59 👁 بازدید

last january ep7

قسمت 7 فیک حارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

سخنان گهربار مترجم:

سلام^^.. این قسمت رو نویسنده مخصوص ولنتاین نوشته.. خیلی خوبه T_T کایسو ❤️

قسمت هفتم: سیزده فوریه 2013
شب چهارشنبه بود. جمعیت با وجود تاریکی هوا، خیلی زیاد نبود و موسیقی کر کننده همه جای کلا ب می پیچید. جونگین به تنهایی توی بار نشسته بود. دست راستش تکیه گاه چونه ش بود و دست چپش لیوان مشروب رو گرفته بود. توی روز های گذشته هم قلبش هم مغزش حسابی داغون و پریشون بود.

و دلیلیش هم کیونگ سو بود .
در مورد اون چیزی وجود داشت که جونگین رو به هم میریخت .

حرکاتش، طرز حرف زدنش، طرز صدا کردن اسم جونگین حتی طرز خوابیدنش!
هرکاری که انجام میداد جونگین رو به مرز دیوونگی میرسوند.
جوری که جونگین با بودن کنارش احساس آرامش میکرد.. و ایستادن لحظه ای قلبش، هر دفعه که نگاهش به نگاه مستقیم کیونگ سو میرسید، همه ی اینا آزارش میداد.
دفعه ی قبل با خودش به این نتیجه رسیده بود که همه چیز عادیه اما الان شک داشت .
آهی از روی سردرگمی کشید و خواست جرئه ی دیگه ای از نوشیدنشو سر بکشه اما متوجه خالی شدن لیوانش شد و در نتیجه به متصدی بار اشاره کرد تا سمتش بیاد.
” چه خبرا رفیق؟”
وو یی فان، متصدی همیشگی بار در حال پر کردن لیوان جونگین با نیشخند احوالش رو پرسید .
قبل از سرکشیدن نوشیدنی نگاهی به یی فان و پوزخند رو لبش انداخت . “خبر خاصی نیست”
“آره جون خودت خوشتیپ! ببین این دفعه ی اولی نیست که میای اینجا. منم خوب میشناسمت. میدونم که یه مشکلی داری”
یی فان یکی از ابروهاشو بالا برد و با قیافه ی عاقل اندر سفیهی نگاهش کرد.
” توضیحش سخته”
جونگین نیم نگاهی به لیوانش انداخت. میتونست سرخ شدن گونه هاش رو حس کنه. دلیل رنگ گرفتن گونه هاش یا الکل بود یا تاثیر موضوعی که در موردش حرف میزدند.
یی فان با همون لبخند جذابش جواب داد: امتحان کن!
” تا حالا عاشق شدی؟ اگه شدی از کجا فهمیدی که عاشقی؟”
جونگین با لحن خیلی جدی سوالش رو پرسید. یی فان برای چند ثانیه بهش نگاه کرد و به خنده افتاد .
جونگین با قیافه ی ناراحت و اخمویی پرسید: چیه؟
” ببخشید ببخشید”
یی فان خنده ش رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید .
” میدونی، توی همچین جایی، شنیدن این سوال خیلی عجیبه . دفعه ی اولی بود کسی همچین چیزی ازم می پرسید. آخه توی همچین جایی عشق وجود نداره”
جونگین دوباره کمی از مشروبش خورد: میدونم .
“اما من یک نصیحت خوب برات دارم”
یی فان کمی سمت جونگین خم شد .
” دختره رو ببوس”
“چ..چی؟”
با وجود اینکه مست نشده بود، کلمات بریده بریده از دهانش بیرون می اومدند.
” ببوسش. بعدش میفهمی واقعا عاشقش شدی یا نه! اوو چه دختر خوش شانسی!”
یی فان چشمک زنان با لبخند ضربه ی آرومی رو شونه ی جونگین زد .
جونگین آروم سرشو تکون دادو کل محتوای لیوانشو یکجا سر کشید. میتونست سوزندگی الکل توی گلوش رو به خوبی حس کنه .
مشکل این بود که اون شخص دختر نیست.
یک پسره.
دو کیونگ سوئه!
_________________________
جونگین یادش نمی اومد که با کیونگ سو تماس گرفته که بیاد دنبالش ، فقط وقتی یادش افتاد که کیونگ اونو از کلاب کشید بیرون. درحالیکه کیونگ سو بازوش رو گرفته بود، سعی میکرد مستقیم راه بره. هیچ حرفی رد و بدل نشد . تنها سکوت بود که تا رسیدن به ماشین کیونگ سو همراهیشون میکرد.
” هیونگ صبر کن . فکر کنم حالم داره به هم میخوره”
جونگین به آرومی کیونگ سو رو از خودش دور کرد. توی پارکینگ بودند که حالش به هم خورد .
” حالت خوبه؟”
کیونگ سو با نگرانی، درحالیکه دستش رو پشت جونگین میکشید، نگاهش میکرد.
و قبل از اینکه به سمت ماشینش بره اضافه کرد: همینجا صبر کن باشه؟ میرم برات آب بیارم.
چند ثانیه بعد کیونگ سو با بطری آبی برگشت و اونو به جونگین داد . جونگ با نوشیدن آب به پارکینگ تقریبا خالی نگاه کرد .
پرسید: ساعت چنده؟
” دو صبح! مگه بهت نگفتم دیگه مست نکن. این آخرین بار بود. فهمیدی؟”
جونگین بی حال سرشو تکون داد.
کیونگ سو به ماشینش اشاره کرد و ادامه داد: حالا بهتره برگردیم به آپارتمان من .
جونگین به دنبالش سمت ماشین راه افتاد، قدم هاش منظم تر شده بود .
کیونگ سو در رو براش باز کرد و جونگین خودشو رو صندلی کنار راننده انداخت. با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی، درد خیلی بدی احساس کرد.
زیر لب غرید: لعنتی!
وقتی چشم هاش رو باز کرد، کیونگ سو کنارش، رو صندلی راننده نشسته بود، با روشن کردن ماشین، رادیو رو هم برای شکستن سکوت روشن کرد و بلافاصله آهنگ آشنایی پخش شد .
( عشق تو رو به خاطر خواهد آورد)
پای کیونگ سو نزدیک بود پدال گاز رو فشار بده که ، جونگین بازوش رو گرفت .
( و عشق من را به خاطر خواهد آورد)
” یادت رفت کمربند ایمنیت رو ببندی” و سمت کیونگ سو خم شد .
( درون قلبم می شناسمش)
صورت هاشون کمتر از چند اینچ باهم فاصله داشت و چشم های جونگین رو لب های قلبی شکل کیونگ سو قفل شده بود .
فقــــــــــط ببوســــــــش.
این جمله مدام توی ذهنش می پیچید.
( برای همیشه، برای همیشه متعلق به ما خواهد بود)
کیونگ سو با چشم های گرد شده ش، دید که لب های جونگین خیلی کوتاه به لب هاش برخورد کرد.
لب هاشون همدیگه رو به خوبی لمس نکردند اما جونگین با همون تماس کوتاه،عبور الکتریسیته از رگ هاش رو احساس کرد . و همین طور جواب این سوال رو که چرا همچین حسی پیدا کرده رو هم گرفت.
اون عاشق شده بود .
( حتی اگه سعی در فراموشیش بکنیم).
” اینم از این”
جونگین کمربند کیونگ سو رو بست و سرجاش برگشت .
کیونگ سو معذب سرشو تکون داد.
” الان باید راه بیفتیم..”
“آره”
( عشق به خاطر خواهد آورد)

نویسنده:
دوست های عزیزم، روز عشق مبارک.
این قسمت قرار نبود نوشته بشه .
ولی خب همیشه باید انتظارِ چیزهایی که انتظارشون رو نداریم داشته باشیم. درسته؟
(مترجم: حرفایی که در ادامه میزنه مربوط به کامنت هایی که در سایت برای نسخه ی اصلی داستان گذاشتند ^^ ).
من همه ی نظراتتون در مورد خودکشی رو خوندم.
شما قوی تر از اون چیزی تصورش رو میکنید،هستید.
شما حق زندگی کردن رو دارید .
اگه تاحالا حتی یک بار هم فکر مرگ به سرتون زده لطفا این نکته رو یادتون باشه که:
هیچ اهمیتی نداره چطور آدمی هستین.
من دوستتون دارم .
خانواده تون ، عاشق شما هستند .
دوستانتون عاشق شما هستند.
اون بیرون یک نفر هست که با تمام قلبش عاشق شماست و شما هنوز اون “یک نفر” رو ملاقات نکردید.
زندگی کردن آسون نیست. مردن هم همین طور .
اما باید به جنگیدن ادامه بدید چون تنها نیستید .
همه دارند برای زندگیشون می جنگند.
” شما نمی تونید مردم رو نجات بدید، فقط میتونید بهشون عشق بورزید”
فقط می تونید خودتون ور نجات بدید.
بقیه ی مردم فقط میتونند عاشقتون باشند.
درست مثل کیونگ سو.اگرچه در انتها مرگ نصیبش شد.
اما با عشق، مرد.
اون به خاطر کسی مرد که بهش عشق می ورزید. و اون عشق جونگین بود!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





32
نظر بگذارید

avatar
32 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
32 نظرات نویسندگان
FmhyunSorourshahrzade)(o...Lساره نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fmhyun
مهمان
Fmhyun

وای من تاریخ هارو قاطی کردم الان این اتفاق بعد از اومدن یورا بود یا قبلش؟راستی نویسنده کحاییه؟

Sorour
مهمان
Sorour

:unsure: 😉 😉

shahrzad
مهمان
shahrzad

واقا ممنون که همچین فیکی رو برای ترجمه انتخاب کردی…واقعا جدااز موضوع قشنگش
حرفای خود نویسنده قشنگی فیکو دوبرابر میکنه…
واقعا برای اپش هرروز تو چنل سایتم..
ممنونم

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییی خداااااااااااااا :jhsdhugF:
ممنون قشنگ بود :begging:

ساره
مهمان
ساره

از شدته بغض نمیدونم چی بنویسم