5 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP9

قسمت نهم فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلااااااام من امدمممم
قسمت نهم اخرین و اولین بوسه
بچه ها انگار به بعضیا رمز ندادم جون ایمیل گذاشته بودن ومن ایمیلم پوکیده نمیتونم ایمیل بدم پس کسایی که رمز ندارن توهمین قسمت شماره هاشونو بزارن تا بهشون رمز بدم
و بچه ها میدونم خیلی کمه ولی من مسافرتم وبه خاطر همین کمه اول تصمیم داشتم تا ی هفته ایی که نیستم نزارم اما دلم نیومد پس بچه ها اگه کمه ناراحت نشید قول میدم برگردم تهران چون وقت بیشتری دارم بیشتر مینویسم پس دیگه….
خوب جیگرای من برید ادامه ولی کمه

قهوه رو تا اخرش خوردم و از جام بلند شدم و با بکی رفتم تو اتاق…..
بکی:چان بگیر بخواب من برم برات سوپ درست کنم
-باشه عشقم
_______________*بکی*
احساس کردم یکم تب داره بخاطر همین گفتم دراز بکشه و من برم براش سوپ درست کنم… رفتم پایین و پیشبند قرمز چانیو بستم …. وسایل سوپ رو میز چیدم …شروع کردم به درست کردن سوپ
بلاخره سوپ اماده شد…. ریختم تو ظرفو گذاشتم تو سینی و بردمش تو اتاق … چانی پتورو تا سرش بالا کشیده بود …. سینی رو میز گذاشتم و رفتم بالا سرش و پتو اروم از رو سرش ور داشتم ….. چشام چهارتا شد چانی حسابی عرق کرده بود …. خیس خیس بود… دستمو رو پیشونیش گذاشتم داغ داغ بود ….سریع دویدم رفتم ی ظرف اب اوردم با ی حوله سریع حوله رو نمدار کردمو رو پیشونیش گذاشتم
حدود ی سه ساعتی شده بود که داشتم حوله نمدار رو پیشونش میذاشتم تبش پایین امده بود ….قصد داشتم ببرمش دکتر ولی نمیتونستم تحمل وزن چانیو نداشتم .. رفتم رو تختو به پشتی تخت تکیه دادم و دقیقا کنار سر چانی نشسته بودم
دستمو رو موهاش گذاشتمو نوازشش کردم: عشقم معذرت میخوام نباید اصرار میکردم بری تو اب معذرت میخوام
چانی:ب…ک
دیدم چانی داره بیدار میشه سریع برگشتم سمتش:چان…چانی خوبی؟
چانی:بک تو چرا هنوز نخوابیدی؟
-تب داشتی مراقبت بودم…خوبه تبت امده پایین … بلندشو بیا شامتو بخور ….
امدم از جام بلندشم که چانی دستمو گرفت:نه بک نمیخورم
-نه چان ناهارم نخوردی
چانی:نمیتونم بخورم بک
-ار دست تو چان ی بار به حرفم گوش کن
چانی:خیله خوب تو غر نزن فقط
-اخ جووون بلندشو بلندشو من برم سوپ گرم برات بیارم
سریع دویدم تو اشپزخونه ی ی بشقاب سوپ ریختم تو سینی گذاشتم سریع دویدم سمت اتاق چانا رو تخت نشسته بود رفتم سینی رو پاش گذاشتم و کنارش نشستم .. قاشقو از تو سینی ور داشتم و تو سوپ زدم جلو دهن چانی گرفتم..
چانی:من بچه نیستم بکی خودم میخورم
-حرف اضافه موقوف بخور ببینم
قاشقو سمت دهنش بردم
با اصرار من بلاحره کل سوپو خورد
-چان تو اینجا راحت بخواب من برم سینی رو بزارم بیام
چانی سرشو به نشونه ی تایید تکون داد …دراز کشید سریع از جام بلند شدم پتورو روش کشیدم سینی غذارو ورداشتم رفتم تو اشپزخونه گذاشتم … بعد جابه جا کردن وسایل رفتم بالا چانی خوابیده بود…. رفتم داخل اتاقوبرقو خاموش کردم و اروم کنارش دراز کشیدم
چانی:چقد اروم
-عه تو بیداری؟
چانی چشماشو باز کرد به من نگاه کرد:مگه بدون تو خوابم میبره ؟
ی لبخند زدم …. چانی دستاشو سمتم باز کرد رفتم سرمو رو بازوش گذاشتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم… حس امنیتی که تو بغل چانی داشتمو حتی وقتی کوچیک بودم بابام بغلم میکرد نداشتم … حس ارامش …عشق هم تو اغوش چانی پیدا کردم ….
چانی دستاشو پشت کمرم میکشیدو نوازشم میکرد …
چانی:بخواب بک دیر وقته خیلیم خسته ایی
-من خسته نیستم چان تو بخواب
چانی:حالا هعی تعارف کن بگیر بخواب دیگه عه مهربونیم بهت نیومده
-هخخخخخ باشه بابا من خوابیدم
اروم سرمو رو بازوی چانی گذاشتمو چشمامو بستم واروم خوابیدم
چانی:هعی بک …بک بیدارشو ….
-هووووم ..چیه؟
چانی:تو چیزی رو گاز گذاشتی؟
-واسه چی؟
چانی:اخه ی بویای میاد
-یا خدااااااااااا
سریع از جام بلندشدم دویدم تو اشپزخونه زیر سوپ و خاموش نکرده بودم
چانی:بککککک اخه من به تو چی بگم
-خوب چیکارکنم حواسم به تو بود
امدم قابلمه رو از گاز وردارم اما دستش داغ بود دستم سوخت و از دستم افتاده …. چانی دوید سمتم
چانی:بک چی شد؟دستت سوخت
-اووووووووف دستممممم چان دستمممم
چانی:بده من دستتو
دستمو گرفت روشو فوت میکرد… بدجور میسوخت دستش خیلی داغ بود…حداقل ی تیکه از پوست دستمو برده بود ….. چانی سریع بلندشد رفت کرم سوختگی رو اورد و رو دستم زد
-اووووف میسوزه میسوزه
چانی:ی ذره میسوزه باید تحمل کنی..
-ی ذره… هه اووووف اوخ اوخ
تلفن خونه زنگ خورد ….
چانی:من جواب میدم
-اووووف باشه
_________________*چانی*
بلندشدم و رفتم سمت تلفن…..گوشی تلفن و ور داشتم …
-بله
کای:سلام چانی
-عه سلام کای
کای:چطوری عسلم اون سفید برفی چطوره؟
چانی:خوبم شکلاتم سفید برفیم خوبه مادربزرگ چطوره؟
کای:مادربزرگم خوبه الان کنارمه داره دکمه های پیراهنمو میبنده
-حداقل ی شب به اون بدبخت استراحت بده
کای:اخه دیروز باهام قهر کرده بودخودش میخواست وگرنه قهر نمیکرد
-عخخخخخ دیونه پس مقصر خودشه
کای:بلع خوب سفید برفی انشالا که میتونه راه بره
-سفید برفیه من میتونه راه بره مادربزرگ چی میتومه راه بره
کای:عشق منم …. بزارراه بره ببینم ..دی او دو قدم راه برو عزیزم
دی او:میتونم چان دیشب وحشی نشد
-عخخخخخ
بکی:چیکار میکنی؟
-کایه میگه بریم بیرون ..بریم؟دستت بهتر شد؟
کای:چاااااان دستش چه ربطی داره؟
-اقای منحرف دستش سوخت ….
کای:اهااااا میگم اخه من ته اینکارم به خاطر همین گفتم شاید روش حدیدی اختراع کردی
-ببند دهنو …. بریم بک
بکی:بریم خوش میگذره
کای:پس ساعت دوازده جلو شرکتتونیم
-نه ما میایم دنبالتون چون من باید دنبال بکی برم ولی تو و دی او یجایید
کای:عشق دیگه کنارم هم نگهمون داشته باشه یودای من
-ده بار گفتم بهم نگو یودا
(سوم شخص)
بکی سریع گوشی رو از دست چانی گرفت:من اولین نفری بودم که به چانی گفتم یودا تو حق نداری بگی
کای:تا جایی که من یادم میاد اولین نفر لوهان بود
بکی:نه خیر من بهش گفتم چانی شبیه یودای اونم یادگرفت..گفته باشم هیچکس حق نداره به چانیول من بگه یودا فهمیدین؟
کای:خشم بکی عخخخخ
بکی:کوفت
کای:چشم …. راستی دورا پدر سهونو دراورده عخخخخ این دوروز اینجا با سهون رفتن گای گشت و گذار
بکی:اره میدونم به سهون زنگ میزنم با دورا هم حرف میزنم …..
بکی:بگیر این گوشیو چان این کای زبون نفهمه
چان خوشحال از اینکه بکی تونسته بود تو این دوروز با بچه ها گرم بگیره و صمیمی شه دوراهم مثل خودش بود…
چانی گوشیو از دست بکی گرفت:باشه شکلات پس ساعت دوازده دم شرکتیم
کای:باشه عسلکم بای
چانی:بای
بک:چانی میخوای امروز نری کریس هست دیگه …
چانی:نه کریس نیست گفته بود امروز نمیاد
بکی:خوب به یکی دیگه بره جات بیا ببرمت دکتر با اینکه تبت پایین امده اما هنوز نگرانم
چانی اروم سمت بکی رفتو محکم بغلش کرد:نگران نباش عروسک من …من حتلم خوبه
بکی دستاشو پشت کمر چانی قفل کرد و پشت کمر چانی نوازش میکرد:باشه چان ولی مراقب باش خوب
چانی:چشمممممم….. حالا برو اماده شو بریم که دیر نرسیم
بکی:چشممممم
بکی و رفت ی کت و شلوار سرمیشو پوشید موهای زیتونیشو بالا داد خط چشمشم کشیدو تا چشماشو به رخ همه بکشه بعدش رفت تو حال رو مبل نشست و منتظر چانی شد
چانی ی دوش گرفت و امد بیرون ی کت و شلوار خاکستریشو پوشید و موهای مشکی براقشو بالا داد … دستشو تو جیب شلوارش کردو اروم از پله ها پایین رفت …. بکی با شنیدن پای چانی از جاش بلند شدو به سمت چانی برگشت.. . هردو زیباترین بودن و برای عشق مقابلشون دلبری میکردن …
چانی:بکککک حواست باشه هاااااا
بکی:برای چی؟
چانی:حواست باشه کسی ..دیگه دیگه
بکی:عخخخخ دیونه هیچکی جرعت نداره به غیراز تو به من نگا کنه
چانی:خوبه اینطوری خوبه
هردوباهم ازخونه بیرون رفتن و سوار ماشین شدن
______________*بکی (جلوشرکت بکی)*
چانی:پس ساعت دوازده جلو در شرکتم اماده باشیا
بکی:چان ..مراقب خودت باش خوب بهت زنگ میزنم
چانی:بک حالم خوبه
چانی دستاشو پشت گردنم گذاشت و شرمو به خودش نزدیک کرد سر خودشم جلوتر اورد با نزدیکتر شدن بهش چشمام خود به خود بسته شد …. بعداز چندثانیه لبای داغشو رو لبام احساس کردم لب بالایمو میمکید اروم دهنمو باز کردمو لب پایینیشو تو دهنم گرفت دستمو پشت گردنش انداختم



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





102
نظر بگذارید

avatar
83 نظرات
19 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
72 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink PrincessفافاNazaninsara.xiaolu نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

اوخی……چ خووووب بوووود…ادامه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

عالی بود ممنون /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

رمز قسمت قبل و واسه منم بفرستید ممنون /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
09217721205

فافا
مهمان
فافا

هورررررررررررااااااااا یعنی عالی بوداااااااااااااخجونمممممممممممم بکیوللللللللللللللل ….به بهههههههههه این کزیس مشکوکه هااااااااااااا خخخخخ من برم پارت بعدددد

Nazanin
مهمان
Nazanin

In shomarame 09397134542
pasS pls

SO9OL
مهمان
SO9OL

وای فک کن کای به چانی بگه عسلکم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif خیلی باحال بود دسته شما درد نکنه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (41).gif

sara.xiaolu
مهمان
sara.xiaolu

بسیار متشکرم بابت رمز!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif
بدو بیا بخلمممممممممممم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif