7 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP2

قسمت دوم فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلام عشقولکای خودم
امدم با قسمت دومlast first kiss(اخرین و اولین بوسه)
ممنونم که با نظراتتون امیدوارم کردین
1دیدم دیروز خیلی گریه کردید گفتم امروز و اونقدر غمگینش نکنم
2بچه ها من باید داسی رو زودتر جلو ببرم که تو عید تموم شه اما حواسم هست که داسی خراب نشه … با خیلی چیزا میخوام غافلگیرتون کنم یوهاهاهاهاها
3از مریم جونم بابت پوستر زیباش تشکر میکنم
و یه خبری که امیدوارم خوشحالتون کنه من هروز اپ میکنم هخخخخ
کیف میکنیدا زود زود میزارم و اما نظرا.. عشقای من شاید نتونم نظرارو جواب بدم ولی حتما میبینم و وقتی نتم وصل شه حتما حتما جواب میدم و نظر واسه قسمتای رمزی یادتون نرهااااا (تهدیدی که همیشه کار ساز بوده و هست هخخخخ)
خوب بسه زیادی حرف زدم برید ادامه

بدون هیج حرفی راه افتادم سمت دستشویی
کریس:یااااا بیشعور دستشویم میخوای بری به منم باید بگی حال بهم زن
به حرفش اهمیت ندادمو رفتم تو دستشویی
تو مشتامو پر اب کردمو پاشیدم به صورتم واقعا خسته شدم لوهان …. واقعا دلم میخواد الان کنارم بودیو با اون کارات خستگیمو از بین میبری
تو فکرو خیالات خودم بودم که دستی رو روی شونم احساس کردم
خدای من اینا…. اینا حس دستای لوهانو دارن دستمو گذاشتم رو دستشو برگشتم سمتش یعنی لوهان خودتی یعنی برگشتی پیشم یا من امدم پیش تو ….
وقتی با چهرش مواجه شدم چشام چهارتا شد
بلند داد زدم:تووووو
دستشو گرفتمو کوبندمش به سنگ دستشویی
ناله کرد اما تو گوشم…. با صدای نالش موهای بدنم سیخ شد بدنم گر گرفت
اما خودمو جمع کردم…اون حتی ی کلمه اعتراضم نکرد که چرا اینکارو کردی دردم گرفت و از این حرفا
اروم در گوشش گفتم اقای بیون بکهیون خوب گوش کن عشقمو ازم گرفتی حالا امدی که چی بگی ؟
بکی:باور…کن …نمیخواستم … ااااااای
حواسم نبود که مچ دستشو با تمام قدرتم دارم فشار میدم خود به خود مشتم شل شد به قدری که بکیهیون ی اخیش گفت
-دیگه نمیخوام ببینمت هرگز ….اگه ی بار دیگه ببینمت زندت نمیزارم
از دست شویی امدم بیرون و رفتم سوار ماشین شدم
واقعا چرا برام مهم بود چرا گفتم مراقب باش وگرنه زندت نمیزارم تو که باید از خدات باشه ….. مخم هنگ کرده هیچی نمیفهمم
یاد خونمون افتادم دلم برا اونجا تنگ شده بود خیلی تنگ شده بودسریع گفت:اقای راننده خونه ی سانگ
راننده زد رو ترمز شیش متر رفتم جلو امدم عقب
-یااااااا
راننده:شما….شما حرف زدین قربان
تازه فهمیدم که من از وقتی با بکهیون درکیر شدم دارم حرف میزنم درست بعد از ی ماه :بلع حالا اگه میشه برید خونه ی…
راننده:نمیشه قربان اقای وو دستور دادن که هرگز به اون خونه نزدیک نشید
داد زدم:من رییستم یا کریس؟..زود باش برو خونه ی سانگ
راننده:نمیتون….
-نمیتونی مشکلی نیست تاکسی میگیرم با تاکسی میرم اما تو از همین الان اخراجی
راننده:باشه میبرمتون ولی جواب اقای وو با خودتون
ی لبخند کوچیک رو لبم نقش بست:باشه خیالت راحت تو فقط منو ببر
بلاخره راضیش کردم جلو در نگه داشت اکه راضی نمیشد نمیتونستم برم ادرسو بلد نبودم اخه
اروم از ماشین پیاده شدم
دنبال کلیدش گشتم یادم امد همیشه تو جیبه پشت صندلی عقب میزاشتم سریع رفتم از تو ماشین گرفتمشو رفتم سمت خونه
اروم کلید انداختم و در باز کردم
با باز شدن در تموم خاطرات برام تداعی شد یاد اونروز افتادم که افتادم دنبال لوهان کل خونه رو دویدم تا بلاخره گرفتمش و تو هوا بلندش کردم
چه روزای خوبی بود ….
عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود بدنم میلرزید …. احساس میکردم الاناست قلبم وایسه
رفتم طبقه بالا و درو اتاقو باز کردم…
به کل اتاق نگاه کردم چشمم به تخت خورد لوهان شبا تو بغلم رو این تخت با من میخوابید
از فکر امدم بیرونو رفتم تو اشپزخونه
همونجایی که باهم واسه تولد سهون کیک درست کردیم
دیگه نمیتونستم دیگه طاقت نداشتم
نشستم رو زمینو بلند بلند گریه کردم داد میزدم :لوهاااااااااان
واقعا تحمل این درد برام سخت بود منه دلقک تبدیل شدم به افسرده ترین ادم:چاااااااانی
این صدای….
برگشتم سمتش کیفش از دستش افتادو دوید سمت من :چانی خوبی ؟کی بهت احازه داد بیای اینجا هااااا؟
-راننده بهت گفت؟
کریس:اونکه از دیدن من شکه شد البته بعدا با اون کار دارم
-پس چرا اومدی اینجا؟
کریس:بسه گریه نکن بیا بریم
-چرا؟
کریس:چی چرا؟
-چرا منو نمیاوردی اینجا؟
کریس:میاوردمت اینحا تا از این داغون تر شی نه خیر اقا… ما لوهانو از دست دادیم کافی بود تحمل از دست دادن تورو نداریم میفهمی
واقعا چیزی نداشتم بگم فقط از جام بلندشدم و رفتم سمت ماشین … کریسم پشتم امد و در خونه رو قفل کرد…
رفتم تو ماشین نشستم
کریس سویچ ماشینو از راننده گرفت:تو با ماشین من بیا
بعدم سویچ ماشینو خودشو به راننده داد
خدایا چرا اینقدر عذاب …. لوهانم.. بچه ها.. بکی …بکی؟چرا بکی واسم مهمه
سرمو به صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم
*بکی*
مقصرم مقصر …..من کاری کردم که عشقم اینطوری شه و از دستش بدم….
اون الان به خاطر من …..
میدونم دیگه الان ازم متنفره ….متنفر تر از هر کسی و هر چیزی
چطور …. چطور بهش بفهمونم دوسش دارم
اره چانی من به لوهان حسادت میکردم چون قلب تورو واسه خودش کرد … منم عاشقت بودم اما هرگز منو ندیدی …. حتی نمیدونی من دوست لوهانم بهترین دوستم لوهانه ….. حتی یادت نمیاد واسه ورودی شرکت منو لوهان باهم امدیم ….. هرگز منو ندیدی ….. هیچ وقت سر قبر لوهان احساس نکردی یکی پشت اون درختا داره زجه میزنه داره زجر میکشه چون باعث مرگ داداشش شده تو حتی یادت نمیاد وقتی لوهان میگفت خونه بکهیونم
یادت نمیاااااااااااد
-چرااااااااا چااااااانی چرا یادت نمیاد
چون من از شرکتت رفتم و لوهان موند پیشت من رفتم تا نه دوستمو ناراحت کنم نه عشقمو اما انگار موفق نشدم
لوهان موندو تموم دنیای تو شد…. تو چشماتو رو همه بستی چشماتو رو من بستی داری دیونم میکنی دیونههههههه
*چانی*
رسیدیم خونه و رفتم داخل خونه با ورود من به خونه همه سرشونو برگردوندن سمتم با اون حال زار نمیخواستم پیششون باشم سریع رفتم تو اتاقم
اون پسره بکی چرا واسم اشناست … چرا واسم مثل لوهان میمونه …. باید در موردش بفهمم اینطوری نمیشه
*طبقه پایین*
سوهو:باز چی شده کریس؟
کریس:رفته بود خونش
چن:چییییییی؟چرا گذاشتی بره
کریس:مگه خرم بزارم بره اونجا …خودش رفته بود
ژیو:بچه ها ب نظرتون بهتر نیست ببریمش ….د…دکتر
لی:یعنی چی ژیو؟
کریس:حق با ژیوعه بهتره ببریمش تا حداقل بتونه یکم از این دردشو کم کنه ….
*چانی*
میدونم الان پایین دارن درمورد من حرف میزنن …..
صدای در امد:بیا تو
در با چنان قدرتی باز شد که فکر کنم کل خونه لرزید
کریس:تو …تو حرف زدی؟….اووو امروز تو خونه ام داشتی حرف میزدی
بلندشدم و رو تخت نشستم ….کریس امد سمتمو ظرف غذارو رو میز گذاشتو جلوم زانو زد ….محکم شونه هامو گرفت
کریس:یه بار دیگه حرف بزن چانی ترخدا ی بار دیگه
اروم دهنمو بازکردمو و گفتم:کریس
کریس:خدایا….درست میشنوم
تموم بچه ها ریختن تو اتاق
سهون:چی شده؟ چانی خالت خوبه
نگاش کردم:اره خوبم سهون
سوهو:تو …. تو داری حرف میزنی اونم بعداز یک ماه….باورم نمیشه
کای امد جلوم:چانی
تو چشاش نگاه کردم …..کای …. چشماش چقدر غم داشت اما دقت کردم نه این چشمای خودم بود که داشتم تو چشمای کای میدیدم چشمام …. هیچ وقت اینقدر به چشام دقت نکرده بودم هیچ وقت …. پس بگو
چرا اینا اینقدر نگرانمن
اروم از جام بلندشدم و زفتم سمت حموم: من میرم دوش بگیرم
*چانی*
سرمو به وان تکیه دادم
تو فکر لوهان بودم اخه عشقم جقدر زود از دستت دادم هنوز خیلی نگذشته که فهمیدم تو دوسم داری …که عاشقمی… با تموم وجودم عاشقت شدم
اما حالا لوهانی جرا وقتی اون …اون بکیو میبینم قلبم مثل وقتایی که تورو میبینم به تپش میوفته….میخواد از تو دهنم بزنه بیرون …. نفسام به شمارش میوفته
نه لوهان من نمیخوام …نمیخوام عاشق کسی بشم که تورو کشته قاتل تو بوده ….
دیونه چرا از پیشم رفتی …. ای کاش من لعنتی قبول نمیکردم که بریم خرید من اگه قبول نمیکردم و حتی اگه باهام دعوا میکردی ارزش داشت … اونوقت میومدم منت کشی و اشتی میکردی اما الان خودمم بکشم تو بر نمیگردی…
لوهان ازم خسته شده بودی…..
چرا مقاومت نکردی جرا به خاطر من نخواستی زنده بمونی …واست ارزش ندارم نه لوهان نگو که نداری…نگو بگو نمیتونستم …بگو مجبور بودم …نه حتی اگه مجبورم بودی نباید ترکم میکردی ….نه نامرد
*بکی*
خودمو رو صندلی حابه جا کردم حتی این دختراهم جای چانیو واسم نمیگیرن هیچکس جای اونو نمیگیره
ی بطری کامل هنوز از خود بی خودم نکرده بود…..ی بطری دیگه خواستم …
دختراول:اووووپااااا اینقدر نخور واست ضرر داره
دختره ی خر از رو پام انداختمش پاییونو بطری و ور داشتم و رفتم بیرون بار….
شیشه رو سر کشیدم
تو خیابونا واسه خودم ول میچرخیدم و زیر لبم چرت و پرت میگفتم مثل :چانی خر است چرا ؟چون عاشق من نشد ….من ماده خرم چانی نره خر….. بعد میزدم زیر خنده همه هم نگام میکردن کفریم کردن بلند داد زدم:چیه خوشگل ندیدین …. تازه خوشگل ترم بودم چانی پیرم کرد هخخخ اون خره عاشق پیرم کرد هخخخخ رفتم حلو زنرو گرفتم میگم:این تیمارستان روزبه ای که ایرانیا میگن کجاست؟میدونی؟.زنه جیغ جیغ کنان از دستم فرار کنه
-وااااا زنیکه جیغ جیغو …بیخی بابا
برگشتم برم که ی نفر دستمو گرفت برگشتم نگاش کردم یه خنده ی بلند کردم و گفتم :چطوری ؟
*چانی*دو ساعت قبل
بلندشدم و تعظیم کوتاهی کردم و از اداره امدم بیرون
پس راست میگفت واقعا ترمز نداشته… اما چرا اخه سیم ترمز و باید پاره کنن…
به راننده کیم گفتم بره دلم میخواست قدم بزنم دلم نمیخواست امشبو برم پیش بچه ها نمیخواستم نارحتیمو ببیننو ناراحت شن
صدای گوشیم در امد صفحشو نگاه کردم *جانگ*:بلع اقای جانگ ….اوه بلع پیدا کردید ممنون …… نه گوش میکنم بگید….. چی؟…. واقعا…..
نمیتونستم باور کنم امکان نداره
-ممنون اقای جانگ زحمت کشیدید
گوشی رو قطع مردمو حرفای اقای جانگو با خودم تکرار کردم ….بیون بکهیون…. دوست لوهان به عبارتی داداش لوهان چندماهم تو شرکت خودم بوده اما بعد از مرگ پدرش صاحب شرکت باباش شده …. خیلیم دشمن داره به خاطر کار خوبش …..پس همچین ادمی نمیتونه لوهان و کشته باشه
به ساعت نگاه کردم چقد سریع گذشت دوساعته دارم پیاده روی میکنم ….
صدای خنده ایی توجهمه جلب کرد سرمو بالا اوردمو نگاش کردم ….وای این اینجا چیکار میکنه

منتظر نظرای قشنگتون هستم و عشقولکام من تو این چند وقت فقط نظر کسایی رو جواب میدم که سوال داشته باشم اما وقتی نت بگیرم جواب همه ی نظراتونو میدم پس اگه جواب نظر بعضیاتونو ندادم دلگیر نشید



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





94
نظر بگذارید

avatar
90 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
84 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessassalkandysepinood نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

اوخی بکی…دلم سوووخت…بابا این چانی زود عاشقت میشه غصه نخور…بعدی

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

وااااااای آجی داستانت فوق العاده س /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

assal
مهمان
assal

Kheiiili khoob minevisi
Tahte tasir gharar gereftm/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

kandy
مهمان

ماذا فاذا ؟؟ خخخخ عالی بود ../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif

sepinood
مهمان
sepinood

بکی…………./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif