20 👁 بازدید

last january ep2

قسمت 2 فیک خارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

سخنان گوهر بار مترجم:

سلام. اینم از پارت دوم.
راستش من انتظار ده تا کامنتم نداشتم کلا . دوستای خودمم گفتن نمیخوان داستانو بخونن چون غم انگیزه ولی کامنتاتون خوش حالم کرد بسی..تازه همه شم جواب دادم. یهت ^^ بفرمایید ادامه

قسمت دوم: دوازده ژانویه ی 2013
جونگین بی صدا در رو باز کرد. سعی داشت سروصدا درست نکنه. صبر کرد تا کمی چشم هاش به تاریکی عادت کنه و بعد در ِ درست رو برای باز کردن انتخاب کنه .ولی خب با چشم های بسته هم حتی می تونست دری که باید رو باز کنه .
اون با همه چیز این آپارتمان به خوبی آشنایی داشت. گوشه گوشه ش، عطرش و البته صاحبش.
وارد اتاق کیونگ سو شد. اتاقش درست به تاریکی اتاق نشیمن بود. جونگین می تونست صدای نفس های کیونگ رو بشنوه. نفس هاش آروم و منظم بود. شب اولی که جونگین توی اون خونه خوابید همش فکر میکرد چرا کیونگ سو همیشه توی تاریکی مطلق میخوابه. چرا خوابیدن توی تاریکی،اونم به تنهایی رو انتخاب میکنه.
دلیلیش نسبتا ساده بود: چون کیونگ سو تنها بود.
پدر و مادرش یک سال پیش از هم جدا شده بودند. مادرش دوباره ازدواج کرده بود ، پدرش هم همیشه سرش با کار گرم بود و خواهر کوچکش هم رفته بود اون سر دنیا تا شاید بتونه از واقعیت فرار کنه.
کیونگ سو نمی تونست زندگی کردن توی خونه ی بزرگ خانواده ش اونم تنهای تنها رو تحمل کنه و به همین خاطر به این آپارتمان اسباب کشی کرده بود. اما بازم احساس تنهایی میکرد. همون تنهاییِ قدیمیِ همیشگی.
” وقتی اتاق روشنه. تنها چیزی که می تونم توی این فضای بزرگ ببینم خودمم اما وقتی که تاریکه ، شاید، و فقط شاید امید کوچکی هست که یکی دیگه هم اینجا کنارم باشه. احمقانه س. نه؟”
جونگین هربار که جواب کیونگ سو به سوالش رو به یاد می آورد احساس تلخی بهش دست میداد. اما اون روز جونگین با خودش عهد بست که از این به بعد،هرچه قدرم که طول بکشه اجازه نخواهد داد کیونگ سو دوباره احساس تنهایی کنه .
جونگین به گوشه ی تخت نزدیک شد. نمی دونست به طور واضح ببینتش اما اون به طور کاملا دقیقی هر سانتی متر از تن کیونگ سو رو می شناخت.
چشم های بزرگش
لب های فوق العاده ی قلب شکلش
نیم رخ جذابش
استخوان ترقوه ی زیباش.
شونه های افتاده ش که باعث میشد جونگین به راحتی در آغوش بگیردش
بهتر از همه ی اینها، کسی که می تونست تن کیونگ سو رو داشته باشه،خود جونگین بود. البته نه در رابطه با ارتباط جنسیشون. اونا هیچ وقت تا اون حد پیش نرفته بودند. رابطه شون چیزی بود که حتی خود جونگین یا کیونگ سو هم نمی تونست کاملا توضیحش بدند.
دوستی؟
برادری؟
یا عشق؟
بیشتر از این ها بود. پیچیده تر از این ها.
اما جونگین می تونست با توجه کردن به مکالماتشون و اثری که روی هم میزاشتن به راحتی بفهمه که اون ها از هر عاشقایی نسبت به همدیگه مشتاق تر و پرشور تر هستند.
رو تخت کیونگ سو خزید. موهاش و سپس گونه ش رو نوازش کرد و انگشتش رو روی لب های کیونگ سو کشید.
کیونگ به آرومی بیدار شد و متوجه شد که شخصی کنارش رو تخته. اما تعجب نکرد. جونگین معمولا و به دلایل نامعلومی دیروقت به آپارتمانش می اومد تا روی تختش دراز بکشه و این کیونگ رو یه جورایی خوش حال میکرد چون مجبور نبود خواب شبانه ش رو توی تنهایی بگذرونه.
کیونگ با صدای خش داری پرسید: اینجا چیکار میکنی؟
جونگین از پشت بغلش کرد و آروم گفت: امروز تولدته هیونگ.
لبخند کیونگ سو پر رنگ تر شد. نفس های جونگین کنار گردنش اون احساس رو بهش میداد. اون احساسی که موقع برق گرفتگی کل وجود آدمو در بر می گیره.
” یه چیزی برات آماده کردم. حالا بلند شو” جونگین از کیونگ سو جدا شد و اونو با احساس خالی بودنش تنها گذاشت.
دلش نمیخواست از جاش تکون بخوره. غر زد: ساعت دوازده شبه. کجا داریم میریم؟
نمیخواست گرمای تن جونگینو کنارش از دست بده.
اما اون چراغ اتاق رو روشن کرد و با دیدن کیونگ سو توی پیژامه ی پرورو (Pororo ، یه شخصیت کارتونی پنگوئن. اگه نمی شناسیدش سرچ کنید عکساشو ببیند بی شباهت به دی او خودمون نیست  ) نیشخند بزرگی زد.
با خنده گفت: هیونگ دیگه وقتشه بزرگ شی. لطفا!
به سرعت از جاش بلند شد، رو تختش نشست، نگاهشو از جونگین گرفت و گفت: زود باش برو بیرون. میخوام لباسمو عوض کنم.
” نمیخواد. اتفاقا من خیلیم دوسش دارم.”
و با خنده کتش رو سمت کیونگ سو انداخت.
” ولی کتمم بپوش. دلم نمیخواد سرما بخوری و بعدشم با یک جفت چشم باد کرده و دماغ قرمز شده مثل یک پاپی کوچولویِ گم شده اینور اونور بری”
” خفه شو -_-“
کیونگ سو این جمله رو گفت اما نتونست لبخندی که روی لب هاش نشسته بود و گرمایی که قلبش رو فرا گرفته بود پنهان کنه.
” راستی هیونگ من مجبورم چشماتو ببندم”
و دستمال گردن مشکی رنگی از جیب شلوار جین قدیمیش بیرون کشید.
کیونگ سو یکی از ابروهاشو بالا برد: برای چی؟
“چون قراره غافلگیرت کنم”
لبش رو گاز گرفت و بهش نزدیک شد.
“برگرد اون سمت”
با نیشخند کیونگ سو رو مجبور کرده پشتشو بهش بکنه . کیونگ هم بدون اینکه چاره ای براش مونده باشه اجازه داد جونگین چشم هاشو ببنده.
حالا همه جا تاریک شده بود.
” هیونگ فقط بهم اعتماد کن باشه؟”
قبل از گرفتن دست کیونگ سو و هدایتش به بیرون از اتاق، لحظه ای دست هاشو دور گردنش حلقه کرد و در آغوشش گرفت.

” مراقب قدم هات باش هیونگ”
کیونگ سو کوتاه سری تکون داد. می تونست صدای بسته شدنِ در آپارتمانش رو بشنوه و بعدش صدای باز شدن در های آسانسور. می تونست استرسی که کم کم بهش دست میداد رو حس کنه اما یه جورایی باعث میشد احساس خوشحالی کنه.
متوجه شد که آسانسور داره میره بالا.
” نباید میرفتیم پایین؟”
کیونگ گیج شده بود. جونگین هم جوابی بهش نداد اما دستش رو محکم تر توی دستش فشار داد. می تونست مرطوب شدن کف دست جونگین رو حس کنه ولی همین آرومش میکرد.
با ایستادن آسانسور، جونگین به بیرون هدایتش کرد .با وزش باد و برخوردش با صورتش متوجه شد که توی پشت بوم هستند. یک دفعه جونگین دست کیونگ سو رو ول کرد.
و اون که احساس میکرد گم شده با نگرانی صداش زد: جونگین؟
جونگین با خوشحالی شروع به خوندن کرد: سنگیل چوکاهامنیدا. سنگیل چوکاهامنیدا.
دستمال جلوی چشم هاش رو برداشت و متوجه شد که جونگین کیک تولدی با بیست تا شمع روشن براش آورده.
سورپرایز ساده ای بود اما هنوزم احساس میکرد خوشبخت ترین مرد دنیاست.
کیونگ سو نمی تونست هیچ جوره بیشتر از این توی زندیگش احساس خوش حالی کنه .
جونگین گفت: یه آرزو کن هیونگ.
کیونگ سو چشم هاشو بست و شمع ها رو فوت کرد.
” چه آرزویی کردی؟”
کیونگ اخم کم رنگی کرد: هیچ آرزویی نکردم.
با قیافه ی متعجبی پرسید: چی؟ این فقط سالی یه باره. چرا هیچ آرزویی نکردی؟
کیونگ سو قبل از جواب دادن،خندید.
” چه آرزویی باید میکردم؟ کسی که آرزوش رو داشتم، الان مقابلم ایستاده”

نویسنده:
شیرین بود یا نه؟ یا غم انگیز بود؟
یا حتی طعنه آمیز؟
فقط یک سال طول کشید تا همه چیز تغییر کنه.
زمان همه چیز رو تغییر میده.
همه چیز.
آیا اون دو نفر می دونستند که سال آینده، فردای تولد کیونگ سو،اون خواهد مرد؟ اگه از قبل می دونستن امکان داشت اون روز خوش حال باشن؟
پس خواننده ی عزیز بذار یه راز دیگه ای هم بهت بگم. گاهی اوقات ما اصلا متوجه نمیشیم ،با پا گذاشتن توی زندگی کسی،حتی شده به مدت کوتاه، تمام زندگیش رو تغییر میدیدم.
” زندگی کردن مثل دومینو می مونه. هر لحظه روی لحظه ی بعدیش اثر گذاره
کوچک ترین رفتار ما میتونه تاثیرات خیلی بزرگی توی زندگی دیگران بذاره. چه تاثیر خوب، چه تاثیر بد.
و همین طور خاطرات.
یک خاطره ی ناراحت کننده شما روقوی تر یا کمی غمگین میکنه .
اما خاطرات شاد از آدمایی که کنارتون نیستن چی؟
خاطرات شاد از آدمایی که با هزاران حرف نگفته شما رو ترک کردن چی؟
خاطرات شاد از آدم هایی که شما رو با حسرت هایی که از انجام دادن و ندادن اعمالتون پیدا کردین ترک کردن چی؟”

از درون نابودتون میکنه.
چیزی جز درد باقی نمیگذاره.
میخواین ثابت کنم؟ برید به قسمت قبل و دوباره بخونیدش. بیشتر از قبل احساس ناراحتی خواهید کرد چون حالا شماتکه ای از خاطرات کیونگ سو و جونگین رو به همراه دارید.
اما اگه نمیخواید. خب ..ما هنوز سوال های بی جواب زیادی داریم.
دقیقا چه اتفاقی بین کیونگ سو و جونگین افتاده؟
چرا کیونگ سو در آخر می میره؟
چرا جونگین به خاطر مرگ ناگهانی کیونگ سو خودش رو مقصر میدونه؟
و مهم تر از همه. علت مرگ کیونگ سو چیه؟
اگه میخواین همراهم باشید پس قسمت بعدی رو دنبال کنید.

 

دوستای عزیزم واسه دنبال کردن فیکای ترجمه ای ستی عزیزم

لطفا عوض اینا بشید
لینک چنل
LINK

لینک گروه
LINK



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





69
نظر بگذارید

avatar
36 نظرات
33 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
34 نظرات نویسندگان
shirinFmhyunnafas glamMary.kSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
shirin
مهمان
shirin

من اومدم این فیکو شرو کنم
قسمت یکش کو :zardak (31): :zardak (31):

Fmhyun
مهمان
Fmhyun

حس میکنم حرف های نویسنده خیلی تلخ تر و غمگین تر از،خوده داستانه!بنده خدا انگار خودش همه رو حس کرده

nafas glam
مهمان
nafas glam

خیلی ممنونم….. :zardak2 (11):

Mary.k
مهمان
Mary.k

از اول تا اخرش تمام موهاى تنم سيخ بود. فيكه دلنشينيه 🙁

Sorour
مهمان
Sorour

عععررررر چقدر غمگين :begging:
ممنون اجي :zardak2 (11): :unsure: :zardak (61):