5 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP14

قسمت 14 فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلااااام
بازم من امدم عخخخخ
خوب امروز بیشتر نوشتم
پوسترم کار نسیم عزیزمونه
بچه ها ممنونم که با نظرات قشنگتون حمایتم میکنید واقعا ممنونم
خوب برید ادامه ببینید بکی چیکار کرد عخخخ
دلم واسه چانی شوهر بیچارم میسوزه طفلی
ادامههههخ

از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم..
چان : اینو زدم کریس نه به خاطر هرچیزی زدم به خاطر اینکه برادریه که بین منو خودت بود و خراب کردی
چان : فکر کردی چون دیروز گذاشتم رفتم یعنی هیچ..هیچ کاری باهات ندارم؟..نه خیر اینو بهت بگم اصلا..اصلا از تو انتظار نداشتم کریس
*چانیول*
جلوتر رفتم و یه سیلی در گوشش زدم..
چان : دلم میخواد در حد مرگ بزنمت کریس..اما اون چند سال دوستیمون مانعم میشه..اما نمیدونم چطور مانع تو نشد..چطوری تونستی اینکارو بکنی
کریس برگشت و تو چشمام زل زد..تو چشماش میتونستم پشیمونی رو ببینم
کریس : گفتم که میدونم راهمو اشتباه انتخاب کردم و حتی راه رو واسه خودم سخت تر کردم
چانی : آخه لعنتی با این کارت طندگی برای هممون سخت کردی
کریس : اما یه کار خوبم تونستم بکنم..
چان : کار خوب؟ با این راه هه
کریس : تو رو به بکی رسوندم..
یه لحظه رفتم تو فکر که اگه کریس اینکارو نمیکرد “من میتونستم بکیو ببینمو عاشقشس بشم یا نه..اما..
-اما کریس فعلا که بکی ترکم کرده با اینکارت
کریس : چی؟
-بله بخاطر کار شما عشق زندگیم ترکم کرده
کریس :نمیدونم چطوری بگم..وا..واقعا..
کریس : میدونم ازم متنفری
بهش یه نگاهی کردم..شاید ناراحت باشم کریس اما نمیدونم چرا حس تنفر بهت ندارم..نمیشه که با این کارت بگم نسبت بهت حس تنفر ندارم..رومو ازش برگردوندم..برگشتم سمت پله ها..اما بالای پله ها وایستاده بود..
-لوهان از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم..
چان : اینو زدم کریس نه به خاطر هرچیزی زدم به خاطر اینکه برادریه که بین منو خودت بود و خراب کردی
چان : فکر کردی چون دیروز گذاشتم رفتم یعنی هیچ..هیچ کاری باهات ندارم؟..نه خیر اینو بهت بگم اصلا..اصلا از تو انتظار نداشتم کریس
*چانیول*
جلوتر رفتم و یه سیلی در گوشش زدم..
چان : دلم میخواد در حد مرگ بزنمت کریس..اما اون چند سال دوستیمون مانعم میشه..اما نمیدونم چطور مانع تو نشد..چطوری تونستی اینکارو بکنی
کریس برگشت و تو چشمام زل زد..تو چشماش میتونستم پشیمونی رو ببینم
کریس : گفتم که میدونم راهمو اشتباه انتخاب کردم و حتی راه رو واسه خودم سخت تر کردم
چانی : آخه لعنتی با این کارت طندگی برای هممون سخت کردی
کریس : اما یه کار خوبم تونستم بکنم..
چان : کار خوب؟ با این راه هه
کریس : تو رو به بکی رسوندم..
یه لحظه رفتم تو فکر که اگه کریس اینکارو نمیکرد “من میتونستم بکیو ببینمو عاشقشس بشم یا نه..اما..
-اما کریس فعلا که بکی ترکم کرده با اینکارت
کریس : چی؟
-بله بخاطر کار شما عشق زندگیم ترکم کرده
کریس :نمیدونم چطوری بگم..وا..واقعا..
کریس : میدونم ازم متنفری
بهش یه نگاهی کردم..شاید ناراحت باشم کریس اما نمیدونم چرا حس تنفر بهت ندارم..نمیشه که با این کارت بگم نسبت بهت حس تنفر ندارم..رومو ازش برگردوندم..برگشتم سمت پله ها..اما بالای پله ها وایستاده بود..
-لوهان
-لوهان..
لوهان : پس عشق زندگیت بکیه؟؟؟
چی باید میگفتم؟..اگه آره میگفتم لوهان میشکست اگه نه میگفتم بکی میشکست
بکی : چیه آقای پارک چانیول چرا جواب نمیدی؟..
برگشتم پشتمو نگاه کردم بکی دست به سینه وایستاده بود..اما کای باهاش نبود معلوم شد کایو قال گذاشته
بکی : چیه؟چرا تو جواب موندی؟خو بگو دیگه..چرا جلو کریس گفتی ولی جلو لوهان نمیگی؟..ها؟چرا؟چیه؟..
درکت مینم کسی نمیتونه جلو عشق واقعی زندگیش بگه من عاشق کس دیگه ایم..
بعدم بدون هیچ حرفی گذاشت رفت..
-احح..آخه من به تو چی بگم..
کلا بدون اینکه به حرف دیگران گوش کنه میذاره میره..دویدم سمت در
لوهان : یااااا پارک چانیول..عشق زندگیت کیه؟ بگو بعد برو
برگشتم سمتش : میشه تمومش کنید؟..مگه نشنیدی لوهان؟..گفتم به کریس بک..بکی تنها عشق زندگیمه..نمیخواستم بگم که بشکنی اما خودت خواستی که بگم..
بعدم سریع رفتم دنبال بکی..رسیدم تو کوچه نبود..سرمو به هرطرف میچرخوندم اما اثری از بک نبود..دویدم تا به خیابون رسیدم..اما نبود..شاید..آره رفته اونجا..سریع برگشتم سمت ماشینم..سوار شدم و رفتم سمت خونه ی بکی ..رسیدم حدود یک ساعتی جلو در خونه وایستادم شاید بیرون بیاد…اما خبری نشد تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم..از ماشین بیرون اومدم..گوشیمو از تو جیبم در آوردم و شماره خونه رو گرفتم..بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد
-دور تویی؟تو اونجا چیکار میکنی؟
دورا : اینجا خونمه هاااا..
-آره حواسم نبود..کی اومدی خونه؟
دورا : امروز سهون منو آورد یعنب داداش بکی زنگ زد و گفت منو بیاره خونه
-آها..
پس بکی میخواد کلا جدا شه..آخه چرا؟..مگه چیکار کردم؟
دورا : چانی؟
-جانم؟
دورا:من میترسن چانی
-چرا دورا؟چی شده؟
دورا: آخه داداشی حالش یه جوری بود..هی میخورد به دیوار..کج راه میرفت..
فهمیدم بکی مست کرده
دورا : مامان نیم ساعت پیش رفت تو اتاق داداش هنوز نیومده بیرون میترسم مامان یه بلایی سر داداشی بیاره..
به حرف دورا فکر کردم راست میگفت بگی الان مسته اگه بزنه بلایی سر بیونا بیاره چی؟..
-دورا من الان پشت درم الان میام تو..
دورا : آخ جووون بیا چانی جونم..
تلفنو قطع کردم سوار ماشین شدم و رفتم دم در
نگهبان منو میشناخت اخه یه بار با بکی اومده بودم اینجا ..
نگهبان – سلام اقای پارک
+ سلام ..میخوام برم تو ..
-حتما ..الان درو باز میکنم ..
درو باز کرد و با ماشین وارد اون حیاط بزرگ شدم .
خو نه ای که خیلی شبیه خونه ی ما بود .
جلوی در پارک کردم و از ماشین پیاده شدم ..
رفتم سمت در که در باز شد و دورا دوید سمت من ..
دورا – چااااااااااااااااان
پرید بغلم …بغلش کردم ..
-چطوری دورا ؟!
–خوبم چان جونم ..
-بریم پیش داداش بکی
–من نمیام ..میترسم مامانی با داداشی دعوا کرده باشن ..
– نه عزیزم داداش بکی عاقله
رفتم تو خونه ..دورا رو رو مبل گذاشتم ..
– پس تو همینجا بمون من برم دنبال داداش بکی
دورا – باشه ..برو ..
رفتن سمت پله ها و هر پله ای که بالا میرفتم
تپش قلبم بیشتر میشد ..طوری که وقتی به پله اخر رسیدم احساس کردم قلبم میخواد از سینم بزنه بیرون ..
اروم به سمت در رفتم ..
اما صداهایی باعث شد سر جام بایستم .
صدایی که انتظار نداشتم اونو از توی اتاق بکی بشنوم ..
دستمو روی دستگیره در گزاشتم و اروم کشیدمش پایین
کاش چیزی که فکر میکنم نباشه ..
چیزی که ازش میترسیدم ..
دستگیره رو پایین دادم که صدای باز شدن در امد ..
درو اروم باز کردم اما دستم از روی دستگیره افتاد و در خودش کامل باز شد ..
از صحنه روبه روم ..
میخواستم بمیرم ..
نه امکان نداره …بکی چه غلطی کردی ..پی اون صدا ها ..صداهای ناله های بیونا زیر بکی بود ..
دهنم باز مونده بود ..
داشتم خفه میشدم ..بکی هنوز متوجه حضور من نشده بود ..
داشت بیونا رو (خودتون بگیرید دیگه ..نمیتونم بگم ) از یه طرفم داشت بیونا رو میبوسید ..دنیا رو سرم خراب شد ..
-بککککک
بکی سریع صورتشو بالا اورد و نگام کرد ..
– بک داری چیکار میکنی تو ؟!
بکی اروم از رو بیونا بلند شد و ملافه رو دور خودش پیچید …
بیونا هم سریع اون یکی ملافه رو گرفت و روی تخت نشست ..
-بک …تو …
— به تو چه ؟!
-چییییی ؟!
بکی برگشت سمتم ..
–گفتم به تو چه ؟ لوهانت که برگشته ..دیگه با من چیکار داری ؟!
-بکی تمومش کن ..مگه چیکار کردم که داری اینطوری میکنی ؟! ها ؟؟ چیزی گفتم که خودم خبر ندارم ؟!
بکی – بسه چان ..
بیونا بلند شد و اومد جلوم ایستاد ..
+ شما اینجا چی میخواید که اومدید و جلوی کار متو عشقمو گرفتید ؟!
– عشقت ! ..ببینم تو کمرت درد نمیکنه ؟! معلومه خیلی انجام دادی که کمرو نداری و میتونی سر پا بایستی ..
+داری ..
نزاشتم ادامه حرفشو بگه ..نزدیکش رفتم و دستمو روی دهنش گزاشتم ..بازوشو گرفتم و بردمش سمت در .. درو باز کردم و ..
از اتاق پرتش کردم بیرون …خورد زمین ..دقیقا جلوی دورا افتاد ..
به دورا نگاه کرد ..
-واقعا ببین چقدر هرزه ای که دخترت باید تورو توی این وضع ببینه ..
امدم داخل اتاق و درو محکم بستم ..برگشتم سمت بکیو اروم رفتم سمتش ..
بکی :نزدیک تر نیا ..
– بکی چرا اینطوری میکنی ؟! الان من باید ناراحت باشم نه تو
بکی برگشت سمتم ..یه نیش خند زد:تو ؟!
– بک من الان تورو با یه دختر دیدم ..دختر نه ..یه هرزه ..بعد میگی من ناراحت نیستم ..خیلی ..
نتونستم ادامه بدم ..بغضم داشت میشکست ..سریع از اتاق بیرون رفتم از پله ها پایین امدم و سوار ماشین شدم ..از اون خونه لعنتی بیرون اومدم
بچه ها معذرت میخواک اگه مشکلی داشت چون من دستم درد میکرد دونفر برام تایپ کردن به خاطر همین روش یکی ی جور بود روش یکی دیگه ی جور دیگه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





72
نظر بگذارید

avatar
66 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
63 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessفافاshrsepid نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

عررررر…نههههه….نمییییخوووواااام…..فقط ادامه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

فافا
مهمان
فافا

الهی بمیرم واسه لوهان

sepid
مهمان
sepid

نمیدونم چرا دلم واسه چانی نمیسوزه…
میدونی چیه…
داستانت خیلی قشنگه یعنی خیلی قشنگ و واقعی مینویسی واسه همین من حسابی جوگیر میشم…
دلم واسه لوهان کبابه…
فکر کن ماشین بهت بزنه و وقتی بهوش بیای عشقت دیگه تو رو نخواد…
حتی از زنده بودنت هم خوشحال نشه…
واقعا گناه داره…

sara.xiaolu
مهمان
sara.xiaolu

الان من دلم واسه همشون سوختا!!!!!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gifهمه گناه دارنننننننننننننننننننن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
بکی ریدی!!!!!!!!اونم از نوع یبسش!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (33).gif
چاااااااااااااااااااااااااااااااااااانی!!!!!!عرررررررررررررررررررر/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ice.gif
من شوت تو ادامه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif