ش گرفت اما در مورد والدین، نمیتونید خودتون رو به نشنیدن بزنید و روتون رو برگردونید.
چرا دوست داشتن یک نفر شما رو گناهکار میکنه؟
چرا دوست داشتن کسی که به شما احساس درستی میده، اشتباهه؟
باور دارم که عشق در هر قالبی پدیدار میشه.حتی اگه آدم هایی با من مخالف باشند.
اما این ظالمانه نیست؟
اینکه کسی رو وادار کنید، عشقش نسبت به شخص دیگه ای رو متوقف کنه؟
ظالمانه نیست کسی رو به خاطر عیب هاش محاکمه کنیم اونم وقتی خودمون خیلی با کامل بودن فاصله داریم؟
برای آدم هایی مثل کیونگ سو، عشق چیزی جز نا امیدی نیست .
بعد از مدت ها تنهایی، جونگین درست مثل فرشته ای وارد دنیاش میشه.
وقتی یکی بهتون یه آبنبات میده اما قبل از اینکه بتونید شیرینیش رو حس کنید، پسش میگیره، چه احساسی پیدا میکنید؟
در موقعیت کیونگ سو، از دست دادن جونگین چه احساسی داره؟
“نمیتونم بهت بگم.بین این همه آدم، تنها کسی که نمیتونم بهش بگم خودت هستی..اما در تمام زندگیم تو تنها کسی بودی و هستی که میتونستم باهاش باشم. تنها کسی که میتونستم باور کنم که درکم میکنه و حالا که از دستت دادم، همه چیزمو از دست دادم”
اما پدرش اینا رو میدونه؟
اگه پدرش، میدونست این آخرین باریه که پسرش رو زنده می بینه. نظرش رو تغییر میداد؟
هنوزم میتونست اون حرف هایی که کیونگ سو رو نابود میکرد به زبون بیاره؟
واقعا مقام از شاد بودن مهم تره؟
از خانواده؟
از کسی که عاشقشیم مهم تره؟
مدام داریم به مرگ کیونگ سو نزدیک و نزدیک تر میشیم..

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





36
نظر بگذارید

avatar
33 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
34 نظرات نویسندگان
Nahalمونیکاe)(o...Lmayanaنسترن نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nahal
مهمان
Nahal

میتونم حدس بزنم چی میشه…میره از کای میپرسه که دوسم داری یا نه اونم انکار میکنه شایدم در عین حال مسخرش کنه و حرفایی بزنه که دل کیونگیمون بیشتر بشکنه و اخرین راه برای از بین بردن دردش رو انتخاب کنم…بمیرم برای بچم :zardak (24):

مونیکا
مهمان
مونیکا

دسته عشقشو تو دسته خواهرش ببینه!!عشقش به خواهرش بگه عشقم!!بغلش..گرماش همه چیش ماله اون شه!!
دی او خودکشی نکرد!!ً
قاتلش عشقشه:)
کای کشتش..از قلب شروع کرد…روح..و جسم خاموش شد!

mayana
مهمان
mayana

خیلی سخته خیلی سخت
کسی که عاشقشی وتنها شخص برای توست در عرض چند وقت بشه ماله کسه دیگه دیگه چه بدتر اون شخص دوم هم برات عزیز باشه
یعنی تنها دلیل این خودکشی کیونگسو مرگ عشقش بود.
ایا این دلیل کافیه؟؟؟
ممنونم

نسترن
مهمان
نسترن

جونگینی که اومد..عاشق کرد..یه حسو تو قلبه کیونگسو پرورش داد..اونو به نوازشه دستاش عادت داد..به آرامشه آغوشش عادتش داد..تو سختیا کیونگسو عادت کرد که بهش پناه ببره…ازش آرامش بگیره…به گرمای تنه جونگین عادت کرد…
و حالا جونگین اونو رها کرده و کیونگسو داره از سرما یخ میزنه..دیگه اغوشه گرمی نیست که یخه قلبشو اب کنه..
..و مرگ!!

امیدوارم جونگینه این داستان بفهمه داره چه بلایی سره قلبه کیونگسوش میاره!!قبل از اینکه مرگ سراغه عشقش بیاد

عارفه
مهمان
عارفه

به جرعت میتونم بگم این فیک بدجور ذهنمو درگیر کرده!!خیلی خوبه