63 👁 بازدید

last january ep4last january

قسمت 4 فیک خارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزمون setistralight

سخنان گوهر بارش خخخخ:

سلام^^ و همچنان توالی خوش قولی من ادامه داره.. می تونم توی گینس ثبتش کنم 😐 :))
آممم کامنتای قسمت قبلو جواب ندادم راستش 😐 شب جواب میدم بسی..آها اینکه این قسمت یکم ناقص به نظر میرسه..تقصیر منم نیس نویسنده ترجیح داده قسمت بعد کاملش کنه..پس تا فرداااا منتظر باشید ^^

قسمت چهارم: بیست و سوم مارس 2013
کیونگ سو به آرومی به سمت فرودگاه رانندگی میکرد . بالاخره امروز رسیده بود. هم خوش حال بود هم مضطرب . از آخرین باری که خواهرش رو دیده بود زمان زیادی میگذشت و خیلی خیلی دلتنگش بود.خواهرش بالاخره تصمیم گرفته بود برگرده کره و اونجا درس بخونه .
لبخندی رو لب هاش نشست و با خودش گفت: میخوام بدونم قیافه ش چه شکلی شده!
از زمان جدایی والدینش خواهرش برای فرار از واقعیت به خارج از کشور رفته بود. از همون موقع کیونگ سو همیشه خودشو به خاطر این که نتونسته بود از خواهر کوچولوی دوست داشتنیش محافظت کنه سرزنش میکرد. پدر و مادرشم برای جدا شدنشون سرزنش میکرد اما هیچ کاری نمی تونست انجام بده.
نمی تونست هیچ چیز رو کنترل کنه . کیونگ سو هم در حال عذاب کشیدن بود و البته بعد از رفتن خواهرش تنهایی هم به مشکلاتش اضافه شد.
در حال ورود به فرودگاه نفس عمیقی کشید . هنوز نیم ساعت تا فرود هواپیمای خواهرش مونده بود . با زنگ خوردن بی هوای موبایلش، اونو از جیبش کشید بیرون. بالبخند و بدون هیچ تعلل جواب داد.
” صبح بخیر هیونگ”
با شنیدن صدای خواب آلوی جونگین از اون سمت خط به خنده افتاد .
“خنگول دیگه ظهرم گذشته! دیشب داشتی چیکار میکردی؟ باز دوباره رفتی کلاب؟ دوباره مست کردی نه؟”
و آهی کشید .
صدای جونگین بین خمیازه ای که کشید محو شد: دفعه ی پیش قول دادم بهت دیگه.
کیونگ پشت چشم نازک کرد: آره . همین قول دادمو دفعه ی قبلم گفته بودی!
جونگین به سرعت موضوع بحث رو عوض کرد.
“ولش کن . کجایی هیونگ؟ انگارخیلی سروصدا هست دور و برت”
” فرودگاهم”
جونگین ترسید: چی؟ داری جایی میری؟
“معلومه که نه. خواهر کوچک ترم تصمیم گرفته برگرده اینجا”
لبخند زد: آها همون خواهرت که رفت بود خارج؟ این خیلی خوبه هیونگ.
“آره اما یکم نگرانم که نکنه انقدر عوض شده باشه که من با یه آدم کاملا جدید رو به رو شم؟ اونوقت حرف زدن باهاش برام سخت میشه”
از اینکه خواهرش واقعا یه آدم دیگه ای شده باشه آروم و قرار نداشت.
” اگه اونجا بودم، خودم بغلت میکردم اونوقت دیگه استرس نمی گرفتی هیونگ”
کیونگ به خنده افتاد: واقعا که خیلی لوسی جونگین.
” خب اگه عوض شده بود، همین اول کاری بهت زنگ نمیزد بری دنبالش مگه نه؟”
” حق داری..راستی بعدا می بینمت؟”

” معلومه . میام آپارتمانت دیگه.هوم؟ برای خوردن دستپختت دارم هلاک میشم!!”
جونگین لحنش پر از شیطنت بود!
” بعدا برات درست میکنم و باهم غذا میخوریم!”
” باشه، پس فعلا . بعدا باهات حرف میزنم هیونگ..آها به همسر آینده مم سلام برسون”
“همسر آینده؟”
“خواهر کوچولوت دیگه”
” همسر آینده و کوفت. عمرا بدمش به تو!”
کیونگ صدای خنده ی جونگینو شنید.
” حالا اسمش چیه؟”
دو یورا. اسمش دو یورا ست”
__________________________
کیونگ سو نگران ایستاده بود و رفت و آمد آدما رو نگاه می کرد .
” تا الان باید رسیده باشه”
چشم هاش به گیت خروجی چسبیده بود تا اینکه بالاخره چهره ی آشنایی رو دید. خواهرش برگشته بود!
دختری با موهای مشکی کوتاه و لب های قلبی شکل درست مثل کیونگ سو. چشم های خندونش درحال بررسی اطرافش بود تا اینکه نگاهش به برادرش رسید .
“اوپا”
بلند صداش زد و لبخندش عمیق تر شد .
وقتی یورا شروع به دویدن به سمتش کرد، نتونست جلوی خنده شو بگیره. دست هاشو از هم باز کرد، یورا رو در آغوش گرفت، کمی از زمین بلندش کرد و توی بغلش چرخوندش، هرکسی اون صحنه رو میدید ممکن بود فکر کنه اونا عاشق و معشوقن نه برادر و خواهر .
وقتی بالاخره کیونگ سو یورا رو زمین گذاشت، خواهرش به حرف اومد: اوپا دلم خیلی خیلی برات تنگ شده بود “
کیونگ گونه ی خواهرش رو نوازش کرد: منم دلم برات تنگ شده بود دونگ سنگی”
و اضافه کرد: خیلی بزرگ شدی.
و موهای یورا رو به هم ریخت.
“تو هم همین طور اوپا”
” بزن بریم خونه”
کیونگ، چمدون یورا رو ازش گرفت ولی یک دفعه خواهرش بازوش رو توی دستش گرفت تا متوقف شه .
” اوپا به بابا گفتم که دارم بر میگردم”
کیونگ سو با شنیدنش خشکش زد. مطمئن نبود چطوری باید جوابشو بده.
” اوه..عیبی نداره”
زورکی لبخند زد و دوباره روشو برگردوند اما یورا محکم تر بازوش رو فشار داد.
” بابا ازم دعوت کرده شامو باهاش بخورم”
کیونگ به آرومی در حالیکه نفسش رو حبس کرده بود، جواب داد: و؟
میدونست چی قراره بشنوه .
” و تو هم قراره باهام بیای اوپا”
فکش مننقبض شد: قرار نیست بیام .
” التماست میکنم اوپا . اگه نمیخوای به خاطر پدرت این کارو بکنی.به خاطر من بیا. خواهش میکنم. هوم؟”
با چشم های اشک آلود نگاش میکرد .
” فقط یه شروع دوباره میخوام . بیا گذشته رو فراموش کنیم باشه؟ فقط هرکاری که بابا باهمون کرده رو فراموش کن و یه شانس دیگه بهش بده.همه ی آدما لیاقت یه شانس دوباره رو دارند . میخوام دوباره خانواده ی شادی داشته باشیم .نمیشه؟ نمیتونم همچین خانواده ای داشته باشم اوپا؟لایقش نیستم؟ قول میدم بچه ی خوبی باشم . به بقیه ی خانواده ها حسودیم میشه .من دلم آغوش پدر و بوسه ی مادرمو میخواد .شام و صبحونه خوردن کنار همدیگه رو میخواد. لازم نیست خانواده ی خیلی فوق العاده ای باشیم ، یه خانواده ی معمولی هم برام کافیه. خواهش میکنم اوپا. باشه؟”
یورا چشم هاشو بست تا شاید جلوی گریه ش گرفته بشه اما اشکاش در حال ریختن بودند.
کیونگ سو با نگاه کردن به چشم های خواهر آهی کشید و اشک هاشو پاک کرد .
اون دوباره اصرار کرد: خواهش میکنم اوپا. به خاطر من..
و کیونگ سو به ناچار قبول کرد.
______________________
بلافاصله بعد از رسیدن به رستوران پنج ستاره ای که پدرشون رزرو کرده بود به یک اتاق خصوصی راهنمایی شدند.
پیشخدمت رو بهشون گفت: آقای دو گفتند یکم دیر می رسند و خواستند شما اول سفارش بدین.
کیونگ سو به سردی جواب داد: پس منتظر میمونیم تا ایشونم برسند.
پیشخدمت تعظیم کرد و اون دونفر رو تنها گذاشت .
پانزده دقیقه گذشت
سی دقیقه گذشت
چهل و پنج دقیقه گذشت .
کیونگ سو با تمسخر گفت: اون نمیاد .
یورا با لبخند اطمینان بخشی جواب داد: اون میاد . لطفا یکم صبر کن اوپا
” نمی بینی چه قدر پدر به کارش معتاده؟ اون میذاره بچه هاش فقط به خاطر کارش، گرسنگی بکشن. چطور ازش انتظار تغییر داری؟”
لحن کیونگ سو سراسر طعنه بود.
از پدرشون عصبانی بود اما بیشتر از خودش عصبانی بود که باور کرده بود پدرش ممکنه تغییر کنه.
“اوپا..”
یورا لبش رو گاز گرفت، نمی دونست چه چیزی در جواب بگه.
“بیا بریم خونه”
کیونگ سو از جاش بلند شد و همون موقع هم در اتاق باز شد.
” ببخشید دیر کردم…”
آقای دو با دیدن دی او حرفشو قطع کرد .
“داری کجا میری؟”
” خونه”
کیونگ سو به سردی جواب پدرش رو داد. دست یورا رو کشید تا بلکه از جاش تکون بخوره .
” اما ما که هنوز شام نخوردیم”
پدرش تمام قد جلوی در ایستاده و راه خروج رو سد کرده بود.
” من کسی نیستم که این وسط دیر کرده!”
پدرش با چشم های خسته نگاهش کرد: متاسفم. میدونی کلی کار کار داشتم و نتونستم زودتر بیام .
” اوپا فقط بیا به شاممون برسیم….”
بازوی کیونگ سو رو کشید اما اون بی اعتنا بود .
” کار کار..همه ی این سالها بهانه ت همین بوده . من میدونم که برای تو کار مهم تر از خانواده ست . مهم تر از ماست. به خاطر همینم مادر ترکت کرد و رفت سراغ یه مرد دیگه “
با هر کدوم از کلماتی که به زبون میاورد، احساس میکرد قلبش درد میکشه .
آقای دو، که صبرش تموم شده بود، تن صداش رو بلند تر کرد: کیونگ سو، حتی اگه من پدر خوبی نباشم، حداقل باید به خاطر اینکه پدرتم بهم احترام بذاری .
” اینا همش تقصیر خودته . خودتم خوب میدونی”
تنش بین دوتا مرد بیشتر شد . کیونگ سو میدونست که ممکن یه دعوای واقعی راه بیفته اما شاید بهترشم همین بود . میدونست که قراره ببازه . اما آسیب فیزیکی دیدن خیلی بهتر از در هم شکستن قلبش بود.
یورا سعی کرد مداخله کنه: اوپا. خواهش میکنم.
آقای دو آه کشید.
” من عاشق مادرتم .میفهمی؟ واقعا عاشقشم . با وجود اینکه ازدواجمون، از پیش تعیین شده و به خاطر پول بود من با تمام قلبم دوستش دارم. و وقتی اون تو و یورا رو به دنیا آورد ما خیلی خوش حال بودیم . اما عشق من براش کافی نبود و پول چیزی نبود که اون میخواست..
کیونگ سو حرفش رو قطع کرد: اون به وقت تو نیاز داشت نه به پولت.
” به همین خاطر تصمیم گرفتم بذارم بره . اگه در کنار من خوش حال نیست پس میذارم ترکم کنه تا خوش حال باشه..”
کیونگ سو رد درد رو توی چشم های پدرش دید .
” نه..تو به جای مامان کارت رو انتخاب کردی . تو بهش اجازه ی رفتن ندادی، اون بود که از زندگیت بیرون رفت.. با این بادیگاردهای لعنیت.”
یورا با چشم های پر از اشک از برادرش خواست بس کنه اما کیونگ سو نمیخواست بس کنه . نمیخواست این دفعه هم ساکت بمونه .
” کیونگ سو تو متوجه نیستی”
” اتفاقا متوجه م . حالا نوبت شماست تا متوجه بشید من چرا ترکتون میکنم آقای دو . معذرت میخوام!”
کیونگ سو دست یورا رو کشید اما اون بی توجه بهش ، کیونگ سو رو از خودش دور کرد.
کیونگ با گیجی بهش خیره شد .
یورا درحال پاک کردن اشک هاش گفت: من پیش بابا میمونم.
“هر کاری میخوای بکن”
و از در بیرون رفت و در رو پشت سرش،تا جایی که می تونست ، محکم کوبید.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





43
نظر بگذارید

avatar
29 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
25 نظرات نویسندگان
FmhyunزهراDelight.Rmayanakaisoo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fmhyun
مهمان
Fmhyun

یه چیزی برام سواله ینی دیو کای هیچوقت عشقشون رو بعم اعتراف نکرده بودن ک دو قسمت پیش کای پشت تلفن گفت دوستت دارم و ب یورام گفت همسر ایندم؟ینی چیزی جدی نبوده ولی دورادور همو دوست داشتن؟اینجوری ک خیلی دردناک تره

زهرا
مهمان
زهرا

:zardak (24): با خوندن این فیک ادم یاد این فیلمایی که برگرفته از زندگیه واقعی ادمهاست میفته…..انگار خودمم هم جزئی از این داستانم نمیدونم چطوری یه حس خیلی قویی داره کلماتش :yahoo: :begging:

Delight.R
مهمان
Delight.R

مرسی که تند تند آپ میکنی ^^ [♡]

mayana
مهمان
mayana

ممنونم

kaisoo
مهمان
kaisoo

از ساعت 6 نشستم پای گوشی منتظرم آپش کنی 🙁