31 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP22

قسمت 22 فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلاااااااااام اجیای گلمممممم
خوبین … امدم با قسمت22 … تا اینجا از داسی خوشتون امده یا نه؟دوست داشتین ؟امیدوارم که خوشتون امده باشه فداتون …خوب حرفی ندارم عشقولیا … برید داسیو بخونید….
اها فقط ی جیزی که ی جعبه دستمال بزارید کنارتونو که اب خونه رو ور نداره عخخخ مسی
بفرمایید ادامه

– چی شد؟
کریس:جواب نمیده…..
-دوباره بگیر ….
کریس:باشه …
__________
-چی شد؟
کریس:جواب نمیدهههه
-دوباره بگیررررر
کریس:این دهمین باره که…الو …
___________کل
کریس:الو چانی
بکی:سلام کریس …
کریس:بکی تویی؟
بکی:اره ..چان حمومه ….
کریس:اها…خوب کی میان ؟
بکی:چان الان میاد دیگه …سریع میایم ….
کریس:ببین بک میخوایم باهم باشیم … زودتر بیاین پس
بکی:باشه …. الان راه میفتیم ….
کریس:فعلا
بکی:بای
___________________کریس
ی حس تموم وجودمو گرفته بود … حسی که میتونستم بفهممش برای چیه …. حسی که چندوقته دارمش اما الان شدیدتر شده …
لوهان:بریم؟
-بریم؟ ….
کریس:بریم ….
دورا هنوز خواب بود… خوش خوابیش به کای رفته بود….نه د اخه به کای چه ربطی داره شاید … امممم کاااای شاید … منحرفم من ….
لوهان:این دختر چقد میخوابههههه ….. من میترسم این بچه کای باشه ….
کریس:هه منم همینطور …
لوهان:یادت باشه رفتیم از کای بپرسم ی وقت خدایی نکرده این بچش باشه
لوهان:اهوم …. ولی نیست من میگم نیست …
کریس:چرا ؟
لوهان:اخه نگاش کن مثل بکی سفیده سفیده …. نه دیو انقد سفیده نه …کای که اصلا برنزست …
کریس:خوب پس نیست خیالم راحت شد …
لوهان:مثل خودم سفیده
کریس:یایااااا ینی چی مثل تو ….
لوهان:هاا خوب ینی مثل بکی اسمو اشتباه گفتم
کریس:دیگه نبینم اشتباه بگیااااا
لوهان:یااااا همچین میگی انگار شوهرمه …
یهو دوتا دستاشو کوبید رو دهنش
کریس:پس چیم ؟
لوهان:ساکت شو …. یچیزی از دهنم پرید تازشم من خودم پسرم اما از نوع گیش … با تو فرقی ندارم که والا…
کریس:اره فقط مهربون تری و این خوب نیست …
لوهان:مثل تو خشک و سرد جدی و بی روح خوبه؟
کریس:تعارف نکن بازم هست بگو …
لوهان:فعلا هیچی دیگه به ذهنم نمیرسه رسید میگم ….
کریس:ممنون
لوهان:خواهش
-همه عشق دارن ماهم عشق داریم ….
لوهان:خیلیم دلت بخواد …
زدم رو ترمز ….باورم نمیشد لوهان باز دعوا نکرد…نگفت نگو این حرفو …یا ….
-تو …تو مخالفت نکردی؟
لوهان برگشتو بهم نگاه کرد
لوهان:با چی ؟
-تو نگفتی من عشق تو نیستم. یا از این چرت و پرتا …
لوهان:خوب یک من تو قلب تو نیستم که بدونم واقعا عاشقمی یا نه …. دوم از رفتارت احساس میکنم دوسم داری …. سوم خودمم امممم
-توام …به من حس داری؟باورم نمیشه
لوهان:من نگفتم حرف تو دهنم نذار….. من فقط گفتم منم…اممم..چیز دیگه ایی نگفتم …
ی ابرومو دادم بالا و بهش نگاه کردم ….
لوهان:انطوری نگام نکن …. ایشششش …
یهو پریدم گردنشو بغل کردم:عاشقتمممممم
لوهان:اییی گردنم هیسسس بچه الان بیدار میشه بابا …..
اروم ازش جدا شدم و لپشو کشیدم:مامانش اینجاست ….
لوهان:حقته باهات اشتی نکرده قهرکنم …
-اخه ی چه مامان زود رنجی …..
لوهان:یاااااا …. میزنمتا کریس… بیشعور برم پیش چانی اون هیچ وقت به من نمیگفت مامان بچم یا ازاین جور چیزا ….
-تو جرعت داری برو سمتش ….
لوهان:اگه نرفتم اسمم لولو نیست …لوهانه …
-هه زحمت ….
لوهان:فدات …
-زبونتو اخر کوتاه میکنم …
-تونستی درخدمتیم قربان …..
-وایسا به موقعش کوتاه میکنم بچه
لوهان:بچه خودتی اقای غول …
-هعی وایسا بریم خونه
لوهان:از الان با من نامحرم حساب میشی خانم وو دست به من زدی نزدی …فهمیدی؟
-نوچ اقای لوهان…میخوام کرم بریزم ….
دورا:ی وقت رعایت نکنید بچه خوابه هاااا
برگشتیم پشتو نگا کردیم ….
-زبونشم مثل خودته ….
لوهان:اره بابا قربونش بره ….
بعد دستاشو سمت دورا باز کرد:بپر بغل بابایی ….
دورا امد بغل لوهان:اولا تو بیشتربهت میخوره مامانم باشی تا بابام. ….
-معلوم شد فرزند خودمه بزن قدش دورا …
دستشمو مشت کردم سمت دورا …دوراهم مشتشو زد به مشتم ….
بعد رو پای لوهان به سمت بیرون نشست …
دورا:بعدشم من توپ نیستم که هعی پاسم میدید به این و اون …. من خودم ی داداش دارم که شما تو حسرتشید …. داداشمم ی عشق دارع که عشق منم هست که بازم شماها تو حسرتشید …..
بعد به سمت منو لوهان زبونشو دراوردو روشو برگردوند ….
-مطمئن شدم خواهر بکیه …
لوهان:منم….. برو اگه تا دو دیقه دیگه صبرکنی موهامنم میکنه ….
-نههههه موهاممم ….
لوهان:عخخخ کوفت برو ….
دورا:جلو ی بچه درست حرف بزنید …
-عزیزم من شک دارم تو پنج سالت باشه …
دورا:بکیم بهم میگه ….
لوهان:بسه کریس راه بیفت ….
-باشه رفتم بابا …. داشتیم حرف میزدیما ..
لوهان:حرفاتونو زدید ….
بعد اروم زیرلب گفت:عزیزم ….
منم که نشنیدم :حسوده من
لوهان:چی….
ماشین و روشن کردم و حرکت کردم ….
-گفتم حسودیت شد اره ….
لوهان:وا من؟به کی؟
-به دورا
لوهان:ههه خیلی خودتو بالا گرفتیااااا … -پ ن پ نگیرم …یکی مثل تو عاشقمه …باید تاقچه بالا بزارم
لوهان:برو گم شو …. من نگفتم عاشقتم
-پس نیستی …
لوهان:یاااا من که کی گفتم نیستم
-خوب دیگه چرا خودتو لوس میکنی …
دورا:عمو لو خوابم میاد ….
لوهان:بخواب دورایی
دورا:داداش بکیمو میخوام ….
لوهان:الان میرسیم دورا جونم …تا تو بخوابی
دورا:باشه لولو ….
دورا اروم سرشو گذاشت رو سینه لوهان و اروم خوابید ….
منم سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر بهشون برسیم بخاطر دورا …. وگرنه برا من سخت بود … که بخوام باهاشون رو در رو شم
______________________چانی
با بکی سوار ماشین شدیم … کمربندمو بستمو حرکت کردم …. دلم میخواست زودتر برسیم …میترسیدم کریس خر شده باشه خودش تنها رفته باشه همچیو بگه …. میدونستم اگه بگه بچه ها چی میشدن مخصوصا سهون ….
بکی:چااان حواست کجاست؟
-ها همینجام ….
بکی:نگرانم چان
-منم …. ی حس خیلی بد دارم ….
بکی:منم …ی چیزی دلمو میلرزونه ..بنظرت بچه ها با کریس بد رفتار میکنن؟تردش میکنن؟
-تا چندوقت اره ولی بعدش درست میشه ..
بکی:پس چرا ناراحتی … از چی میترسی؟
-نمیدونم بک …. ی چیزی قلبمو به درد میاره …
بکی:عشقم میدونم داری به چی فکرمیکنی به حرفای دیروز من ….
-نه بک اون نیست
بکی:پس چیه؟
-بعدا بهت میگم …. حالا نمیخوای بگی واسه چی از بیمارستان تنفر داری؟
بکی:من فقط از اون بیمارستان متنفرم …
-چرا؟
اشک تو چشاش جمع شد …. دستمو رو سمت کمربندش (کمربند ماشین)بردمو بازش کردم دستمو رو شونش گذاشتم و سمت خودم کشیدمش …. اروم سرشو رو سینم گذاشت …ی دستم رو سرش گذاشته بودمو نوازشش میکردم ی دست دیگمم رو فرمون بودو رانندگی میکردم …. قطره های اشکشو که رو پیراهنم میریخت حس میکردم …
بکی:اون بیمارستان…. زندگیمو …عوض کرد… همه …تلخیای و غمای …. زندگیم …از اونجا شروع شد ….
-عشقم بهم بگو …تو خودت نریز ….
بکی:درست وقتی17سالم بود …. تو همون اتاق بیمارستان ….مادرم …. جلو چشم خودم چشماشو روم بست …. داد زدم … بهش گفتم دوس دارم. ..گفتم فقط اونو دارم …. گفتم فقط اون مراقبمه اما ..اما چشاشو باز نکرد …. بازنکرد تابهم بگه میمونه …بگه همیشه کنارمه …. هرکاری کردم بلند نشد .. دنیام خراب شد … مردم … من با مادرم مردم …. به زور پرستارا از اتاق امدم بیرون …
-اروم باش عزیزم … سخته میدونم ….
حالشو میفهمیدم … منم همراهش اشک میریختم …. نمیتونستم رانندگی کنم … ماشینو گوشه خیابون نگه داشتمو … کمربندمو کامل باز کردم و محکم بغلش کردم …. دستاشو دور کمرم حلقه کرد …
بکی:اما چان ..وقتی …وقتی از اتاق امدم بیرون …چیزی دیدم که حالمو خراب ترکرد… بابام …بابام
-بابات چی عشقم؟
بکی:بابام داشت اون بیونای عوضی رو میبوسید …باورت میشه …. هنوز مامانم چشماشو نبسته بود اون داشته بیونارو میبوسیده …. نگو ….نگو بیونا از خیلی قبلش دوست دختر بابام بوده و مامانم فهمیده و سر همین طاقت نیاورده …… فقطم بخاطر دعواهای من ی هفته صبرکرد … وقتی مامانمو داشتیم میسوزندیم و من خاکسترشو تو هوا میریختم تا باد بره اون اونجا تو بغل بابام بود…. بابام ی ادم عوضیه که نذاشت حداقل چندماه بعداز ….
دیگه نتونست ادامه بده …. بغضش نذاشت ادامه بده ….. محکم تر بغلش کردم …. چراتاحالا بهم نگفته بود همینطوریش از بیونا بدم میومد اما حالا متنفر بودم … حالا میتونستم بفهمم نقشه ی بیونا چیه … اون عوضی فقط …
بکی:چانی برو …منتظرمونن …
-بهتری ..میخوای برگردیم توبمونی خونه من برم؟
بکی:نه نه چان … دورا اونجاست حتما تا الان کلی لوهانو اذیت کرده ….
-باشه عشقم ….
دوباره ماشینو روشن کردم …. به بکی نگاه کردم که سرشو به صندلی تکیه داده بودو چشماشو بسته بود… خم شدم روشو … اروم لباشو بوسیدم … چشمام باز بود …ولی بکی چشماشو باز نکرد و باهام همکاری کرد اونم منو میبوسید …. اروم دستمو سمت اهرم صندلی بردمو صندلیو خوابوندم … بکی سریع ازم جدا شد ….
بکی:یا چان اینجا تو ماشین ؟
سریع از روش بلندشدم:یاااا نه منحرف … میخواستم صندلیتو بخوابونم که لبات بهم چشمک زد نتونستم خودمو تحمل کنم
بکی:نوچ نوچ …. لبامم عاشق تو شدن … دیگه داره حسودیم میشه …چان حواست باشه…
-بلهههه چشم قربان …. رفتیم اونجا بری کنارکای بشینی من میدونمو تو دی او میدونه با کای
بکی:اوه اوه دی او …. من کنار کای بشینم خود کای پسم میزنه … فک کنم از بس با دی او اشتی کرده کمرش از فولاد شده …
-عخخخ فک کنم …. میخوای منم اینطوری باهات اشتی کنم؟
بکی:یاااا مسیح نه توهمینطوریش بی جنبه ایی روزی دوباره دیگه بخواد اشتیاتم اینطوری شه خوب من بدبخت میترکم …
-اتفاقا واس کمر هردومون خوبه .به نوعی ورزش حساب میشه دیگه …
بکی:نمیخواد اقا من هرروز صب ورزش صبحگاهیی میکنم لازم به ورزش شبانگاهی شما نی ….
-هرطور راحتی واس خودت گفتم …
بکی:تنکس من راحتم ….
-باشه ….
خوشحال بودم که بکیو کنارم دارم … عشق زندگیم … کسی که میتونه شادم کنه … کسی که با درداش درد میکشم با خنده هاش میخندم …. کسی که تموم دنیامه ….
بکی دوست دارم ..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





68
نظر بگذارید

avatar
61 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
64 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessshrsara.xiaoluSamina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

ایول ایول…باحااااله…مرررسی

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

آجی من داستانتو دوست دارم خیلی عالی نوشتی
امیدوارم همیشه موفق باشی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif

sara.xiaolu
مهمان
sara.xiaolu

اجی این قسمت بیشتر از اینکه دستمال لازم باشه خنده دار بود!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
کل کل دو تا زوجا حرف نداشت!!!ماشاالله همشون جواباشون زیره دندون عقلشونه زرتی میندازنش بیرون!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/doden-smiley.gif
این چانی کلا تو کفه ها!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
لوهااااااااااااااااااااااان!!!!به همین راحتی هونهانو فروختی؟؟!!!!!!چراااااااااااااااااااااااااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/295119_qrrr1s5w5a2lfyba.gif……د اخه چرااااااااااااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gifمن هونهانمو میخوااااااااااااااااااااام/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
ولی اجی خیلی قشنگ بود…مرسییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

sahar
مهمان
sahar

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif

Samina
مهمان
Samina

من برم با بکی صحبت کنم،خیلی ذهنش منحرفه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (2).gif

baekyumina
مهمان
baekyumina

kkk haghaaa ke khahaaare baekye :))))) komaooo aliiie merciiii tmx