14 👁 بازدید

LAST FIRST KISS EP10

قسمت دهم فیک دوست عزیزمون Elnaz-ch

پیام Elnaz-ch نویسنده ی داستان:

سلاااااااااام عشقای من
ببخشید دیر شد موقع مدرسه ها شد و من یکشنبه امتحان ریاصی دارم …. دارم میمیرم خیلیم سختههههههههه برام دعا کنید بچه ها از این به بعد دیر به دیر اپ میکنم معلوم نیست کی ولی قول میدم سریع تر تمومش کنم ….. بچه ها دیگه داریم به اخرای داستان نزدیک میشیم … امیدوارم از داستان خوشتون امده باشه و ….
و بچه ها شاید شاید ی قسمت رمزدار دیگه داشته باشیم کیشو نمیدونم
فقط لطفا وقتی بهتون رمز داده شد به بقیه ندید ممنون …. من خودم رمزو به همه میدم خوب دیگه چیزی ندارم بگم عخخخ
شوت ادامهههههه

باعشق میبوسیدمش اما میترسیدم…. میترسیدم از دستش بدم خیلی راحت …… من تازه دوروزه به دستش اوردم و عاشقم شده اگه یکی پیدا بشه و چانیو عاشق خودش کنه یا اگه….اگه لوهان ….
چانی اروم ازم جداشد:بک برو دیرت میشه
بکی:باشه …مراقب خودت باش بای بای
چانی:باااااای
درماشین و باز کردمو از ماشین پیاده شدم خیلی اروم درو بستمو به سمت شرکت حرکت کردم …. یکی یکی پله های شرکتو بالا میرفتم و به این فکرمیکردم که الان منو چانی خوشبختیم و دوست ندارم کسی این خوشبختیو ازم بگیره …. ینی نمیذارم .. میخوام چانی بخنده ….شاد باشه … از پله ها بالا میرفتمو این حرفا از ذهنم رد میشد
__________________*چانی*
ماشینو پارک کردمو رفتم تو دفتر نبود دوروز تو دفتر چقد بده کلی کار ریخته رو سرم……
صدای در امد:بفرماین
منشی:سلام اقای پارک امروز دوتا جلسه با اقای کیم سوک این دارین و پدرتون دارین
-پدرم برای چی پدرم؟
منشی:درمورد اقای لوهان و بکی
-اها فهمیدم باز شروع شد …ممنون میتونید برید
منشی:بلع
تلفنو ورداشتم و شماره بابامو گرفتم
-سلام بابا
اقای پارک:سلام پسرم
-گفته بودید باهاتون تماس بگیرم
اقای پارک:درسته بعداز مرگ لوهان ماتورو دوبار بیشتر ندیدیم …. امشب بیا اینجا..
-چشم
اقای پارک:بعدشم خجالت نمیکشی …من از کریس باید بشنوم پسرم عاشق شده و دوست پسر داره…. مامانت وقتی فهمید خیلی ناراحت شد
-اخه بابا من تازه دوروزه…..
اقای پارک:بسه بسه اینقدر دروغ نگو دوروزه که باهاشی ولی ی ماهه عاشقشی خرخودتی
-ممنون پدر
اقای پارک:خواهش میکنم پسر گلم امشب منتظرتیم ….
-چشم حتما میایم
اقای پارک:بای پسرم
-بابای بابا
تلفنو قطع کردم…. گفتم شروع شد دیگه از امروز دیگه که ننه منه بدبخت بکیو ببینه مثل لوهان هروز میبرتش پیش خودش حالا بیا درستش کن…. ای وااااای یورارو بگو اونم عاشق خط چشم …. ای واااااااای بدبخت شدم بیاو درستش کن
ی نیم ساعتی گذشت تو این نیم ساعت به سوهو زنگ زدم که گفت دیشب کریس بهش زنگ زدن رفت گفته امشبم خونه نمیره این پسره چشه چرا هعی بهش زنگ میزنن میره خونه خودشو دیر میاد…. اصلا به من چه …. نکنه پای کسی درمیونه ….اگه باشه من میدونم و اون بیشعور به من نگفته
صدای در امد:بیا تو
در باز شد:سلاااااام
از تعجب چشام چهارتا شد سرجام خشکم زد
-تو….تو….. بک تو… اینجا چیکار میکنی؟
بکی:امدم تا تو دیگه زحمت نکشی بیای دنبالم … البته فکر میکردم ناراحت بشی
سرشو پایین انداخت بین در وایساد… اروم از رو صندلی بلندشدم و رفتم سمتش…. دستشو گرفتمو اوردمش تو و درو بستم
-مگه میشه من از دیدن عشقم ناراحت نشم فقط تعجب کردم اینجا دیدمت
بکی ی لبخند زد:چانی بریم
-الان زوده تازه ساعت دهه….
بکی:خوب حوصلم سر رفت
-خوب بیا بریم پیش کریس
بکی:بریم از بیکاری که بهتره
-اتفاقا با کریسم کار دارم … باید بریم خونه خودش دیشب رفته خونه خودش
بکی:باش پس بریم
رفتم کتمو از رو مبل ورداشتمورفتم سمت بکی …. دستمو رو دور گردنش انداختم …. از شرکت بیرون امدیم و تو ماشین نشستیم
-بک میگم بابام مارو امشب دعوت کرد خونه برا شام
بکی:چیییییییییی؟
-مگه چی گفتم که اینطوری گفتی چی؟
بکی:اخه من …. تا حالا ندیدمشون خجال…
-لازن نیست خجالت بکشی مگه دختری
دقیقا رفتارای بکی مثل همون روزای اول لوهان بود
بکی:حتما باید بریم
-اگه نریم بده بابام خودش دعوتمون کرده
بکی:ای واااای باشه پس چاره ایی جز قبول کردن ندارم
-نچ نداری
ماشینو روشن کردم و حرکت کردم
بکی:مطمئنی امشب میخوای بریم خونتون؟
-چرا نباید مطمئن باشم
بکی:خوب شاید هنوز تصمیم قطعی برای بودن با من نگرفته باشی
سریع زدم رو ترمزو برگشتم سمتش …. تو چشاش زل زدم
-ینی میخوای بگی بهم شک داری؟
بکی:نههه منظورم این نیست میگم شاید هنوز نتونسته باشی لوهانو ….
-بک درسته من لوهانو فراموش نکردم خیچ وقتم فراموشش نمیکنم اما من عاشق تو شدم ….عاشق تو … میفهمی ؟شاید باورش برات سخت باشه اما میخوام مطمئن شی که من دوست دارم
بکی ی لبخند زد:ممنونم چانی
-من بایدازت ممنون باشم بک …. تویی که بهم ارامش دادی …. دوباره عاشقم کردی … من باید به خاطر همه چیز ازت ممنون باشم
بکی دستاشو رو تو دستام گذاشت و انگشتاشو بیت انگشتام قفل کرد …
-راستی بک امشب دورارو هم باخودمون میبریم
بکی :اخ جووون میخواستم بهت بگم که دورارو هم ببریم گه خودت گفتی عالیه
-معلومه عالیه پدرو مادرم باید با دخترمون اشناشن ….. فقط میترسن بهمون شک کنن
بکی:عخخخخ شک واسه چی؟
-میترسم بفهمن من قبل از لوهان با توبودم حالا هم ازت بچه دارم اونم پنج ساله
________________*بکی*
هم خندم گرفته بود هم عصبی شده بودم سعی میکردن خندمو کنترل کنم …. چانی پقی زد زیر خنده ….
-هه هه نمیری از خنده … واقعا که خیلی
چانی:عخخخ بک باید عخخخخ قیافتو تو اون لحظه ها میدیدی عخخخخ ای واااای دلممممم
-کوووفت اصلا باهات قهرم …. از کجا معلوم اون بچه لوهان نبوده باشه هااااا؟ زودباش جواب بده دیگه
چانی:بابا طبیعی به دنیا اوردیش یادت نی از بس دستامو فشار دادی دستم زخم شد
-چانی خفه شو
چانی:عخخخخخخخخ
-اصلا باهات قهرم
پشتمو به چانی کردم و از شیشه به بیرون زل زدم ……
چانی:خیله خوب بابا چرا ناراحت میشی عخخخخخ شوخی کردم
دستاشو اوردو رو شونم گذاشت …
-ولم کن بهم دست نزن
دستاشو محکم رو شونه هام گذاشت و منو سمت خودش برگردوند
جانی:ب…..بک شوخی کردم چرااااا…چرا داری ..
-چان میترسم ….. میترسم ازت جداشم … دیگه نتونم پیشت باشم… من حاظرم تموم این حرفارو بشنوم ولی ازت جدا نشم
چانی:بک گریه نکن …. قول میدم تا اخر عمرم کنارت باشم .. ی لحظه هم تنهات نذارم …. قول میدم
دستاشو سمت کمربندش(کمربند ماشین منحرف نشین عخخخخ) بردو بازش کرد و محکم منو بغل کرد….دستامو دور کمرش حلقه کردمو پشتش میکشیدم… میترسیدم این ارامشو امنیتی که تو اغوشش دارمو از دست بدم …. منو از خودش جدا کرد و بهم زل زد …. نگاهاش داشت دیونم میکرد میترسیدم که ازش جداشم …. صورتمو با دستاش گرفت و به خودش نزدیکتر کرد … چشمامو بستم بعد جندثانیه لبای داغ و پر حرارتشو رو لبام احساس کردم لب پایینمو تو لباش گرفت و منم لب بالایشو میمکیدم … با تموم عشقم میبوسیدمش ….اروم از هم جدا شدیم هردومون نفس نفس میزدیم …
چانی:بک من تا اخر عمرم کنارت میمونم
-منم همینطور چان
بعداز نیم ساعت بلاخره رسیدیم به خونه چانی
چانی:بک رسیدیم عشقم پیاده شو
صندلیو بلند کردمو نشستم …. خونه قشنگی بود….اروم از ماشین پیاده شدم ….. چانیم پیاده شدو امد کنارم وایساد …
چانی:بریم تو بک ؟
-بریم
سمت خونه راه افتادیم زنگ درو زد …
کریس:چان بک خوش امدین بیاین تو
درو زد وارد باغ شدیم ….. چانی دستامو گرفت …. بهش لبخند زدم….به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به وسطای باغ که کریس درو بازکرد
کریس:سلااااام بچه هااااااا
چانی:سلام کریس
-سلااااااام
کریس:خوش امدین بیاین تو
-نمیشه همینحا تو باغ باشیم ؟اینجا خیلی قشنگه
چانی:من مشکلی ندارم
کریس:منم مشکلی ندارم …. فقط برم الان میام
چانی:باشه
کریس رفت داخلو درو بست
چانی:بک بیا بریم بشینیم تا کریس بیاد
-بریم ….
_______________*سوم شخص*
کریس از پله ها بالا رفت تا به اتاق رسید اروم درو باز کرد
کریس:عشقم تو همینجا بمون تا اینا برن من بیام پیشت
+باشه عشقم زود بیا خوب
کریس:چشم
کریس درو بستو رفت سمت اشپرخونه سه تا لیوان اب پرتغال ریخت و گذاشت تو سینی ورداشتو از خونه خارج شد ….. چانیو بک در حال حرف زدن بودن باهم بودن و از اتفاقاتی که داشت دورو برشون اتفاق میفتاد خبر نداشتن
________________*بکی*
-هعی چان گفته باشما امشب بخوای جلو مامانو بابات اینطوری رفتار کنی میکشمت … داغتو به دل مامانت میذارم فهمیدی؟
چانی:چشممممم
کریس:پس اکشب اونجا دعوتین ایول بابا
-بلع به لطف جناب عالی
کریس:خواهش میکنم کاری نکردم
کریس سینی رو جلوم اوردو ی لیوان ور داشت سمت چانی بردو چانیم ورداشت لیوان خودشم ور داشتو سینیو رو میز گذاشت
کریس:خوب چه عجب از این طرفاااا
چانی:اره ی چندتا برگه بود باید امضا میکردی دیدم تو که افتخار نمیدی بیای گفتم من بیام …البته بکم حوصلش سر رفته بود گفتم بیارمش اینجا
کریس:بازم معرفت بک و شرکت تو که واسه ما دلت تنگ نمیشه …
چانی:تا وقتی یکی مثل بک پیشمه دلم واسه کسی تنگ نمیشه
_________________*کریس*
خوشحال بودم از اینکه چانی لوهانو فراموش کرده این به نفع من بود …. از طرفی هم ناراحت بودم هم خوشحال …ناراحت برا اینکه بهش خیانت کردم خوشحال برا اینکه الان خندون میدمش
_________________*بکی *
کریسو چانی مشغول گپ زدن بودن …. سرمو بالا بردم … به روبه روم خیره شدم …. احساس کردم پرده اتاق دا ه تکون میخوره … افتاب تو چشم نمیزد به همین دلیل دیدم بهتر بود….. پرده کنار رفت….. دندونام بهم قفل شد اون …اونکه….. نه اون اینجا …امااون …. نه …. حتی فکرشم نمیکردم…. اگه چانی ….. نه صورتشو کامل میدیم و از چیز ی که میدیم چشام گرد شده بود داشتم از بغض خفه میشدم امکان نداره خدایاااااا اون….اون



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





76
نظر بگذارید

avatar
75 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
70 نظرات نویسندگان
sabakaisooPink PrincessفافاDHFARZANEshr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sabakaisoo
مهمان
sabakaisoo

عرررر لوهانههههههههً……..واااییییی من برررررم بعدی…یااجازه

Pink Princess
مهمان
Pink Princess

لوهااااااااااااااااااااااااااان /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif

عالی بود مرسی گلم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

فافا
مهمان
فافا

دارم میمیرممممممممممم من فقط برم پارت بعدیییی

DHFARZANE
مهمان
DHFARZANE

عالی بود ممنونم

shr
مهمان
shr

الان فقط یه حالت داره اینه که اون لوهانه و کریس لوهانو میخواسته و به چانی خیانت کرده/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif