2 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP11

قسمت 11 فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلاااااااام امدممممممم
چطورین؟خوبین؟سلامتین ؟
خوب خداروشکر خانواده خوبه؟
خوب داشتم وقت تلف میکردم حداقل واسه یه دیقه هم شده بیشتر تو خماری بمونید ی دیقست عخخخخخ
خوب
بچه ها امکان داره قسمت بعدی قسمت اخر باشع و رمزیییی یوهاهاهاهاهاها ینی دوقسمتو یکی کنم
کسایی که تو وایبرو واتساپن که هیچ و اما کسایی که تازه به خوندن فیک کردن و رمز میخوان من باید نظراشونو تو قسمتای قبل ببینم حداقل پنچ یا شیش قسمت باید نظراشون باشه
و لطفا بچه فقط شماره بدین …. ادرس وب و اینستا یا لاین یا ایمیل ندین چون نمیتونم فعلا به اینستاو ایمیل دسترسی ندارم
پس نظرایادتون نره
خوب دیگه حرفی ندارم شوت ادامهههه

باورم نمیشد چیزی که جلوم میدیدمو باور نمیکردم ……
کریس بهم ی نگاهی انداختو به جایی که من خیره شده بودم نگاه کرد سریع از جاش بلند شدو بدون هیچ حرفی دوید سمت خونه … پرده رو کشید چهرش غمگین شده بود…
چانی:هعی چی شد این کجا رفت؟
سرمو پایین انداختم چیزی که دیده بودمو باورنمکیردم …. امکان نداشت چرا… اخه اون که…
چانی:هعی بک خوبی ؟چی شده ؟
سرمو بالا بردم تو چشای چانی زل زدم از چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد …. هنوز مخم هنگ بود نمیتونستم باورش کنم امکان نداشت ….
چانی:بک چرا دوباره گریه میکنی؟چی شد باز
پریدمو محکم بغلش کردم …. سرمو بالا بردم …. فکرکنم این دفعه اخریه که بغلت میکنم مطمئنم توام به زودی میفهمی … اما اونکه مرده بود …..
چانی:بک عشقم …چی شده؟
-هیچی یهو دلم گرفت
چانی:اخه ی دل فرزندم گرفته چرا بابایی
-الان وقت شوخی نیست چان
چانی:امممم بزار تا کریس نیومده من کارمو بکنم ….
صورتمو بین دستاش گرفت … سرشو نزدیکم کرد منم عقب میرفتم میترسیدم پرده رو کنار بده و ببینه که چانی داره منو میبوسه و ناراحت شه …. اینقدر عقب رفتم که رو زمین دراز کشیدم….. چانی کامل امد روم …… صورتشو بهم نزدیکتر کرد و اروم چشماشو بست …. دلم میخواست اون لبای عسلیو زیبا رو بخورم اما …. اما اگه…. اما برخورد لبای چانی با لبام تموم افکار از ذهنم پرید و ذهنم از هرچیزی خالی شد
__________________*کریس*
لعنت بع این شانس اخه چرا …. چرا بکی باید تورو ببینه …. اخه چرا تو پرده رو کنار دادی ….. لعنتی …. پله ها رو به سرعت بالا میرفتم نمیتونستم باورکنم لوهااااااااان من چیکار کنم از دست تو
__________________*لوهان*
باورم نمیشد یادم امد ….. داره همه چیز یادم میاد …. من چانی عشقم …. یادم امد تصادف اون تصادف لعنتی ….
دستامو رو سرم گذاشتمو چشمامو بستم … اون بکی بود ….بکیه که خیلی وقت بود از عشقش نسبت به چانی خبر دار شده بودم … حالا چانی کنار اون داشت… داشت میخندید ….. نمیتونم باور کنم ….
اروم سمت در رفتم تا دستمو رو دستگیره گذاشتم در باز شد ….چتد قدم عقب رفتم کریس امد تو…..
-کریس من….. من یادم امد همه چیزو … چرا همه چیزو ازم ….ازم پنهون کردی…
کریس:چرا پرده رو کنار زدی مگه بهت نگفته بودم که …..
-جواب منو بدههههههههه ….. چرا همه چیزو ازم پنهون کردی زودباش بگو …. چرا بهم نگفتی که من…..من ..
کریس:چون عاشقت شدم اما تو هیچ توجهی به عشق من نمیکردی …. کل حواست پیش چانی بود کل حواست تو فقط منو به عنوان دوستت میدی درحالی که نگاه من غیراز این بود….
اروم سمت پنجره رفتمو پرده رو کنار زدم .. با صحنه ایی مواجه شدم که انتظارشو نداشتم…. چانی روی بکی بود و داشت گردنشو میبوسیدو میخورد…. نه امکان نداره این …..
کریس:ببین لولو چانی دیگه…. دیگه عاشق بکی شده بارها بارها گفت عشق واقعیه من بکیه …. میدونم سخته باورش
-اره سخته باورش …. سخته باورکنم تو منو از چانی جدا کردی …. سخته باور کنم که الان کسی که دوسش داشتم یکی دیگه ایی رو دوست داره …. عاشق یکی دیگست …. سخته میفهمی کریس؟
کریس(با حالت عصبی):ارهههههه من یکسال با این حس زندگی کردم … کسی که دوسش داری یکی دیگه رو دوست داره …..کسی که تو رو به عنوان دوستش ببینه نه بیشتر …. کسی که…….. میدونی چرا اینکارو کردم واسه اینکه دوست دارم واسه اینکه عاشقتم….
-کریس این تو نیستی کریسی که من میشناختم…
کریس:کریسی که تو میشناختی مرد…. من دارم میگم…. من عاشقت شدم بیشتراز یکساله اما نتونستم بهت بگم
اروم پرده از دستم افتادو برگشتم سمت کریس…. اشکام خود به خود روی صورتم جاری میشدو نمیتونستم جلوشو بگیرم …. از ی طرف چانی از ی طرف کریس … امکان نداره ….
کریس دستامو گرفت و منو دنبال خودش کشوند
-کریس چیکار میکنی ؟
کریس:دارم میریم پیش چانی
-چییییی
کریس وایستادو جلوم قرار گرفت و زل زد تو چشام:مگه تو نبودی چانیو میخواستی پس چته
-چطو….چطوری؟
کریس:من واسم خوشحالی تو مهمه فقط فقط
بعد محکم دستامو گرفت و منو از خونه بیرون برد ….وقتی رسیدیم تو حیاط چانی پشت به ما وایساده بود…. بکی متوجه حضورماشد و به پشت چانی که ما بودیم نگا کرد …… قرمز شد از تعجب … بهش حق میدادم …
________________*چانیول*
نمیدونم چرا بکی اینطوری شده …. امروز دوبار گریه کرد …… واقعا منم ترسیدم …. اخه چرا بکی اینطوری شده
با تعجب بکی نگاه میکردم که چطوری به پشت سرم نگاه میکرد
اروم برگشتم تا به پشتم نگاه کنم …..کامل برگشتم…. نه این این
چانی:لو….لوها…لوهان
امکان نداره….. من …..دارم خواب میبینم ….. پس بکی ….بکی فهمیده بوده….
لوهان:سلام چان ….
داشت اسممو صدا میکرد…… صداش تو گوشم پیچید
بکی:لوهان
لوهان:سلام بک
بکی اروم به لوهان نزدیک شد
بکی:تو زنده ایی …… لوهان….
لوهان:ارع
باورم نمیشد این لوهانه….. لوهان سرشو سمت من برگردوندو اروم سمتم امد….
رسید بهم و دستشو سمتم دراز کرد تا رو صورتم بزاره….اما… ی قدم عقب رفتم نه نمیتونستم باورکنم این لوهانه….. اخه چطور چطور….من موقع دفن….نه بکی …. بکی …. سرمو سمت بکی برگردوندم … اشکاش ی لحظه هم قطع نمیشدن دیونم میکردن…. نه من. … من عاشق بکی شدم …. حالا من باید پیش بکی باشم؟
-تو…لوهان تو زنده ایی؟
لوهان:اره عشقم من زندم ….
همیشه وقتی لوهان میگفت عشقم از این رو به این رو میشدم اما الان….فقط بکی دنیامو عوض میکرد…
-کریس تو … تو چرا بهم نگفتی؟
کریس:نمیشد چان
-نمیشددددددد…. من یه ماه جلو چشت اب شدم …. مردم …دیونه شدم… افسرده شدم… بکیو قاتل میدونستم اما تو …. تو خیلی راحت بهم نگاه کردیو اما هیچی بهم نگفتی نگفتی لوهانت زندست…. پیش منه چرااااا
کریس:چون لوهانو دوست دارمممم
خشکم زد …. کریس عاشق لوهان بود… نه چرا نفهمیدم…
-چطوری ؟ما ….ما که..من مطمئنم اونی که دفن کردیم لوهان بود
کریس:نه نبود … وقتی من توی بیمارستان بودم فهمیدم که ی پسری از لوهان خوشش امده و رفته صورتشو مثل لوهان عمل کرده لوهان ی مدل بودو خیلی معروف بود…. هیچکس از وجود اون پسر تو بیمارستان مطلع نبود…. وقتی دیدمش این فکر به سرم زد که حاهاشونو عوض کنم …. فکرمیکردم اون به هوش میادو تورو پس میزنه و میره توام کنار میایو و لوهان میمونه پیش من … اما برخلاف انتظارم اون پسر مرد… تموم گریه های من تو قبرستون و همراه تو فقط برا اون پسر بود که به خاطر من حتی کس ینمیفهمه کجا مرده ؟چرا مرده؟حتی مادرش نمیتونه پسرشو ببینه یا حتی نتونست ببینه واقعا سخت بود چانی… من اینقدراهم سنگ دل نیستم من اگه سنگ دل بودم تورو به بکی نزدیک نمیکردم … متقاعدت نمیکردن که بکی دوست داره لوهانو نکشته…اما لوهان وقتی به هوش امد فراموشی گرفته بود چندوقت طول کشید بهش نزدیک شم ولی بعداز چندوقت بهش گفتم که عاشقش شدم …..
لوهان:اما کریس تو باید درمورد گذشتم بهم میگفتی
کریس:اره بایدمیگفتم اما اگه میگفتم تو ترکم میکردی تردم میکردی….. من نمیتونستم تحمل کنم
خدایا اخه چرا چرا ی غمم تموم میشه ی غم دیگه بسه دیگه بسه
دیگه نتونستم طاقت بیارم سریع دویدم سمت در
_________________*بکی*
چانی دوید سمت در …. تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که برم دنبالش … پشت سرش دویدم تا بهش رسیدم سریع سوار ماشین شد منم سوار شدم…. میترسیدم که ی وقت باهام دعواکنه و بگه پیاده شو ولی هیچ عکس العملی نشون نداد …. ماشینو روشن کرد و راه افتاد
__________نیم ساعت بعد
رو ی تپه بزرگ نگه داشت …. خیلی بالا بود از ماشین پیاده شد….رفت جلو تا به لبه ی تپه رسید…. میترسیدم کاری کنه…
اروم از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش
-چان
چانی:چرا بک چرا تموم نمیشه چرا هرچی غمه باید برا من باشه
-اروم باش چانی
چانی:من الان باید با لوهان چیکار کنم؟
-ینی میخوای ترکم کنی؟
چانی برگشت و بهم زل زد
چانی:بک….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





86
نظر بگذارید

avatar
81 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
73 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink PrincessفافاNazaninDHFARZANE نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

ترکش کنه خودم میکشمش…..ادااامه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

خیلی خوب بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

فافا
مهمان
فافا

مرسی ک لذهان زندست فقط همسنننننننننننننن واقعا خوشحالممممممممممم مرسییییی عاشقتم اجیییییییییی

Nazanin
مهمان
Nazanin

Akhyyyyyyy
lulu hiUng :((
I hate kris >_<

DHFARZANE
مهمان
DHFARZANE

خیلی خوب بود ممنونم