1 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP5

قسمت پنجم فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلااااااااام
امدم بعداز ی قرن هخخخخخ
لنگه کفشا پایین نزنیدم خوب یسری مشکل بود که نمیشد اپ کرد بیانههههه
خوب حالا زیاد منتظتون نمیزارم بپرید قسمت پنجم ادامهههه

دورا سرشو پایین انداخت:مامانی نمیزاره
-میزاره میای بریم؟
دورا:ارههههههه
-پس بزن بریم لباستو عوض کنیم و بریم
سریع رفتیم تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه
______*ده دیقه بعد*
-ای وااااااای دوراااا دستتو اینطوری نکن تو استین لباست …..
دورا:میخوام اینطوری کنم
-دوراااا دیر شد چانی بره نمیبینیشااااا
دورا دوید سمت لباسا ورشون داشت:بیا بریم تو ماشین عوض میکنم …
بعدم دوید بیرون خندم گرفته بود از دست این بچه تا گفتم چانی میره دوید هخخخخ منم پشت سرش رفتم:هعی وروجک تو واسه دیدن من اینقدر عجله میکنی که واسه دیدن اون …
دیدم پایین پله ها وایساده
رفتم حلوتر دیدم بیونا جلوشه
بیونا:کحا دورا؟
دورا:داداشی
-میخوام ببرمش شرکت پیش خودم خیالم راحتره
بیونا:اما
-مشکلیه؟
بیونا:نه
-اها شبم امدم در مورد کبودیای روی تن بیونا حرف میزنیم
چشاش از ترس میلرزید
-من بهت گفتم دورا یعنی من من یعنی دورا واسم فرقی نمیکنه با اینکه از هرزه ایی مثل توعه میدونم که این بچه پاکه
پشتمو بهش کردمو دورارو بغل کردم رفتم بیرون
-اقای سول بگید ماشینو بیارن…و من رانندگی نمیکنم
سول:حتما الان میگم
به دورا نگاه کردم که قیافش ناراحت بود
-دورا چرا ناراحتی؟
دورا:بیام مامان دعوام میکنه
-تو از این به بعد ی لحظه هم ازم حدا نمیشی که مامان بخواد دعوات کنه
دورا:واقعا داداشی؟
-اره عشقم اره دورای من
دورا:اخ جووووووون داداشی عاشقتم
-منم عاشقتم
سول:اقا ماشین امد
دروباز کردم:بفرمایید پرنسس من
دورا:ممنون شاهزاده
رفت بالا سوار ماشین شد و منم سوار شدم
رسیدیم شرکت دستشو گرفتم ….وارد شرکت شدیم ….
دورا رو تاحالا نیاورده بودم شرکت هرکی میدیدتش میگفت چه نازه
-دورا بریم اتاق من ؟
دورا:چانی چی؟
-اون که اینجا نیست دورا اما امروز میریم میبینمش
دورا:بریم
بعد دستاشو طرفم باز کرد
ی نگاه بهش کردم یکی از ابروهامو دادم بالا: ینی الان بغلت کنم؟
دورا:اره
-بپر بغلم
پرید توبغلم:بزن بریم اتاق من
رفتیم تو اتاق و رفتم پشت میز نشستم
دورا:بکی ….
-جان بکی
دورا امد رو پام نشست شروع کردم به نوازش کردن موهاش
-داداشی چرا مامان منومیزنه مگه جیکارکردم ؟
محکم بغلش کردم سرشو رو سینم فشار دادم ….
-نمیدونم دورای من …کمرت هنوز درد میکنه؟
دورا:ی کوجولو
-داداش فدات شه
دستمو اروم پشتش کشیدمو نوازشش کردم: دورا از کی مامانی میزنتت؟
دورا:خیلی وقته
-جرا بهم نگفتی ؟
دورا:مامانی میگفت اگه بگم بخت دعوام میکنه
دورای من زندگیه من داشته زحر میکشیده و من نمیفهمیدم ….. جقدر حواست پرته بکی ….. از این به بعد حواسم بهت هست دورا مراقبتم
دورا دیگه تکون نمیخورد فهمیدم خوابش برده….دورارو محکم بغل کردم و بلند شدم رفتم بیرون:خانم منشی لطف کن تمام قرارای امروزمو کنسل کن من امروز دیگه شرکت نمیام
اینقدر اروم حرف میزدم ک ی وقت دورا بلند نشه …. حتی مطمئن نبودم که منشی صدامو شنیده باشه
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد…. نه فهمیده هخخ
سریع رفتم تو پارکینگ ماشینو پیدا کردم … صندلی جلورو خوابندم و دورارو روش گذاشتم و خودمم نشستم پشت فرمون
از پارکینگ امدم بیرون…..
دورا یه تکونی خوردو بلند شد ….
-سلام خانم خوابالو بیدارشدی؟
دورا:سلام داداشی کجا داریم میریم ؟
-بریم بگردیم و …..
دورا:چااااااانی
-از دورم دید بزنیم
دورا:اخ جووووووون
-خوب اول کجا بریم ؟
دورا:شهربازی
-بزن بریم
___________________*چانیول*
-اینجا؟
سهون:اره
-مخت تاپ ورداشته سهون؟
سهون:نگو که از اینجا خوشت نیومد باور نمیکنم
-اخه …..
سهون:چانی واقعا خوشت نیومد؟
ی ذره فکر کردم صدای این جیغا و شادیا شاید بتونه کاری کنه یکمی از غصه هامو فراموش کنم
سهون:یاد بچگیات نمیفتی ؟
-ارع بچگیام بیشتر وقتا با مامانموبابام میومدم اینحا خیلی خوش میگذشت ….. شهربازی …
سهون:بزن بریم
دستمو گرفت کشید دوید سمت گیشه …
سهون:دوتا بلیط لطفا برای ترن هوایی…
بلیطا رو کرفتیم رفتیم سوار شدیم
سهون:جیغ بزنیا چانی جیغ
-هخخخخ باشه
یاد اون روزی افتادم که منو سهون و لوهان امدیم شهربازیو ترن هوایی سوار شدیم …. لوهانم از ترس هم بازوی منو گرفته بود هم بازوی سهونو
هیچ وقت یادم نمیره هیچ وقت
اروم شروع شد یه دور دور تندتر تندتر … دلم میخواست خالی شم دادبزنم فریاد بطنم غصه هامو خالی کنم …..
لوهان اغوشتو نیاز دارم …. من همیشه تو اغوشت دنبال ی جیزی بودم اون چی بود چی بود ….
بلاخره تموم شد… از حرکت وایستاد … خالی شدم از بس داد زدم …
+هعی دختر اونجاااا نه نه
+خواهش میکنم داداشی
+نچ
+داداش بد
صداش چقدر برام اشنا بود اروم برگشتم سمتش
سهون:هعی چانی
سهون صدام کردو برگشتم سمت سهون
سهون:هعی بیا بریم طونل وحشت
چانی:امممم….. بریم
با سهون راه افتادیم سمت طونل وحشت… صندلیای چهار نفره …. نشستیم
سهون:هعی به نظرت چطوریه؟
-تو بیشتر از من امدی تو میدونی نه من
سهون:اره شهربازیشو امدم ولی طونل وحشتشو سوار نشدم
+هعی اینحاااا
+باشه داداشی
دوباره همون صدا …. برگشتم کنارم ی دختر بچه ی حدودا5/6ساله نشست …. سرمو بالاتر بردم وای نههههههه
نگاش بهم افتاد باهم گفتیم :تووووو
سهون با تعجب نگام میکرد :شما؟چانی این کیه؟
هنوزم تو شک بودم اونم تو شک بود انتظار دیدن همدیگرو اینجا نداشتیم
بکی:تو اینجا…. چیکار میکنی ؟
-امدم بگردم تو اینجا چیکار میکنی؟
بکی:میبینین که خواهرمو اوردم شهربازی
چرا اینعدفعه هیچکدوممون بد حرف نزدیم چرا با ملایمت …. اونم که از دستم عصبیه خدایا داره چه اتفاقی میفته ……
دورا:داداشی سوار شو الان میره
بکی :الان دورا
دورا….. مگه خواهر بکی نیست پس چرا اسمش به بکی نمیخوره دورا کجا بکی کجا.. شاید از مادر حدان ولی مگه میشه …..
___________________*بکی*
خدایا این اینجا چیکار میکنه … اممم ولی داره خوش میگذره ها …وقتی کنارشم …امم اما نه دوست ندارم باهام حرف نمیزنه کم محلی میکنه ….
دورا:داداشی تموم شد
-چی پس چرا تو جیغ نزدی؟
دورا:زدم اما تو حواست نبود این اقاهه..
دستشو سمت چانی گرفت:بغلم کرد
-چییییی؟
چانی:اصلا حواست نیست ی بچه باهاته ها
باید مراقب باشی
-لازم نیست تو بگی
دورا:داداشیم حواسش بهم هست دعواش نکن
چانی:ببخشید خانوم کوچولو
دورا:من خانوم کوچولو نیستم…اسمم دوراست
چانی:اوه بلع دوراجون خوبه؟
دورا:اره حالا اسم این اقا جذابه چیه؟
چانی:بلع ارادتمند شما پارک چانیول دوستام بهم میگن چانی
دورا:هااااااااااااااا چانی؟
چانی:اره چیه قشنگ نیست اسمم
میدونستم که الاناست دورا لو بده:هعی دورا بریم خونه مامانت نگرانت میشه
با اینکه میدونستم نمیشه ولی بهونه ی دیگه ایی نبود
دورا:نمیام ..میخوام پیش چانی باشم
بعد به چانی نگا کرد:باشم؟
چانی:باش
دورا:اخ جوووون …بیا بریم بگردیم چانی
چانی:داداشت اجازه میده؟
دورا:حق نداره اجازه نده
چشام داشت از حدقه میزد بیرون دورا باکسی اینقدر راحت صمیمی نمیشه حتی ی دوستم نداره …اما چطوری الان با چانی… هه چانیول تو به غیراز من خواهرمم جذب کردی
چانی:پس بزن بریم
چانی دورارو بغل کردو با اون پسره که همراهش بود رفتن خوب من چیکار کنم … برم دنبالشون دیگه….
سریع دویدم و بهشون رسیدم ….
_________________*چانی*
از دورا خوشم امد دختر بانمک و ناز و دوست داشتنیه بود اینقدر که سهون کلی باهاش شوخی میکرد…امامعلوم بود با هرکسی راحت صمیمی نمیشه چون وقتی سهون باهاش شوخی میکرد فقط ی لبخند میزد اما من که ی چیزی میگفتم میزد زیر خنده …. بامن صمیمی شده بود …. بکی و خواهر کوچولوش ….اما دورا خیلی شبیه بکیه
دورا:داداش بستنی بستنی…
بکی:بپر بغلم بریم بگیریم
دورا از بغل من امد بیرون رفت بغل بکی:بریم داداشی
بکی و دورا رفتن
سهون:چانی این پسره بیون بکهیون نیست؟
-چی تو از کجا میشناسیش؟
سهون:دوست لوهان بود دیگه همونی که اول فکر میکردیم مقصر مرگ لوهانه بعد فهمیدیم خودشم بازیچه دست کسای دیگه شده
-ینی شما فکر میکنید تقصیر اون نیست؟
سهون:معلومه …
دورا:بستنی اوردمممم
بکی و دورا رسیدن بهمون:چانی بستنی
دورا واسم بستنی شکلاتی گرفته بود
-واسه منه دورا؟
دورا:اهم
دستمو کردم تو موهاشو بهم ریختمشون: مرسی دورا جونم
دورا:سهون اینم برا توعه
سهون:من؟واقعا؟
دورا:اره
سهون لپ دورا رو کشید:مرسی عزیزمممم
دورا:خواهش …..
بکی:اقای پارک چانیول میخوام باهاتون حرف بزنم
سهون:خوب تا شماها حرف بزنید منو دورا بریم بگردیم ….بریم دورا؟
دورا ی نگاهی به بکی کرد بکی با سرش نشون داد که میتونه بره …. رفت سمت سهون … سهونم بغلش کردو رفتن …
-میشنوم
_______________*بکی*
حتی نگاهمم نکرد اخه تو چقد بی رحمی چقد سنگ و سردی ….
-میخواستم بگم که منم بابت مرگ لوهان متاسفم
چانی:نه متاسف نیستی …
بعد تو چشام نگا کرد:مقصری … تو عشقمو..
نذاشتم حرفشو بزنه سیلی محکمی بهش زدم …. دستشو رو صورتش گذاشت و تو چشام ذل زد
-میخوای عاشق نباشی نباش ولی حداقل اینقدر بی رحم نباش اینقدر جلوم عشق عشق نکن …. دیدن صحنه های بوسیدن شما دوتا به اندازه ی کافی زجرم داده… به اندازه ی کافی شکستم بسه
دیگه نمیخوام از این داغون ترشم حداقل به خاطر دورا
________________*چانی*
اشک تو چشاش جمع شده بود … چشاش معصوم تر از قبل شده بود این چشاما داشتن دیونم میکردن
بکی:اون دختر فقط منو داره نمیخواک منم از دست بده پس لطفا حداقل به خاطر اون ..اگه میخوای عاشقم نباش دوسم نداشته باش ولی خواهش میکنم اینقدر زجرم نده به خاط دورا
بعدم خیلی اروم از کنارم رد شد شونه هاش به شونه هام خورد….حرفاش قلبمو لرزوند احساس کردم دوباره قلبم شکست ….
سهون:هعی پسر کجایی؟
-هاااا؟
سهون:کجایی میگم؟مگه بهت چی گفت اینطوری رفتی تو فکر
-ها هیچی
سهون:حتما مهم نبوده
-اتفاقا…. خیلی مهم بود
سهون:هرچی بریم خونه؟اها راستی دورا ازم خواست باهات از طرف اون خداحافظی کنم
-اها باشه
سهون:بریم خونه خسته شدم؟
-بریم
__________________*نیم ساعت بعد خونه*
سهون:هنوز نیومدن
-اره داره بهشون خوش میگذره
سهون:ممنون چانی باهام امدی …میدونی اخه تو ی جورایی حس لوهانو بهم میدی به خاطر همین خواستم باهام بیای
اشک تو چشاش زیر نور لامپ خونه برق میزذ اروم سمتش رفتمو بغلش کردم:میدونم سهون چی میگی
سهون:اما چانی بکیم دقیقا مثل لوهانه.. مگه نه شایدم من اینطوری فکر میکنم ؟
-نه سهون منم همین طوریم
سهون اروم از بغلم بیرون امد:من میرم بخوابم چانی
-باشه برو شب بخیر
سهون:شب بخیر …..
سهون رفت تو اتاقش …..رفتم برقارو خاموش کردم کلاهمو دراوردمو پرش کردم ی طرفی و خودمم رو مبل انداختم رفتم تو فکر حرفای بکی:شکستم….داغونم ….دورا.. شاهد ….ای خداااا چرا تموم نمیشه چرا هروز ی غم
تو فکر بودم که احساس کردم ی نفر کنارم نشست



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





72
نظر بگذارید

avatar
71 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
63 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessفافاyaldashr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

عاااالییییی…وای چ آبجیش خوووبه…من برم بعدی

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

خیلی عالی بود مرسی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif

فافا
مهمان
فافا

هوفففففففففففففف همینجوری اشک میریزم مننننننننن واااااااااایییییییییییی بدون لوهان واقعا بده….دلم میخاد معجزه شه و لوهان زنده شه……مرسیییی اجیییی

yalda
مهمان
yalda

کم کم دارن ادم میشن مخصوصا چانیول

shr
مهمان
shr

کی نشست کنارش؟؟؟