23 👁 بازدید

last january ep3

قسمت 3 فیک خارجی last january با ترجمه دوست عزیزم setistarlight

سخنان گوهربارمترجم:

سلام^^ وایی این حجم از خوش قولی از من بعیده انصافا :))) . راستی ممنون بابت کامنتاا..و همچنان به طرز باورنکردنیی همشونو جواب دادم ^^بفرمایید اینم پارت سوم..هرچی بیشتر میگذره این فیک زیباتر میشه. اعتراف میکنم وقتی جملات آخر داستانو میخوندم یک لحظه نفسم حبس شد..امیدوارم خوشتون بیاد^^

قسمت سوم: پانزده ژانویه ی 2014
جونگین با تنگی نفس و درحالی که عرق روی پیشونیش نشسته بود،از خواب پرید. سعی کرد هوا رو به داخل ریه هاش بکشونه اما اصلا موفق نبود.
” کابوس. فقط یک کابوسه”
چشم هاشو رو هم فشار داد و سعی کرد از راه دهانش نفس بکشه
با زیاد شدن سرگیجه ش نیشگونی از نوک بینیش گرفت . بدنش رو تخت کیونگ سو مچاله شده بود. احساس آشفتگی که داخل معده ش حس میکرد حالشو به هم میزد اما نمی تونست چیزی بالا بیاره چون دیروز هیچ غذایی نخورده بود.
این وضع احتمالا به خاطر گریه ی زیاد و اون همه الکلی بود که نوشیده و به طرز خنده داری مست تا آپارتمان کیونگ سو رانندگی کرده و زنده مونده بود!
آه عمیقی کشید، به زحمت گوشیش رو پیدا کرد و دکمه هاشو فشار داد. چشم هاشو بست و لبش پایینش رو بین دندون هاش فشرد.
” صبح بخیر هیونگ”
این جمله ای بود که با خودش زمزمه کرد. بعد از بیست و پنج بار تماس و نگرفتنِ جواب، بالاخره بی خیال شد و تنها کاری که کرد زل زدن به شماره تلفن روی صفحه ی گوشیش بود .
شماره ای که سه روز پیش تماس گرفت..تماس تلفنی که جونگین از نادیده گرفتنش پشیمون بود.
” هیونگ اگه اونجا کنارت بودم..الان تو اینجا پیشم بود؟”
اشک داخل چشم های پوف کرده ش جمع شد. درد سینه ش دوباره شروع شد و بالاخره و بدون اینکه خودش متوجه بشه هق هق آرومش شروع شد.
“هیونگ لطفا این درد لعنتی رو تمومش کن”
بسته ی سیگارش رو به امید اینکه نیکوتین آرومش کنه برداشت اما بعد دوباره گذاشتش کنار. نمی خواست عطر کیونگ سو توی اتاق رو آلوده کنه . چون این تنها چیزی بود که از اون براش به جا مونده بود .
بخش خنده دارش این جاست که مردم میگن وقتی کسی که دوستش داری میمیره میتونی حضورش رو کنار خودت احساس کنی اما جونگین نمی تونست حضور کیونگ سو رو احساس کنه .
مثل این بود که بدون هیچ رد و نشونی رفته باشه.

فقط و فقط پوچی وجود داشت.
یک پوچی بزرگ.
___________________________________
بعد ازخروج موفقیت آمیز از اتاق کیونگ سو ، جونگین برای درست کردن قهوه ی داغی که به دادِ قلب یخ زده ش برسه، به آشپزخونه رفت.
وقتی نتونست قهوه رو پیدا کنه خمیازه ای کشید.
” از دست این هیونگ”
با به یاد آوردن اینکه کیونگ سو به خاطر طعم تلخش ، همیشه از قهوه متنفر بود ، لبخندی رو صورت خسته ش نشست. اینکه چطور کیونگ سو به جای قهوه هر صبح سریل و شیر میخورد و اینکه چطوری عادت کیونگ سو، تبدیل به عادت خودش هم شد. این جزو اون لحظاتی بود که میفهمیدن باهم دیگه بودند چه معنایی می تونه داشته باشه.
جونگین جعبه ی سریل ( Cereal ، همون صبحانه ی آماده ی خودمون تقریبا..!) رو برداشت و برای برداشتن شیر سمت یخچال رفت که یک دفعه ایستاد. فکش منقبض شد . عکس دو نفره شون، اونجا، روی یخچال قرار گرفته بود. توی عکس، جونگین بازوش دور گردن کیونگ سو حلقه شده بود. عکس شب تولد کیونگ سو،همون شبی که جونگین سورپرایزش کرده بود گرفته شده بود .اون موقع خیلی باهم خوش حال بودند.
” اونا ازمون دزدیدنش هیونگ. نسبت به عشقمون بی عدالتی شد..در حق تو بی عدالتی شد..اگه انتخاب با من بود،من تا ابد کنار تو میموندم.اما نتونستم هیچ کاری بکنم. من..”
جونگین سوختن گلوش رو حس میکرد. اون همونجا، مدت ها ایستاد و به عکس خیره شد. نتونست جمله ش رو تموم کنه .حالا دیگه اشتهاشم از دست داده بود. سریل رو سر جاش برگردوند و خودشو به کاناپه رسوند.
پلک های سنگینش رو برای چند دقیقه آروم گرفتن رو هم فشار داد اما یک دفعه تلفنش زنگ خورد.بدون نگاه کردن به اسم تماس گیرنده ، جواب داد.
دخترک به سرعت شروع به حرف زدن کرد: اوپا من دارم میرم به..
“یورا”
قبل از تموم شدن حرف یورا، حرفشو قطع کرده بود.
به خاطر همینم یورا نگرانش شد : اوپا حالت خوبه؟ الان کجایی؟
” فقط بعدا زنگ بزن. باشه؟”
تلفن رو قطع کرد و دوباره چشم هاشو بست و به خواب عمیقی فرو رفت.
_________________________________
نزدیک غروب جونگین از خواب بیدار شد. حالش حتی از صبح هم بدتر بود .با تلاش برای نادیده گرفتن درد کشنده ای که توی سرش می پیچید به ساعت نگاه کرد و متوجه شد زمان هنوز درحال عبوره!
“دو کیونگ سو”
روح در هم شکسته و قلب رنج دیده ش این اسمو صدا زد .
جونگین دوباره دنبال موبایلش گشت و شماره ی معمول رو گرفت .دوباره با کیونگ سو تماس گرفته بود. دیگه عادتش شده بود، میدونست که فقط و فقط نا امیدی در انتظارشه چون کیونگ سو هرگز قرار نبود تماسش رو جواب بده اما بازم .. از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرضه.
” هیونگ من هنوز اینجا، توی آپارتمانتم.منتظرتم که برگردی.هیونگ می خیلی متاسفم. تو نباید اون طوری می مردی.خیلی متاسفم .لطفا برگرد و کمکم کن .نمی تونم این درد رو تحمل کنم. وقتی که مردی تمام دردی که داشتی رو برا من گذاشتی مگه نه؟”
وقتی اشک هاش گونه ش رو خیس کرد برای لحظاتی سکوت حاکم شد.
” هیونگ شاید خیلی دیر شده باشه اما..من دوستت دارم”
این سه کلمه ی جادویی بالاخره از دهانش بیرون اومد.
کلماتی که امیدوار بود به گذشته برسند.
کلماتی که امیدوار بود کیونگ سو بتونه اونها رو بشنوه.
کلماتی که در گذشته جرئت به زبان آوردنشم نداشت.
دوباره سکوت طولانی و بدی برقرار شد تا اینکه جونگین حس کرد صدای نفس های آرومی از اون سمت خط به گوشش میرسه.وقتی شخصی جوابشو داد تمام تنش به لرز افتاد و چشم هاش از تعجب گرد شد.
با صدایی که از شک خراش برداشته بود صداش زد.
” هیونگ؟”
“هیونگ تو اونجایی؟”
“هیونگ”
صداش می لرزید ،نمی تونست باور کنه چه اتفاقی داره رخ میده.
” من هم دوستت دارم جونگینا..”
نویسنده:

اول: یه زمانی خواب دیدم کسی که دوستش دارم رو از دست دادم بدون اینکه بهش در مورد احساساتم بگم.با گریه و قلب درد از خواب بیدار شدم. اما هنوزم نمی تونستم اون سه کلمه ی جادویی رو بهش بگم و این موضوع که تا کمتر از شش ماه دیگه، به خاطر کالج های متفاوتی که قرار بود بریم، ازش جدا میشدم همه چیز رو بدتر میکرد .
اما حقیقت همین بود.
میدونم که در آینده پشیمون میشم اما در سکوت دوست داشتن اون فرد تنها کاریه که الان می تونم انجام بدم .
انقدر دوستش دارم که در برابر تقدیم کردن احساسم بهش هیچ چیز ازش نمیخوام.
انقدر دوستش دارم که شنیدن جمله ی ” من هم دوستت دارم” اون چیزی نیست که بهش نیاز دارم.

به تنها چیزی که نیاز دارم حضورشه”

دوم: به نظرتون اینکه چطوری عکس ها قبل از گذشتنِ لحظه ای، اون رو ثبت میکنند جالب نیست؟ آدم های توی عکس تغییر میکنند اما عکس ها هرگز.
اون ها ابدی اند.
یک مدرک دائمی از کسی که عاشقش بودیم .
یک مدرک دائمی از خوش حالیه فوق العاده ای که ثبت شده.
مدرک دائمی از بزرگ شدن و تغییر آدم ها.
سوم: میخوام از همه ی کسایی که این داستان رو میخونند، کامنت میذارن و دنبال میکنند تشکر کنم. به خاطر عکس العمل های ی که هم خوش حال و هم در عین حال مضطربم کرد ممنونم . چون مطمئنا انتظارات درمورد قسمت های آینده از من بیشتر میشه و من نگرانم که نتونم راضیتون کنم .

اینم یک راز دیگه ای از زندگی : از آدم ها انتظار زیادی نداشته باشین. هر چه سطح انتظارتون کمتر باشه در آینده کمتر دچار نا امیدی میشین.
چون این همون حسیِ که کیونگ سو به خاطر انتظارات زیادی که از جونگین داشت، تجربه کرد .
اون انتظار داشت جونگین اون سه کلمه ی جادویی رو به زبان بیاره اما اون هرگز اینکارو نکرد.
و درنتیجه کیونگ سو در نا امیدی غرق شد .
از طرف دیگه، جونگین واقعا عاشق کیونگ سو بود اما میدونید..آدم هرچی بیشتر عاشق باشه،به زبان آوردن ” دوستت دارم” هم سخت تر میشه .
اون از گفتن این جمله خیلی وحشت داشت.

چهار: من هرچه قدرم که این داستان رو بخونم یا دوباره بنویسمش ( و من هم اگه چندین باره ترجمه ش کنم ^^) میدونم که بازم کارم عالی نخواهد شد. این کاملا اون چیزی نیست که دلم میخواست باشه. به همین دلیل من این احساسات رو به کندی و با خستگی نوشتم تا اینکه چیز مهمی رو متوجه شدم .
نمی تونید همه رو خوش حال کنید .
نمی تونید همه رو راضی کنید .
تنها کاری که از دستتون بر میاد اینه که به مردم اجازه بدین با همه ی کاستی و ناکامل بودنتون شما رو دوست داشته باشن .
و این کاری بود که جونگین کرد.
مهم نبود توی چه موقعیت سختی قرار داره اون کیونگ سو رو دوست داشت .
اون کیونگ سو رو با کم و کاستی و نقص دوست داشت اما همین ،دوست داشتنش رو کامل میکرد .
در نهایت ..
اون همیشه عاشق کیونگ سو خواهد ماند.
اگه هنوز منِ ناکامل رو دوست دارید پس منتظر قسمت بعد باشید.
( هرچی گفت در مورد این ترجمه هم صدق میکرد عشقا..^^ )



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





61
نظر بگذارید

avatar
31 نظرات
30 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
29 نظرات نویسندگان
Fmhyunزهراnafas glamMary.kSeti نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fmhyun
مهمان
Fmhyun

چقدر این فیک با حال امشب من ک داغونه هم خونی داره!چقدر استرس میگیرم موقع خوندنش چون امتحاناتم تازه تموم شده دارم همرو پشت هم میخونم انقدر هولشم ک دلم میخواد بخونم همه رو بعد بیام کامنت برای تک تکشو بذارم

زهرا
مهمان
زهرا

کجای این سه کلمه سخت اخه کسایی که در حال حاضر کنارتن باهم میخندید شادین یا ناراحت که میشن کنارتونن و بهتون دلگرمی میدن بهشون مدیونی انتظار زیادی نیست که این کلماتوبهشون هدیه کنی وازشون تشکر کنی به خاطر حضورشون.. :zardak (24):

nafas glam
مهمان
nafas glam

خیلی مچکر….. :zardak2 (11):

Mary.k
مهمان
Mary.k

اووووه فااااعك. مگه داريم انقدر خوب؟؟؟ كاملا يخ كردم موقع خوندنه خط به خطه اين كلمات. غم عميقى رو همراه هركلمه به ارمغان مياره ولى در كنار اون من هنوز اميدى رو حس ميكنم كه توى سطرهاى داستان خودشو پنهان كرده. نويسنده چيزى رو پنهان ميكنه؟ ميخواد عمق نااميدى رو كه درك كرديم نشون بده هنوزم اميدى هست؟

hani
مهمان
hani

وااااااای خدای من این فیک عاااالیه من تازه شروع کردم به خوندن البته اولش وقتی فهمیدم بد تموم میشه نمیخواستم ادامه بدم اما وقتی قسمتای بعدی رو خوندم انقد جذبم کرد ک نتونستم ول کنم امیدوارم دی او زنده باشه واااای اجی عااالیه ادامه بده حتماااااا

Seti
مهمان
Seti

خوش حالم تصمیم گرفتی ادامه بدی عزیزززززم.