27 👁 بازدید

last january ep6

قسمت 6 فیک خارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

سخنان زیبای مترجم:

سلام.. میدونید چیه؟ کاش توی گذشته میموند داستان..^^

قسمت ششم: پانزده ژانویه ی 2014
یورا از ایستگاه پلیس خارج شد . باد سرد اولین کسی بود که ازش استقبال کرد! پالتوش رو محکم تر به خودش فشرد. پلیس همین امروز باهاش تماس گرفته بود تا برای پر کردن چندتا فرم در مورد مرگ برادرش و همین طور تحویل گرفتن وسایلش به اونجا بره . اونها همچنین در مورد پدر و مادرش هم پرسیدند که چرا همراه دخترشون نیومدند. اما یورا سال ها بود که مادرش رو ندیده بود و پدرش هم قرار نبود بیاد..مثل همیشه سرش با کار شلوغ بود یا شایدم برای اومدن شرم داشت.
پسرِ صاحب یک کمپانی بزرگ بر اثر خودکشی مرد!
خودکشی.
یورا بغضش رو قورت داد و اون افکار ازاردهنده رو از ذهنش بیرون کرد..هنوزم درک نمیکرد برادرش چرا سعی داشت خودشو بکشه .چون میدونست اوضاع هرچه قدرم سخت بوده باشه بازم برادرش آدم قویی بوده و خودکشی.. اصلا بهش نمیومد.
یورا به زحمت خودشو به حرکت وا داشت تا اینکه از ایستگاه پلیس فاصله گرفت و خودش رو به نزدیک ترین کافه ی اون اطراف رسوند.
فضای کافه گرم و خوب بود. کوچک بود و خلوت.
به پشتی صندلی چوبیش تکیه زد و منتظر رسیدن غذاش شد.به اطرافش نگاه کرد، به آدمایی که با خوش حالی درحال حرف زدن باهمند..
نگاهش درست مثل قلبش خالی از احساس بود.
اون هم نیاز داشت تا کسی کنارش باشه!همین الان..!
در واقع به جونگین نیاز داشت تا کنارش باشه.
امروز بهش زنگ زده بود تا ازش بخواد باهم به ایستگاه پلیس برند اما جونگین حرفش رو نشنیده تلفن رو قطع کرده بود.

درک میکرد که جونگین هم درست مثل خودش ناراحته . ترک شدن توسط کسی که براتون مهمه خیلی سخته ولی شاید اگه دونفری ناراحتیشون رو باهم شریک میشدند تحمل کردنش راحت تر میشد..می تونستن از پسش بر بیان..
تازه..اونا نامزد بودند غیر از اینه؟ و یورا عاشقش بود و جونگین خیلی خوب اینو میدونست..
صدای زنگ موبایلی، یورا رو از افکارش بیرون کشید. به گوشی خودش نگاه کرد اما صدای زنگ مال اون نبود . چشم هاش به وسایل برادر مرحومش افتاد. کیف رو باز کرد و صدای زنگ بلند تر شد .
تلفن برادر مرحومش.
یک تماس تلفنی.
از طرف جونگین.
بلافاصله دکمه ی سبز رنگ رو فشار داد و گوشی رو نزدیک گوشش گرفت.
” هیونگ من هنوز اینجا، توی آپارتمانتم.منتظرتم که برگردی.هیونگ می خیلی متاسفم. تو نباید اون طوری می مردی.خیلی متاسفم .لطفا برگرد و کمکم کن .نمی تونم این درد رو تحمل کنم. وقتی که مردی تمام دردی که داشتی رو برا من گذاشتی مگه نه؟”
یورا با نفسی حبس شده به هق هق آروم جونگین گوش میداد.
” هیونگ شاید خیلی دیر شده باشه اما..من دوستت دارم”
جونگین این جمله ها رو در نهایت صداقت و خیلی تاثیر گذار به زبون آورد.
یورا احساس سردرگمی کرد. دهنش از تعجب باز مونده بود، حتی مغزش هم به خاطر کلماتی که شنیده بود از کار افتاده بود .

جونگین عاشق برادرش بود.
جونگین عاشق دو کیونگ سو بود.

لحن جونگین شبیه به یک براد نبود..اون مثل یک عاشق حرف زده بود..که یعنی جونگین گ..
” معذرت میخوام که سرو غذاتون یکم طول کشید. بفرمایید . نوش جان”
یورا بهش اشاره کرد تا غذا رو بذاره رو میز. پیشخدمت محترمانه کارشو انجام داد و از اونجا رفت. یورا دوباره حواسش رو جمع تماس تلفنیش کرد .
جونگین با صدایی که از شک خراش برداشته بود صداش زد.
” هیونگ؟”
“هیونگ تو اونجایی؟”
“هیونگ”
یورا لبش رو گاز گرفت. نمیدونست باید جوابش رو بده یا تلفنو قطع کنه.. در نهایت انتخابش اولی بود!.
” من هم دوستت دارم جونگینا”
چشما شو بست و آه سنگینی کشید.
” من دوستت دارم و این یه جورایی دردناکه”
یورا به قفسه ی سینه ش چند بار ضربه زد تا بلکه درد ناپدید بشه .
” میدونم که تو عاشق برادرمی و اونم عاشق توئه ..اما هیچ وقت نفهمیدم که تو یه جور دیگه ای دوستش داری..وقتی بهم گفتی دوستم داری..تو واقعا دوستم داری جونگین؟ همون طور که برادرمو دوست داری ،دوسم داری؟”
یورا سعی کرد احساساتشو کنترل کنه.می لرزید و منتظر بود جونگین جوابشو بده..بگه که واقعا دوستش داره..
” یورا”
جونگین بالاخره به حرف اومد. یورا صبر کرد تا به کلماتش ادامه بده اما تنها چیزی که شنید صدای بوق بود .
با ناباوری به صفحه ی تلفن برادرش نگاه کرد .
جونگین قطع کرده بود .
سکوت طولانی برقرار شد تا اینکه یورا بالاخره همه چیز رو فهمید..نگاهش مدام بین عکس رو صفحه ی گوشی برادرش، که عکس جونگین و کیونگ سو کنار هم بود، و حلقه ی توی دستش می چرخید .
به آرومی زمزمه کرد: پس این طوره..
به غذای مقابلش نگاهی انداخت و سعی کرد ازش بخوره .به زحمت غذا رو داخل دهانش میبرد، بغضش رو نادیده میگرفت و غذا رو قورت میداد. اشک ها توی چشم هاش جمع شده بود. هرچی بیشتر میخورد، بیشتر ،در کنترل گریه ش نا موفق بود.
بالاخره کاسه رو به جلو هل داد، سرش رو ،روی میز گذاشت و گریه کرد .
گریه کرد، اجازه داد تمام اشک هاش جاری بشن . توی اون لحظه فقط یک آرزو داشت: کاش احساساتش نسبت به جونگین اصلا وجود نداشت..!
نویسنده:
خودکشی.
توی کشور من ، مردم از خودکشی خجالت زده میشند. توی دینم هم خودکشی نابخشودنیه و کسایی که سعی در خودکشی داشته باشند، گناهکاران خیلی بزرگی هستند.
میگن آدمایی که خودکشی میکنند، نمی تونن به بهشت برند.
و مردم اون ها رو به خاطر این کارشون سرزنش می کنند.
درحالیکه اونها فقط قربانی های زندگیشونند. قربانی های جامعه ی وحشتناک.
وقتی بچه بودم ، نمیتونستم درک کنم چرا آدما خودشون، زندگی خودشون رو تموم میکنند اما حالا کم کم دارم متوجه میشم چرا اینکارو میکنند.
چون دیگه نمی تونند درد رو تحمل کنند.
چون درد چیزی نیست که از بیرون قابل دیدن باشه . درد درون روحشون زندگی میکنه .
و هیچ راه فراری هم وجود نداره.
آدم چطوری میتونه از خودش فرار کنه؟
درد همراه شما رشد میکنه و بدون اینکه خودتون بفهمید، بخشی از وجودتون میشه.
این یکی از نقل قول های مورد علاقه ی منه:
اگه آهنگی بشنوید که شما رو غمگین میکنه و به گریه تون میندازه، میتونید دیگه به اون آهنگ گوش ندید، اما نمی تونید از خودتون فرار کنید. نمیتونید تصمیم بگیرید که دیگه خودتون رو نبینید. نمی تونید تصمیم بگیرید که صدای توی ذهنتون رو نشنوید.

توی این دنیا، فقط دو دسته آدم وجود داره .
آدم هایی که انقدر شجاع هستند که زندگی کردن رو انتخاب میکنند و آدم هایی که انقدر شجاع هستند که مرگ رو انتخاب میکنند.
و آدم هایی هم مثل من هستند.
آدم هایی که بینابین این دوتا دسته اند.
هم از مرگ میترسند هم از زندگی کردن.
می ترسند که رویاهای بزرگی داشته باشند وهم می ترسند که از رویاهاشون دست بکشند.
شما چطور آدمی هستید؟
و فکر میکنید کیونگ سو چطور آدمیه؟
یورا؟
جونگین؟
و واقعا فکر میکنید کیونگ سو خودکشی کرده؟
بعدا همه چیز رو براتون توضیح میدم. قول میدم.تا وقتی که همراهم باشید همه چیز رو خواهید فهمید.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





30
نظر بگذارید

avatar
30 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
28 نظرات نویسندگان
FmhyunSoroursaharmayanaریحانه نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fmhyun
مهمان
Fmhyun

تا قبل چن تا جمله ی اخرش بعد از،فهمیدن نامزدی یورا و جونگین فک میکردم ب خاطر این قضیه ممکنه کیونگسو خودکشی کنه ولی با اون جمله ک گفت واقعا خودکشی کرده الان حتی دیگ نمیتونم فک کنم ک خودکشی مرد باشه!حس نویسنده نسبت ب زندگی دقیقا مث منه!متاسفانه زیادی درکش میکنم

Sorour
مهمان
Sorour

:zardak (24): :zardak (24): چرا همه اينقدر بيچاره اينجا ؟! هععيييي

sahar
مهمان
sahar

:unsure: :unsure:خیلی خوب بود ممنون
واقعا دلم واسه یورا سوخت خیلی بده که کسیو دوست داشته باشیو دله اون باهات نباشه
هعیییی بیچاره کای چه زجری میکشه

mayana
مهمان
mayana

عالی بود مثل همیشه
درسته.ادم ها نمیتونن از درد رها بشن درد اجین شده با روح وروانشون اما قطعا خودکشی تنها راه نیست.دین من میگه وقتی تنهایین ودرد دارین به یکی وی تراز خودتون پناه ببرین وچه کسی قوی تر از خدا
به نظرم وبا احساسم میگم دو کیونگسو خودکشی نکرده

ریحانه
مهمان
ریحانه

این فیک خیلی خوبه خسته نباشی عزیزم وای کایسووووووم :mail: