2 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP13

قسمت 13 فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلاااااااااام
بچه ها فکرکنم این قسمتم زیاد نباشه شرمنده …. خوب کار دارم نمیتونم زیاد بنویسم ولی قول میدم بیشترش کنم …
خوب حرفی ندارم برید ادامه
اها راستی از ساراجونم بابت پوستر زیباش ممنونم خوب حالا برید ادامه عخخخخ

_کای‌تو‌اینجا… چی کار‌میکنی؟!
کای: چان بهم زنگ زد و‌همه چی رو‌بهم گفت.گفت بیام دنبالت یه‌وقت کار دسته خودت ندی…
_نه بابا… نگران هم میشه جدی؟!
کای:وقت شوخی نیست بکی…
کای اومد داخل و‌در و‌پشت سرش بست.
بکی: من شوخی نمیکنم من بازیچه دستش نبودم که به همین راحتی ولم‌کنه بره. ..
کای: مگه… مگه گفت میخواد برگرده پیش لوهان که تو این‌همه بهم‌ریخته ای؟!
_جوابمو‌نداد….نگفت پیشم‌میمونه…
کای: بهش وقت بده‌بکی…. اون بدبخت شوکه شده‌وقتی دید لوهان زندست.‌وقتی فهمید برادرش که خیلی بهش اعتماد داشت باهاش اینکارو‌کرد؛بک‌تو باید بهش حق بدی…
_ پس کی به‌من‌حق میده ها؟! بگو‌دیگه‌کای!!
کای سرشو‌انداخت پایین
_چیه‌خوب بگو دیگه؟! کی به من حق میده به منی که عشق بازیای عشقمو جلو چشم دیدم اما دم پس نزدم
دیدم عشقم عاشق کسه‌دیگه ای شده اما من هیچی نگفتم… اما کای بسه دیگه..نمیتونم ! به تهش رسیدم دیگه..!!
بدون اینکه خودم بخوام اشکام‌رو‌صورتم جاری شد و‌بغضم‌ترکید . هق هقم‌نمیذاشت ادامه بدم…
کای سمتم اومد بغلم‌کرد :
میدونم سخته بک… معذرت‌میخوام اگه بد حرف زدم…اگه چیزی گفتم که ناراحت شدی معذرت میخوام!! گریه‌کن‌! گریه‌کن! تاخودتو‌خالی کنی تا اروم‌شی.
اشکام امونمو بریده بودن.بدون اجازه سرازیر میشدند.
بعد از نیم ساعت تو بغل کای بالاخره آروم‌گرفتم.
صدا، هق هقام کمتر شد.
آروم از بغل کای بیرون‌اومدم.
کای : بهتری ، بک؟!
_آره ممنون کای.
کای : خواهش.. به چانی …چانی زنگ نمیزنی؟! نگرانته!
_من دیگه کسی به اسم‌پارک چانیول نمیشناسم.نمیخوامم بشناسم.
کای : باشه…آروم‌باش..بهت حق میدم…نمیخواد بهش زنگ بزنی…
دستمو گرفت و‌من و سمت اتاق
کشوند:بیا بک برو استراحت کن تا حالت بهتر شه … منم اینجا میمونم …
-ممنون کای …. نمیخوام تو زحمت بیفتی
کای:تعارف بسه برو بخواب
-مرسی…
رفتم تو اتاق و خودم رو تخت دراز کشیدم … چشمامو بستم تا ذهنمو از هر چیزی … نه نمیتونم خالی کنم … هرکاری میکردم نمیتونستم از فکرچانی بیام بیرون … اخه چرا باهام اینکارو کرد مگه چیکارش کردم تاوان کدوم گناهو من دارم میدم … خیلی سخته …. چانیولا… چانی… نمیتونم فراموشت کنم …. نمیتونم ….
_____________*کای *
وقتی رفتم تو اتاق و مطمئن شدم بکی خوابیده امدم بیرون و درو بستم … گوشیمو از تو جیبم در اوردم و شمارشو گرفتم
-سلام
چانی:سلام کای …. حالش چطوره؟
-بهتره چان….
چانی:میتونم بیام ببینمش ؟
-نه چان میدونی که…
چانی:اره میدونم
-خوب خوبه دیگه خودت میدونی … جرا بهش نگفتی همو موقع
چانی:بابا نزاشت من حرف بزنم … سریع واسه خودش برید و دوخت
خوب اون دلش میخواد تو سریع میگفتی باهاش میمونی. ..
چانی: مگه من گفتم‌نمیمونم؟!بک نذاشت حرف بزنم!!
کای:من به هردوتون حق میدم.نمیتونم بگم کدومتون گناه دارید چون هردوتون دارید اذیت میشید. اما توام باید مراعات حال بکی رو بکنی. اون‌انتظار نداره حتی یه لحظه نسبت به عشقت به اون شک کنی…
چانی: من شک نکردم فقط…
کای: باشه چان من دیگه شناختمت… خالا برو‌بگیر استراحت کن من مواظب بک هستم.خیالت راحت!
چانی: مرسی کای…
کای: خواهش میکنم .فعلا!!
چانی: فعلا!
تلفنو قطع کردم. به بیرون‌نگاه میکردم الان من باید دلم برای کی بسوزه؟! بکی و‌لوهان که یه چیز مشترک وارن یا چانی که عشقش قبولش نداره…. من الان باید با
اینا چیکار کنم …. نمیدونم
_____________*چانی*
خیالم راحت شد از بکی … اما لوهان …. شاید نباید اونجوری پسش میزدم … اون … اون زندست عشق اولم زندست … لوهان خیلی خوشحالم … خوشحالم که زنده ایی …
دی او:هعی چان….. بیا شامتو بخور…
سرمو به علامت نمیخورم تکون دادم … وبه تلویزیون خیره شدم که هیچی ازش نمیفهمیدم ….اما به خاطر اینکه از زیر سوالای دی او در برم بهش خیره شدم …
دی او امد کنارم نشست:هعی چان به چی فکرمیکنی؟…نمیخوای بگی چی شده؟ چی به کای گفتی که هم خوشحال شد اما بعدش سریع پوکید…. کجا رفت اصلا؟…الان بهت چی میگفت ؟
بهترین راه این بود که دی او به بقیه بگه چون من نمیتونستم بگم که کریس چه کار شرم اوری کرده… باورم نمیشه کسی که مثل برادرم بود…کسی که بیشتراز همه بهش اعتماد داشتم
-فردا خودت میفهمی
از جام بلندشدم
رفتم تو اتاقم….درو بازکردم دوباره خاطرات برام تداعی شد…روزایی که با لوهان تواین اتاق میخندیدیم ….یا اون روزی که بکیو برای اولین بار اوردم اینجا … تو این اتاق.. لباسای دی او رو بهش دادم …. هیچوقت اونروزو یادم نمیره. . ینی اونشبو یادم نمیره …. شبی که بک الان فکرمیکنه من ازش استفاده کردم ….حتی فکر دوری ازشم دیونه کنندست …. بس چان اون برمیگرده….اون عاشقته…خودمو رو تخت پرت کردم … به سقف خیره شدم .. اینقدر به بکی فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد …
_______________*فردا صب**لوهان*
اروم چشمامو باز کردم …. تو تخت بودم .!!!!.. اما تا جایی که من یادمه من دیشب تو باغ زیر بارون بودم …اما حالا تو تخت!!!! … درباز شد کریس امد داخل تا منو دید شکه شد
کریس:امم.!!!لوهان بیدار شدی؟؟؟
رومو ازش برگردوندم….
کریس: میدونم اشتباه کردم اما…
_اما چی کریس؟! ها بگو دیگه!! الان عذرخواهی تو هیچی رو‌درست نمیکنه..
کریس؛: میدونم.. اما لوهان من عاشقت شدم!
_بسه کریس دیگه حالم از این حرف بهم‌میخوره…چانی هم میگفت عاشقم شده اما چی؟! رفت با بکی! حتی دیروز از دیدنم شکه شد…حتی از‌زنده‌موندم خوشخال هم‌نشد. حتی نگفت از زنده بودنم خوشحاله …گذاشت و‌رفت..حالا میخوای من باز این‌کلمه رو باور‌کنم؟! نه امکان نداره! نمیتونم این‌کلمه رو‌درک‌کنم! نمیتونم خودمو‌درک‌کنم! نمیتونم‌چانی رو‌درک‌کنم! و‌حتی نمیتونم‌توو‌بکی‌رو‌درک‌کنم! میدونی این حرفایی که دارم‌میگم‌یعنی چی‌ کریس؟!
اشکام‌رو‌گونه هام‌جاری شد ..
صدای هق هقم هر لحظه بلندتر میشد.احساس کردم که کریس داره بهم نزدیک‌تر‌میشه…
بهم رسید…
اما صدای در متوقفش‌کرد…
کریس:من میرم ببینم کیه
ینی کی میتونست باشه این موقع صب؟..اونم اینجا ….
______________*کریس*
از پله ها پایین رفتم …ینی کیه؟!!! …. پشت در رسیدم … دستمو رو دستگیره گذاشتمو باز کردم … اما همین که درو باز کردم یه مشت امد رو صورتم که باعث شد بیفتم رو زمین …..دستمو رو صورتم گذاشتمو سرمو بالا اوردم…..از دیدنش اصلا شوکه نشدم … انتظار داشتم که بیاد…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





66
نظر بگذارید

avatar
62 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
60 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink Princessفافاshrsepid نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

کی اومد؟؟؟؟
وای مردم از فضوولی…عاااالی
ادوومه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

خیلی عاااااااااااالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

فافا
مهمان
فافا

نفسسسسسس کششششششششششششششششششش ……اصن ب گریه لوهان فک میکنم میخام بمیرمممممممممم….من برم پارت بعدیییی یوهو

sepid
مهمان
sepid

چانی خیلی نامردی…
آخه چرا میخوای لولو رو ول کنی…؟
مگه آهوی تو نبود…؟
چانی…
این کار رو نکن…
لطفا…

sara.xiaolu
مهمان
sara.xiaolu

این همه حدسو گمان زدم خیر سرم زدی تو برجکم!!!اونم با موشک هدایت شونده!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/doden-smiley.gifکای!!!!!!!!!!……../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif
اقا اصلا من دیگه حدس نزنم کی پشته دره سنگین ترم!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gifهمین الان مشخص شد بنده در این زمینه تخصص ندارم!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (33).gif
من رفتم بعدی!!!به احتمال زیاد الان یا سوهو یا کیونگی پشت درن!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (1).gifباز من حدس زدم!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif