49 👁 بازدید

last january ep5

قسمت 5 فیک خارجی last january با ترجمه دوست عزیزم setistarlight

سخنان گوهربار:

اینم از من: سلام.. با مینی قسمت پنجم اومدم ^^ 😐 امروز خیلی فعال بودما.. آممم.. کوتاهیش تقصیر من نیست..همین قد نوشته بود نویسنده..تا فردا که بر می گردیم به زمان حال خدافززز 🙂

قسمت پنجم: بیست و پنج مارس 2013
وقتی در آپارتمان کیونگ سو باز شد ، جونگین درحالیکه روی مبل نشسته بود، تلوزیون تماشا میکرد.
“هیونگ کجا بودی؟ میدونی از کی منتظرت..”
وقتی کیونگ با تنی لرزون کنارش نشست، حرفش نیمه تموم موند . دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود و نفسش هم بوی الکل میداد. کیونگ سرش رو، رو زانو های جونگین رها کرد .
جونگین با نگرانی پرسید: هیونگ چی شده؟
کیونگ چشم هاشو بست: جونگین میشه اون قرص های زد افسردگی رو بیاری؟ گذاشتمشون توی اتاقم.
” نه دیگه نمیتونی از اونا استفاده کنی. چون من اینجا کنارتم. بگو چی شده؟”
جونگین خیلی خیلی آروم موهای کیونگ سو رو نوازش کرد . میخواست دوباره هیونگش رو لمس کنه و به هر طریقی آرومش کنه .
قبل از اینکه کیونگ سو به حرف بیاد سکوت طولانی و سنگینی برقرار شد.
” دفعه ی اولی که همدیگه رو دیدیم یادت میاد؟”
“آره (؟) “
جونگین ابرو هاشو بالا داد. میخواست بفهمه این مکالمه قراره به کدوم سمت کشیده بشه. اولین ملاقاتشون توی محیط جالبی نبود.
” کاش پدر و مادرم مرده بودند. یه جورایی بهت حسودیم میشه . دیگه خسته شدم جونگینا. دلم میخواد بی خیال همه چیز و همه کس بشم”
آروم آروم هق هق کیونگ سو شروع شد.
جونگین دستش رو ، رو بازوی کیونگ سو گذاشت تا بهترین دوستش رو آروم کنه، لبش رو گاز گرفت اما هیچ حرفی از دهنش بیرون نیومد .
سکوت برای دقایقی خیلی عجیب بین اون دو نفر حاکم شد. هر کسی توی ذهنش با موضوعات مختلفی درگیر بود . در آخر جونگین آه سنگینی کشید و کیونگ سو رو خطاب قرار داد.
“هیونگ؟”
کیونگ سو جوابی نداد، فقط سرش به آرومی تکون خورد که یعنی درحال گوش دادنه.
” تو نمی تونی همین طوری بی خیال خانواده ت بشی هیونگ”
نویسنده:
من نمیدونم شما کی هستید.
نمیدونم کجا زندگی میکنید.
نمی دونم کجا به دنیا اومدید.
اما اجازه بدید مطلبی رو بهتون بگم .
خانواده ، یعنی خانواده ..
هرچه قدرم که بد باشند، هنوز خانواده تون هستند.
هرچه قدرم کارایی که باعث شده ازشون متنفر بشید، وحشتناک بوده باشه، بازم نمی تونید انتخاب کنید که در چه خانواده ای متولد شید.
خانواده ای ثروتمند
خانواده ای فقیر
خانواده ای شاد.
خانواده ی داغون
یا یک خانواده ی گرم و صمیمی.
هرچه قدرم بخواین ترکشون کنید بازم نمیتونید این واقعیت رو که اونها خانواده تون هستند و زندگیتون به هم گره خورده تغییر بدید.
این حقیقت که شما جزوی از اونها هستید قابل تغییر نیست.
گاهی اوقات اعضای خانواده رابطه ی خونی باهم ندارند.
گاهی اوقات خانواده همون کسیه که همیشه کنارتونه. توی هر موقعیتی..
کسی که در عین دوست داشتنی نبودنتون، دوستتون داره
یا حتی خانواده همون کسایی هستند که شما ازشون متنفرید اما کنارشون می مونید چون در اعماق قلبتون هنوز عشقی نسبت به اونها جریان داره.
پس خواننده ی عزیز اینم یک راز دیگه از زندگی: به والدینتون عشق بورزید. ما مشغول بزرگ شدنیم، گاهی فراموش میکنیم که اون ها هم درحال پیر شدند.
گاهی یادمون میره که والدینمون هم انسان هستند.
و احساس هم دارند.
شاید به همین دلیله که کیونگ سو متوجه اوضاع نشد… و متوجه هم نخواهد شد .
اون هنوزم نمی تونه قبول کنه که پدر و مادرش جدا شدند.
کی رو باید سرزنش کرد؟
همه لیاقت شاد بودن رو دارند .حتی اگه گاهی اوقات خوش حالیشون، خوش حالیه دیگران رو خراب کنه ..ما که همیشه نمیتونیم چیزی رو که میخوایم،داشته باشیم. درسته؟
اگه خانواده ی شادی دارید براتون خوش حالم. اما اگه خانواده تون برعکس این مورده..ازتون خواهش میکنم که:
قوی بمونید.
ادامه بدید
و به خانواده تون ایمان داشته باشید.
و شاید.. به من هم ایمان داشته باشید و منتظر بمونید..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





30
نظر بگذارید

avatar
30 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
27 نظرات نویسندگان
ShirinFmhyunSoroure)(o...Lزهرا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Shirin
مهمان
Shirin

داستان خیلی عالیه
تشکر زیاد بابت ترجمه ❤❤

Fmhyun
مهمان
Fmhyun

حرفاش با اینکه نصیحته ولی ادم از خوندشون حس بدی بهش دست نمیده!یه جوری نوشته ک انگار برای خودش همه اتفاق افتاده حسش خوبه!یه جوری راز الود نوشته ادم فک میکنه فیلم ترسناکه

Sorour
مهمان
Sorour

:unsure: :unsure: :zardak2 (11):

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

منووووووون ولی خییییلی کوتاه بود……با این حال قشنگ…..دستت طلا 😥

زهرا
مهمان
زهرا

چیزی برای گفتن ندارم 🙁 واقعا چه نویسنده ی گلیه خیلی فیک قشنگیه من که عاشق این فیک شدم….نویسندش کجاییه؟!