9 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP15

قسمت 15 فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلاااااااام
امدم با قسمت 15اخری و اولین بوسه
خوب بچه ها امیدوارم تا اینجا از داسی خوشتون امده باشه دوسش داشته باشین ..
این دفعه حرفی ندارم برید ادامه وراستی از لونای عزیزم بابت تایپ این قسمت ممنونم و همینطور نهال برای پوستر زیباش برید ادامه

_________*بکی
تازه فهمیدم چه غلطی کردم اونم جلو عشق زندگیم ..اححح
بکی ….لعنت به تو..پسره ی خر..آخه چرا بیونا..تو این همه خدمتکار داری تو خونت حداقل با یکی از اونا..آخه چرا بیونا اونم جلو چشم چانیول..لامصب..
داشتم دیوونه میشدم..رفتم سمت میز..به آینه نگاه کردم..
– بک چه غلطی کردی؟..به همین راحتی به عشقت خیانت کردی؟
دستمو مشت کردم و با تمام قدرتم کوبوندم توی آینه..آینه ترک خورد..روی ترکا خون دستم بود..دستم میسوخت اما سوزشش در برابر سوزشی که به قلب چانیول دادم هیچه..رفتم تو حموم و درو قفل کردم..رفتم زیر دوش آب ….دستمو رو سرم گذاشتم..آبی که روی بدنم میریخت قرمز بود چون با خون دستم قاطی شده بود..به تیکه شیشه ی تو دستم نگاه کردم..بیشتر از این نمیتونستم این زندگیو تحمل کنم..
آب رو باز کردم و وان رو پر آب کردم ..ملافه رو از دور بدنم باز کردم و رفتم تو وان نشستم..شیشه رو بالا آوردم و جلو چشمم گرفتم..بهش زل زده بود..
-: یعنی تو قراره به زندگی نحسم پایان بدی؟!!..امممم..ازت ممنونم عخخخ..
به کارام فکر کردم..
-چان کاش بودی الان..اینجا..تو وان..منم تو بغلت..اون موقع با خیال راحت چشمامو برای همیشه میبستم…اونموقع دلم به این خوش بود تو بغل عشقم مردم..اما الان..الان دارم به خاطر خیانت به عشقم خودمو میکشم..به همین راحتی..چان اولین بوسمون یادمه..وقتی توام منو بوسیدی و دستاتو دور کمرم حلقه کردی انگار دنیام عوض شد..انگار بهشتو بهم دادن..آعوش تو همیشه برای من امن ترین جاست..اما آخرین بوسمون یادته؟..چی دارم میگم..
که بعدش لوهانو دیدی و تمام اونا یادت رفت….چی میشد اولین و اخرین بوسمون میشد اخرین و اولین بوسه …..واااای چانی اگه تو عاشقم بودی..من الان کنارت بودم..تو بغل گرم و امنت..الان تو بغلت بودمو موهامو نوازش میکردی..بهم میگفتی عشقم خوابت نمیاد بگیر بخواب دیگه ..تو اون دو شب که کنارت بودم بهترین روزای زندگیم بود..عشقم..بغضم نذاشت ادامه بدم..اشکام رو صورتم جاری شد و با قطره های آب روی صورتم قاطی شد..
-چان..منو ببخش عشقم..
شیشه رو روی رگ دستم گذاشتم..
___________*کای
از ماشین پیاده شدم رفتم سمت در…
نگهبان : بفرماید کاری داشتید؟..
-:اممم..کای..کای هستم..
نگهبان : بله جناب کای که دروز اومدید دنبال خانم دورا..بفرمایید تو..
از در ورودی رفتم داخل حیاط
از در ورودی رفتم داخل حیاط رسیدم به در .. در رو باز کردن و رفتم داخل..دورا : کاااااااای…
به اطرافم نگاه کردم : عه دورا سلاااام..
پرید بغلم : چطوری شیطون؟
دورا : خوبم کایا
-دورا داداش چان اومده بود اینجا؟..
دورا : اوهوم ولی وقتی داشت میرفت گریه میکرد..حتی منم ندید..
فهمیدم بازم دعوا کردن..بکیم طبق معمول لطف کردع و زده تو برجک چانی..
-الان داداش بک خونست دورا؟
دورا : آره کایا..تو اتاقشه..
گذاشتمش پایین : من میرم پیش داداش بک دورا
دورا : باشه
از پله ها بالا رفتم..رسیدم به اتاق..
-دورا..این اتاق داداش بکیه؟
دورا : آره
-باشه گلم..
دستمو روی دستگیره گذاشتم و درو باز کردم..با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم..نصف وسایل اتاق رو زمین بود..بالشت..لباس زن..لباس بکی..یعنی چی شده؟..ااا نه امکان نداره بک همچین کاری کنه..یعنی چانی دیدتش..رفتم جلوتر..صدای آب از تو حموم میومد..فهمیدم حمومه..اما جلوتر که رفتم صحنه ای دیدم که خشکم زد..آینه ی شکسته و روش خونیه.. سریع دویدم سمت حموم..دستگیره در رو پایین دادم اما باز نشد
-یااا بکی..پسره ی خر وا کن این درو..
با مشت ب در میزدم اما جواب نمیداد..داشتم دیوونه میشدم..تنها راهش شکستن در بود..بالخره بعد از کلی دنگ و فنگ در رو شکستم..رفتم داخل چشمام گرد شد..بکی..آب وان کاملا قرمز شده بود..دویدم سریع از تو وان بیرون آوردمش بلندش کردمو سریع از حموم امدم بیرون
دویدم سمت در از اتاق خارج شدم با تموم سرعتم می دویدم..هر لحظه امکان داشت از پله ها بیوفتم..اما برام مهم نبود..ماشین خودم بیرون خونه بود اما ماشین بکی جلوی در بود..سریع گذاشتمش رو صندلی عقب..نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم..پامو روی گاز فشار دادم..رفتم سمت بیمارستان
__________*چان*
ماشینو یه جا پارک کردم شروع کردم به قدم زدن..دستامو تو جیب شلوارم کردم..سرمو پایین انداختم..اون صحنه حتی یه لحظه هم از جلو چشام دور نمیشد..همش جلو چشمه..آخه بکی..یعنی اینقدر اذیتت کردم که به همین راحتی اون زنی که ازش بدت میومد و قبول کردی زیرت باشه..آخه بک..چیکار کردم که انقد رفتارت یهو عوض شد..در عرض چند ثانیه عوض شدی..بک کاش میگفتی چی داره اذیتت میکنه..امکان نداره سر دو دیقه دیر گفتن من اینقدر عوص شه..اه بک..
تو افکار خودم بودم که گوشیم زنگ خورد..از تو جیبم در اوردم به صفحه نگاه کردم..کای..کای با من چیکار داره؟
-الو کای؟
کای : سلام چان..میخوام یه چیز بگم..فقط هول نکنا..
-چیه؟چی شده؟ یااا کای بگو
کای : خوب میدونی..بکی
-بکی؟..بکی چی؟ کای حرف بزن لامصب جونم به لبم رسید
کای : بکی خودکشی کرده
-چییییییییی؟
کای : الانم بیمارستانه دکترا بالا سرشن
یعنی چی؟امکان نداره
-یااا کای کدوم بیمارستان؟..
کای : سانگ..زودتر بیا…
سریع رفتم تو خیابون..یه ماشین گرفتم رفتم سمت بیمارستان..نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم..خودشون سرازیر میشدن..بلاخره رسیدم بیمارستان..
سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم تو بیمارستان تمام بیمارستان رو دویدم تا رسیدم به بخش اورژانس ..تو راهرو سرگردون بودم که کایو دیدم..دویدم سمتش
-کای چی شده؟بک حالش خوبه؟کای حرف بزن
کای : خوب تو بذار من حرف میزنم
-بگو دیگه..
کای : خودکشی کرده بود..به موقع رسیدم..آوردمش بیمارستان..الانم بیهوشه..
داشتم با کای حرف میزدم که دکتر اومد
-آقای دکتر حالش چطوره؟
دکتر: خوب خون زیادی ازش رفته بود..الان حالش بهتره اما هنوز بهوش نیومده..
کای : ممنون آقای دکتر
-میتونم..میتونم ببینمش؟خواهش میکنم..
دکتر :امم فقط 5 دقیقه..
-ممنون..کی بهوش میاد؟..
دکتر : معلوم نیست ولی به احتمال زیاد امروز به هوش میاد..
یه تعظیم کردم رغتم توی اتاق کای موندو با دکتر حرف زد..رفتم تو اتاق..تختشو پیدا کردم..رفتم بالا سرش صورتش هنوز سفید بود..دستمو رو موهاش گذاشتم و نوازشش کردم
-عشقم آخه چرا اینکارو کردی؟..میدونم به خاطراینکه من دیدمت اینکارو کردی..اما عشقم..من..به خاطر من اینکارو کردی.. پرستار : ببخشین آقا..اما دیگه باید برین..
برگشتم سمت پرستار : میخوام براش اتاق خصوصی بگیرم..
پرستار: بله؟..آها باشه الان انتقالشون میدیم..
رفتم پذیرش و یه اتاق خصوصی براش گرفتم..خواستم یه تخت جدا هم بذارن که پیشش بمونم..ساعت حدودای نه شب بود..کای : یااا.چان دورا منو کشت..هعی زنگ میزنه میگه میخوام بیام پیش داداش بکی چیکارش کنم؟
-زنگ بزن سهون بره دنبالش ببرتش خوابگاه
کای : باشه..
به صورت بکی نگاه کردم..دستاش رو توی دستام گرفتم و نوازششون کردم..
کای : یا چان گوشیت داره زنگ میخوره..
-بدش..
یه دستمو از تو دست بک در آوردم و گوشیمو گرفتم
-اینکه آقای گیون..چیکار داره این وقت شب؟
کای : عزیزم ساعت نه..همچین میگی این وقت شب
جواب دادم :سلام آقای گیون..بله سئولم چطور مگه؟..چی؟..یوراااااا
یوهاهاهاهاهاها الان ادامه میخواید اره عخخخخخ برید بمونید تو خماری تا قسمت بعد یوهاهاهاهاها



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





69
نظر بگذارید

avatar
63 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
62 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessفافاshrsepid نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

چی شده؟؟؟ بکییییییییییی….چانی همونجااا بممووون…من برم ادامه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

عالی بود ممنون /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

فافا
مهمان
فافا

من اصن نفهمیدم این قسمت چی شد….همش تو فکر لوهانم ای خدااااااااا

sepid
مهمان
sepid

اوووووووف بکی…
حالا اگه اون احمق حامله بشه میخوای چیکار کنی…؟

sara.xiaolu
مهمان
sara.xiaolu

اقا اصلا خودکشی تو وان یه فازی میده که نگو!!!!!نرمه……گرمه……ارامش بخشه……/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif
حالا احیانا کای دوره بکی یه پارچه پیچید که!!!نه!!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
طفلی چانی!!!از دست این بکی اخر خودش میزنه شلنگ ترمزشو پاره میکنه میزنه به درخت!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/doden-smiley.gif(روش جدید خوکشی!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (10).gif)
من ………..من…….هققققققققق…..ادامه!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif