53 👁 بازدید

last january ep11

قسمت 11 فیک خارجی last january با ترجمه ی دوست عزیزم setistarlight

سخنان گوهربار مترجم:

سلااااااااااااااااااااااااااااام واییی دلم تنگ شده بود^^ خوبین؟؟ ببخشید یه هفته تقریبا نبودم..ولی دیگه برگشتم با خیال راحت.. 🙂 اممم..راستی این قسمت یه تیکه هست که جونگین آواز میخونه. من خیلی سعی کردم اصل آهنگم براتون بذارم ولی فیلتر شکنم ایراد داشت نشد. قسمت بعدی حتما میذارم ^^ و اینکه هیچ ترجمه ی فارسی برای آهنگ پیدا نکردم برا همین خودم ترجمه ش کردم یه خورده عجیب غریب شده 😐 خلاصه شرمنده دیگه. آممم و درخواست داشتیم آهنگی که رو تریلر داستان بود بذارم که آخر این پارت میتونید دانلودش کنیددد..!

قسمت یازدهم:سیزدهم ژانویه 2014
کیونگ سو با تمام سرعت تا آپارتمان جونگین رانندگی کرد . بعد از اینکه از مهمونی تولدش به خونه برگشته بود، چند بار با جونگین تماس گرفته بود اما جوابی نگرفت . اول رفت به آپارتمان جونگین اما اونجا نبود. همسایه ش به کیونگ سو گفت که خونه نیست ، بعدشم رفت به باری که جونگین عادت داشت همیشه بره ولی بازم پیداش نکرد .فقط یی فان باهاش احوال پرسی کرد و گفت که نمیدونه جونگین کجا میتونه رفته باشه .
کیونگ سو هم همونجا موند وانقد مشروب خورد که مست شد و اگه یی فان جلوش رو نمیگرفت و ازش نمیخواست برگرده خونه، ممکن بود تا صبح به کارش ادامه بده .

اما خونه کجاست؟
کیونگ سو خونه ای نداشت. خونه جایی بود که قلب رو گرم میکرد و احساس آرامش میاورد.
پس خونه کجاست؟
خونه ی کیونگ سو کجاست؟
دفعه ی دومی که برگشت به آپارتمان جونگین، حتی به خودش زحمت خاموش کردن ماشین و برداشتن سوییج هم نداد. مستقیم دوید سمت طبقه ی سوم اما راه پله ها خیلی طولانی تر از همیشه به نظر میومدند. یا شایدم فقط زیادی مست بود . پاهاش میلرزید و دلش پیچ میخورده. یاد اولین باری که به خونه ی جونگین اونم چند ماه پیش اومده بود،افتاد.

______
یک روز دوست داشتنیه یک شنبه بود و دونفری باهم نزدیک ایستگاه قطار سئول درحال خوردن پنکیک های خوشمزه ای برای صبحونه بودند.
جونگین سرشو سمت کیونگ سو چرخوند و ازش پرسید: برای امروز برنامه ت چیه هیونگ؟
کیونگ سو درحالیکه به آرومی در حال جویدن بود و با چشم های درشتش به جونگین زل زده بود جواب داد:هیچ برنامه ای ندارم تو چی؟
متوجه ی مربایی که گوشه ی دهن جونگین جمع شده بود شد .کیونگ سو جلوتر اومد و با انگشت شستش به آرومی مربا رو پاک کرد.صورتاشون فقط چند اینچ از هم فاصله داشت و میتونست صدای نفس نفس زدن جونگین رو بشنوه .
“واقعا که عین بچه کوچولو ها غذا میخوری”
جونگین رو هل داد عقب و گونه هاش رنگ گرفت .
جونگین نیشخندی زد در جوابش گفت: میخوای آپارتمانه این بچه کوچولو رو ببینی؟
کیونگ سو سرشو تکون داد و در جواب لبخند زد.

_______
وقتی با هزار زحمت درحالیکه قطره های عرق رو پیشونیش نشسته بود به طبقه ی سوم رسید، نگاهش رو در آپارتمان جونگین ثابت موند .میدونست آپارتمان خالیه اما ته قلبش هنوز امید داشت.
” جونگین در رو باز کن”
“جونگین!”
کیونگ سو مدام با پاش به در میکوبید. آپارتمان جونگین جای مجللی نبود..حتی نزدیک به کلمه ی “مجلل” هم نبود .ولی برای جونگین بعد از مرگ والدینش و اینکه چیز زیادی هم براش به ارث نگذاشته بودند،جای مقرون به صرفه ای بود.
ولی در مورد کیونگ سو فرق میکرد..اون خونه ی لعنتی آرامش بخش ترین جای ممکن براش بود . نه آپارتمان، خودِ جونگین . موضوع در مورد یک مکان نبود، در مورد یک شخص بود! این جونگین بود که همیشه بهش آرامش میداد، یه کاری میکرد که کیونگ سو احساس کنه کسی توی این دنیا میخوادش، احساس کنه که زنده س و به نحوی یه خونه داره.
حالا به اون آرامش نیاز داشت. به زبان ساده تر به جونگین نیاز داشت.
جونگینی که بهش بگه قرار نیست با خواهرش ازدواج کنه.

نه

نه

نه

” توی عوضی قرار نیست با خواهرم ازدواج کنی چون من دوستت دارم. من دوستت دارم و این اولین باریه که دارم بهت میگم و اگه به نادیده گرفتنم ادامه بدی شاید اخرین باری باشه که میگم. خواهش میکنم کیم جونگین لعنتی من دوستت دارم و درست همین حالا بهت نیاز دارم” کیونگ سو بغضش شکست. رو زانوهاش افتاد روی زمین ، هنوز دستش به در اپارتمان جونگین بود تا پاهاش بتونن از پس وزنش بر بیان .
“یادته وقتی بوسیدیم؟ اون موقع بود که فهمیدم منم دوستت دارم . ولی تو لازم نبود در مورد حست چیزی بگی چون خودم میدونستم اما الان..الان دیگه مطمئن نیستم جونگین. چرا؟ چرا از خواهرم درخواست ازدواج کردی؟ واقعا عاشقشی؟ اصلا تاحالا عاشق من بودی؟ کیم جونگین! تا حالا اون طوری که من عاشقت بودم،عاشقم بودی؟ “
سعی کرد نفس نکشه تا جلوی هق هق هایی که مدام از سینه ش بیرون میومدن رو بگیره اما درد داشت..واقعا درد داشت .
” دفعه ی اولی که همدیگه رو دیدیم یادته؟ تو نجاتم دادی. بهم یاد دادی چطوری عشق بورزم. تو باعث شدی احساس کنم دوباره دارم نفس میکشم .انگار که زنده شده بودم ..انگار که بالاخره بیدار شده بودم…”
هق هق های کیونگ سو دیگه غیر قابل کنترل شده بود .
” من دیگه نمیخوام بخوابم ..نمیخوام..”
این آخرین جمله ای بود که کیونگ سو قبل از افتادن رو زمین، به زبون آورد.
________
جونگین درحالیکه کیونگ سو ماشینش رو خاموش میکرد، پرسید: میخوای تا آپارتمانم مسابقه بدیم؟
” البته. اگه من بردم چی؟”
هر دو از ماشین پیاده شده بودند و جلوی ساختمون ایستاده بودند.
جونگین لبخند کجی تحویل کیونگ سو داد: هرچی میخوای بگو هیونگ.
” همممم..اگه من بردم،باید هرکاری گفتم ، انجام بدی”
” و اگه باختی؟”
” کل روزهای باقی مونده ی عمرم برات صبحونه درست میکنم!”
” قبوله”
_________

وقتی کیونگ سو به هوش اومد ساعت از سه صبح هم گذشته بود . سرش از درد وحشتناکی در حال انفجار بود. ناله ای کرد و سعی کرد از رو زمین سرد بلند شه . به سختی تونست شونه هاش رو از زمین جدا کنه و به دیوار تکیه بده . کم کم تعادلش رو به دست آورد و سرپا ایستاد. با چشمایی که همه چیز رو تار میدید به سمت طبقه ی اول رفت .
یکی از دست هاش به زحمت گوشیشو از جیبش بیرون کشید . سعی داشت دوباره با جونگین تماس بگیره . دیگه حتی حساب دفعاتی که بهش زنگ زده بود و جوابی نگرفته بود، از دستش در رفته بود .

_______
جونگین در حال باز کردن در آپارتمانش گفت: هیچ وقت نگفته بودی دونده ی سریعی هستی!
” حالا که فهمیدی”
کیونگ سو نمیتونست جلوی لبخند و خوشحالیش به خاطر شکست دادن جونگین رو بگیره .
وارد آپارتمان شدن و منظره یکم کیونگ سو رو غافلگیر کرد . انتظار داشت آپارتمان جونگین به هم ریخته باشه اما نبود . آپارتمان، تمیزه تمیز و یه جورایی خالی بود .
آپارتمانش از مال کیونگ سو کوچک تر بود . یک مبل سه نفره ی قرمز داخل اتاق نشیمن بود و پوستر بزرگی از یک گروه موسیقی هم رو دیوار نصب شده بود .دیگه هیچ عکس دیگه ای به چشم نمیخورد. فقط یک کتابخونه بود و با یه عالمه کتاب داخلش.
کیونگ سو درحال دست کشیدن به قفسه های کتابخونه آروم گفت: نمیدونستم عاشق کتاب خوندنی.
جونگین شونه ای بالا انداخت : در کنارِ سیگار و مشروب، وسیله ی خوبی برای پرت شدنه حواسمه.
کیونگ سو میخواست ازش درخواست کنه که اون عادتا رو ترک کنه اما در عوض پرسید: پرت شدن حواست از چی؟
جونگین آروم جواب داد: زندگی.
و برای تغییر دادن موضوع اضافه کرد: قهوه دوست داری یا چای هیونگ؟
” قهوه بهتره”
” باشه. یکم صبر کن”
و بعد به سمت آشپز خونه رفت و ناپدید شد .
کیونگ سو رو مبل نشست ولی حرف جونگین ذهنشو مشغول کرده بود .
” چرا میخواد حواسش از زندگی پرت بشه؟ اون که همیشه شاد و قوی به نظر میاد ، مثل آدمی که هیچ مشکلی نداره..”
” اینم از قهوه ی مخصوص”
جونگین قهوه رو به دست کیونگ سو داد و کنارش نشست . شونه هاشون به هم برخورد میکرد .
کیونگ سو کمی از قهوه چشید: ممنونم.
” راستش. قهوه حکم رشوه رو داره الان که دیگه ازم نخوای هرکاری که میگی بکنم” و لبخند گنده ای تحویلش داد.
کیونگ سو خندید: امکان نداره. تو باختی جونگین و الانم باید تاوانشو پس بدی!!
جونگین اخم مصنوعی کرد: خیله خب خیله خب. ازم میخوای چیکار کنم هیونگ؟
” امم…”
کیونگ سو دور و برش رو نگاه کرد تا شاید فکری به ذهنش برسه ، نگاهش به پوستر رو دیوار افتاد و در نتیجه گفت: برام آواز بخون .
جونگین با ناباوری سرشو تکون داد: من شانسم برا خوردن صبحونه های تو اونم برای یک عمر رو از دست دادم اونوقت تو ازم میخوای بزنم زیر آواز؟ ببین هیونگ صدای من… خب بذار بگم افتضاحه .. فکر نکنم دلت بخواد بشنویش هیونگ.
کیونگ سو بیشتر خندید: اگه بخونی، اونوقت میتونی برای کل عمرت صبحونه های مجانی منم بخوری.
جونگین با تنبلی نیشخند زد: واقعا؟
” آره”
و یکم دیگه از قهوه ش نوشید .
” باشه”
جونگین کاملا سمت کیونگ سو چرخید و نگاهشو رو چشم های اون قفل کرد .
” این آهنگ مورد علاقه ی منه”
گلوش رو قبل از اینکه به آرومی شروع به خوندن کنه صاف کرد .
Arctic Monkeys – I Wanna Be Yours
” دلم میخواد جاروبرقیت باشم تا گرد و غبار ناراحتی هاتو بگیرم . دلم میخواد فور کورتینات باشم که هیچ وقت زنگ نمیزنه. ( یه جوری ماشینه 😐 ) “
جونگین انگشت هاشو داخل موهای کیونگ سو فرو برد .
“اگه قهوه ی داغ دوست داری بزار قهوه جوشت باشم”
هر دو لبخند زدند .
“تو گیلاس مشروب رو صدا میزنی. فقط میخوام مال تو باشم.”
گونه ی کیونگ سو رو با شستش نوازش کرد..
“پنهان نگه داشتن راز های توی قلبم، از چیزی که فکر میکردم خیلی مشکل تره
شاید فقط میخوام مال تو باشم.
میخوام مال تو باشم.
میخوام مال تو باشم”

________________________
برای بار سوم توی پیاده رو بالا آورد .گوشه دهنش رو با دستش پاک کرد .
با خودش گفت: مشروبه مزخرف .چرا جونگین انقد از مشروب خوردن خوشش میاد؟
شب ، هوا در حال سرد شدن بود، سه ساعت هم تا طلوع خورشید باقی مونده بود. داخل ماشینش سرش رو به پنجره تکیه داده بود . داخل ماشین هوا گرم تر بود و یه چیزی عجیب به نظر میومد. اما کیونگ سو بی توجه به شرایط دور و برش دوباره سعی کرد با جونگین تماس بگیره.
” کجایی؟ بهت نیاز دارم جونگین. یا جواب بده یا خودت بهم زنگ بزن”
کیونگ سو آهی کشید و قطع کرد. چشم هاش دوباره بسته شد و به بی هوشی دیگه ای وارد شد.
___________________
جونگین از کیونگ سو پرسید که دلش میخواد اتاق خوابش رو ببینه یا نه که کیونگ سو هم قبول کرد . حالا هر دو کنار هم رو تخت جونگین دراز کشیده بودند و نگاهشون به سقف خیره مونده بود .
کیونگ سو یک دفعه گفت: درباره ی والدینت بهم بگو .
” من عاشق هر جفتشون بودم. خیلی گرم و دوست داشتنی بودند و وقتی که به خاطر تصادف رانندگی از دستشون دادم خیلی تحمل نبودنشون برام سخت بود”
کیونگ سو آروم گفت: متاسفم .
” دردناک بود اما الان خوبم. میدونی باور دارم که وقتی چیزی رو از دست میدی، خدا به جاش چیز دیگه ای بهت میده”
“واقعا؟”
” خدا تو رو بهم داد هیونگ”
و دست کیونگ سو رو توی دستش گرفت .
کیونگ سو میتونست تغییر ضربان قلبش و اشک آلود شدن چشماش رو بفهمه .
و شروع به حرف زدن کرد: خانواده م همیشه منو رها کردند… بعد از طلاقشون ، مادرم رفت سراغ خانواده ی جدیدش . خواهرم رفت آمریکا و پدرم..اون هیچ وقت پیشم نبود که بخواد اصلا ترکم کنه . اون همیشه سرش با کارش شلوغ بود . پس اگه میخوای خانواده ی من باشی باید قول بدی که هیچ وقت ترکم نمیکنی.
“اگه قول بدی که هیچ وقت نمیری، منم بهت قول میدم. چون که هنوز یادم نرفته، دفعه ی اولی که همدیگه رو دیدم میخواستی خودکشی کنی هیونگ”
هر دو خنده ی تلخی کردند اما توی اون لحظه ،همون خنده ی تلخ هم کافی بود .
“بهم ایمان داشته باش جونگین”
“قول میدم”
“منم قول میدم”
و سکوت آرامش بخش و طولانی برقرار شد تا اینکه جونگین خمیازه ای کشید و به کیونگ سو نزدیک شد.
کیونگ سو پرسید: کتاب مورد علاقه ت چیه؟
” کتاب زیاد دارم به خاطر همین اونایی که دوسشون دارمم خیلی زیاده. تو چطور هیونگ؟”
” من ‘ چوب نروژی’ نوشته ی موراکامی رو دوست دارم. میدونی جمله ی مورد علاقه م از این کتاب کدومه؟”
” بهم بگو”
” قول میدی همیشه بودنم کنارت توی این لحظه، اونم انقدر نزدیک رو به ذهنت بسپاری؟”
جونگین قبل از اینکه جواب بده آروم خندید.
“آره .قول میدم”
______________________
کیونگ سو با احساس خفگی به هوش اومد . به سختی میتونست نفس بکشه و مغزشم توانایی پردازش نداشت. احساس میکرد ریه هاش داره فشرده میشه .
کیونگ سو دوباره گوشیشو پیدا کرد و برای آخرین بار با جونگین تماس گرفت .
داد زد: جونگین کمکم کن!
ساعت چهار بامداد بود و جاده همچنان خالی بود . کیونگ سو سعی کرد راهی برای خروج از ماشین پیدا کنه اما مغزش اصلا کار نمیکرد و دست هاش بیش از حد ضعیف شده بودند.
نفس هاش به تدریج به شماره افتادند. اشکاش از چشم هاش جاری شد.
جونگین
جونگین
جونگین
قلبش فشرده شد، همه ی تنش می سوخت.
جونگین
جونگین
جونگین
درست مثل یک قطعه ترانه کیونگ سو مدام صداش میزد شاید جونگین بیاد و بهش کمک کنه. اما فقط بیشتر و بیشتر نابود میشد.
جونگین
جونگین
جونگین
و اسم جونگین آخرین چیزی بود که کیونگ سو قبل از فرو رفتن در تاریکی به زبان آورد.
___________
جونگین خمیازه ای کشید و چشم هاشو مالید .
داخل فروشگاه نزدیک آپارتمانش نشسته بود و قهوه میخورد. اون شب اصلا نتونسته بود بخوابه .
دیروز رفته بود به شهری که توش به دنیا اومده بود. فقط نیم ساعت با سئول فاصله داشت . میخواست یکم آرامش پیدا کنه ، چیزی که حواسش رو از زندگی پرت کنه چون این دفعه،نه سیگار نه مشروب و نه حتی کتاب، کمکی بهش نکرده بودند .
اما بی فایده بود .ذهنش درگیر کیونگ سو و احساس گناهش بود . به خاطر نادیده گرفتن تولدش و بیشتر از اون به خاطر خواستگاری از خواهر کیونگ سو، احساسِ آشغال بودن میکرد .
اما به خاطر دلایل خوبی اینکارا رو کرده بود. غیر از اینه؟
نمی تونست کیونگ سو رو از دست بده، و این تنها راهی بود که میتونست کیونگ سو رو نزدیک خودش داشته باشه .امیدوار بود یه جوری کیونگ سو درکش کنه .
ولی وقتی گوشیش رو در آورد و با یه عالمه تماس ناموفق و پیغام های صوتی از طرف کیونگ سو مواجه شد، احساس عذابش چند برابر شد. چند تا میس کال از یورا و یکی از یی فان هم بود .
جونگین با خودش فکر کرد: چرا یی فان بهم زنگ زده؟
یکم از قهوه ش چشید و با انگشتاش رو میز زد .
باید با کیونگ سو تماس میگرفت؟
ولی آخه چی میتونست بهش بگه؟
جونگین انگشت شصتش رو گاز گرفت و با نا امیدی به صفحه گوشیش خیره شد. صدای ویبره اومد و بعدش پیام جدیدی رو صفحه ظاهر شد.
از: یورا.
تاریخ: 13 ژانویه ی 2014. هفت و بیست و چهار دقیقه ی صبح.
“اوپا باهام تماس بگیر. اتفاق بدی افتاده”
جونگین پیامو نادیده گرفت و به جاش با یی فان تماس گرفت.
صدای خواب آلویی از اون ور خط شنید: سلام پسر.
“سلام. چه خبر؟ میخواستم بدونم چرا بهم زنگ زده بودی؟”
” دیشب کجا بودی؟ دوستت کیونگ سو دنبالت میگشت”
“واقعا؟”
” آره.. آخرشم که پیدات نکرد کلی مست کرد، سعی کردم جلوشو بگیرم . یه خورده نگرانش شدم..فکر کنم گفت میره به آپارتمانت.”
“اهوم..”
” بهتره بری سراغش..ببخشید نمیخوام دخالت کنم ولی نگران دوستت و تو هستم .هوم؟ نمیدونم مشکلتون چیه ولی امیدوارم زود حلش کنید”
“باشه. ممنون رفیق”
“کاری نکردم. من دیگه باید بر گردم سر خوابیدنم. بعدا حرف میزنیم”
“باشه. فعلا”
جونگین با گیجی تلفن رو قطع کرد .
قهوه ش رو تموم کرد و به سمت آپارتمانش راه افتاد. مدام به این فکر میکرد که وقتی کیونگ سو رو ببینه باید بهش چی بگه .
” هیونگ متاسفم، ولی نمی تونیم باهم باشیم .حالا که همه چیز تغییر کرده نمیتونیم به گذشته مون برگردیم”
یا
” هیونگ منو ببخش که تولد و تماس های مداومتو نادیده گرفتم”
یا
“هیونگ امیدوارم بتونی درکم کنی”

بارها و بارها توی ذهنش بررسیش کرد ولی نتونست کلمات مناسب برای گفتن رو پیدا کنه .کم کم ساختمونه اپارتمانش ظاهر شد. با دیدن مردمی که اطراف ساختمون رو شلوغ کرده بودند حس بدی بهش دست داد..و ..چند تا مامور پلیس هم بین جمعیت بودند.
چه اتفاقی افتاده بود؟
وقتی به ساختمون رسید بیشتر احساس سرگیجه و ناراحتی کرد. یه مشکلی وجود داشت اما نمیدونست چی.
همسایه ش صداش زد: سلام.
با صدایی که شبیه صدای آدمای مست بود ازش پرسید: چه اتفاقی افتاده آقای پارک؟
” یک نفر امروز خودکشی کرده “
“خودکشی؟”
” احتمالا خودشو با کربن مونوکسید مسموم کرده”
“چی؟”
آقای پارک شونه ای به نشانه ی بی اطلاعی بالا انداخت و گفت: جونگین باید برگردم خونه. همسرم حتما گرسنه شه. بعدا می بینمت.
جونگین سری تکون داد و آقای پارک تنهاش گذاشت . بعد از چند لحظه به جمعیت آدما نزدیک شد و سعی کرد دید بهتری پیدا کنه . با دیدن ماشین آشنایی که مقابلش پارک شده بود چشماش گرد شد .
ماشین کیونگ سو.
با عجله از جمعیت فاصله گرفت و دوید سمت آمبولانس .
“متاسفم آقا شما نمی تونید اینجا بیاید”
اما نتونست جوابی بده. دهنش خشک شده بود. قلبش با دیدن تن کیونگ سو داخل آمبولانس ایستاد. به نظر نمیومد مرده باشه..فقط خوابیده بود.. 🙂
نه
نه
نه
جونگین مدام سرشو تکون میدادو اشکاش گونه هاشو خیس میکرد ..انگار قطعات پازل داشت تکمیل میشد. تماس یی فان، پیام یورا..
حملات درد رو به قلبش رو حس میکرد.

اخه چرا کیونگ سو خودکشی کرده بود؟
نه
نه
نه
کیونگ سو خودکش نکرده.
اون خودشکی نکرده.
“آقا؟”
جونگین ناله ی غم انگیز دیگه ای سر داد . با دست لرزونش گوشیش رو بیرون کشید و شماره ی کیونگ سو رو گرفت.
کیونگ سو
کیونگ سو
کیونگ سو

و وقتی زنگ موبایل کیونگ سو رو از داخل آمبولانس شنید محکم لبشو گاز گرفت . محکم تر سرش رو تکون داد. غم و اندوه حتی دیدشم تار کرده بود.
افسر پلیس ظاهرا متوجه شده بود که جونگین شخصی که خودکشی کرده رو میشناسه و با ناراحتی نگاهش میکرد .
کیونگ سو
کیونگ سو
کیونگ سو
….
نویسنده: مردم میگن اگه کسی اولین نفری باشه که موقع بیدار شدن و آخرین نفری باشه که موقع خوابیدن بهش فکر میکنید به این معناست که واقعا عاشق اون شخص هستید.
اما به نظر من اولین نفری که در حال مرگ به ذهنتون میاد همون کسیه که در تمام عمر عاشقش بودید .
فکر میکنید قراره چطوری بمیرید؟
چه وقت؟
چرا؟
من هیچی در مورد خودم نمیدونم .
اما امیدوارم مرگ آروم و بدون دردی باشه.
امیدوارم مرگی بدون احساس گناه و پشیمونی داشته باشم.
و امیدوارم جونگین به کیونگ سو باور داشته باشه .
امیدوارم متوجه بشه که کیونگ سو خودکشی نکرده..اون اتفاق فقط یک تصادف غم انگیز و دردناک بوده.
به آدم هایی که می شناسید ایمان داشته باشید .
بعضی آدم ها در ظاهر زندگی فوق العاده ای دارند اما هیچکس نمیدونه درونشون در حال مبارزه به چه سختی هایی هستند .
جونگین مبارزه ای بود که کیونگ سو هر بار توش شکست خورد..
مبارزه ی شما چیه؟
شما درونتون با چی می جنگین..؟

 

اینم اهنگ تریلر بنا به درخواست دوستان

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





51
نظر بگذارید

avatar
48 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
43 نظرات نویسندگان
دافنی وولفnesiسانازSarachanyeoliii نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
دافنی وولف
مهمان
دافنی وولف

عررررررررررررررررررررررر :negative: :negative: :negative: :negative:
غمگینههههههههههههههههههههههههه :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:

nesi
مهمان
nesi

جون من برگرد
دارم دق میکنم
میخوام ادامشو بخونم
کیونگ زندست مگه نه باباش قایمش کرده
بیا دیگه :jhsdhugF:

nesi
مهمان
nesi

ور آر یو
آی میس یو
پلیز کام بک

ساناز
مهمان
ساناز

هر فیکی که فکرشو نمیکردیم آپ بکنه اومدن آپ کردن الا اینی که فک میکردم از همه ی نویسنده و مترجما منظم تره:)

Sara
مهمان
Sara

بقیشو؟؟